یک عکس از آرشیو کانال آنا وطن آغمیون
که ...
غروبی زیبا در آغمیون را بتصور کشیده....
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_نودوپنجم یه روز مامان یه پودری داد بهم و گفت اینو بریز تو غذ
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_نودوششم
بعد ۲۴ ساعت از تو زیرزمین اونم به طرز خیلی بدی که جان داده بودپیداش کرده بودنداقام خیلی ناراحت شد و بعد فوت مامانم هر روز بدتر میشد ثریا خیلی کم می اومد و بهش سر میزدبرادرام هم که کلا نبودن مجبور شدم خودم و سر پا نگهدارم و بهش برسم سکته کرده بود و توان حرکت نکرد نداشت وضع مالیمون بد شده بود و مجبور شدیم رقیه رو مرخص کنیم و خودم باید کارها رو میکردم و به آقام میرسیدم هر روز ارزوی مرگ داشتم دو سال بعد فوت مادرم ثریا هم تصادف کرد و مرد ثریا برام نه خواهری کرد نه دوستی از مرگش چندان ناراحت نشدم فامیلهای شوهرش مراسم گرفتن و منم مثل غریبه ها رفتم و اومدم خیلی بی کس و تنها شده بودم اقامم طاقت نیاورد و اونم رفت و من موندم و یه خونه بی روح برادرام مجبور شدن بلاخره ارث و تقسیم کردن و مغازه و خونه به من رسبد
قبلش هم با ثریا سر مغازه مشکل داشتیم و ثریا انتظار داشت مغازه بازار و بگیره اونم شوهرش پرش میکرد اما برادرام نزاشتن مغازه تو بازار جای خوبی بود و اجاره اش دادم با پولی که از اجاره میگرفتم زندگی میکردم یه روز حالم بد شد و مجبور شدم برم دکتر بعد ازمایش دکتر گفت که سرطان دارم و باید هر چه زودتر درمان و شروع کنم حال روحیم خیلی بد شد دنبال یکی بودم که بهش پناه ببرم دنبال یه نشونه از بچه ها بودم
از اینور اونور پرس و جو کردم بلاخره آدرس خونه بهرام و پیدا کردم همزمان هم شیمی درمانی رو شروع کردم رفتم جلو خونه بهرام پسرا رو از دور دیدم چقد بزرگ شده بودن و مرد شده بودن دلم براشون قنج رفت و افسوس خوردم که چرا با نادونی خودمو از لذت داشتن بچه هام محروم کردم جرات اینکه برم زنگ بزنم نداشتم همونطور اونجا نشسته بودم
رویا اومد بره خونه اول نشناختم امادقیقتر که نگاه کردم فهمیدم رویاس
برگشت سمت ماشین و نگاهی بهم کردولی نشناخت.ترسیدم برم جلو در و باز کرد و رفت تو خونه برگشتم خونه ولی تصمیم گرفتم حداقل با رویا حرف بزنم اون بنظرم راحتتر میتونست برخورد کنه فردا باز رفتم جلوی در کشیک دادم تا بلاخره اومد بیرون
رفتم جلو و سلام دادم با تعجب نگاهی بهم کرد و گفت شما؟گفتم نشناختی تبسمی کرد و گفت خیلی قیافه تون برام آشناس اما نمیدونم کجا دیدمتون گفتم مریمم از شنیدن اسمم انگار شوکه شد و گفت مریم؟گفتم اره عزیزم دور و برش و نگاهی کرد و گفت چه عجب حالا اومدین
گفتم اگه وقت داری باهم حرف بزنیم رویا باهام اومد و رفتیم تو یه پارک حرف زدیم
خیلی از اتفاقها رو براش کامل توضیح ندادم دلم نمیخواست بهرام و الفت بگن تاوان کارهامونو پس دادیم غرور هیچ وقت منو ول نکردبهش گفتم اخرای عمرمه و میخوام پسرامو ببینم و حلالیت بگیرم قول داد با الفت حرف بزنه اما بعد پشیمون شد و گفت بهتره غافلگیرانه بیای
احتمال اینکه گارد بگیرن زیاده اگه سرزده بیای تو عمل انجام شده قرار میگیرن
بنظرم حرفش درست بودقرار شد فردا ظهر من برم خونشون استرس بدی به جونم افتاده بود و تا صبح هزار بار عکس العمل های احتمالی اونا رو مرور میکردم
دلم پر میکشید پسرا مو از نزدیک ببینم
صبح زدم بیرون و یکم تو خیابونا گشتم و گل و شیرینی خریدم و رفتم سمت خونه الفت در زدم و رویا در و باز،کردپاهام داشتن میلرزیدن با استرس بالا رفتم و الفت از دیدنم خشکش زد اما خودشو جمع و جور کرد و رفتم نزدیک و بغلش کردم انتظار برخورد گرم نداشتم اونم سرد باهام رفتار کردرویا سعی داشت فضا رو صمیمی کنه بهش گفتم میخوام پسرارو ببینم اونم زنگ زد و کشیدشون خونه اما برخلاف تصورم ازم بیزار بودن حامد یکم نرمتر بود اما حمید انگار دلش خیلی پر بود ازم.هر چقد سعی کردم بهشون نزدیک بشم اما نشد بودنم اونجا اونا رو هم آزار میداد بلند شدم و خداحافظی کردم و رفتم خونه
دلم داشت میترکید چرا باید سرنوشت من اینطور میشدگاهی رویا می اومد و بهم سر میزد و تو دوره شیمی درمانیم گاهی همراهم بوددر مورد پسرا ازش میپرسیدم اونم کارهاشونو برام تعریف میکرد و دلم ضعف میرفت براشون عجیب اون روزها دوران نوزادیشون یادم افتاده بود و چشامو میبستم و مرور میکردم لحظه لحظه خاطراتی که باهاشون زندگی کردم.حالم جای اینکه بهتر بشه هر روز بدتر میشد و رویا پا به پام می اومد و هوامو داشت.اما حس میکردم روزهای اخرم هست دست رویا رو گرفتم و گفتم اگه حالم بدتر شد حتما پسرا رو خبر کن بیان به باباتم بگو بیاد باید ازش حلالیت بگیرم اون روز حالم خیلی بد شد و فقط تونستم شماره رویا رو بگیرم و بهش بگم بیاد کمکم دیگه چیزی نفهمیدم و چشم که باز کردم رو تخت بیمارستان بودم و کلی دستگاه بهم وصل بود و ماسک اکسیژن رو دهنم بود
ادامه دارد...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_نودوششم بعد ۲۴ ساعت از تو زیرزمین اونم به طرز خیلی بدی که جا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_آخر
رویا کنار تختم وایساده بود و با دیدن چشمای بازم خوشحال شد و بوسه ای به پیشونیم زدخواهش کردم پسرامو خبر کنه .
ادامه از زبون رویا
زنگ زدم به مامان و گفتم مریم حالش بده و به حمید و حامد و بابا هم خبر بده بیان یک ساعتی گذشت و کم کم پیداشون شدتک تک رفتن تو اتاق و با مریم حرف زدن مریم ناکام و بی کس از این دنیا رفت.
پایان
دوستان تناقض هایی که تو داستان از زبان مریم و الفت هست بخاطر این هست که مریم ترجیح داده خیلی از،موضوعات و اونطوری که هست تعریف نکنه بعد فوتش خیلی از حقایق روشن شد که در قسمتهای اول از زبان الفت گفته شدچیزهایی که از زبان مریم برای رویا تعریف شده رو تو قسمت دوم نوشتیم.
@Aghmiun
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#تلافی
#قسمت_اول
سلام اسم من شیواست
میخوام داستان زندگی پر فراز و نشیبمو براتون بگم،
تو یه خانواده پنج نفره به دنیا اومدم، من بچه آخر و به قولی ته تغاری بودم، قبل من دوتا داداشام بودن که هم شیر بودن و فقط یک سال باهم تفاوت سنی داشتن
منم ۲۳ سالم بود، از سن ۱۸ سالگی بخاطر بر و رویی که داشتم خواستگارای زیادی برام میومد ولی هرکدومو به یه دلیلی رد میکردم...
بابامم مخالف ازدواج من بود میگفت سنت کمه بهتره بشینی درستو بخونی
یه جورایی روشن فکر بود اما من واقعا به درس خوندن علاقه نداشتم و همیشه خدا نمره هام افتضاح میشد...
نه اینکه باهوش نباشما.. کلا درس نمیخوندم، به زور خودمو به ده میرسوندم
از درس و مدرسه متنفر بودم... بیشتر دلم میخواست ازدواج کنم ولی اون کیس مناسبم پیدا نمیشد که تمام معیارهای منو داشته باشه
بعد از اینکه دیپلم گرفتم دیگه درسمو ادامه ندادم و نشستم ور دل مامانم...
بعد یه مدت زن داییم منو برای داداشش که از قضا دکتر عمومی بود خواستگاری کرد
من همون اول بهشون گفتم من بی سواد چه به دکتر...
اما زن داییم گفت داداشش فقط خوشگلی و پاکی براش مهمه و دوست نداره زنش درس بخونه میخواد خونه دار باشه
من و مامان از خوشحالی تو پوست خودمون نمیگنجیدیم
شبی که اومد خواستگاریم انگار تمام آرزوهام یجا براورده شده بود
یه پسر خوشتیپ و صد البته پولدار...
وقتی رفتیم تو اتاق و با هم حرف زدیم انقد قشنگ حرف میزد که مجذوبش شده بودم
تمام حرفایی که آماده کرده بودم یادم رفته بود فقط گفتم من صداقت از همه چیز برام مهم تره
اونم لبخندی زد و گفت حله
وقتی از اتاق اومدیم بیرون، لبخند رضایتو که رو لبام دیدن همه شروع کردن دست زدن و همون شب یه انگشتر نشون خیلی قشنگی دستم کردن
اسم داماد آرمین بود، دوتا خواهر و یه برادر که ازدواج کرده بودند اما دوتا خواهراش از من کوچیکتر بودن و مجرد،
مادر و پدر خوش برخوردی داشت...
بعد از شب خواستگاری رفتیم آزمایش و یه مراسم کوچیک نامزدی هم برام گرفتن
که فقط خانواده خودشون و ما بودیم.
روزها میگذشت و من بیشتر به آرمین علاقه مند میشدم،
آرمین هر روز بعد از کارش میومد دنبالم و میرفتیم گشت و گذار،
روزهای خوش نامزدی خیلی زود گذشت.
دقیقا شش ماه از نامزدیمون گذشته بود که یه شب مادر و پدر آرمین اومدن و گفتن میخواییم زودتر براشون مراسم عروسی بگیریم اگه شما راضی باشید زودتر برن سر خونه زندگیشون
پدرم گفت آره درست نیست بیشتر از این نامزدیشون طول بکشه.
مامان بعد از اون شب، استرس جهیزیه ناتکمیل منو گرفت و تو تب و تاب خرید بود
به منم گیر میداد باهاش برم و خودم وسایلمو انتخاب کنم
ما وضع مالیمون متوسط بود، بابام یه فروشگاه مواد غذایی داشت که داداشامم اونجا مشغول بودن،
دلم نمیخواست وسایل گرون و به قول معروف مارک بگیرم که بابام بره زیر بار قرض، همین شد که تمام جهیزیمو ساده انتخاب کردم و بعد از تکمیل خریدمون رفتیم وسایلمو تو خونه ای که آرمین به تازگی خریده بود چیدیم،
یه خونه دویست متری با سه خواب، واحد ما طبقه هفتم یه برج خیلی بزرگ و شیک بود
من اونجور جایی رو تو خوابمم ندیده بودم، اما قرار بود خیلی زود اونجا زندگی کنم!
بعد از چیدن وسایل که تموم شد آرمین گفت دیگه تا عروسی اونجا نمیتونم برم چون یه سوپرایز برام داره، منم دل تو دلم نبود زودتر روز عروسی از راه برسه..
من و آرمین درگیر خرید عروسی بودیم و وقت سر خاروندن نداشتیم
وقتی رفتیم لباس عروس انتخاب کنیم خواهراشم اومدن و کلی نظر دادن و در آخر یه لباس مروارید کاری شده خریدیم که خیلیم بهم میومد.
هر روز که به عروسی نزدیک میشدیم، من بیشتر ذوق زندگی مشترک رو داشتم و دلم میخواست زودتر با آرمین برم زیر یه سقف...
مراسم عروسی رو تو یه باغ خیلی بزرگ گرفتیم
همه چی همونجور که میخوام پیش میرفت
کل خرج عروسی افتاد گردن خانواده آرمین، نذاشتن یه قرون بابام دستشو تو جیبش کنه
تو عروسی، خواهر کوچیک های آرمین و زن داداشش ساقدوشم شدن و کلی باهم عکس انداختیم
دختر و پسر خواهرشوهر بزرگمم که دوقلو بودن لباس عروس و دوماد پوشیده بودن و از کنارمون جم نمیخوردن، انگار یه نسخه از ما کوچیکتر بودن
فامیلای آرمین همه با حسرت نگاهمون میکردن و دخترای جوونشون به چشم قاتل خونی بهم زل زده بودن انگار که آرمین رو از دستشون قاپیدم
ادامه دارد...
@Aghmiun