کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوسیوهفتم جلسه دوم بعنوان خانوم آقا علی خدابیامرز با بچه
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوسیوهشتم
روزی که برای پس خوندن صیغه محرمیت به محضر رفتم اکبر و بعد مدتها دیدم نگاهش کردم انگار هفت پشت غریبه جلوم وایساده بود هیچ احساسی بهش نداشتم مثل روز اولی که خونمون اومده بوداون روز فهمیدم منم به اون هیچ علاقه ای نداشتم فقط بهش عادت کرده بودم فکر میکردم ازش متنفرم اما نبودم!اونقد تو چشمم بی اهمیت بود که بادیدنش بعد مدتها هیچ حسی تو وجود من برانگیخته نشد باورم نمیشد اون پدر سه تا بچه منه اونجا فهمیدم نکته مقابل عشق نفرت نیست بی تفاوتیه حتی باهاش خداحافظی هم نکردم بعد پس خوندن عقد با خانوم جون راهمو کشیدم و برگشتم.طلعت با همه حرفهای زن عمو اتاق خودشو به من و بچه هام دادآقا جهیزیه ام و پس فرستاد و چند بار هم به دیدن من و بچه هام اومد و موقع رفتن پول کمی کف دست من میزاشت اما اون دیدارهای گاه و بیگاه هم بعد مدتی قطع شدخانوم جون وقتی دید اتاق کم داریم النگوشو فروخت و یه اتاق کنار حیاط ساخت.سعید هم تو اون گیر و دار به حوزه رفت و اونجا با چند نفر هم حجره شد و کمتر به خونه می اومدبه فکر افتادیم که اتاق اونو اجاره بدیم.اون روزا هر کس که دنبال اتاق اجاره میگشت خونه به خونه در میزد و سراغ اتاق اجاره ای میگرفت به همسایه ها سپردیم اگه ادم خوبی سراغ اتاق و گرفت ما رومعرفی کنن یه هفته نشد که پیرزن ترک زبون مهربونی همسایه ما شدکم و بیش فارسی متوجه میشد اما نمیتونست حرف بزنه یه پسر به اسم پرویز داشت که گاهی بهش سر میزد پرویز قد و قامت.متوسطی داشت و چهره جذابی هم داشت.چشمای ریز و بادومیش مثل مادرش سبز بود مو و ابروهاش کم پشت و روشن بودتو بازارشاگرد یه نقره ساز بود و کرایه ۳ ماه مادرش و پیش داد و رفت.اسم پیرزن آق بانو بود اما ما اونو باجی صدا میکردیم چند هفته ای گذشت و دیگه آقا به دیدن بچه ها نمی اومد طاهره بچه ها رو که بهونه میگرفتن به خونه فخر السادات برد
اما با به دنیا اومدن دوقلوهای وجیهه محبتشون به بچه های من کم شده بود و به طاهره پیغوم دادن که بچه ها به مهدی و مهناز حسادت میکنن و بخاطر رعایت حال خودشون بچه ها اینجا نیان فعلابعد اون هم هیچکدوم برای دیدن بچه هام پیغام ندادن.از طاهره شنیدم وجیهه با اینکه تو یه خونه جدا زندگی میکنه اما رفت و آمد بچه های منو به خونه وجیهه قدغن کرده زن عمو با شنیدن این حرف بلاخره اعتراف کرد که حق با خانوم جون بوده و چه خوب که من سازش نکردم چون با حساسیتهای وجیهه اگه برمیگشتم زندگیم زهر مار میشد.دلم شدیدا برای نیر تنگ شده بود تو اون مرحله از زندگیم به حضورش شدیدا نیاز داشتم تا باهاش درد و دل کنم.طاهره میگفت مثل قبل صبحها جلسه قرآن تو اتاق فخر السادات برقرار هست و نیر به اونجا میره هم کمک میکنه هم قرآن یاد میگیره وقتی من و مونس حسابی قالی بافی رو یاد گرفتیم خانوم جان سپرداستادکار قالی بیاد و تو خونه خودمون برامون دار قالی بزنه هر دومون آفتاب نزده بیدار میشدیم و پشت دارقالی مینشستیم و تا غروب و گاهی وقتها تا شب قالی میبافتیم اما تا افتادن دار قالی آه در بساط نداشتیم.یه روزعصر که توایوون نشسته بودیم و با همسایه ها چایی میخوردیم و خستگی در میکردیم اختر خانوم که تو مریضخونه کار میکرد از سر کار یکراس اومد به خونه ما و به طلعت گفت تو مریض خونه دنبال کسی هستن که سواد خواندن و نوشتن داشته باشه دلت میخواد تو رو ببرم؟طلعت یکم فکر کرد و گفت اینکار و برای نازبانو جور کن.نگاهی به طلعت کردم و گفتم پس قالی چی میشه؟ استادکار دائم سر میزنه اگه عقب مونده باشه دار و جمع میکنه مونس گفت تو نگران نباش من تا جایی که بتونم نمیزارم عقب بمونه عوضش تو نصف روز میری و پول نقد دستمون میادعصرها هم که برمیگردی باز دوباره پشت قالی میشینیم طلعت با ذوق گفت راست میگه منم مواظب بچه ها هستم
اصلا شاید تونستم خودم به مونس کمک کردم.با دلگرمی که مونس و طلعت بهم دادن کار تو مریضخونه رو قبول کردم و با استخدام شدنم تو مریضخونه شبها با کمک طلعت شروع به تمرین خط و خوندن کردم.مریضخونه دولتی و شلوغ بود اما کارم سخت نبود و مزدی که ازاونجا میگرفتم تو اون اوضاع خیلی کمک حالمون بودصبحها زود از خونه بیرون میزدم و با اینکه راهم دور بود اکثرا پیاده میرفتم.تو مریض خونه پشت در اتاق عمل مینشستم و نوبت عملها رومینوشتم و به پرستار میدادم گاهی مریضی که عمل شده بود و با کمک پرستار به اتاقش میبردم خیلی زود با کار جدیدم اُخت گرفتم.عصرها که به خونه برمیگشتم با وجود خستگی زیاد به مونس کمک. میکردم محترم خانوم تنها ترک زبون محل بود و با اومدن مستاجر جدیدمون رفت و آمدش به خونه ما بیشتر شده بود.اون حرفهای آق بانو رو برامون ترجمه میکرداق بانو همیشه از شوهر جوون مرگش و هفت پسرش که همشون سر زا مردن برامون تعریف میکرد.روزها میگذشت و هممون به شرایط جدیدمون عادت کرده بودیم
@AvayeMehregan4_6028409920502632578.mp3
زمان:
حجم:
4.3M
تصنیف ز دست محبوب
• آواز: همایون و محمدرضا شجریان
• آلبوم: آهنگ وفا
• دستگاه ماهور
ز دست محبوب ندانم چون کنم
وز هجر رویش دیده جیحون کنم
@Aghmiun ❥❥
15.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این اکیپ واقعا تکرار نشدنی ان 😂👏🏻
سریال شوخی کردم
@Aghmiun ❥❥
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من چراااااااا تموم این ویدیو رو دیدم نمیدونم بخدااااا😂😅
@Aghmiun ❥❥
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ناتر به معنای نگهبانِ دشت است☘
☘ ناتر در مرتفع ترین نقطه ی کوهستان واقع شده است و مشرف به دشت کلار دشت می باشد
روستایی ساده و با قدمتی ۲۵۰۰ ساله که هنوز رنگ و بوی تازگی دارد و در میان کوهستان واقع شده است.
☘معماریِ قدیمی و از کاهگل و سنگ و چوب خانه های این روستا را ساخته است. درختانی از قبیل گردو، سیب، فندق، بید، صنوبر و همچنین یونجه زارها و جالیزها این روستا را در بر گرفته است و آواز پرندگان خوش آواز در هر گوشه از این روستا به گوش می رسد.
☘این روستا از غرب با روستای الیت و دلیر، از شرق با روستای بیجدنو، از جنوب با یک جنگل انبوه و از شمال با کوههای کلاردشت محدود شده است.
#ایران_جان
@Aghmiun ❥❥
Eitaa | @radio_shabAhoo khanom 23 B1.mp3
زمان:
حجم:
33.8M
🔘کتاب_صوتی شوهر آهو خانم
❤️داستان عاشقانه
✅نویسنده: علی محمد افغانی
🟢قسمت۲۳بخش اول
🌿 ادامه دارد ....
@Aghmiun ❥❥
Eitaa | @radio_shabAhoo khanom 23 B2.mp3
زمان:
حجم:
33.8M
🔘کتاب_صوتی شوهر آهو خانم
❤️داستان عاشقانه
✅نویسنده: علی محمد افغانی
🟢قسمت۲۳بخش دوم
🌿 ادامه دارد ....
@Aghmiun ❥❥
سلام به روی ماهت_یاسین@golhayerangarangshسلام به روی ماهت_یاسین_.mp3
زمان:
حجم:
3.4M
آهنگ قدیمی
سلام به روی ماهت .
@Aghmiun ❥❥
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق و تربیت مادر چیکارا که نمیکنه!
@Aghmiun ❥❥
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دزلی
کردستان
زیبایی های طبیعت کردستان
چقدر زیباست کردستان .....
@Aghmiun
*
گاهی فقط بیخیال باش
وقتی قادر به تغییر بعضی چیزها نیستی
روزت را برای عذابِ داشتنها
و افسوسِ نداشتنها خراب نکن...
دنیـا همین اسـت
همهی بادهای آن موافق،
همهی اتفاقات آن دلنشین،
و همهی روزهای آن خوب نیست...
اینجا گاهی حتی آب هم سربالا میرود.
پس تعجبی ندارد اگر آدمها طوری باشند
که تو دوست نداری...
گاهگاهی در انتخابهایت تجدیدنظر کن
فراموش نکن تـو میتوانی آدمها را انتخاب کنی
اما قادر به تغییر آنها نیستی...
#دلنوشته
@Aghmiun