1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃صبح بخیر تنها یک کلمه نیست
🍃عمل و اعتقادی برای خوب زندگی کردن در تمام طول روز است
🍃صبح زمانی است که همه برنامه روزت را تعیین می کنی
🍃پس آن را درست تنظیم کن!
روز خوبی داشته باشید😊😍🌺
@Aghmiun ❥❥
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یالا پاشو ، ۳ دقیقه هوازی بزن بعد روزت رو با نام و یاد خدا و دعای مادر شروع کن ♥️
#ورزش_صبحگاهی
@Aghmiun ❥❥
@mer30tvخوشبینی... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
5.7M
صبح هجدهم شهریور
@Aghmiun ❥❥
Mohsen Mirzazade - Download1Music.IR Mohammad - Mohsen Mirzazade - Download1Music.IR.mp3
زمان:
حجم:
3.5M
@Aghmiun ❥❥
🎊✨پیشاپیش ميلاد گل بوستان نبوى
💚نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم 💚
و امام جعفر صادق(ع) مبارک .
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اللهم صل علی محمد و آل محمد و آل محمد و عجل فرجه
📲سرکارخانم عبدی
@Aghmiun ❥❥
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوسیویکم بزار حالا که نیر پیغوم آورده پیغوم ما روهم ببره
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوسیودوم
با خودم گفتم قبل اینکه فخر السادات یا دایه رضوان خبرچینی کنن خودم بگم چی ها بین من و اکبر و خونواده اش شدمیدونستم خانوم جون اگه بشنوه چی گفتم ازم دلگیر میشه با من من گفتم خانوم جون نمیدونم سعید چقدرشو برات تعریف کرده اما اکبر زندگی با یه زن دیگه رو میخواد نه منوخانوم جوون گفت میدونم اما تو هم بگو سبک بشی گفتم خانوم جوون من یه زنم همه چی رومیفهمم اوایل ازدواجم متوجه احساس اکبر به وجیهه شدم نمیدونم از کی این احساس و داشت اما اونقدر قوی بود که ازدواج وجیهه هم از بینش نبرد انقد قوی بود که با وجود سه بچه بعد طلاق وجیهه از ترس اینکه باز یکی دیگه معشوقش و ازچنگش در نیاره رفت و التماس کرد تا عقدش کردمن و سه تا بچه هام تو زندگی اکبر جایی نداشتیم خانوم آهی کشید و حرفی نزد زن عمو شروع کرد به نفرین کردن و گفت الهی کرمش بیفته الهی به دردی دچار بشه که روز خوشش دندون درد باشه خانوم جون با حرص نگاهی به زن عمو کرد و گفت تو هم که کاری جزنفرین بلد نیستی نازبانو اول جوونیش هست میخواد بعد این زندگی کنه با کینه توزی فقط خودشو زجر میده نگاهی به طلعت کرد و گفت ببین این زن نمونه یه فرشته واقعی هست همیشه علی خدابیامرز میگفت این زن چه وقتی تازه عروس خونم بود چه وقتی جفا دید و چه وقتی بتول مریض شد و قدرت داشت هیچ وقت به ذلت و اذیت کسی حتی دشمنش راضی نشد آرامش و خانومی خودش هم نصیب زندگی خودش شدنازبانو باید از طلعت یاد بگیره خونه پدرم ۳ تا اتاق بیشتر نداشت و یکیش برای طلعت و زن عمو بود یکیش هم مال سعید بود و بقیه باید تو اون اتاق باقی مونده زندگی میکردیم.حیاطمون نسبتا بزرگ بود و پدرم میخواست یه اتاق تو در تو توش بسازه که عمرش کفاف ندادزن عمو دراز کشید و گفت ببخشید نمیتونم بشینم.بعد نگاهی به خانوم کرد و گفت باید هر چی زودتر عقلمونو بزاریم رو هم و این دختر و روونه خونه اش کنیم با سه تا بچه جدا شدنش درست نیست.خانوم جوون بدون اینکه نگاهی بهش کنه گفت تصمیم با خودشه تو نسخه نپیچ ما فقط میتونیم حمایتش کنیم هر تصمیمی گرفت.زن عمو بلند شد و نشست و گفت نازبانو خودش عقلش قد نمیده که اومده اینجا گیریم طلاق گرفت بعد میخوادچیکار کنه؟خانوم جون که متوجه منظور زن عمو شده بود گفت من که میدونم تو دلت برای نازبانو و زندگیش نسوخته تو نگرانی نازبانو وبال گردن طلعت نشه زن عمو با صدای جیغ مانندی گفت وا چرا حرف تو دهن من میزاری؟ اصلا به من چه ربطی داره؟هر کاری دلتون میخواد بکنیدخانوم جون همونطور که سرش پایین بود گفت اگه اینطار به مذاقت خوش نیومده برگردبرو ده سر خونه و زندگیت برا چی خونه به اون بزرگی و ول کردی اومدی اینجا؟زن عمو همونطور که داشت دراز میکشید گفت برای اینکه علیلم مگه نمیبینی نمیتونم بشینم خانوم جون که دیگه صبرش تموم شده بود گفت فقط طلعت بچه ات نیست چند روزم برو خونه پسرهات این دختر چه گناهی کرده؟بعد رو به من گفت بلند شو مادر ظهر شده وضو بگیردو رکعت نماز بخون و تو دلت همه چی رو بسپر به خدا اون صلاحته بهتر میدونه.مونس برا ناهار کله گنجشکی درست کرده بود دور هم خوردیم و بعدش تو اتاق با خانوم جون دراز کشیدیم وطلعت مادرش و برداشت و برد تو اتاق خودش.نگاهی به خانوم جون کردم و تو دلم گفتم کاش خانوم جون حالا حالاها زنده بمونه وگرنه من بدبخت میشم یاد دخترهام افتادم و اشکی رو گونه ام غلطیدخانوم جان با دستش اشکم و پاک کرد گفتم برام دعا کن خانوم جون.طلعت پیش ما برگشت و گفت شرمنده ام که مادرم بلد نیست حرف بزنه و سنجیده رفتار نمیکنه دست خودش نیست پیر و غرغرو شده خانوم جون گفت اشکالی نداره البته مادرت کلا از جوونی همین بودبعد نگاهی به طلعت کرد و گفت اما چه اهمیتی داره وقتی خودت جواهری
طلعت با حیا خندید و گفت نگفتید خانوم جون تصمیمتون چیه ؟شما میگید چیکار کنیم؟خانوم جان گفت فعلا چند روز صبر میکنیم بلاخره این وسط دعوا و بی احترامی شده و هر طرف خودشو حق میدونه.چند روز بعد اگه خودشون پیداشون شد که فبهاالمراد اگه نه طاهره رو خبر میکنم و میفرستم اونجا سر و گوشی آب بده.هر چی نباشه به قول قدیمی ها گوشت دایه رضوان زیر دندون ماس طاهره فعلا تو خونه من زندگی میکنه و در واقع عروس منه پس دایه مجبوره میانداری کنه البته ابراهیم هم برام کم از پسر نیست پنج سال بیشترنداشت که پدر و مادر بی انصافش که تو راه مونده بودن به آبادی ما پناه آوردن بابت هزینه راه و خوراکشون تا مقصد طفل معصوم و تو خونه ارباب گذاشتن و رفتن و دیگه نیومدن خدابیامرز مادر ارباب هم گفت که اینجا یتیم خونه نیست که نگهشداریم منم اونو به خونه خودمون آوردم.اکبر با من چیکار کرده بود که حتی زندگی طاهره رو هم تحت شعاع قرار داده بود تو دلم اکبر و نفرین کردم.چهاروز از رفتنم به اونجا گذشت
ادامه دارد....