eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4هزار دنبال‌کننده
12.9هزار عکس
15.2هزار ویدیو
101 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوچهلوهشتم فخر السادات بیچاره هم از شیره وجودش به اکبر د
با همه دل شکستگیم تو دلم آق بانو رو بخشیدم اون پیر زن ساده ای بود که درست منو نشناخته بود وبه قول پسرش تو خیال خودش فکر ها کرده بودچند روز بعد دوباره همسر دکتر طاعت و تومحوطه بیمارستان دیدم.دلم میخواست بدونم اون اونجا چیکار میکنه اما بخاطر کاری که باهام کرده بود نمیتونستم بهش نزدیک بشم.گاهی میدیدم تو محوطه با دختربچه ای بازی میکنه و بعد هم با همون دختر بچه از بیمارستان میرفت.یه روز عصر با عجله داشتم از بیمارستان خارج میشدم قرار بود عصر با طلعت بچه ها رو ببریم گردش نزدیک در از کنارم جوونی بلندقامت با مو و ریش تیره رد شدچقد نگاهش برام آشنا بود به اندازه ای که یه لحظه جا خوردم شک نداشتم اونو جایی دیدم اما هر چی فکر کردم یادم نیومد کجا دیدمش اهمیتی ندادم و از کنارش گذشتم.چهار سال از طلاقم میگذشت و اوضاع ما روبه راه تر از گذشته شده بودتو همین گیر و دار خبری شنیدم که واقعا شوکه شدم اصلا برام باورکردنی نبود اکبر نیر و به دور از چشم وجیهه عقد کرده بودو وقتی دایه رضوان و فخر السادات ازش علت اینکارش و پرسیده بودن گفته بود فقط نیر هست که تو این بل بشوهوای منو داره بچه هامو تر و خشک میکنه و وقتی همه شما منو طرد کردیداون دور و برم و گرفت و نزاشت غصه بخورم.من برعکس بقیه خیلی خوب میتونستم اکبر و درک کنم.نیر با محبت خالصش هر کسی رو تسلیم خودش میکرداز طاهره پرسیدم وجیهه وقتی فهمید چیکار کرد؟طاهره با ناراحتی گفت وجیهه حال ندار تر از این حرفهاس که بخواد ببینه اکبر چیکار میکنه ولی خبر نداره مطمئنا وقتی بفهمه خیلی ناراحت میشه.بیچاره دست از زندگی کشیده اون اوضاع و زندگی چیزی نبود که وجیهه انتظارشو داشت شاید هم واقعا دلش برا اکبر سوخته بودبعدها هم شنیدم نیر هم کنار اکبر معتاد شده از شنیدنش اصلاتعجب نکردم چون نیر عاشق کارهای ممنوعه بودیه روز سرد زمستون بود که برف هم ریز ریز میبارید و حیاط بزرگ بیمارستان و سفید پوش کرده بودداشتم میرفتم سمت مطب دکتر کریمی که جلوی در اورژانس دایه رضوان و فخر السادات و دیدم که با حال آشفته وایساده بودن.از دیدنشون تعجب کردم ترسیدم برای نیر اتفاقی افتاده باشه دیدار اونا بعد اون همه سال برام یادآور خاطرات تلخم بود تو سالن خشکم زده بود که دایه رضوان متوجه نگاههای من شد و برگشت سمتم به همون اندازه هم اونا از دیدنم تعحب کردن بی اختیار رفتم سمتشون و سلام دادم فخر السادات نگاهی به من کرد و با افسوس جواب داد اما دایه نتونست شوقش و از دیدن من پنهون کنه و محکم بغلم کرد و گفت نازبانو چشام داره درست میبینه تویی تو اینجا چیکار میکنی ؟فخر السادات هم که نمیتونست نگاههای کنجکاوش و ازم برداره خیره شده بود بهم.گفتم چیزی شده اتفاقی افتاده که اینجاییددایه اشکهاش جاری شد و گفت آقا سکته کرده اوردیمش اینجا میگن حال نداره اما نمیزارن بریم بالاسرش.بلند شدم و رفتم سمت اتاقی که آقا توش بودرفتم تو و کنار تختش وایسادم چشمهاشو باز کرد و از دیدن من اشک تو چشاش حلقه زد و با دستهای بی جونش نوک انگشتهای منو محکم گرفت و با چشمای اشک آلودش بهم خیره شدقدرت تکلم نداشت اما نگاهش بینهایت غم داشت.مثل نگاه آدمی که عاقبت بخیر نشده نتونستم خودمونگهدارم و قطرات اشک از گوشه چشمم جاری شدفهمیدم با اون نگاههای پر التماسش ازم حلالیت میخواد اماجفایی که اونا بهم کردن از دلم بیرون نمیرفت نمیدونم تونستم حلالش کنم یا نه اما میدونم که دلم براش خیلی سوخت.اون شب آقا دووم نیاورد و فوت کرداز بی کسی آقا و دوتا زن ها خیلی بهم ریختم.حال خیلی بدی داشتم بلاخره آقا باقر پدر بزرگ بچه هام بود و چند سالی نون و نمکش و خورده بودم اون شب برگشتم خونه.خانوم جون کنار حوض داشت دست و روی احمد و که کثیف شده بود میشست.با دیدن بچم بغضم ترکید خانوم نگران اومد سمتم احمد و از بغلش گرفت و بوسیدمش خانوم گفت چی شده تو این سرما با این حال و اوضاع برگشتی چیزی شده هوا سرد بود و داشتم مثل. بید میلرزیدم دستمو گرفت و باهم رفتیم تو خونه ماجرای اون روز و براشون تعریف کردم.زن عمو و خانوم جون تصمیم گرفتن برای عرض تسلیت برن خونه فخر السادات خانوم جون بخاطر عرض ارادت ولی زن عمو برای اقناع حس کنجکاوی ولی من مخالفت کردم اما زن عمو که دلش میخواست به هر قیمتی شده بره و خودش از نزدیک اوضاع رو رصد کنه با حرص گفت یه فاتحه خوندن کسی رو نمیکشه دوست نداری تو نیااخر سر تصمیم گرفتم برم اما فقط برای دیدن نیر میخواستم برم بیشتر از چهار سال بود که اونو ندیده بودم و حسابی دلتنگش بودم درسته اون الان زن اکبرشده بود اما هنوز ته دلم دوسش داشتم.نمیدونم چه رازی بود که من هیچ وقت تحت هیچ شرایطی احساسم به نیر تغییر نمیکردبالاخره راهی اونجا شدیم وارد خونه که شدم قلبم به درد اومد ادامه دارد.... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بزرگترین دریاچه ایتالیا ،گاردا،با جاده ای دیدنی در انتظار گردشگران @Aghmiun
❣شعری بسیار زیبا.... یاد آن روزی که تختی و حیاطی داشتیم قُل قُل قوری و قلیان و بساطی داشتیم عطر آویشن، ردیف استکان های بلور زندگی شیرین تر از چای نباتی داشتیم مادری فیروزه تر از آسمان مخملی سایه ی مهر پدر، ظهر صلاتی داشتیم خانه ای گرچه کلنگی خالی از اندوه و غم باخبر از حال هم شور و نشاطی داشتیم نم نم چنگ و رباب و گلنراقی و قمر هر شب جمعه که میشد سور و ساتی داشتیم نرده های غرق پیچک، پله پله اطلسی گام پاورچین و غرق احتیاطی داشتیم شرشر فواره روی رقص ماهی های حوض شور و شوق و خاطر پُر انبساطی داشتیم ساده مثل آفتاب آمده از پشت کوه بی خجالت لهجه ی اهل دهاتی داشتیم حافظ از شاخه نباتش، سعدی از سیمین تنش.. فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتی داشتیم کارگردان! آنهمه عشق و صفا یادش بخیر آخر ِ آن روزها ای کاش کاتی داشتیم عکس ما را قاب کن هرچند با گرد و غبار تا که خوشبختی بداند خاطراتی داشتیم @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوچهلونهم با همه دل شکستگیم تو دلم آق بانو رو بخشیدم اون
خاطرات شب آخر جلوی چشام رژه میرفت.مراسم تو اتاق فخر السادات بودیکراست به طرف اتاقش رفتیم و یه گوشه نشستیم.دایه رضوان پایین اتاق و فخر السادات بالای اتاق نشسته بودن و گریه میکردن.فقط عمه بی بی بود که داشت خودشو میکشت منیره با فاصله از بقیه نشسته بود و به نقطه ای خیره شده بودعمه بی بی جوری بی قراری میکرد دل سنگ هم به حال و روزش آب میشدهر چی نگاه کردم وجیهه رو ندیدم یه زن که من نمیشناختم خرما تعارف کرددنبال نیر میگشتم اما اونم نبودیکم نشستیم و فاتحه ای خوندیم و بلند شدیم.عمه بی بی با گریه داد زد کجا میرید بمونیدبمونید و حال و روز تماشایی ما رو نگاه کنیدحرفهاش بوی کنایه میداد خانوم جون موءدبانه دست رو سینه اش گذاشت و گفت خدا صبرتون بده بقای عمر شما و عزیزانتون باشه و بعد از خداحافظی اززنهای مجلس راهمونو کشیدیم و به طرف حیاط رفتیم که یهو اکبر و دیدم که آفتابه ای تو دستش بود و به طرف حیاط پشتی میرفت.خیلی لاغر شده بود و انگار قوز دراورده بود و راه رفتنش شل و ول بودما رو بین زنها ندیداز دیدنش تو اون حال و روز خشکم زددو تا بچه کوچیک هم سر حوض آب بازی میکردن حدس زدم اونا مهناز و مهدی دوقلوهای اکبر و وجیهه بودن محو اوضاع اونجا بودم که صدایی آشنا به گوشم خورد و به سمت صدا برگشتم.درست میدیدم نیر بود که دور و بر بچه های اکبر میپلکید اونم ما رو ندیدتو اون مدتی که ازش خبر نداشتم چقد شکسته شده بوداز زیر چارقد تور مشکیش موهای وز و نامرتبش که حنا گذاشته بود بیرون اومده بودمثل قدیم چادرشو به کمرش بسته بوداما هنوزم فرز بود دلم میخواست جلو برم و بغلش کنم هیچ کس باور نمیکرد که اون چقد توقلبم برام عزیز هست.نیر بدون اینکه توجهی به زنهای در حال رفت و امد بکنه با صدای بلند گفت ننه مهدی جان تموم جونت و خیس کردی شب دوباره تب میکنی ها یه ساعت نیست لباسهاتو عوض کردم ومهدی رو بغل کرد و دست مهناز و گرفت و کشان کشان به طرف اتاق قدیمی من رفت.نمیدونم چرا خنده ام گرفت زن عمو زیر لب گفت پناه بر خدا جوری ننه ننه میگه انگار خودش اینا رو زاییده اون بچه ها خیلی خوش شانس بودن که تو اون زندگی داغون نیر بود که هواشونو داشته باشه چون فقط من میدونستم نیر چقد مهربون و منصف هست.با عجله از خونه خارج شدم حال و هوای اون خونه داشت خفه ام میکردبی تفاوتی منیره و غیبت منیژه بی خیالی های اکبر و حال و احوال نیر گیجم کرده بودزن عمو به محض بیرون اومدن گفت ای داد بیداد دیدین حال و روز نیر و مشخص بود گرفتارمعتاد شده و اکبر هم بخاطر همین دلش به اون گرم شده چند روز بعد دوباره همون جوون و دوباره دیدم.این بار لبخندی بهم زد و تا لبخندش و دیدم معذب شدم و راهم و کج کردم با خودم اینم یکی ازهمون آدمای فرصت طلب هست که شرایطم و فهمیده و میخواد ازم سوء استفاده کنه چند قدمی ازش فاصله نگرفته بودم که با صدای پر صلابتش گفت درست میبینم؟ نازبانو هستید؟برگشتم با تعجب نگاهی بهش کردم چند قدمی جلو اومد و با لبخند شیرینی بهم نگاه کرد و گفت منو نشناختی؟متعجب به چشمای جذابش نگاه کردم و گفتم خیرنمیدونم چرا نگاهش اونقدر رو من تاثیر داشت از حس ناگهانی و درونی قلبم یه لحظه ترسیدم به سفارش خانوم جون شیطان و لعنت کردم تا خواستم راهم و کج کنم و برم گفت حق دارید نشناسید به گمانم هشت سال از آخرین دیدار ما گذشته هست.هر چند حق میدم منو از پشت این محاسن نشناسی از کنجکاوی داشتم میمردم هم اونو دیده بودم هم تلاشم برای یاد آوری اون بی نتیجه بود برخلاف میلم اخمی کردم و گفتم قصد ندارید خودتون و معرفی کنید؟باز،خندید و انگار با لبخند دلچسبش جون به تن بی رقم تزریق میکردبا شیطنت گفت تا ظهر وقت دارید فکر کنید و مرا به یاد بیارید و بدون اینکه منتظر جوابم بمونه راهش و کشید و رفت ادامه دارد... @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🌱🌱🌱 ⤶دوستانى هم هستند که از ترس اینکه گنجینه‌ى کتابشان را براى همیشه از دست بدهند، هرگز کتاب امانت نمى‌دهند. یک ضرب‌المثل قدیمى عربى اندرز مى‌دهد: «کسى که کتاب امانت مى‌دهد، یک احمق است؛اما کسى که کتاب را پس مى‌دهد، احمق‌تر است.» من به پیروى از توصیه‌ى هنرى میلر همیشه اهل امانت دادن کتاب بوده‌ام: «کتاب‌ها هم مثل پول، دائماً باید در گردش باشند. تا جایى که بشود، قرض بدهید و قرض بگیرید؛ هم کتاب را و هم پول را! مخصوصاً کتاب را؛ کتاب‌ها به مراتب بیشتر از پول، چیزى براى عرضه کردن دارند. کتاب فقط یک دوست نیست، بلکه مى‌تواند دوستان بسیارى برایتان به ارمغان بیاورد. زمانى که با ذهن و روحتان صاحب کتابى هستید، ثروتمندید. اما وقتى آن را به شخص دیگرى بدهید، سه برابر ثروتمندید..» 📗تولستوی و مبل بنفش 🌱نینا سنکویچ @Aghmiun
از زاهدی پرسیدند : "از این همه نیایش به درگاه خداوند چه بدست آورده‌ای؟ جواب داد: هیچ! اما بعضی چیزها را از دست داده‌ام! خشم،نگرانی،اضطراب،افسردگی احساس عدم امنیت ترس از پیری و مرگ... همیشه با بدست آوردن نیست که حالمان خوب می‌شود گاهی با از دست دادن خیالِ آسوده‌تری داریم. @Aghmiun
این یک عکس یا نقاشی نیست ... حشره ای هست شبیه سر انسان ..... و اینهم یکی از زیبایی های خلقت هست ...... @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوپنجاهم خاطرات شب آخر جلوی چشام رژه میرفت.مراسم تو اتاق
اون خوش قیافه بود محاسنش تیره و چشم و ابروی روشنی داشت قد و قامتش چهار شونه و مردونه بود با خودم که تعارف نداشتم ظاهر جذابش در مرحله اول جذبم کرده بودتا ظهر همه فکرم درگیر اون بودبالاخره ظهر شد و ظرف ناهارم و برداشتم و به سمت حیاط مریضخونه رفتم.چهار زانو گوشه ای دنج و ساکت نشستم و مشغول خوردن ناهارم شدم که یهو از پشت سرم صداشو شنیدم غذا تو دهنم موند انگار قدرت بلعمو از دست داده بودم قلبم داشت خودشو میکوبید به دیوار سینه ام با شیطنت گفت چی شد فکرهاتونو کردید؟با مکافات اونچه تو دهنم بود و قورت دادم و به طرفش برگشتم و با حرص گفتم خیر من شما رو یادم نمیاد بهتره خودتون و معرفی کنید وگرنه.خندید و گفت وگرنه چی؟حرفی نداشتم که بگم دستام به وضوح میلرزید با اخم بلند شدم و روی نیمکت فلزی نزدیکم نشستم اما اون از رو نرفت و اومد کنارم نشست وگفت اززندگیت راضی هستی؟ یادمه خیلی بچه بودی که شوهرت دادن با اینکه نمیدونستم اون کیه اما دلم میخواست بهش بفهمونم که دیگه همسری ندارم به روبرو خیره شدم و گفتم سالهاس که متارکه کردم.به طرفش برگشتم و نگاهم با نگاهش تلاقی کرد چشمان جذابش برقی زد که برقی که نشان از تعجبش داشت.از شیطنتهاش خوشم می اومددلم میخواست زمان متوقف بشه به خودم نهیب زدم و بلند شدم و به طرف ساختمون قدیمی مریضخونه راه افتادم و با حرص گفتم نزاشتید ناهارم رو بخورم دوباره با اون نگاه شرش نگاهم کرد وگفت خوب میخوردی ترسیدی باهات هم لقمه بشم؟!از خودم که اینطور داشتم دل به یه مرد غریبه میدادم شرم کردم برام خیلی عحیب بود تو این مدت کم چطور دلباخته اون شده بودم.یادم افتاد چقد منیره رو بخاطر حسش به محمود سرزنش کردم حالا خودم دست کمی از اون نداشتم.یاد پرویز افتادم که چطور بارها بهم ابرازعلاقه کرد و قصدش ازدواج بود و من با اینکه به حسش اطمینان داشتم اما همچین احساس شیرینی نسبت بهش نداشتم اما حالا بدون هیج مقاومتی داشتم افسار دلم و به یه غریبه میباختم یه لحظه به خودم گفتم نکنه زن داشته باشه کاش میتونستم ازش بپرسم راه افتادم تا ازش فاصله بگیرم چند قدم دور نشده بودم که گفت من بهرامم دستیار طبیب تو ده یادت نیومد؟منو باش که فکر میکردم تو دختر باهوشی هستی؟ناباور برگشتم و نگاهش کردم چقد تغییر کرده بود اون پسر شیرین و خوش قیافه الان برای خودش مرد مقبولی شده بودبنظرم سه سالی از اکبر کوچیکتر بودموهاش بلند تر از قبل شده بود و چهره اش پخته تربه صورتش با دقت نگاه کردم چطور اونو نشناختم من؟ته دلم از اینکه منو توخطاب کرده بود قند آب میشد نمیدونم اون همه شجاعت و از کجا آورده بودم گفتم ببخشید که شما رو نشناختم خیلی عوض شدید! ازدواج کردین؟بهرام سری تکون داد و گفت بله با این حرف لبخند روی لبهام خشکیدسعی کردم متوجه ناراحتیم نشه خودمو جمع و جور کردم و گفتم در هر صورت خوشحال شدم دیدمتون.بهرام بدون اینکه حرفی بزنه همونجا نشست و من برگشتم.حرفهایی در مورد عشق در یک نگاه شنیده بودم اما باور نمیکردم که اون اینطور منو تونسته باشه بی قرار کنه تو دلم خودمو سرزنش میکردم از اینکه همچین حسی به مرد متاهل دارم شیطون لعنت کردم و سعی کردم از فکر بهرام خارج بشم اون روز به هر طریقی بود خودمو سرگرم کردم و همه تلاشم و کردم تا دیدار اونو فراموش کنم شب که به خونه رفتم ماجرای دیدارم با بهرام و به طلعت و زن عمو گفتم زن عمو گفت بهرام و میگی؟!عجب پسر معقولی بود از طبیب شنیدم پدرش مرده و مادرش با یه مرد بداخلاق ازدواج کرده و بهرام و خواهرش زیر دست ناپدری افتادن.مردک بی وجدان همون روزهای اول بهرام و از خونه بیرون میکنه اما شانس اورد و خواهرش با یه پزشک ماهر ازدواج میکنه و بهرام مدتی پیش خواهرش میمونه و بعد هم برای کار کردن و کسب تجربه میاد ده ما پیش طبیب کار میکنه تا هم جا و مکانی داشته باشه هم کاری یاد بگیره تا بدرد آینده اش بخوره همیشه از فضولی های زن عمو که دوست داشت ته همه چی رو در بیاره کلافه بودم اما اون شب قلباً خوشحال بودم که زن عمو اون اطلاعات و داره موقع خواب احمد و که بیشتر از دخترا بهم وابسته بود بغل کردم و بوسیدم و از خدا خواستم این محبت ناغافل و از قلبم بیرون کنه از اینکه به مرد متاهلی دلباخته بودم ازخودم متنفر بودم.صبح که بیدار شدم اماده شدم تا برم مریضخونه قلبم بی قراری میکرد اما با خودم عهد بستم اگه دیدمش فقط به سلام و علیکی ساده اکتفا کنم و زود ازش دور بشم ظهر روی همون نیمکت نشسته بودم و مشغول خوردن ناهار بودم که بهرام با دختری کوچیک و زیبا کنارم اومد و گفت این هم دختر من زهره نگاهی به زهره کردم همون دختری بود که یکبار بغل همسر دکتر طاعت دیده بودم متوجه شدم که همسر دکتر طاعت خواهر بهرام هست گفتم دکتر طاعت شوهر خواهرتون هست؟ ادامه دارد.. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوپنجاهویکم اون خوش قیافه بود محاسنش تیره و چشم و ابروی
بهرام خندید و متعجب گفت میشناسیدش؟گفتم البته مدتی منشیش بودم اما قسمت نبود بیشتر درخدمتشون باشم.نگاهی به دختر زیبا کردم و گفتم دخترتونو چند بار با همسر دکتر طاعت دیدم برای همین فهمیدم دکتر طاعت شوهر خواهرتون هست بعد پرسیدم همسرتون اجازه میده بچه به این کوچیکی رو هر روز بیارید مریضخونه؟بهرام نگاهی بهم کرد و گفت اگه من همه این سوالها رو روی کاغذ مینوشتم بازم نمیتونستم انقد دقیق بپرسمشون از فضولی خودم و سوالهای زیادم خجالت کشیدم.بهرام سری تکون داد و گفت مادرش چند ماه پیش عمرش و داد به شما جا خوردم نه از خبر فوت همسرش از اینکه از شنیدن خبر مرگ کسی اینطورخوشحال شده بودم از خودم بدم اومد تو دلم گفتم بهرام تو تو این مدت کوتاه چی به سرم آوردی به زحمت دست و پامو جمع کردم و گفتم خدا رحمتشون کنه.بهرام گفت نقطه مشترک من و تو در اینه که مرگ عزیزانمونو به چشم دیدیم روز مرگ مادر و برادرت و فراموش نمیکنم همونطور که روز مرگ پدر و همسرم و نمیتونم فراموش کنم خداروشکر وقتی مادرم مرد من پیشش نبودم.زهره پشت پدرش قایم شده بود و دست پدرش و میکشید و میگفت بریم خونه عمه وگاهی هم نگاهی به من مینداخت.ظرف غذام و کنار گذاشتم و به طرف زهره گرفتم صورتش گرد و سفید بود و مژه وابروهاش مثل پدرش بور بودروی زانوهام نشستم و زهره رو محکم بغل کردم و گفتم یه روز بیا خونه ما و با دخترام بازی کن.اونطور که معلوم بود یه سالی از احمد من کوچیکتر بودنگاه خیره ای بهم کرد و چیزی نگفت از نزدیک که نگاش کردم بی نهایت شیرین و دلربا بود و تموم زیبایی های پدرش و به ارث برده بودبهرام نگاهی به من کرد و با تعجب گفت مگه تو بچه داری؟غمگین سرم و تکون دادم و گفتم بله سه تا بچه رو دستم مونده پدرشون با بی انصافی طردمون کرد و پی عشق و عاشقی اش رفت.بهرام مکثی کرد و گفت متاسفم اما بنظرم بخاطر همین سختی ها انقد معقول و خانوم شدیدباور کن با اون دختر ساده ده زمین تا آسمون فرق کردی.نمیدونستم چی بگم ولی دوست داشتم اون ساعتها باهام حرف بزنه و من گوش بدم.وجودش در من انگیزه ی دوبرابر ایجاد کرده بوداز شبهای بعدتا دیر وقت تو مطبخ ناهار فردا رو آماده میکردم دوست داشتم وقتی کنارم میاد خوراکی قابلی بهش تعارف کنم.صبح ها برعکس قبل به سر و صورتم میرسیدم و با ظاهر مرتب میرفتم سرکارم.طلعت همه حرکاتم و زیر نظر داشت و میپرسید چه عجب به سر و وضعت میرسی و به خورد و خوراکت اهمیت میدی؟اما من هر بار از جواب دادن طفره میرفتم.دوست داشتم خانوم جان حالا حالاها از ده نیاد میترسیدم با هوشی که داره خیلی زود به حال درونم پی ببره.بعضی وقتا دلم میخواست بشینم و با ملک ناز در مورد احساسی که تودرونم بپا شده بود حرف بزنم اما خجالت میکشیدم من تمام عمر حرفهامو ریختم تو خودم اما ملک ناز مثل من نبود اون بعضی وقتها از درگیری های عاطفیش برام حرف میزد و منم تا جایی که میتونستم راهنماییش میکردم نمیدونم تو اون مدت چی به سرم اومد که یهو دیدم بی پروا دارم به بهرام ابراز علاقه میکنم و اونو مثل جون خودم دوست دارم اونم در جواب محبتهای من میخندید و میگفت چه سالهای سختی رو گذروندیم اما بازم شکر هر چند دیر اما دیدمت وقتی تو رو پیدا کردم از زمین و زمان ناامید بودم و تو با محبتت به من امید رفته ام وبرگردوندی دلمون از اون میسوخت که خدا از سالهای پیش ما رو سر راه هم گذاشته بود اما ما نادیده گرفته بودیم بهرام میگفت پدرت مرد روشنفکر و عاقلی بود اما نمیدونم چرا تو رو انقد زود راهی خونه بخت کردبا کنجکاوی ازش پرسیدم تو چی ؟ تو کار بزرگتر و عاقلتر از من بودی تو اون ده به دختری یا من فکر کرده بودی؟بهرام چشماشو تنگ میکرد و با شوخی میگفت نه اگه میخواستم به دخترهای دور و برم توجه کنم قطعا تو اخرین نفر بودی نمیدونم چی تو تو تغییر کرده که انقد خواستنی و خانوم شدی کاش میگفتی چه وردی خوندی که منو اینطور مجذوب خودت کردی.با این حرفهاش من قهر میکردم و اونم با شیطنتهای خاص خودش روزها سر راهم سبز میشد تا منو بخندونه و آشتی کنیم تموم عشقس که سالها انتظارش و میکشیدم بهرام نثارم میکرد و منم سعی میکردم محبتی که تو وجودم نسبت بهش دارم و تقدیمش کنم.حدودا بیست و دو سه سالم بودامااحساس میکردم مثل دختر نورسی پر از طراوت و احساسم بعضی وقتها خودمو تو آیینه نگاه میکردم برعکس قبل چهره ام بشاش و با نشاط شده بود و زیبایی های خودمو میدیدم و دلیل همه اینااحساسی بود که بهرام در من روشن کرده بود و مدام ازم تعریف میکرد ادامه داردـ... @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌