eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
13.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پاشو دوتا ۳ دقیقه هوازی بزن بعد به ادامه روزت برس ، ناشتا باشی که عالی تر میشه @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
@mer30tvنزدیک پاییز... - @mer30tv.mp3
زمان: حجم: 5.5M
صبح چهاردهم شهریور @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@ahanghaeashad6_144233937374164875.mp3
زمان: حجم: 5.5M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام صبح بخیر آدینه‌تون، پر از نور و سرور @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
اینستاگرام: soonami_mp36_144301008688920788.mp3
زمان: حجم: 1.9M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
کیبورد‌نیکو.موسیقی‌سنتی🌹InShot_۲۰۲۵۰۸۲۱_۰۲۰۸۱۷۲۲۶.mp3
زمان: حجم: 5.2M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رمز آرامش و آسایش در دنیا...😊🌱 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
21.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
♦️آسپرین جای خود را به رقیب تازه می دهد 🔹پژوهشی جدید نشان می‌دهد داروی ضدپلاکت کلوپیدوگرل در پیشگیری طولانی‌مدت از حمله قلبی، سکته و مرگ‌های ناشی از عوارض قلبی‌عروقی، اثربخش‌تر و بی‌خطرتر از آسپیرین است 🔹به‌ گزارش ساینس‌الرت، کلوپیدوگرل، دارویی که از چسبیدن پلاکت‌های خون به هم و تجمع آن‌ها جلوگیری می‌کند و مانع ایجاد لخته خونی (ترومبوز) می‌شود، در مقایسه با آسپیرین، خطر حمله قلبی، سکته یا مرگ را حدود ۱۴ درصد کاهش می‌دهد و نکته مهم این است که این کار را بدون افزایش خطر خونریزی بیش‌ازحد، انجام می‌دهد. @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدویازدهم خانوم چشماشو ریز کرده بود و همونطور که از پنجره
اکبر باز تو زندگیم نبود باز کم بود باز گُم بودباز من نگران بودم باز خانوم جان نگران بود هر چی آقا بهش میگفت پاشو از این ماجرا بیرون بکشه و دخالت نکنه اما گوشش بدهکار نبود و با لجبازی میانجیگری میکرد دنبال شر بود شری که میدونستم دودش به چشم من و بچه هام میره.اکبر مدام با آقا بحث راه مینداخت و میگفت لطفا واسطه صلح نشیدعمه ام باید بدون فوت وقت طلاق دخترش و از این بی همه چیز بگیره عمه بی بی هم که اکبر اونطور حامی میدیدبیشتر به خونه ما رفت و آمد میکرد و اخرین خبرها رو فقط با اون در میون میزاشت.خاله ها هم ازقافله عقب نموندن و مدام اونجا می اومدن و جویای احوال زندگی وجیهه بودن روزهای سختی رو میگذروندم دایه رضوان نبود نیر نبودمن باز تک و تنها مونده بودم ونمیدونستم تو اون هیاهو چیکار بایدبکنم اکبر اصلا حواسش به من و بچه هام نبود و من وابسته تر از همیشه بهش بودم.اون روزها زنها جرات اینو نداشتن که تو خیلی از کارهای مرداشون دخالت کنن حتی فخر السادات که زن جسوری بود به خودش جرات دخالت تو کارهای آقا رو نمیداددوست داشتم رک و راست به اکبر بگم پاتو از زندگی وجیهه بیرون بکش دوست داشتم بهش بگم به فکر زندگی خودمون باشه.بفکر دخترهای زیبامون بفکر خونه ای که قرار بود بخریم اما نه من زبون حرف زدن داشتم نه اون بهم میدان میدادانتظار منیژه هم بسر اومد و اونم دو هفته بعد لیلا فارغ شدمنیژه هم پسر زایید وقتی از بیمارستان اومدن اونو دیدم نوزاد منیژه برخلاف پسر لیلا سرخ و سفید بود اسمش و علی گذاشتن فخر السادات از همون روز اول به اتاق منیژه رفت.روز دوم بچه ها رو بغل کردم و به سمت اتاق منیژه رفتم به اتاق دایه که رسیدم دیدم قفل بزرگی به در اتاق بسته ان و تلی از خاک هم جلوی در و گرفته واقعا اون خونه بی وجودش صفا نداشت.به اتاق منیژه رسیدم و با وجود بچه ها تو بغلم نتونستم در بزنم و در و با پا هل دادم منیژه تو رختخواب خوابیده بود و منیره هم سرگرم جمع و جور کردن اتاق بودفخر السادات هم یه دستمال به سرش بسته بود و یه گوشه ولو بودمنیره با دیدن من با خوشرویی به سمتم اومد و طوبی رو که داشت از لای دستم سرمیخورد گرفت خم شدم و صورت منیژه رو بوسیدم و کنارش نشستم.طلا آروم تو بغلم خوابیده بود فخر السادات لای چشمهای پف کرده اش و باز کرد و گفت چه خوب شد که اومدی میخواستم منیره رو دنبالت بفرستم ، چقد مهربان شده بوداینبار محبت کلامش رفع تکلیف نبود ریا نبود و من اینو میفهمیدم گفتم خدا بد نده چرا سرتونو بستید؟!فخر السادات با ناله گفت چیزی نیست مادر میخوام بمیرم عزرائیل هم برای ما ناز میکنه.فخر السادات زن محکمی بود و تا وقتی واقعا درد بهش غالب نمیشد لب به شکایت وا نمیکردگفتم خدا نکنه دشمنتون بمیره فخرالسادات گفت فعلا که خدا دشمنهامو بیشتر دوست داره و زیارت قسمتشون میکنه.باز تلخ شد ، باز برزخ شد اما دیگه ادامه نداد و رو به طوبی گفت قربونت برم بیا اینجا ببینمت مادرطوبی که جونش فخر السادات بود رفت کنارش نشست و سرشو از روی دستمال نوازش کرد.منیره با یه سینی شربت برگشت و به مادرش گفت برا ناهار چی بپزم فخر السادات اعتنا نکرد و خودشو با طوبی سرگرم نشون دادمنیره نگاه معناداری به نشونه گلایه به منیژه کرد و منیژه معذب گفت دمپختک بپز خواهر شیرم کمه یادمه سر محمد تا برنج میخوردم شیرم زیاد میشدمنیره برای پختن ناهار به مطبخ رفت.فخر السادات تا اخم و تخم منیره رو دید بلند شد نشست و دستمال و از سرش باز کرد و با لج گوشه ای پرتاب کرد و به منیژه گفت با دست خودش خودش و به خاک سیاه نشونده.حالا دو قورت و نیمش هم باقیه منیژه به من اشاره کرد و لبش و گاز گرفت اما فخر السادات بدون توجه به تذکرمنیژه ادامه داد خدا بی مادرش کنه تا خیالش راحت بشه.بعد انگار که طاقتش طاق شده باشه گفت تا کی باید پنهون کنم؟بزار نازبانو هم بدونه بعد رو به من کرد و گفت این دختر مارمولک کلفت رو میخواد عقد شوهرش کنه،نمیدونم این رضوان چی به خوردش داده که اینطور چشم و زبونش بسته شده با تعجب گفتم دخترک کیه؟فخر السادات گفت همین نیره کلفته که روزی تو خونه شما دیدمش آب بینیش آویزون بودسرم و پایین انداختم لحن فخر السادات تحقیر امیز بوداما از شنیدن این خبر انقد جا خورده بودم که اهمیت ندادم و متعجب گفتم وا خدا مرگم بده منیژه گفت مادر چرا بیخود شلوغش میکنی نیر که قبول نکرد با ترس و لرز پرسیدم برای همین به مشهد رفتن؟قبل از منیژه فخر السادات پیش دستی کرد و گفت بله جانم رضوان خانوم اونو به مشهد برده تا زهره خانوم هم عروسش و بپسنده رفته اونجا تا یار دیرینش کار و تموم کنه بعد آب دهنش و قورت داد و گفت البته توهم مقصری چون هشدار این دختر و به ما ندادی هر چه نباشد کلفت زن آقای تو بود ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌