eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
💠 اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ وَأَتَوَجَّهُ إِلَيْكَ بِنَبِيِّكَ نَبِيِّ الرَّحْمَةِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ ❇️ يا أَبَا الْقاسِمِ، يا رَسُولَ اللّٰهِ، يَا إِمامَ الرَّحْمَةِ، يَا سَيِّدَنا وَمَوْلَانَا إِنَّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكَ إِلَى اللّٰهِ وَقَدَّمْناكَ بَيْنَ يَدَيْ حَاجاتِنا، يَا وَجِيهاً عِنْدَ اللّٰهِ اشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللّٰهِ ❇️ يا اَبا عَبْدِ اللّهِ يا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ اَيُّهَا الصّادِقُ يَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ يا حُجَّةَ اللّهِ عَلى خَلْقِهِ يا سَيِّدَنا وَمَوْلينا اِنّا تَوَجَّهْنا وَاسْتَشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكَ اِلَى اللّهِ وَقَدَّمْناكَ بَيْنَ يَدَىْ حاجاتِنا يا وَجيهاً عِنْدَاللّهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَاللّهِ 🌺 هفدهم ربیع الاول، سالروز ولادت نبی اکرم حضرت محمد مصطفی صل الله علیه وآله و امام جعفر صادق علیه السلام مبارک باد. @Aghmiun ارسالی: جناب آقای نقی کباری
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوسیوششم گیریم اکبرآقا جوان و خام بوده اما من ازبزرگترها
جلسه دوم بعنوان خانوم آقا علی خدابیامرز با بچه ها اومدن خونه ما بعد با لج گفت من و دایه رضوان هم سالهاس با هم کنار اومدیم.عمه بی بی که میخواست هر طور شده دست پر برگرده سعی کرد به خودش مسلط باشه و با خوشرویی رو به من کرد و گفت درسته وجیهه بزرگتر از تو هست اما تو زن اول اکبر هستی و مادر سه فرزند اونی بخدا که وجیهه هم راضی به این وصلت نبود اما زور قسمت چربید و دهنش بسته شدحالا تو هر شرطی بزاری نشنیده قبول میکنیم باور کن با خونواده خوبی طرفی خیلی ازمردها بدون هیچ احترامی به همسراولشون زن دوم میگیرن و تازه طلبکارم میشن خانوم جون که خیلی وقت بود ساکت نشسته بود با صدای بلند گفت مونس شربت و باقلوا بیار مهمونا گلوشون خشک شدبعد ادامه داد شما هم حرفهاتونو زدید ما هم پیشنهادهامونودادیم که اونطور که شما رو ترش کردین انگار خوشتون نیومدکاری به کسی ندارم یه حرف زنانه دارم بین خودمون بعد رو به عمه بی بی کرد و گفت حرفهای شما درست فخری خانوم وطلعت و دایه رضوان و اکثر زنها بنا به دلایلی مجبور شدن در مقابل ظلمی که بهشون شده سکوت کنن یکی بخاطر بچه یکی بخاطر آبرو یکی بخاطر بی کسی اما تا کی باید سکوت کرد دختر ما تصمیمش و گرفته و نمیخواد اینطور ادامه بده و عذاب بکشه حالا میخواد مادر سه تا بچه باشه یا ده تا بچه ها مادری مثل شیر بالا سرشون وایساده و خدا بزرگه امیدوارم اکبر آقا هر چه زودتر تصمیمشو بگیره و تکلیف اونو روشن کنه.خانوم جون با این حرفش به اونا فهموند که موندن بیشتر از این اونا دلیلی نداره هیچکدوم باور نمیکردن نتیجه بحث این بشه اونا کمی ازشربتشون خوردن اما دست به شیرینی هاشون نزدن و بلند شدن و سر سنگین تر از وقتی که اومده بودن برگشتن.بعد چند روز آقا با طلا و طوبی اومدو بدون هیچ حرفی گوشه حیاط وایساد تا من بچه هامو ببینم خودش میگفت خواب پدرمو دیده اما هر چی التماسش کردم نزاشت بچه ها بمونن و با خودش بردمیخواست با این سختگیری منو مجبور به برگشتن کنه تو اون مدت انقد دلتنگ طلا و طوبی شده بودم که اگه حمایتهای خانوم جون نبود برمیگشتم به پیشنهاد خانوم جون بامونس برای قالی بافی به خونه همسایه امون که دو هووی شوهر مرده بودن رفتم مرحمت خانوم و نسیبه خانوم چندین دار قالی تو خونشون داشتن و اکثر زنهای محله اونجا قالی بافی میکردن.مونس و مرحمت اول با حوصله خفت زدن و یادم دادن دستم خیلی کند بود اما مونس کمکم میکرد من و مونس روی یه دار قالی کوچیک باهم کار میکردیم دو هفته گذشت تا دستم راه بیفته صاحب کار که خواهر بزرگ نسیبه بود هفتگی مزد خیلی ناچیزی بهمون میدادما برای اینکه پول بیشتری بگیریم باید تا تموم شدن قالی صبر میکردیم اما با همون پول کم میتونستم خرج خودمو در بیارم.گاهی دلتنگی بچه ها خیلی اذیتم میکرد و تنها چاره ام گریه کردن بودهمسایه های خوبی داشتیم و هر موقع حال منو گرفته میدیدن بعد کار به خونمون می اومدن وهر کس سهم نان و شنبلیله خودش و میاورد و برای ناهار اشکنه درست میکردیم و تو ایوون مینشستیم و اونا به هر طریقی میتونستن حال منو خوب میکردن و میخندوندن.خلاصه اونقدر با اون همه مشکلات زندگی رو راحت گرفته بودن که اگه کسی از تو کوچه صدای ما رو میشنیدفکر میکرد شادترین زنهای دنیا تو این خونه جمع شدن در حالیکه هر کدوم از اونا مثل من غم بزرگی تو سینه داشتن روزها از پی هم میگذشتن و هیچ خبری از خونواده اکبر نبود بلاتکلیفی کلافه ام کرده بودزن عمو اخرین تلاشهاشو برای برگردوندن من میکرد و با لحن آرومی به خانوم جون میگفت کوتاه بیا و اونوبرگردون اما وقتی سماجت ما رومیدید میگفت چطور تو با طلاق طلعت مخالف بودی اما حالا برای نوه خودت نظر دیگه ای داری؟خانوم جون گفت بنظرم خیلی وقته این حرف تو گلوت گیرکرده پس خوب گوش کن تو وجیهه رو با بتول مقایسه میکنی؟وجیهه یه زن امروزی و درس خونده هست و هر روز یه ناز و ادای تازه برای اکبر میاره اگه نازبانو برگرده بیشتر به حاشیه میره اون زمون مطمئن بودم تنها هنر بتول دلبری کردن هست و لوندی هاش که تموم بشه دل علی رو میزنه برا همین گفتم طلعت بمونه بعد هم اگه طلعت طلاق میگرفت و به خونه تو برمیگشت از چاله میفتاد تو چاه میخواست برگرده خونه تو چیکار کنه؟بعد هم چه خوشمون بیاد چه نیاد رقیب نازبانو خیلی قدرت داره.حرف خانوم جون منطقی بود با وجود وجیهه من هیچ آینده ای با اکبر نداشتم بلاخره بعد هفت ماه با حامله شدن وجیهه اکبر طلا و طوبی رو به خونه ما فرستادبه طاهره پیغام دادن به شرطی که مهرم و ببخشم بچه ها رو به من میدن تا شرطشونو قبول کردم اونا هم وقت طلاق گذاشتن ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوسیوهفتم جلسه دوم بعنوان خانوم آقا علی خدابیامرز با بچه
روزی که برای پس خوندن صیغه محرمیت به محضر رفتم اکبر و بعد مدتها دیدم نگاهش کردم انگار هفت پشت غریبه جلوم وایساده بود هیچ احساسی بهش نداشتم مثل روز اولی که خونمون اومده بوداون روز فهمیدم منم به اون هیچ علاقه ای نداشتم فقط بهش عادت کرده بودم فکر میکردم ازش متنفرم اما نبودم!اونقد تو چشمم بی اهمیت بود که بادیدنش بعد مدتها هیچ حسی تو وجود من برانگیخته نشد باورم نمیشد اون پدر سه تا بچه منه اونجا فهمیدم نکته مقابل عشق نفرت نیست بی تفاوتیه حتی باهاش خداحافظی هم نکردم بعد پس خوندن عقد با خانوم جون راهمو کشیدم و برگشتم.طلعت با همه حرفهای زن عمو اتاق خودشو به من و بچه هام دادآقا جهیزیه ام و پس فرستاد و چند بار هم به دیدن من و بچه هام اومد و موقع رفتن پول کمی کف دست من میزاشت اما اون دیدارهای گاه و بیگاه هم بعد مدتی قطع شدخانوم جون وقتی دید اتاق کم داریم النگوشو فروخت و یه اتاق کنار حیاط ساخت.سعید هم تو اون گیر و دار به حوزه رفت و اونجا با چند نفر هم حجره شد و کمتر به خونه می اومدبه فکر افتادیم که اتاق اونو اجاره بدیم.اون روزا هر کس که دنبال اتاق اجاره میگشت خونه به خونه در میزد و سراغ اتاق اجاره ای میگرفت به همسایه ها سپردیم اگه ادم خوبی سراغ اتاق و گرفت ما رومعرفی کنن یه هفته نشد که پیرزن ترک زبون مهربونی همسایه ما شدکم و بیش فارسی متوجه میشد اما نمیتونست حرف بزنه یه پسر به اسم پرویز داشت که گاهی بهش سر میزد پرویز قد و قامت.متوسطی داشت و چهره جذابی هم داشت.چشمای ریز و بادومیش مثل مادرش سبز بود مو و ابروهاش کم پشت و روشن بودتو بازارشاگرد یه نقره ساز بود و کرایه ۳ ماه مادرش و پیش داد و رفت.اسم پیرزن آق بانو بود اما ما اونو باجی صدا میکردیم چند هفته ای گذشت و دیگه آقا به دیدن بچه ها نمی اومد طاهره بچه ها رو که بهونه میگرفتن به خونه فخر السادات برد اما با به دنیا اومدن دوقلوهای وجیهه محبتشون به بچه های من کم شده بود و به طاهره پیغوم دادن که بچه ها به مهدی و مهناز حسادت میکنن و بخاطر رعایت حال خودشون بچه ها اینجا نیان فعلابعد اون هم هیچکدوم برای دیدن بچه هام پیغام ندادن.از طاهره شنیدم وجیهه با اینکه تو یه خونه جدا زندگی میکنه اما رفت و آمد بچه های منو به خونه وجیهه قدغن کرده زن عمو با شنیدن این حرف بلاخره اعتراف کرد که حق با خانوم جون بوده و چه خوب که من سازش نکردم چون با حساسیتهای وجیهه اگه برمیگشتم زندگیم زهر مار میشد.دلم شدیدا برای نیر تنگ شده بود تو اون مرحله از زندگیم به حضورش شدیدا نیاز داشتم تا باهاش درد و دل کنم.طاهره میگفت مثل قبل صبحها جلسه قرآن تو اتاق فخر السادات برقرار هست و نیر به اونجا میره هم کمک میکنه هم قرآن یاد میگیره وقتی من و مونس حسابی قالی بافی رو یاد گرفتیم خانوم جان سپرداستادکار قالی بیاد و تو خونه خودمون برامون دار قالی بزنه هر دومون آفتاب نزده بیدار میشدیم و پشت دارقالی مینشستیم و تا غروب و گاهی وقتها تا شب قالی میبافتیم اما تا افتادن دار قالی آه در بساط نداشتیم.یه روزعصر که توایوون نشسته بودیم و با همسایه ها چایی میخوردیم و خستگی در میکردیم اختر خانوم که تو مریضخونه کار میکرد از سر کار یکراس اومد به خونه ما و به طلعت گفت تو مریض خونه دنبال کسی هستن که سواد خواندن و نوشتن داشته باشه دلت میخواد تو رو ببرم؟طلعت یکم فکر کرد و گفت اینکار و برای نازبانو جور کن.نگاهی به طلعت کردم و گفتم پس قالی چی میشه؟ استادکار دائم سر میزنه اگه عقب مونده باشه دار و جمع میکنه مونس گفت تو نگران نباش من تا جایی که بتونم نمیزارم عقب بمونه عوضش تو نصف روز میری و پول نقد دستمون میادعصرها هم که برمیگردی باز دوباره پشت قالی میشینیم طلعت با ذوق گفت راست میگه منم مواظب بچه ها هستم اصلا شاید تونستم خودم به مونس کمک کردم.با دلگرمی که مونس و طلعت بهم دادن کار تو مریضخونه رو قبول کردم و با استخدام شدنم تو مریضخونه شبها با کمک طلعت شروع به تمرین خط و خوندن کردم.مریضخونه دولتی و شلوغ بود اما کارم سخت نبود و مزدی که ازاونجا میگرفتم تو اون اوضاع خیلی کمک حالمون بودصبحها زود از خونه بیرون میزدم و با اینکه راهم دور بود اکثرا پیاده میرفتم.تو مریض خونه پشت در اتاق عمل مینشستم و نوبت عملها رومینوشتم و به پرستار میدادم گاهی مریضی که عمل شده بود و با کمک پرستار به اتاقش میبردم خیلی زود با کار جدیدم اُخت گرفتم.عصرها که به خونه برمیگشتم با وجود خستگی زیاد به مونس کمک. میکردم محترم خانوم تنها ترک زبون محل بود و با اومدن مستاجر جدیدمون رفت و آمدش به خونه ما بیشتر شده بود.اون حرفهای آق بانو رو برامون ترجمه میکرداق بانو همیشه از شوهر جوون مرگش و هفت پسرش که همشون سر زا مردن برامون تعریف میکرد.روزها میگذشت و هممون به شرایط جدیدمون عادت کرده بودیم
@AvayeMehregan4_6028409920502632578.mp3
زمان: حجم: 4.3M
تصنیف ز دست محبوب • آواز: همایون و محمدرضا شجریان • آلبوم: آهنگ وفا • دستگاه ماهور ز دست محبوب ندانم چون کنم وز هجر رویش دیده جیحون کنم @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
15.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این اکیپ واقعا تکرار نشدنی ان 😂👏🏻 سریال شوخی کردم @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من چراااااااا تموم این ویدیو رو دیدم نمیدونم بخدااااا😂😅 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ناتر به معنای نگهبانِ دشت است☘ ☘ ناتر در مرتفع ترین نقطه ی کوهستان واقع شده است و مشرف به دشت کلار دشت می باشد روستایی ساده و با قدمتی ۲۵۰۰ ساله که هنوز رنگ و بوی تازگی دارد و در میان کوهستان واقع شده است. ☘معماریِ قدیمی و از کاهگل و سنگ و چوب خانه های این روستا را ساخته است. درختانی از قبیل گردو، سیب، فندق، بید، صنوبر و همچنین یونجه زارها و جالیزها این روستا را در بر گرفته است و آواز پرندگان خوش آواز در هر گوشه از این روستا به گوش می رسد. ☘این روستا از غرب با روستای الیت و دلیر، از شرق با روستای بیجدنو، از جنوب با یک جنگل انبوه و از شمال با کوه‌های کلاردشت محدود شده است. @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
Eitaa | @radio_shabAhoo khanom 23 B1.mp3
زمان: حجم: 33.8M
🔘کتاب_صوتی شوهر آهو خانم ❤️داستان عاشقانه ✅نویسنده: علی محمد افغانی 🟢قسمت۲۳بخش اول 🌿 ادامه دارد .... @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌
Eitaa | @radio_shabAhoo khanom 23 B2.mp3
زمان: حجم: 33.8M
🔘کتاب_صوتی شوهر آهو خانم ❤️داستان عاشقانه ✅نویسنده: علی محمد افغانی 🟢قسمت۲۳بخش دوم 🌿 ادامه دارد .... @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌
سلام به روی ماهت_یاسین@golhayerangarangshسلام به روی ماهت_یاسین_.mp3
زمان: حجم: 3.4M
آهنگ قدیمی سلام به روی ماهت . @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق و تربیت مادر چیکارا که نمیکنه! @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌