1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبحونه ی چند پنجه خوبه؟؟🤣🤣
سلام
روزتون پرانرژی و شاد😅💃
صبحتون بخیر☀️☀️☀️
@Aghmiun
اعتماد به نفس... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
5.1M
صبح بیست و چهارم بهمن
@Aghmiun
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۵ تمرین مهم روزانه برای مفاصل اصلی بدن!
▫️این تمرینات را اولصبح انجام بدهید و از نتیجه آن شگفت زده شوید!
#ورزش_صبحگاهی
@Aghmiun
پادکست کجای زندگی هستم.mp3
زمان:
حجم:
33.4M
☘پادکست ۷۲
🌹کجای زندگی هستم ؟
🎙 سید داوود حسینی
آقای ۶ صبح
@Aghmiun
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲جناب آقای فرهادمحمدباقری👇👇
◾️پسر مرحوم حاج جبرائیل جلیل نژاد آغمیونی.
◾️عرض تسلیت خدمت خاندان محترم جلیل نژادوسایر بستگان.
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
◾️پسر مرحوم حاج جبرائیل جلیل نژاد آغمیونی. ◾️عرض تسلیت خدمت خاندان محترم جلیل نژادوسایر بستگان. @A
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_هفتادوششم
یه ساعتی گذشته بود که پروین اومددنبالم و رفتیم همون آرایشگاهی که برای ابروهام رفته بودیم لباس عروس و تور و کیف و کفشم و هم قرار شد بهرام بیاره مهمونا برا ساعت ۶ عصر دعوت بودن،ارایشگر کارش و شروع کرد و پروین گفت که زیاد غلیظ نشه،بر خلاف آرایشگر قبلی سریعتر داشت کار میکرد و آرایشم و تموم کرد و آینه رو داد دستم خیلی خوشگلتر شده بودم و خودم پسندیدم.ارایشگر گفت باید لباس و تنش کنم بعد موهاشو درست کنم.بهرام دیر کرده بود و یه ساعتی معطل شدیم
بعد لباس و آوردپوشیدم و موهامم درست کرد و تاجمم گذاشت و گفت اقا داماد میتونه بیادبهرام اومد همراه فاطمه و زینب ماشین و روبان زده بود سوار شدیم من جلو کنار بهرام نشستم و زینب و فاطمه و ثریا عقب رسیدیم خونه ما همه مهمونا اومده بودن و حسابی شلوغ بودجلو پامون گوسفند سر بریدن و از روش رد شدیم و رفتیم تومامان ما رو هدایت کرد سمت اتاق عقد کسی اونجا نبود و من و بهرام رفتیم و رو مبل نشستیم و همه جمع شدن دور و برمون
دختر خاله ها و دختر عموهام حسابی مجلس گرم کنی راه انداخته بودن.بهرام رفت مجلس آقایون و چشمم دنبال ثریا بود که مامان رفت صداش کرد با کرم کبودی هاشو پوشونده بود و آرایش کرده بود و یکی از لباسهای منم پوشیده بوداومد نشست کنارم ولی غم تو صدا و نگاهش بودگفت سر عقد منو هم دعا کن.بلاخره عاقد اومد و مامان همه رو از تواتاق بیرون ریخت که شگون نداره اتاق عقد شلوغ باشه همه غر زنان رفتن بیرون و فقط مادر و خواهر و عروسهای بهرام موندن و مامان و ثریا و عروسهامون بهرام اومد کنارم نشست و عاقد خطبه عقد و خوند و خانوم بزرگ یه سرویس طلا کادو داد و جاری هام هر کدوم یه دستبندبزرگ و مامان هم ۶ تا النگو داد و به ثریا هم یه گردنبند داده بود که اونم انداخت گردنم و زن داداشام هم هر کدوم یه گردنبنددادن و من و بهرام رفتیم پیش مهمونا و اونا هم کادوهاشون و دادن و زدن و خوندن و رقصیدن وقت شام رسید انقد خسته بودم دلم میخواست برم بخوابم فقط
اما مجبور بودم بشینم بلاخره شام هم تموم شد و زمان رفتن شدآقام و حاج مسلم و داداشام و داداشای بهرام اومدن تو و طبق رسم و رسوم داداش بهرام باید با تور قرمز کمرمو میبست.بهمن داداش بهرام اومد نزدیکتر و کمرمو بست و برامون دعای بچه دار شدن کرد و بعد هم آقاجونم اومد بغلم کرد و برام عاقبت بخیری آرزو کرد و دستمو گذاشت تو دست بهرام و گفت مواظب دخترم باش از امروز تو پسر این خونه ای و مریم هم دختر اون خونه با هم بسازید دلم گرفت و دست آقامو بوسیدم و بعلش کردم بی اختیار اشکام جاری شدمامان و ثریا هم اومدن و برام آرزوی خوشبختی کردن و داداشام هم به شوخی به بهرام گفتن پشت سر این دختر ما هستیم هواست باشه با سلام و صلوات من و راهی کردن خونه شوهرسوار ماشین شدیم و رفتیم سمت عمارت حاج مسلم.بهرام یکم دور دور کرد و بعد رسیدیم خونشون موسی منتظر دم در وایساده بود و یه گوسفند هم جلو پامون سر برید فامیلهای نزدیک هم دنبالمون اومده بودن و ما رو راهی خونه کردن و خودشون هم رفتن خسته و کوفته رو مبل ولو شدم بهرام اومد پیشم نشست و گفت کمکت کنم لباسهاتو در بیاری یهو انگار برق بهم وصل کرده باشن گفتم نه خودم میتونم پکر شد و گفت باشه بلند شدم رفتم تو اتاق اما نتونستم زیپ لباس وباز کنم موهامو باز کردم و تور و برداشتم و طلاهامم در اوردم.ناچار با خجالت بهرام و صدا کردم و گفتم میشه زیپ اینو باز کنی.از خجالت داشتم میلرزیدم بهرام زیپمم و بازکردو فوری رفت نفس راحتی کشیدم و لباسمودراوردم ولباس راحتی پوشیدم و رو تخت درازکشیدم ومتوجه نشدم دیگه کی خوابم بردبا صدای بهرام بیدار شدم داشت لباس عوض میکردوگفت بلندشو صبح شده الان صدای مامان درمیادگیج بودم کلا چیزی یادم نمی اومد نشستم رو تخت و از اینکه تو یه جای جدید بودم مغزم هنگ کرده بودکه یادم افتاد اینجا خونه خودمونه باخجالت خودموجمع و جور کردم و گفتم ببخشید متوجه نشدم اصلا کی خوابم بردبهرام نگاه دلخوری بهم کرد و. گفت عیب نداره و رفت بیرون حمام ودستشویی توی راهرو ورودی بوددستی به موهای چسبناکم زدم و بلند شدم که برم حموم اما بلد نبودم آبگرمکن و روشن کنم.خیلی اینور اونور کردم اما نتونستم نمیدونستم چیکار کنم.نشستم رو مبل و منتظر شدم بهرام برگرده یه ساعتی گذشت که بهرام با یه سینی صبحونه که تزئین شده بود اومد توگفت مامانت آورده سر صبح گفتم خودش کجاس گفت رفت نموندسینی رو گذاشت رو میز گفتم بلدی آبگرمکن و روشن کنی گفت چشم الان.رفت آبگرمکن و روشن کرد و گفت یکم صبر کن گرم بشه بعد برونشست رو مبل و گفت مامانت یه جوری صبحونه اورده فکر کرده چخبر شده دیشب با خجالت سرمو انداختم پایین و گفتم ببخشید خیلی خسته بودم گفت عیب نداره حالابیار صبحونه بخوریم باید برم سر کار.
ادامه دارد...
@Aghmiun