کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #تلافی #قسمت_ششم منم خندیدم و گفتم ببین یه بار خواستم بی دلیل بهت محبت
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#تلافی
#قسمت_هفتم
فردا صبح زودتر از خواب بیدار شدم که هم صبحونه آرمین و بدم هم قضیه تماس دیشبو بدونم
وقتی آرمین اومد تو آشپزخونه گفت بازم که شاهکار کردی، ایندفعه چی میخوای؟
کلافه گفتم هیچی نمیخوام بشین صبحونتو بخور..
با اوقاتی تلخ دو لقمه خوردم و دووم نیاوردم و گفتم آرمین دیشب ساعت یک شب منشیت زنگ زد و گفت براش مرخصی رد کنی...
آرمین خیلی ریلکس صبحونشو میخورد و گفت باشه ممنون که گفتی..
با تعجب نگاهش کردم و گفتم یعنی عجیب نیست؟
گفت چی؟
گفتم اینکه نصف شب زنگ زده واسه گرفتن مرخصی..!
گفت چه بدونم لابد ازم حساب میبره خواسته صبح نگه، زودتر بگه..
احساس کردم آرمین پکر شد، منم دیگه بحث رو ادامه ندادم..
نمیخواستم بحث به جاهای باریک بکشه...
روزها میگذشت و آرمین داشت مدرک تخصصشو میگرفت
تازگیا زیاد بهم گیر میداد میگفت برو واسه گواهینامه ثبت نام کن خیلی زشته ماشین داری ولی گواهینامه نداری و ماشین روندن بلد نیستی..
منم یکم ترس داشتم از پشت فرمون نشستن ولی دلمو زدم به دریا و رفتم ثبت نام کردم تا آرمین انقدر بهم گوشزد نکنه
بعد سه بار رد شدن بالاخره قبول شدم و گواهیناممو گرفتم
بعضی شبا آرمین منو میبرد جاهای خلوت و ماشین و دستم میداد تقریا راه افتاده بودم و بعضی روزا که آرمین تا دیر وقت مطب بود میرفتم خونه بابام
سعید و الهه به تازگی عقد کرده بودن و قرار بود پنج ماه دیگه عروسی کنن.
مامان میگفت زودتر حامله شو تا جای پات محکم شه خونه شوهرت
اما من هنوز آمادگی مادر شدن نداشتم
احساس میکردم آرمین باهام غریبی میکنه..
شبا ازم دوری میکرد یا اونقد خودشو تو کار غرق میکرد که وقتی برای با من بودن نداشته باشه
تمام سردی هاشو من نفهم گذاشته بودم پای درس و کارش و میگفتم خسته اس نمیتونه...
غافل از اینکه من سرمو کرده بودم زیر برف...
امشب مامان واسه شام دعوتمون کرده بود اما آرمین گفت کار داره و نمیتونه بیاد منم با ماشین خودم رفتم، وقتی رسیدم خونه بابام هر کس مشغول کاری بود
الهه داشت سالادها رو تو ظرف میچید، بهش گفتم کمک نمیخوای؟
گفت بیا توام کمک کن تنها نمونی تو هال
تو همون حین که ظرفا رو از کابینت بیرون میاوردم الهه گفت چطوری؟ چند وقته نمیای..؟ گفتم آرمین سرش شلوغه منم تنهایی جایی نمیرم
گفت حالا که شوهرت داره تخصصشو میگیره توام برو ادامه تحصیل بده... خوب نیست از نظر علمی کلی باهم تفاوت داشته باشید
گفتم الهه جون من زمان مجردیمم به زور دیپلممو گرفتم، از درس و مدرسه بیزارم، اصلا کتاب خوندن رو دوست ندارم
گفت از من گفتن بود، اینکه شوهرت بیشتر از خودت سواد داشته باشه خودش باعث اختلاف میشه..جواب الهه رو ندادم، تو دلم گفتم دختره حسود چشم دیدن خوشبختیمو نداره..من و آرمین اصلا باهم تو هیچ زمینه ای اختلاف نداشتیم
تا حالا یه دفعه ام سطح علمیشو تو سرم نکوبیده بود.بعد از اینکه شامو خوردیم تو شستن ظرف ها به الهه کمک ندادم
دلم نمیخواست باز اون نصیحت های مزخرفشو بشنوم..شب وقتی برگشتم خونه، آرمین هنوز نیومده بود خونه..هر چی به گوشیش زنگ میزدم خاموش بود..
با خودم میگفتم ساعت دوازده شب چه
مریضی تو مطب میمونه که این تا الان نیومده...؟! خودمو سرزنش میکردم که چرا شماره مطبو ندارم وگرنه الان راحت میتونستم بفهمم مطبه یا نه؟ تا ساعت یک همینجور خودخوری میکردم، که بالاخره اومد... وقتی اومد حالت عادی نداشت
منو که دید گفت بیداری خانم؟!
گفتم تا الان کجا بودی واست مهم نیست من تا این وقت شب تنها بمونم؟
گفت باز گیر نده خانم خوشگله بخاطر تو داشتم تا الان کار میکردم بعدم قهقهه بلندی زد و رفت تو حموم
فهمیدم مست کرده رفت حموم که از سرش بپره
ولی واسم سوال بود که کجا رفته مست کنه مگه تا الان بیمارستان یا مطب نبوده؟
بهش مشکوک شده بودم
وقتی از حموم اومد بیرون گفتم راستشو بگو کجا بودی؟گفت معلومه دیگه مهمونی بودم
گقتم چشمم روشن بی خبر و تنها رفتی چرا منو نبردی .گفت مهمونی دکتر و پرستارا بودم روم نشد توعه بی سواد و با خودم ببرم....اشک تو چشام جمع شد و گفتم ولی تو منو اینجوری پسند کردی یادت نیست روز اول بهت گفتم میزان تحصیلاتمو گفتی مشکلی نیست...؟گفت اون موقع گول ظاهر زیباتو خوردم...
با شدت رو صورتش تف کردم و رفتم داخل اتاق درو قفل کردم
خودمو انداختم رو تخت و با صدای بلند گریه میکردمحرفاش خیلی برام گرون تموم شدن...
اصلا از آرمین انتظار چنین برخوردی نداشتم
ادامه دارد...
@Aghmiun
فرا رسیدن چهلمین روز پرپر شدن نوگل مان صادق ضیا بخش بر بازماندگان و منسوبین داغدار خصوصا والدین سوگوار و پسر خاله عزیز و دلسوخته ام کربلای اصغر نوری پور و دختر خاله داغدیده ام خانم رضایی تسلیت باد .
@Aghmiun
هنر نه گفتن... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
5.4M
صبح سیام بهمن
@Aghmiun
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمونه تمرینات تسکین درد عصب سیاتیک
#ورزش_اصلاحی
@Aghmiun
کیا با این سنگ ترازوها خاطره دارند؟
یادش بخیر آقای قنبر زاهد مغازه ای شیک و پیک بقّالی و میوه فروشی داشت تو محله چای قاباغی، جنب منزل آقای حاجی زاده تو ملک مرحوم مشهد حیدر موتمن.
از این سنگ و ترازوها داشت که ما بچه ها هر روز چندین بار می رفتیم و خرما می خریدیم.
یک سنگ داشت که اندازه یک ریال خرما را با آن وزن می کردند و من اون سنگ را خوب می شناختم و هر چند ساعت یه بار یه قرون میبردم و سنگ را خودم ترازو میگذاشتم و خرما را از زنبیل خرما بر میداشتم و می کشیدم و لای یک برگ کاغذ از لای دفتر مشق مصرف شده می کندم و خرما ها را لای اون ورقه می گذاشتم.....
چقدر ذوق میکردیم از خرما خریدن و روی سنگ جلو آفتاب نشستن و خرما را با ولع خوردن....
واقعا چقدر خوشمزه بودند اون خرما ها ...
کاش قیدیب بیرده اوشاق اولیدم.....
@Aghmiun
یک صبحانه عالی و کامل
با چایی در این استکان نعلبکی ها .....
@Aghmiun
و
زندگی به زیبایی این گل های قشنگ
ادامه خواهد داشت...
پشت سر هر زمستانی بهار زیبا و پر طراوتی خواهد رسید ....
@Aghmiun
این عکس یکی ازقشنگترین عکس های موجود در آرشیو کانال مون میباشد.
وقتی من این عکس رو میبینم بوی کوچه های آغمیون از صفحه گوشی میزنه بیرون و آدم را میبره به آغمیون.....
@Aghmiun
خدا
چیست؟
کیست؟
کجاست؟
خدا در دستیست که به یاری میگیری
در قلبیست که شاد میکنی
در لبخندیست که به لب مینشانی
خدا درعطر خوش نانیست که به دیگری میدهی
در جشن و سروریست که برای دیگران بپا میکنی
آنجاست که عهد میبندی و عمل میکنی
خدا، در تو، با تو، و برای توست...
@Aghmiun