خواندن نماز باران هر چند یک دعا و استعاذه از درگاه خداوند متعال بود ولی حتما وقتی بصورت دسته جمعی و با خلوص نیت و با دل های پاک و مطهر در یک فضای معنوی خاص و بی ریایی برپا میشد و مردم ملتمسانه از خالق خود تقاضای نزول نعمت بیکران باران را میکردند بی شک الطاف بیکران خداوند مهربان هم مشمول حال این جماعت پاک طینت میشد . حداقل اش نتایج معنوی پر باری بود که از این اجتماع پر فیض و برکت شامل اهالی میگردید و شاید عنایتی از طرف پروردگار همان لحظه عاید اهالی میشد که هر چند با چشم دیده نمیشد ولی در اوضاع روزمره شان حس میشد شاید بلایی با این دعا ها از روستا دور میشد و شاید بواسطه همین دعا و نماز باران ، باران سیل آسایی روستا را فرا میگرفت .
در هر حال دعا و تضرع و درخواست کمک از درگاه حضرت احدیت در هر زمان و در هر مکان یکی از حریه های معنوی و ملتمسانه ما مردم هست ،حتی در یک عمل جراحی خیلی ساده و یا خیلی سخت و فوق العاده بارها از زبان بهترین و پر تجربه ترین و حاذق ترین پزشک ها شنیدیم که موقع عمل جراحی بیماری، به زبان آوردند که ما به وظیفه انسانی و پزشکی خود عمل می کنیم و بیمار را جراحی میکنیم ولی باز دست خداوند کریم هست همه چیز.
یا وقتی پزشک خاذقی از ادامه درمان بیماری مایوس می شود به همراه بیمار توصیه میکند فقط دعا کنید و از خدا بخواهید و امید وار باشید ....
پس من حقیر نتیجه میگیرم که آغاز و پایان هر کاری فقط با نظر و خواست خداوند میسر میشود و بس.......
پس خواندن نماز باران و درخواست بارش باران و قبول و استجابت آن از طرف خدای بزرگ میتواند خیلی راحت اتفاق بیفتد .......
و اما موضوع و خاطره دوم این بود :
دهه های قدیم بارش تگرگ های دانه درشت و خطر آفرین به کرات و به دفعات اتفاق می افتاد و این امر موجب خراب شدن محصولات کشاورزی و سرما زدگی کل محصولات دامی و خوراکی کشاورزان میشد که واقعا قابل جبران هم نبود و آن ایام مثل الان بیمه محصولات کشاورزی و این حرف ها نبود،هر چند که بیمه ها الان هم خیلی به وظایف خود عمل نمی کنند و خسارات وارده به کشاورزان را بموقع و کامل پرداخت نمی کنند .....
برای در امان ماندن زمین های کشاورزی زیر کاشت رفته از خطر و بلایای طبیعی مثل و تگرگ دست به دامن دعا می شدند
و من کاملا یادم هست بطور واضح که چند تا از ریش سفید های روستا می رفتند منازل روحانی های روستا و از آنها میخواستند که با دعاهای خاص شان جلوی این بلایا را بگیرند .....
مرحوم حاج میرزا نصرالله حدادی مرحوم حجت الاسلام صادق موذنی و مرحوم پدرم آقا میرزا حبیب اله اسماعیلی سه تن از روحانی هایی بودند که اقدام به این کار میکردند
این سه نفر هر کدام سوار بر اسبی می شدند و راه می افتادند پیرامون همه زمینهای کشاورزی اهالی آغمیون ،حین راه رفتن دعا و ورد مخصوص می خواندند که آنهم نوعی دعا و تضرع و درخواست از خداوند متعال بود برای محفوظ ماندن محصولات کشاورزی اهالی، خوب یادم هست قبل از به راه افتادن و سوار اسب شدن این سه نفر،اول محل زمین ها و حد سد یا مرز ها را مشخص می کردند که هر کدام از کدام کجا شروع کنند و در کجا تمام کنند.
البته توسط ریش سفید ها شفاها مناطق به اطلاع این سه روحانی مشخص و اعلام میشد که چطوری و از کجا شروع کنند.
این سه نفر صبح راه می افتادند و می رفتند و بعد از ظهری نزدیک اذان مغرب خسته و کوفته بر می گشتند که در اصطلاح به این کار میگفتند ( دولی باغلاماخ)
اگر آن سال تگرکی نمی آمد و اگر هم می آمد ولی محصولات کشاورزی و زمین های کشاورزی از آفت و بلا محفوظ می ماند اهالی بقول امروزی ها کادوی خوبی به این سه روحانی میدادند مثلا به هر کدام چند بسته علوفه ( اون باغ اوت) یا مقداری جو و گندم و یا هدایای دیگری میدادند .
اینم بگم یکی از اهالی که همسایه ما بود به شوخی به مرحوم پدرم میگفت که فلانی زمین منو دعا نکنید بزار تگرگ بزنه....و بعد میزدند زیر خنده و شروع میکردند به صحبت و نوشیدن چایی......
من فقط خواستم عین واقعیت هایی که در گذشته در جامعه ما اتفاق افتاده بصورت خاطره و سرگذشت خدمت مخاطبین بزرگوار تقدیم کنم و بتوانم دقایقی از اوقات فراغت شما عزیزان رابا خواندن آنها پر کرده باشم.
محمود اسماعیلی
۱۴۰۱/۱۰/۱۵
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
تکراری
بمناسبت شب های طولانی زمستان
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #تلافی #قسمت_پنجم قرار شد مامان اول با سعید حرف بزنه بعد اگه قبول کرد
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#تلافی
#قسمت_ششم
منم خندیدم و گفتم ببین یه بار خواستم بی دلیل بهت محبت کنم نمیزاری که!!
گفتم امروز میخواییم با مامان بریم طلافروشی دوستت،
گفتم کارتتو بدی منم یه انگشتر واسه خودم بخرم
گفت پس قضیه صبحونه اینه...!
رفت کارتشو آورد برام و گفت بیا فقط ورشکستم نکن خواهشا..
بعد از اینکه آرمین رفت تند تند ظرفای صبحونه رو شستم و آماده شدم با تاکسی رفتم طرف خونه بابام.
مامان آماده دم در ایستاده بود، براش دست تکون دادم و سوار شد
گفتم مامان میخوای انگشتر چقدری براش بخری؟
گفت والا سعید چندرغاز بهم داده فکر کرده زمان شاهه که با دو قرون طلا بهم بدن، باقیشو از بابات گرفتم حالا بریم ببینیم قیمت ها چجوره...
خدا کنه پولم به یه نشون درست و حسابی برسه که رو سفید بشیم.
دم طلافروشی پیاده شدیم و رفتیم داخل،
معلوم بود طلافروشی معروفی بود چون خیلی شلوغ بود
ویترین هارو که نگاه کردم چشمام از دیدن اون همه طلای زیبا برق میزد، دلم همشو میخواست بس که زیبا و بی نظیر بودن
یه انگشتر ظریف خوشگل برای نشون خریدیم خداروشکر..
مامان به اندازه کافی پول همراهش بود وگرنه مجبور میشدم باقیشو از کارت آرمین بکشم..
برای خودمم یه انگشتر ساده با تک نگین سبز زمردی برداشتم، از خریدمون راضی بودم.
مامان نگاهش مدام پی انگشترم بود و میگفت خداروشکر شوهرت داره و حسرت چیزی به دلت نمیمونه..
دلم برای مامان سوخت، اون همیشه تو حسرت خواسته هاش بود
بهش گفتم قابل تورو نداره مامان میخوای بدمش به تو؟
گفت نه دخترم برات خوشحالم که خوشبختی، خداکنه که زندگیت دوام داشته باشه، قدر شوهرتو بدون....
شب همگی آماده و آراسته رفتیم خونه طلعت خانوم.
آرمین هم حسابی به خودش رسیده بود و اومده بود که تو مراسم شرکت کنه،
به قول خودش تک داماد خانواده بود و حضورش واجب..
خونه طلعت خانم مثل خونه بابام ساده بود، همگی تو هال نشسته بودیم.
شوهر طلعت خانم چند سال پیش به رحمت خدا رفته بود و خودش و تک دخترش تنها زندگی میکردن، الانم عمه بزرگشون به عنوان بزرگتر اومده بود تو مجلس و حسابی عصا قورت داده نشسته بود.. انگار ارث باباشو بالا کشیده بودیم، بس که با چهره عبوس نگاهش به دیوار بود.
وقتی الهه با سینی چایی اومد، هممون بهش خیره شدیم
الحق که دختر خوشگل و نجیبی بود، صورتش دست نخورده بود و معلوم بود تا حالا آرایشگاه هم نرفته...
سعیدم ریز ریز نگاهش میکرد و یه لبخند ژکوند رو لباش بود
میدونستم الان قند تو دلش آب میکنن و حسابی از انتخاب ما راضیه.
قرار شد الهه و سعید برن حرف بزنن، ما هم مشغول گوش کردن به پند و اندرز عمه بزرگه بودیم
مرتب میگفت این دختر یتیمه، حقشه خوشبخت شه، اگه قسمت هم شدن از گل نازکتر بهش نگید..
مامانم قول داد الهه رو مثل من دوست داشته باشه و نگه بالا چشمش ابروعه.
الهه و سعید با لبای خندون برگشتن، سعید لوتی وار گفت بزنید دست قشنگه رو....
من و مامان کل کشیدیم و بقیه دست زدن
مامان سریع انگشتر نشون رو از کیفش دراورد و دست الهه کرد
طلعت خانم باز شیرینی بهمون تعارف کرد
معلوم بود اونا هم از این وصلت راضی به نظر میان
اخر شب بود که همه خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه بابام.
آرمین گفت خیلی خستم جمع کن بریم.
منم زود وسایلمو برداشتم و با آرمین راهی خونه شدیم.
آرمین از شدت خستگی چشماش قرمز بود، همینکه به خونه رسیدیم سرش رو بالش نرسیده خوابش برد.. من اما از خوشحالی خوابم نمیبرد، رفتم تلوزیون و روشن کردم و نشستم جلوش کهیهو دیدم موبایل آرمین زنگ خورد
تا وقتی من رسیدم قطع شد..با خودم گفتم این وقت شب کی میتونه باشه؟!خواستم برگردم که باز موبایلش زنگ خورد، ایندفعه زود گوشی رو برداشتم،
با صدای زنونه ای که اومد انگار آب یخ روم خالی کردن .همونطور که صدام میلرزید گفتم شما؟ اونم انگار هول شد و گفت ببخشید با آقای دکتر کار داشتم، میخواستم بگم من فردا باید برگردم روستا، مادرم حالش خوب نیست، میخواستم مرخصی یک روزه برام رد کنن بهش گفتم باشه به دکتر میگم خداحافظ
بعد از اینکه قطع کردم با خودم گفتم اخه این ساعت مال زنگ زنگ زدنه؟ زنیکه نفهم با خودش نمیگه شاید اینا خواب باشن من مزاحم نشم!!احساس میکردم دروغ گفت مرخصی نمیخواست کاره دیگه ای داشت...
چون اگه واقعا مرخصی میخواست میتونست پیام بده، آرمین صبح میخونه
معنی نداشت نصفه شب زنگ بزنه به گوشیش..با خودم کلنجار میرفتم..هزار و یک دلیل برا خودم میاوردم که شاید خودمو توجیح کنم ولی بهش شک داشتم..حتی به آرمین هم بدگمان شده بودم، معلوم نبود چطور باهاش رفتار کرده که به خودش اجازه داده این وقت شب بهش زنگ بزنه!
با اعصابی داغون خوابیدم،
ادامه دارد...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #تلافی #قسمت_ششم منم خندیدم و گفتم ببین یه بار خواستم بی دلیل بهت محبت
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#تلافی
#قسمت_هفتم
فردا صبح زودتر از خواب بیدار شدم که هم صبحونه آرمین و بدم هم قضیه تماس دیشبو بدونم
وقتی آرمین اومد تو آشپزخونه گفت بازم که شاهکار کردی، ایندفعه چی میخوای؟
کلافه گفتم هیچی نمیخوام بشین صبحونتو بخور..
با اوقاتی تلخ دو لقمه خوردم و دووم نیاوردم و گفتم آرمین دیشب ساعت یک شب منشیت زنگ زد و گفت براش مرخصی رد کنی...
آرمین خیلی ریلکس صبحونشو میخورد و گفت باشه ممنون که گفتی..
با تعجب نگاهش کردم و گفتم یعنی عجیب نیست؟
گفت چی؟
گفتم اینکه نصف شب زنگ زده واسه گرفتن مرخصی..!
گفت چه بدونم لابد ازم حساب میبره خواسته صبح نگه، زودتر بگه..
احساس کردم آرمین پکر شد، منم دیگه بحث رو ادامه ندادم..
نمیخواستم بحث به جاهای باریک بکشه...
روزها میگذشت و آرمین داشت مدرک تخصصشو میگرفت
تازگیا زیاد بهم گیر میداد میگفت برو واسه گواهینامه ثبت نام کن خیلی زشته ماشین داری ولی گواهینامه نداری و ماشین روندن بلد نیستی..
منم یکم ترس داشتم از پشت فرمون نشستن ولی دلمو زدم به دریا و رفتم ثبت نام کردم تا آرمین انقدر بهم گوشزد نکنه
بعد سه بار رد شدن بالاخره قبول شدم و گواهیناممو گرفتم
بعضی شبا آرمین منو میبرد جاهای خلوت و ماشین و دستم میداد تقریا راه افتاده بودم و بعضی روزا که آرمین تا دیر وقت مطب بود میرفتم خونه بابام
سعید و الهه به تازگی عقد کرده بودن و قرار بود پنج ماه دیگه عروسی کنن.
مامان میگفت زودتر حامله شو تا جای پات محکم شه خونه شوهرت
اما من هنوز آمادگی مادر شدن نداشتم
احساس میکردم آرمین باهام غریبی میکنه..
شبا ازم دوری میکرد یا اونقد خودشو تو کار غرق میکرد که وقتی برای با من بودن نداشته باشه
تمام سردی هاشو من نفهم گذاشته بودم پای درس و کارش و میگفتم خسته اس نمیتونه...
غافل از اینکه من سرمو کرده بودم زیر برف...
امشب مامان واسه شام دعوتمون کرده بود اما آرمین گفت کار داره و نمیتونه بیاد منم با ماشین خودم رفتم، وقتی رسیدم خونه بابام هر کس مشغول کاری بود
الهه داشت سالادها رو تو ظرف میچید، بهش گفتم کمک نمیخوای؟
گفت بیا توام کمک کن تنها نمونی تو هال
تو همون حین که ظرفا رو از کابینت بیرون میاوردم الهه گفت چطوری؟ چند وقته نمیای..؟ گفتم آرمین سرش شلوغه منم تنهایی جایی نمیرم
گفت حالا که شوهرت داره تخصصشو میگیره توام برو ادامه تحصیل بده... خوب نیست از نظر علمی کلی باهم تفاوت داشته باشید
گفتم الهه جون من زمان مجردیمم به زور دیپلممو گرفتم، از درس و مدرسه بیزارم، اصلا کتاب خوندن رو دوست ندارم
گفت از من گفتن بود، اینکه شوهرت بیشتر از خودت سواد داشته باشه خودش باعث اختلاف میشه..جواب الهه رو ندادم، تو دلم گفتم دختره حسود چشم دیدن خوشبختیمو نداره..من و آرمین اصلا باهم تو هیچ زمینه ای اختلاف نداشتیم
تا حالا یه دفعه ام سطح علمیشو تو سرم نکوبیده بود.بعد از اینکه شامو خوردیم تو شستن ظرف ها به الهه کمک ندادم
دلم نمیخواست باز اون نصیحت های مزخرفشو بشنوم..شب وقتی برگشتم خونه، آرمین هنوز نیومده بود خونه..هر چی به گوشیش زنگ میزدم خاموش بود..
با خودم میگفتم ساعت دوازده شب چه
مریضی تو مطب میمونه که این تا الان نیومده...؟! خودمو سرزنش میکردم که چرا شماره مطبو ندارم وگرنه الان راحت میتونستم بفهمم مطبه یا نه؟ تا ساعت یک همینجور خودخوری میکردم، که بالاخره اومد... وقتی اومد حالت عادی نداشت
منو که دید گفت بیداری خانم؟!
گفتم تا الان کجا بودی واست مهم نیست من تا این وقت شب تنها بمونم؟
گفت باز گیر نده خانم خوشگله بخاطر تو داشتم تا الان کار میکردم بعدم قهقهه بلندی زد و رفت تو حموم
فهمیدم مست کرده رفت حموم که از سرش بپره
ولی واسم سوال بود که کجا رفته مست کنه مگه تا الان بیمارستان یا مطب نبوده؟
بهش مشکوک شده بودم
وقتی از حموم اومد بیرون گفتم راستشو بگو کجا بودی؟گفت معلومه دیگه مهمونی بودم
گقتم چشمم روشن بی خبر و تنها رفتی چرا منو نبردی .گفت مهمونی دکتر و پرستارا بودم روم نشد توعه بی سواد و با خودم ببرم....اشک تو چشام جمع شد و گفتم ولی تو منو اینجوری پسند کردی یادت نیست روز اول بهت گفتم میزان تحصیلاتمو گفتی مشکلی نیست...؟گفت اون موقع گول ظاهر زیباتو خوردم...
با شدت رو صورتش تف کردم و رفتم داخل اتاق درو قفل کردم
خودمو انداختم رو تخت و با صدای بلند گریه میکردمحرفاش خیلی برام گرون تموم شدن...
اصلا از آرمین انتظار چنین برخوردی نداشتم
ادامه دارد...
@Aghmiun
فرا رسیدن چهلمین روز پرپر شدن نوگل مان صادق ضیا بخش بر بازماندگان و منسوبین داغدار خصوصا والدین سوگوار و پسر خاله عزیز و دلسوخته ام کربلای اصغر نوری پور و دختر خاله داغدیده ام خانم رضایی تسلیت باد .
@Aghmiun
هنر نه گفتن... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
5.4M
صبح سیام بهمن
@Aghmiun
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمونه تمرینات تسکین درد عصب سیاتیک
#ورزش_اصلاحی
@Aghmiun
کیا با این سنگ ترازوها خاطره دارند؟
یادش بخیر آقای قنبر زاهد مغازه ای شیک و پیک بقّالی و میوه فروشی داشت تو محله چای قاباغی، جنب منزل آقای حاجی زاده تو ملک مرحوم مشهد حیدر موتمن.
از این سنگ و ترازوها داشت که ما بچه ها هر روز چندین بار می رفتیم و خرما می خریدیم.
یک سنگ داشت که اندازه یک ریال خرما را با آن وزن می کردند و من اون سنگ را خوب می شناختم و هر چند ساعت یه بار یه قرون میبردم و سنگ را خودم ترازو میگذاشتم و خرما را از زنبیل خرما بر میداشتم و می کشیدم و لای یک برگ کاغذ از لای دفتر مشق مصرف شده می کندم و خرما ها را لای اون ورقه می گذاشتم.....
چقدر ذوق میکردیم از خرما خریدن و روی سنگ جلو آفتاب نشستن و خرما را با ولع خوردن....
واقعا چقدر خوشمزه بودند اون خرما ها ...
کاش قیدیب بیرده اوشاق اولیدم.....
@Aghmiun
یک صبحانه عالی و کامل
با چایی در این استکان نعلبکی ها .....
@Aghmiun
و
زندگی به زیبایی این گل های قشنگ
ادامه خواهد داشت...
پشت سر هر زمستانی بهار زیبا و پر طراوتی خواهد رسید ....
@Aghmiun
این عکس یکی ازقشنگترین عکس های موجود در آرشیو کانال مون میباشد.
وقتی من این عکس رو میبینم بوی کوچه های آغمیون از صفحه گوشی میزنه بیرون و آدم را میبره به آغمیون.....
@Aghmiun