eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
15هزار عکس
17.1هزار ویدیو
118 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴 یکی از اساتید ریاضی دانشگاه تهران نقل می‌کرد: قرار بود به همراه جمع منتخبی از اساتید و نخبگان ریاضی برای شرکت در کنفرانسی بین المللی به یکی از کشورهای غربی بریم. وقتی سوار هواپیما شدم دیدم یه روحانی تو هواپیماست. به خودم گفتم بفرما؛ اینا سفر خارجی هم ما رو ول نمی‌کنن! رفتم پیشش نشستم بهش گفتم حاج آقا اشتباه سوار شدید مکه نمیره! گفت: می‌دانم. گفتم حاجی قراره ما بریم کنفرانس علمی شما اشتباهی نیاین! گفت: می‌دانم. دیدم کم نمیاره..... جدیدترین و پیچیده‌ترین مساله ریاضیمو که قرار بود تو کنفرانس مطرح کنم داخل برگه نوشتم دادم بهش، گفتم شما که داری میای کنفرانس بین المللی ریاضی اونم تو یه کشور خارجی حتما باید ریاضی بلد باشید. اگر ریاضی بلدید این سوال رو حل کنید، برگه رو بهش دادم و خوابیدم. از خواب که بیدار شدم دیدم داره یه چیزایی تو برگه می‌نویسه. گفتم حاجی عجله نکن اگه بعدا هم حلش کردی من دکتر فلانی هستم از دانشگاه تهران. جوابشو بیار اونجا بده؛ دوباره خوابیدم. بیدار که شدم دیگه نمی‌نوشت. گفتم چی شد؟ برگه رو بهم داد و گفت: سوالت چهار راه حل داشت؛ سه راه حل رو نوشتم و اون راهی هم که ننوشتم بلد بودی. شوکه شده بودم! ادامه داد: این هم مساله منه اگر تونستی حلش کنی من حسن زاده آملی هستم از قم......... بعدها فهمیدم که به ایشون لقب ذوالفنون را داند و ایشان در تمامی علوم صاحب نظر بود. تا جایی که دورانی که پا تو سن نذاشته بود در هفته روزی یکبار عده‌ای از پروفسورهای فرانسه و سایر کشورهای اروپایی برای کسب علم و ریاضی و نجوم خدمت ایشان می‌رسیدند! 📲همراهان عزیز. @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_شصتوششم اروم رفتم توی اتاق و به تخت نزدیک شدم ،کنار تخت که ا
دیگه هیچوقت از ته دل نخندیدیم ،دیگه بعد از اینکه مارو از خونه مامان بزرگ بردن هیچی قشنگ نبود ...وقتی که بابا منو از مامان جدا کرد و برد خونه مامان فرشته با تموم کودکیم رویاهامو خراب کرد ،بچگیمو از بین برد و من رو با هزار زخم توی اون خونه بزرگ کرد ،جواد خیلی عوض شده بود ،یه پسر بچه ی دیگه بود ...انگار من براش غریبه بودم ،وقتی منو دید اومد رو به روم ایستاد و با اخم گفت چرا زودتر نیومدی ،چرا موندی پیش اون ... اون ....چه راحت مادرمون رو اون صدا میزد ،چه راحت فراموشش کرده بود ،اصلا چی شد که اینجوری شد ؟خیلی بچه بودم ،زمانی که پا توی اون خونه گذاشتم اینقدر بچه بودم که حتی نمیتونستم از خودم دفاع کنم و به بابا بگم من میخوام برم پیش مامانم ...نه که نگفتم ...نه ....گفتم ....ولی جواب حرفم سیلی بود که بابا توی گوشم زد ،مگه من چی گفته بودم ؟ فقط دلم مامانمو میخواست ،ولی جواب حرفم اولین سیلی بود که بابا توی گوش من زد و این اخرینش هم نبود .... چقد توی اون خونه احساس غریبی میکردم ،مگه اونا خانواده من نبودن ؟ چرا هیچ حسی نسبت به من توی چشماشون نبود.از روزی که رفتم توی خونه مامان فرشته شدم کلفت همشون ،مامان تا چشمش به من می افتاد کلی کار دستم میداد ،از جارو زدن و گرد گیری و حتی اشپزی ،بار ها سر گاز دستم سوخت و گریه میکردم ولی اون سنگ دل تر از این حرفا بود که دلش برای من دختر نگار به رحم بیاد ،هر چی عقده توی دلش مخصوصا از مامان نگارم داشت سر من خالی میکرد ،جواد رو خیلی دوست داشت و مثل پروانه دورش میگشت ،ولی من مثل دشمنش بودم براش،یه روز خوب یادمه که داشتم حیاط رو جارو میزدم ،اومد کنارم ایستاد و محکم بازوم رو چنگ زد که تا یک ساعت جای ناخون های بلندش توی گوشت دستم میسوخت ،مگه من نوه ی اون نبودم چرا باهام اون کارو میکرد ،گناهم چی بود که دختر شده بودم ،از یه طرف اذیت کردن های مامان بزرگ و بی محلی های بابا و از یه طرف دوری مامان نگارم ،چند باری جواد رو صدا زدم یه گوشه ای و دم گوشش گفتم که بیا دزدکی بریم و مامان نگار رو ببینیم ،غافل از اینکه جواد هم توی اون خونه از همه ی غریبه ها با من غریبه تر بود ،اونروز هیچوقت از یادم نمیره که جواد چطور رفت به بابا گفت و من چقدر کتک خوردم .... ولی ای کاش شرایطِ من همونجور میموند ،من وقتی که بابا رضا رفت و زن گرفت شکستم ،نمیتونستم کسی رو جای مامانم ببینم ،چی میخواست به سرمون بیاد ،همه توی اون خونه خوشحال بودن ،جواد هم خوشحال بود و با ذوق درباره اون زن از مامان فرشته سوال میپرسید ،ولی من ...با همون بچگی که داشتم احساس خطر میکردم ... هیچ حرفی نتونستم بزنم و اخر ملوک وارد خونه ی ما شد ،زنی لاغر اندام و سیاه چهره که اصلا ازش خوشم نیومد ،حتی نفهمیدم که کی عقد کردن و حالا اینجور‌ بی سر و صدا دستشو گرفته بود و اورده بودش توی خونمون .... از روزی که ملوک پاشو توی خونمون گذاشت بدبختی همه ی ما شروع شد ،نه تنها من بلکه مامان فرشته و بابا رضا ،ملوک یه زن سالم نبود ،اون یه زن معتاد بود که اومد و همه ی ارزوهامونو گرفت ،ملوک شب ها تا دیر وقت بیدار بود و روزها هم یه گوشه ای برای خودش چرت میزد ،چرا بابا اونو گرفت ،مگه نمیدونست معتاده ،مامان سرش داد میکشید و بهش ناسزا میگفت ،گاهی ملوک زیر سایه ی درخت مینشست و از نعشگی سرش روی پاهاش بود و مامان وقتی این هارو میدید توی حیاط جیغ و داد راه مینداخت و توی سینش میکوبید ولی ملوک عین خیالش هم نبود ،دستی براش توی هوا تکون میداد و دوباره برمیگشت توی زیر زمین.مدت خیلی زیادی توی خونمون نبود ،ولی تنها صحنه ای که ازش توی ذهنمه سیخ سرخ شدش روی پیک نیکه و چشم های خمار شدش و صدایی که به زور شنیده میشد که بهم دستور میداد برام چای نبات بیار ،من هم این ‌وسط فقط براش چای نبات میبردم و به دستوراش عمل میکردم ،منو میترسوند ،با همون سیخ داغش وقتی میگفت میزارم روی دستت تموم بدنم به لرزه می افتاد و هر چی که میگفت با ترس انجام میدادم..ولی این همه ی ماجرا نبود ،یه روز که رفتم توی زیر زمین و برای ملوک چای ببرم دیدم که بابا نشسته پیش ملوک کنار پیک نیک ،وقتی لول رو دم دهنش دیدم سر جام خشکم زده بود ،نمیتونستم باور کنم بابا رضامم معتاد باشه ... نمیدونم معتاد بود و پیش من نمیکشید یا ملوک معتادش کرده بود ،هر چی که بود بابا از اون روز دیگه اصلا من و جواد رو ندید .... همیشه سرش توی پیک نیکش بود و یا اینکه دم در حیاط از ساقی ها مواد میگرفت ،حتی دیگه بهم نمیگفت که برو مادرت رو ببین یا نه ،یه بار با ترس ازش پرسیدم بابا من برم مامانمو ببینم دلم براش تنگ شده ولی اون اصلا جوابمو نداد ،منم از اونروز میرفتم به دیدن مامان نگارمو همین دیدار ها بود که کمی ارومم میکرد ادامه دارد.... @Aghmiun
▪️مردی وارد خانه شد و دید همسرش گریه می کند. از او علت را جویا شد، همسرش گفت گنجشک‌هایی که بالای درخت هستند وقتی بی‌حجابم به من نگاه می کنند و شاید این امر معصیت باشد! مرد بخاطر عفت و خدا ترسی همسرش پیشانیش را بوسید و تبری آورد و درخت را قطع کرد. پس از یک هفته روزی زود از کارش برگشت و همسرش را درآغوش فاسقش آرمیده یافت!شوهر زن فقط وسایل مورد نیازش را برداشت و از آن شهر گریخت... به شهر دوری رسید که مردم آن شهر در جلوی کاخ پادشاه جمع شده بودند.وقتی از آنها علت را جویا شد، گفتند؛ ازگنجینه پادشاه دزدی شده! دراین میان مردی که بر پنجه ی پا راه میرفت از آنجا عبور کرد.مرد پرسید او کیست؟ گفتند: این شیخ شهر است و برای اینکه خدای نکرده مورچه‌ای را زیر پا له نکند، روی پنجه ی پا راه می رود! آن مرد گفت بخدا دزد را پیدا کردم مرا پیش پادشاه ببرید. او به پادشاه گفت؛ شیخ همان کسی است که گنجینه تورا دزدیده است! شیخ پس از بازجویی به دزدی اعتراف کرد پادشاه از مرد پرسید: چطور فهمیدی که او دزد است؟مرد گفت: «تجربه به من آموخت وقتی در احتیاط افراط شود ودر بیان فضیلت زیاده روی شود بدان که این سرپوشی است برای یک جرم ... @Aghmiun
زندگی با پاییز قشنگه..😍 @Aghmiun
🔸در بعضی طوفانهای زندگی، کم کم یاد میگیری که نباید توقعی داشته باشی مگر از خودت. متوجه میشوی, بعضی را هرچند نزدیک، اما نباید باور کرد. متوجه میشوی روی بعضی هر چند صمیمی، اما نباید حساب کرد. میفهمی بعضی را هر چند آشنا، اما نمیتوان شناخت. 🔹و این اصلاً تلخ نیست، شکست نیست، آگاه شدن تاوان دارد ممکن است در حین آگاه شدن درد بکشی، این آگاهی دردناک است اما هرگز تلخ نیست ... @Aghmiun
خیلی ماجرای شیرینی حتمابخونید "آیت الله بروجردی و دزد منزل" 🔹 دیروز آقای حسن عباسی فرزند مرحوم شیخ موسی زنجانی از مرحوم سید سجاد حسینی (دامادشان) حکایتی را به این شرح نقل کردند؛ در سال ۱۳۸۰ از قم به تهران می رفتم پیر مردی کنارم نشسته بود. دقایقی از حرکت اتوبوس نگذشته بود که باب سخن باز شد و به مناسبتی نام آیت الله العظمی بروجردی برده شد. پیر مرد با یک حس و حال خاصی رو به من کرد و گفت می خواهم حکایتی را نقل کنم: گفتم بفرمائید... گفت؛ " شبی بعد از نماز مغرب و عشا مثل همیشه بعد از این که همه رفتند خادم منزل آقای بروجردی درب ها را می بندد. آقای بروجردی با چند نفر از بزرگان مشغول گفتگو بودند که صدای عطسه ای از اتاق های مجاور به گوش جمع می رسد. خادم و یکی دو نفر دیگر، فورا رد صدا را دنبال می کنند. ناگهان، جوانی را می بینند که خود را در گوشه یکی از اتاق ها پنهان کرده بود... او را نزد آقای بروجردی می آورند آقای بروجردی از او می پرسد: راستش را بگو، در خانه من چه می کنی؟ جوان با ترس و لرز می گوید: اگر راستش را بگویم در امان خواهم بود؟ آقا می بفرمایند بله، کسی تو را اذیت نخواهد کرد. بگو این جا چه می کنی؟ جوان گفت: آقا من از تهران آمده ام، دیروز از زندان آزاد شده و اهل بروجردم. شغل من دزدی است. از دیروز هرچه فکر کردم که این شب عیدی با دست خالی چگونه پیش زن و بچه بروم فکرم به جایی نرسید الا این که به قم آمده و از خانه شما دزدی کنم. این شد که اینجا مخفی شدم تا در فرصت مناسب نقشه ام را عملی سازم که گیر افتادم. 🌷آقای بروجردی نگاهی به جوان کرد و گفت ظاهرا گرسنه ای و چیزی نخوردی؟ جوان گفت بله آقا، امروز هیچی نخوردم! آقای بروجردی فرمودند شامی تهیه کردند و به سارق جوان دادند. بعد از این که دزد جوان شامش را خورد آقای بروجردی فرمودند: اگر من کاری برای تو کنم قول می دهی دیگر دزدی نکنی؟ جوان بلا فاصله گفت: بله آقا قول شرف می دهم... آقا فرمودند امشب را اینجا باش استراحت کن تا فردا... صبح روز بعد او را با یکی از مباشرینش به بازار می فرستد و دستور می دهد کت و شلواری برای خودش و لباس و سوغات شب عیدی برای زن و بچه اش خریداری کنند. بعد از خرید نزد آقای بروجردی بر می گردند. آقا مبلغ ۴۰۰ تومان به او می دهد می فرماید برو پیش زن و بچه ات اما ۱۴ فروردین اینجا باش... جوان دست آقا را می بوسد و تشکر می کند و با درشکه ای که به دستور ایشان آماده کرده بودند به گاراژ می رود و راهی بروجرد می شود. ۱۴ فروردین طبق وعده حاضر می شود آیت الله بروجردی نامه ای به دست او داده می فرماید نزد فلان کس در بازار تهران برو و این نامه را از طرف من به او بده! جوان به همان آدرس راهی بازار تهران می شود.. فردی که نامه را تحویل می گیرد از بزرگان بازآر تهران است . می گوید طبق سفارش آقا شما را به شاگردی می پذیرم این جا بمانید و کار کنید. بعد از سه ماه، به جوان می گوید شخص بزرگی مثل آیت الله بروجردی شما را پیش من فرستاده است و لذا از ایشان خجالت می کشم که شما فقط شاگرد من باشید بنابراین سه دانگ مغازه را به نام شما می زنم و شما را شریک خودم می کنم... چند ماه بعد جوان را صدا کرده به او می گوید من مال د اموال زیادی دارم و نیازی به این مغازه ندارم، به احترام آقای بروجردی همه دکان را به نام شما می زنم... خلاصه، بعدها آن جوان به چنان ثروتی دست پیدا می کند که تا الان به نیابت آقای بروجردی ۴۰ سفر مکه مشرف شده است. ده ها خانه برای فقرا خریده و صدها کار خیر کرده است..." 🔸پیرمرد به من گفت آقا سید حالا دوست داری آن جوان سارق را به شما معرفی کنم؟ گفتم: بله! در حالیکه اشک چشمان خود را پاک می کرد گفت؛ آن دزد جوان، همین پیرمردی است که الان در کنار شما نشسته است و به لطف خدا و محبت و سخاوت آیت الله العظمی بروجردی به ثروت و عزت فراوانی رسیده است...🌲 به قلم استاد حسینی دورود ارسالی : مخاطب گرامی مان @Aghmiun