eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4هزار دنبال‌کننده
12.9هزار عکس
15.2هزار ویدیو
101 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
572.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الهی که حال خوبت تکراری ترین اتفاق زندگیت باشه سلام صبحتون بخیر🌞🍃 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🦴 گودی کمر داری؟ این فقط یه مشکل ظاهری نیست… می‌تونه باعث کمردرد، خستگی و حتی آسیب‌های بعدی بشه 😖 خبر خوب اینه که با چند حرکت اصلاحی ساده می‌تونی: ✅ فرم ستون فقراتت رو بهتر کنی ✅ دردها رو کمتر کنی ✅ و بدنی سالم‌تر و قوی‌تر بسازی 💪🔥 پست رو سیو کن و همین امروز شروع کن 👇 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
@mer30tvغافلگیری زندگی... - @mer30tv.mp3
زمان: حجم: 4.9M
صبح بیست و سوم شهریور @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوچهلوهشتم فخر السادات بیچاره هم از شیره وجودش به اکبر د
با همه دل شکستگیم تو دلم آق بانو رو بخشیدم اون پیر زن ساده ای بود که درست منو نشناخته بود وبه قول پسرش تو خیال خودش فکر ها کرده بودچند روز بعد دوباره همسر دکتر طاعت و تومحوطه بیمارستان دیدم.دلم میخواست بدونم اون اونجا چیکار میکنه اما بخاطر کاری که باهام کرده بود نمیتونستم بهش نزدیک بشم.گاهی میدیدم تو محوطه با دختربچه ای بازی میکنه و بعد هم با همون دختر بچه از بیمارستان میرفت.یه روز عصر با عجله داشتم از بیمارستان خارج میشدم قرار بود عصر با طلعت بچه ها رو ببریم گردش نزدیک در از کنارم جوونی بلندقامت با مو و ریش تیره رد شدچقد نگاهش برام آشنا بود به اندازه ای که یه لحظه جا خوردم شک نداشتم اونو جایی دیدم اما هر چی فکر کردم یادم نیومد کجا دیدمش اهمیتی ندادم و از کنارش گذشتم.چهار سال از طلاقم میگذشت و اوضاع ما روبه راه تر از گذشته شده بودتو همین گیر و دار خبری شنیدم که واقعا شوکه شدم اصلا برام باورکردنی نبود اکبر نیر و به دور از چشم وجیهه عقد کرده بودو وقتی دایه رضوان و فخر السادات ازش علت اینکارش و پرسیده بودن گفته بود فقط نیر هست که تو این بل بشوهوای منو داره بچه هامو تر و خشک میکنه و وقتی همه شما منو طرد کردیداون دور و برم و گرفت و نزاشت غصه بخورم.من برعکس بقیه خیلی خوب میتونستم اکبر و درک کنم.نیر با محبت خالصش هر کسی رو تسلیم خودش میکرداز طاهره پرسیدم وجیهه وقتی فهمید چیکار کرد؟طاهره با ناراحتی گفت وجیهه حال ندار تر از این حرفهاس که بخواد ببینه اکبر چیکار میکنه ولی خبر نداره مطمئنا وقتی بفهمه خیلی ناراحت میشه.بیچاره دست از زندگی کشیده اون اوضاع و زندگی چیزی نبود که وجیهه انتظارشو داشت شاید هم واقعا دلش برا اکبر سوخته بودبعدها هم شنیدم نیر هم کنار اکبر معتاد شده از شنیدنش اصلاتعجب نکردم چون نیر عاشق کارهای ممنوعه بودیه روز سرد زمستون بود که برف هم ریز ریز میبارید و حیاط بزرگ بیمارستان و سفید پوش کرده بودداشتم میرفتم سمت مطب دکتر کریمی که جلوی در اورژانس دایه رضوان و فخر السادات و دیدم که با حال آشفته وایساده بودن.از دیدنشون تعجب کردم ترسیدم برای نیر اتفاقی افتاده باشه دیدار اونا بعد اون همه سال برام یادآور خاطرات تلخم بود تو سالن خشکم زده بود که دایه رضوان متوجه نگاههای من شد و برگشت سمتم به همون اندازه هم اونا از دیدنم تعحب کردن بی اختیار رفتم سمتشون و سلام دادم فخر السادات نگاهی به من کرد و با افسوس جواب داد اما دایه نتونست شوقش و از دیدن من پنهون کنه و محکم بغلم کرد و گفت نازبانو چشام داره درست میبینه تویی تو اینجا چیکار میکنی ؟فخر السادات هم که نمیتونست نگاههای کنجکاوش و ازم برداره خیره شده بود بهم.گفتم چیزی شده اتفاقی افتاده که اینجاییددایه اشکهاش جاری شد و گفت آقا سکته کرده اوردیمش اینجا میگن حال نداره اما نمیزارن بریم بالاسرش.بلند شدم و رفتم سمت اتاقی که آقا توش بودرفتم تو و کنار تختش وایسادم چشمهاشو باز کرد و از دیدن من اشک تو چشاش حلقه زد و با دستهای بی جونش نوک انگشتهای منو محکم گرفت و با چشمای اشک آلودش بهم خیره شدقدرت تکلم نداشت اما نگاهش بینهایت غم داشت.مثل نگاه آدمی که عاقبت بخیر نشده نتونستم خودمونگهدارم و قطرات اشک از گوشه چشمم جاری شدفهمیدم با اون نگاههای پر التماسش ازم حلالیت میخواد اماجفایی که اونا بهم کردن از دلم بیرون نمیرفت نمیدونم تونستم حلالش کنم یا نه اما میدونم که دلم براش خیلی سوخت.اون شب آقا دووم نیاورد و فوت کرداز بی کسی آقا و دوتا زن ها خیلی بهم ریختم.حال خیلی بدی داشتم بلاخره آقا باقر پدر بزرگ بچه هام بود و چند سالی نون و نمکش و خورده بودم اون شب برگشتم خونه.خانوم جون کنار حوض داشت دست و روی احمد و که کثیف شده بود میشست.با دیدن بچم بغضم ترکید خانوم نگران اومد سمتم احمد و از بغلش گرفت و بوسیدمش خانوم گفت چی شده تو این سرما با این حال و اوضاع برگشتی چیزی شده هوا سرد بود و داشتم مثل. بید میلرزیدم دستمو گرفت و باهم رفتیم تو خونه ماجرای اون روز و براشون تعریف کردم.زن عمو و خانوم جون تصمیم گرفتن برای عرض تسلیت برن خونه فخر السادات خانوم جون بخاطر عرض ارادت ولی زن عمو برای اقناع حس کنجکاوی ولی من مخالفت کردم اما زن عمو که دلش میخواست به هر قیمتی شده بره و خودش از نزدیک اوضاع رو رصد کنه با حرص گفت یه فاتحه خوندن کسی رو نمیکشه دوست نداری تو نیااخر سر تصمیم گرفتم برم اما فقط برای دیدن نیر میخواستم برم بیشتر از چهار سال بود که اونو ندیده بودم و حسابی دلتنگش بودم درسته اون الان زن اکبرشده بود اما هنوز ته دلم دوسش داشتم.نمیدونم چه رازی بود که من هیچ وقت تحت هیچ شرایطی احساسم به نیر تغییر نمیکردبالاخره راهی اونجا شدیم وارد خونه که شدم قلبم به درد اومد ادامه دارد.... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بزرگترین دریاچه ایتالیا ،گاردا،با جاده ای دیدنی در انتظار گردشگران @Aghmiun
❣شعری بسیار زیبا.... یاد آن روزی که تختی و حیاطی داشتیم قُل قُل قوری و قلیان و بساطی داشتیم عطر آویشن، ردیف استکان های بلور زندگی شیرین تر از چای نباتی داشتیم مادری فیروزه تر از آسمان مخملی سایه ی مهر پدر، ظهر صلاتی داشتیم خانه ای گرچه کلنگی خالی از اندوه و غم باخبر از حال هم شور و نشاطی داشتیم نم نم چنگ و رباب و گلنراقی و قمر هر شب جمعه که میشد سور و ساتی داشتیم نرده های غرق پیچک، پله پله اطلسی گام پاورچین و غرق احتیاطی داشتیم شرشر فواره روی رقص ماهی های حوض شور و شوق و خاطر پُر انبساطی داشتیم ساده مثل آفتاب آمده از پشت کوه بی خجالت لهجه ی اهل دهاتی داشتیم حافظ از شاخه نباتش، سعدی از سیمین تنش.. فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتی داشتیم کارگردان! آنهمه عشق و صفا یادش بخیر آخر ِ آن روزها ای کاش کاتی داشتیم عکس ما را قاب کن هرچند با گرد و غبار تا که خوشبختی بداند خاطراتی داشتیم @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوچهلونهم با همه دل شکستگیم تو دلم آق بانو رو بخشیدم اون
خاطرات شب آخر جلوی چشام رژه میرفت.مراسم تو اتاق فخر السادات بودیکراست به طرف اتاقش رفتیم و یه گوشه نشستیم.دایه رضوان پایین اتاق و فخر السادات بالای اتاق نشسته بودن و گریه میکردن.فقط عمه بی بی بود که داشت خودشو میکشت منیره با فاصله از بقیه نشسته بود و به نقطه ای خیره شده بودعمه بی بی جوری بی قراری میکرد دل سنگ هم به حال و روزش آب میشدهر چی نگاه کردم وجیهه رو ندیدم یه زن که من نمیشناختم خرما تعارف کرددنبال نیر میگشتم اما اونم نبودیکم نشستیم و فاتحه ای خوندیم و بلند شدیم.عمه بی بی با گریه داد زد کجا میرید بمونیدبمونید و حال و روز تماشایی ما رو نگاه کنیدحرفهاش بوی کنایه میداد خانوم جون موءدبانه دست رو سینه اش گذاشت و گفت خدا صبرتون بده بقای عمر شما و عزیزانتون باشه و بعد از خداحافظی اززنهای مجلس راهمونو کشیدیم و به طرف حیاط رفتیم که یهو اکبر و دیدم که آفتابه ای تو دستش بود و به طرف حیاط پشتی میرفت.خیلی لاغر شده بود و انگار قوز دراورده بود و راه رفتنش شل و ول بودما رو بین زنها ندیداز دیدنش تو اون حال و روز خشکم زددو تا بچه کوچیک هم سر حوض آب بازی میکردن حدس زدم اونا مهناز و مهدی دوقلوهای اکبر و وجیهه بودن محو اوضاع اونجا بودم که صدایی آشنا به گوشم خورد و به سمت صدا برگشتم.درست میدیدم نیر بود که دور و بر بچه های اکبر میپلکید اونم ما رو ندیدتو اون مدتی که ازش خبر نداشتم چقد شکسته شده بوداز زیر چارقد تور مشکیش موهای وز و نامرتبش که حنا گذاشته بود بیرون اومده بودمثل قدیم چادرشو به کمرش بسته بوداما هنوزم فرز بود دلم میخواست جلو برم و بغلش کنم هیچ کس باور نمیکرد که اون چقد توقلبم برام عزیز هست.نیر بدون اینکه توجهی به زنهای در حال رفت و امد بکنه با صدای بلند گفت ننه مهدی جان تموم جونت و خیس کردی شب دوباره تب میکنی ها یه ساعت نیست لباسهاتو عوض کردم ومهدی رو بغل کرد و دست مهناز و گرفت و کشان کشان به طرف اتاق قدیمی من رفت.نمیدونم چرا خنده ام گرفت زن عمو زیر لب گفت پناه بر خدا جوری ننه ننه میگه انگار خودش اینا رو زاییده اون بچه ها خیلی خوش شانس بودن که تو اون زندگی داغون نیر بود که هواشونو داشته باشه چون فقط من میدونستم نیر چقد مهربون و منصف هست.با عجله از خونه خارج شدم حال و هوای اون خونه داشت خفه ام میکردبی تفاوتی منیره و غیبت منیژه بی خیالی های اکبر و حال و احوال نیر گیجم کرده بودزن عمو به محض بیرون اومدن گفت ای داد بیداد دیدین حال و روز نیر و مشخص بود گرفتارمعتاد شده و اکبر هم بخاطر همین دلش به اون گرم شده چند روز بعد دوباره همون جوون و دوباره دیدم.این بار لبخندی بهم زد و تا لبخندش و دیدم معذب شدم و راهم و کج کردم با خودم اینم یکی ازهمون آدمای فرصت طلب هست که شرایطم و فهمیده و میخواد ازم سوء استفاده کنه چند قدمی ازش فاصله نگرفته بودم که با صدای پر صلابتش گفت درست میبینم؟ نازبانو هستید؟برگشتم با تعجب نگاهی بهش کردم چند قدمی جلو اومد و با لبخند شیرینی بهم نگاه کرد و گفت منو نشناختی؟متعجب به چشمای جذابش نگاه کردم و گفتم خیرنمیدونم چرا نگاهش اونقدر رو من تاثیر داشت از حس ناگهانی و درونی قلبم یه لحظه ترسیدم به سفارش خانوم جون شیطان و لعنت کردم تا خواستم راهم و کج کنم و برم گفت حق دارید نشناسید به گمانم هشت سال از آخرین دیدار ما گذشته هست.هر چند حق میدم منو از پشت این محاسن نشناسی از کنجکاوی داشتم میمردم هم اونو دیده بودم هم تلاشم برای یاد آوری اون بی نتیجه بود برخلاف میلم اخمی کردم و گفتم قصد ندارید خودتون و معرفی کنید؟باز،خندید و انگار با لبخند دلچسبش جون به تن بی رقم تزریق میکردبا شیطنت گفت تا ظهر وقت دارید فکر کنید و مرا به یاد بیارید و بدون اینکه منتظر جوابم بمونه راهش و کشید و رفت ادامه دارد... @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🌱🌱🌱 ⤶دوستانى هم هستند که از ترس اینکه گنجینه‌ى کتابشان را براى همیشه از دست بدهند، هرگز کتاب امانت نمى‌دهند. یک ضرب‌المثل قدیمى عربى اندرز مى‌دهد: «کسى که کتاب امانت مى‌دهد، یک احمق است؛اما کسى که کتاب را پس مى‌دهد، احمق‌تر است.» من به پیروى از توصیه‌ى هنرى میلر همیشه اهل امانت دادن کتاب بوده‌ام: «کتاب‌ها هم مثل پول، دائماً باید در گردش باشند. تا جایى که بشود، قرض بدهید و قرض بگیرید؛ هم کتاب را و هم پول را! مخصوصاً کتاب را؛ کتاب‌ها به مراتب بیشتر از پول، چیزى براى عرضه کردن دارند. کتاب فقط یک دوست نیست، بلکه مى‌تواند دوستان بسیارى برایتان به ارمغان بیاورد. زمانى که با ذهن و روحتان صاحب کتابى هستید، ثروتمندید. اما وقتى آن را به شخص دیگرى بدهید، سه برابر ثروتمندید..» 📗تولستوی و مبل بنفش 🌱نینا سنکویچ @Aghmiun
از زاهدی پرسیدند : "از این همه نیایش به درگاه خداوند چه بدست آورده‌ای؟ جواب داد: هیچ! اما بعضی چیزها را از دست داده‌ام! خشم،نگرانی،اضطراب،افسردگی احساس عدم امنیت ترس از پیری و مرگ... همیشه با بدست آوردن نیست که حالمان خوب می‌شود گاهی با از دست دادن خیالِ آسوده‌تری داریم. @Aghmiun
این یک عکس یا نقاشی نیست ... حشره ای هست شبیه سر انسان ..... و اینهم یکی از زیبایی های خلقت هست ...... @Aghmiun