eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت بشقاب و هل دادم سمت جلو و گفتم ممنون از محبتت جبران میکنم حتما. یکی دو روز مهلت بده جایی رو
پیاده شدیم گفت اینجا خیلی ها ما رو میشناسن بریم پیش دوستم که بهش اعتماد دارم و دهنش قرصه عذاب وجدان هام دوباره شروع شدن از خودم بدم می اومدرفتیم مغازه دوست بهرام سلام و احوالپرسی کردن و بهرام گفت اومدیم برای خرید طلا گفتم کی بهتر از دوست خودم اونم تعارفهای معمول و کرد و چند تا سینی انگشتر اورد و گذاشت جلوم بهرام گفت هر کدومو دوس داری بگو اندازه ات هم نشد درستش میکنن نگاهی به انگشترها کردم و یکی رو انتخاب کردم بهرام اخمی کرد و گفت انگار باید خودم انتخاب کنم تو دلت نمیاد بری سراغ بزرگا.یدونه از اون انگشتر درشتها رو انتخاب کرد و گفت بنداز ببینم دستت انگشتر و انداختم و نگاهی بهش کردم خیلی خوشگل بود دوباره سرشو جلوم خم کرد و گفت خوشگله نه؟لبخندی زدم و گفت همین خوبه دوستش به بهانه چای ما رو تنها گذاشت تا انتخاب کنیم بعد هم یه سرویس خوشگل انتخاب کرد که سکه های طلا بودن و سنگین بود حسابی گفت النگو هم انشاءالله موقع زایمانت میخرم نگاه چپی بهش کردم و گفت خب مگه قرار نیست بچه دار بشیم و لبخند شیطنت آمیزی زد دوستش بعد چند دقیقه اومد و۲ تا شربت گلاب زعفرون برامون اورده بود حسابی هم تشنه ام بود و با خجالت سر کشیدم بهرام طلاها رو داد به دوستش که وزن کنه اونم بعد کلی تعارف قیمت گفت من نزدیک بود سکته کنم چشام گرد شد و بهرام چند بسته اسکناس از تو کیفش دراورد و داد بهش و طلاها رو گذاشت تو یه جعبه و گفت مبارکه خانم انشاءالله به خوشی استفاده کنید خجالت زده تشکر کردم و اومدیم بیرون گفتم بهرام من خیلی خجالت میکشم گفت واسه چی گفتم همه اینا میدونن تو زن و بچه داری گفت اره ولی نمیدونن زنم کیه و خندید بعد خرید طلا گفتم بریم فرش و وسایل خونه بخریم گفت اوه چقد هولی تو دختر گفتم من شب جایی ندارم برم شب خب گفت جات رو چشای منه منو برد سمت لباسهای زنانه و یه بسته پول بهم داد و گفت هر چی پسندیدی بخر من برم دوتا فرش سفارش بدم بیام متوجه شدم که معذب هست با من بره چون آقاش تاجر فرشه و میشناسندش.بهرام رفت و منم رفتم سمت حجره ها تا حالا به خودم جرات نداده بودم به چشم خریدار به لباسها نگاه کنم چون لباسی نداشتم اصلا مجبور بودم بخرم اول رفتم سمت پیراهنا خوشگل بودن یکی رو انتخاب کردم و خریدم بعد هم رفتم سمت لباس زیرها و یکم لباس زیر خریدم برای خودم و همونطور محو تماشای لباسها بودم و قیمت میکردم صدای بهرام کنار گوشم اومد گفت عه تو که چیزی نخریدی برگشتم سمتش و گفتم خریدم هر چی لازمم بود گفت کو نشونم بده گفتم زشته یه پیرهن خریدم با لباس زیر از خجالت سرخ شدم بقیه پولو گرفتم سمتش و ناراحت پولو هل داد سمتم و گفت از این به بعد از این کارا نداریما مرد پولی که داده به زنش پس نمیگیره یهو یاد آقام و مادرم افتادم خواستم بگم چرا هستن مردهایی که پول نمیدن و پول زحمت زنشونم میگیرن در حالی که کلی ملک و اموال دارن و زن دوم گرفتن حرفمو قورت دادم و تشکر کردم گفت خب بیا بریم گفت دو تخته فرش هریس سفارش دادم امیدوارم بپسندی تو دلم گفتم کسی که رو گلیم بزرگ شده میخواد فرش و نپسنده بهرام رفت سمت یه مغازه که همه لباسهاش مشخص بود گرون بود رفتیم تو از دیدن زرق و برق لباسهاش به وجد اومده بودم خیلی خوشگل بودن بهرام یه دست کت و دامن خوشگل انتخاب کرد و گفت چطوره گفتم خیلی خوشگله رو کرد به فروشنده و گفت همینو بدین سایز خانم یه پیرهن صورتی هم انتخاب کرد که تا زیر زانو بود اونارو هم خریدیم و بعد گفتم بهرام وسایل خونه موند اخه لبخندی زد و گفت عه دختر تو چرا با همه زنها فرق داری بعد هم خم شد سمتم و گفت همینت برام جذابه دیوونه ای گفتم بهش و رفتیم سمت لوازم خانگی.اجاق گاز ها خیلی خوشگل و نو بودن یخچال ها هم رنگهاشون نو بود درشو که باز،کردم همه طبقه ها سالم و نو بهرام گفت هر کدومو دوس داری انتخاب کن گفتم واقعا؟خندید وگفت این همه اصرار داشتی الان میپرسی واقعا خب قراره برا خونه ات وسیله بخری دیگه یه اجاق گاز ۵ شعله سفید انتخاب کردم و با یه یخچال از یخچال خونه خودمون قدش بلند تر بودچشام رفت سمت ظرف و ظروف هابهرام گفت اینارم انتخاب کن. حاج آقا یه جا بفرسته برامون فروشنده اومد نزدیکتر و گفت بله دخترم همرو میفرستم خیالت راحت اومد توضیحات داد در مورد چینی ها که ست کاملش انقد میشه وچند تا پیش دستی و بشقاب توش هست برگشتم سمت بهرام و گفتم خیلی گرونه .بهرام گفت اقا از همین گل سرخ یه سرویس بزارید یکم قابلمه و قاشق و اینجور چیزها هم بهرام سفارش داد و قرار شد فردا بفرسته خونه نصف پولو داد و قرار شد نصفشم موقع تحویل بده.رفتیم سمت ماشین اومد نشست رو کرد به من و گفت اُلفت من نمیتونم دائم عقدت کنم ولی میتونم صیغه ۹۹ ساله بخونیم حرفی نزدم سرمو انداختم پایین و گفتم عیب نداره ادامه دارد..... @Aghmiun
101.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘گشتی دوباره در آلبوم عکس آغمیون 🌼چقدرزوددیرمیشود... 🌺قدرهمدیگروبدونیم. ۲۴ @aghmiun
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥فرق تیپ خانوما تو خونه و بیرون خونه😅 دکتر عزیزی خیلی باحال اغراق آمیز صحبت میکنه😂 @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
894.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غصه نخوريا، یهو میبینی، خدا برات دری رو باز میکنه که تو حتی اون درو نزده بودی صبحتون پر نور و زیبا💚☀️ @Aghmiun
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شرط پیشرفت این است: تلاش کنیم رکورد خود را بشکنیم نه رکورد دیگران را @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_سیزدهم پیاده شدیم گفت اینجا خیلی ها ما رو میشناسن بریم پیش د
گفت بخدا من نامرد نیستما صیغه ۹۹ ساله هم انگار دائم هست دیگه سرشو خم کرد جلومو گفت راضی هستی گفتم اره چرا ناراضی باشم بازم تو دلم گفتم وقتی کس و کاری ندارم باید راضی باشم گفت من یکی رو میشناسم که صیغه رو میخونه رضایت پدر و اینجور چیزها هم نمیخواد بریم اونجا گفتم باشه بریم راه افتاد سمت راسته کوچه و جلوی یکی از کوچه های باریکش نگه داشت و پیاده شدیم چادرمو رو سرم مرتب کردم و رفتیم ته کوچه یه خونه کاهگلی بود بهرام در زد و صدای یه مرد جوون اومد بهرام گفت با حاج آقا مرهمت کار دارم گفت صبر کن اومد در و باز کرد و گفت برید پایین زیر زمین از همون ورودی دوتا راه بود یکی میرفت زیر زمین و یکی هم طبقه بالا رفتیم پایین و بهرام در زد صدای پیرمردی اومد و گفت بفرما در و باز کرد و رفتیم داخل یه پیرمرد که کلاه سبز به سرش بود نشسته بودبهرام چهار زانو جلوش نشست و خم شد سمتش و گفت حاج آقا من اومدم با این خانم ما رو صیغه کنید صیغه ۹۹ ساله حاج آقا سرشو بلند کرد و نگاهی بهم کرد و گفت آقات راضی هست بهرام قبل من جواب داد آقا و مادرش فوت شدن و کس و کاری نداره سرمو انداختم پایین حاج آقا گفت باشه بشینید بخونم بعد رو کرد به من و گفت مهرت چقدر هست بهرام بازم جواب داد مهرش یه خونه تو عباسی هست حاج آقا گفت آفرین خریدی زدی به اسمش پس بهرام گفت خریدم بله دو سه روزه میزنم به اسمش رو کرد به من و گفت راست میگه دیگه گفتم بله مهم نبود من از بهرام خونه نخواسته بودم اصلا شروع کرد به خوندن صیغه و یکم کلمات عربی خوند و از من و بهرام رضایت گرفت و یه برگه کاغذ نوشت و باانگشترش مهر کرد و داد بهمون و اومدیم بیرون الان دیگه من و بهرام زن و شوهر شده بودیم عذاب وجدان همچنان باهام بود دقیقا از کاری که میترسیدم و فرار میکردم مجبور به انجامش شدم برگشتیم تو ماشین و بهرام دستمو گرفت و گفت اُلفت اخم نکن تو رو خدا قسمت ما این بود منم دلم میخواست تو اولین زن زندگیم بودی اما حیف نشد برات بهترین جشن و میگرفتم بهترین کارها رو میکردم گفتم من جشن و اینجور چیزا نمیخوام بهرام من یه سقف بالا سرم باشه راضی ام ماشین و روشن کرد و گفت من که خیلی گشنه ام هست بریم یه ناهار بخوریم و بریم خونه رو تمیز کنیم گفتم نمیری مغازه گفت نه نمیرم فقط یه سر باید برم کارگاه یه قالی دیگه هم قرار بود تموم بشه اونم بردارم ببرم حجره و بیام سر راه دوتا کباب گرفت و رفت سمت خونه از تو ماشین یه پتو اورد و پهن کرد تو اتاق و نشستیم و کباب و خوردیم و بهرام گفت من برم زود برمیگردم بهرام رفت و منم بلند شدم خونه رو تمیز کنم اما چیزی پیدا نکردم که باهاش جارو بزنم همه جا رو گشتم و رسیدم به زیر زمین ترسیدم برم پایین چادرمو برداشتم یکم از پولی که بهرام صبح داده بود و برداشتم و یادم افتاد من کلید ندارم یه سنگ گذاشتم لای در تا بسته نشه رفتم سر کوچه از بقالی سر کوچه یه آفتابه و یه جارو خریدم و یکم هم تاید خریدم و برگشتم خونه رفتم سمت اتاقها همه جا پر گرد و خاک بود پارچه ای نداشتم که باهاش دیوارها رو پاک کنم رفتم سر بقچه ام و از لباسهای رنگ و رو رفته ام چند تا برداشتم تو حموم هم یه لگن کوچیکه جامونده بود اوردم توشو پر اب کردم و تاید و ریختم توشو شروع کردم به تمیز کردن همه جارو تمیز،کردم شیشه پنجره ها رو هم پاک کردم نفهمیدم کی هوا تاریک شد.حموم و دستشویی و آشپزخونه موندن صدای اذان مغرب به گوش میرسیدخبری از بهرام نشد رفتم روی اون پتو که بهرام اورده بود دراز کشیدم چشام گرم شد و صدایی مثل صدای دمپایی که روی سیمان بکشی اومد چشامو وا کردم و از گوشه چشمم نگاه کردم چیزی نبود حس کردم بازم کار همون هست چشامو بستم و گفتم بخدا خسته ام صدا قطع شد و خوابم برد انقد خسته بودم که انگار به کما رفتم تا صبح اصلا تکون نخوردم همون طرفی که خوابیده بودم بلند شدم چشامو باز کردم دیدم هوا روشنه بهرام نیومده بود اصلا خیلی ناراحت شدم بعد یادم افتاد که اگه بهرام نبود زهرا خانم میخواست منو بده به پسر عموش همینکه سقفی بالا سرم بود خداروشکر کردم نصف تاید مونده بود بلند شدم و رفتم سر وقت آشپزخونه دوتا کابینت سبز فلزی وسط آشپزخونه بودکشیدمشون کنار و شیر آب و باز کردم و شروع کردم به شستن اونا بعد دیوارها رو شستم و با کف آشپزخونه کابینتهارو کشیدم کنار دیوار و هر کدومو یه طرف دیوار گذاشتم بعد هم رفتم سراغ دستشویی و حموم کاشی ها قدیمی بودن اما انقد شستم که رنگشون وا شد.برگهای ریخته شده تو حیاط و جمع کردم و حیاطم آب و جارو کردم که دیگه ظهر شده بودنگران بهرام شدم کجا بود این همه مدت نشستم روی پله جلو ورودی که صدای باز شدن در با کلید اومدترسیدم و رفتم تو و از گوشه پنجره نگاه کردم دیدم بهرام هست. ادامه دارد.... @Aghmiun
43.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام. اینجادزفول روستای شهیونه جای باصفایی هستش. 📲جناب آقای داوود ساعدی ❤️ایران چهارفصل @Aghmiun
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امان از دل غافل..... این قافله عمر عجب می گذرد..... تا آخر بدقت گوش کنید ..... @Aghmiun