13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
@AvayeMehregan4_5951766323594795518.mp3
زمان:
حجم:
4.6M
تصنیف فکر عشق
• آواز : محمدرضا شجریان
• گروه موسیقی شهناز
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفـادار چـه کرد
@Aghmiun ❥❥
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما سرخوشان مست دل از دست دادهایم
همراز عشق و هم نفس جام بادهایم
تصنیف داغ شقایق
• آواز : محمدرضا شجریان
• شعر : حافظ
@Aghmiun ❥❥
قلممو را آغشته به رنگ ارغوانی میکنم و آن را روی نقطه رنگی صورتی که بر پالت کاشتهام میکشم. کمی پیچوتاب قلم کافیست تا ابر و بادی این دو رنگ، حس صبح بهاری را در من زنده کند. صبحی که آفتابش به قدری بالا آمده تا با تلألوهای کوچکی از بین ابرهای پنبهای، نوید امید دهد.
وقتی برای تمیز کردن قلم، آن را در تینر میچرخانم، بوی تند تینر به جانم مینشیند. از معدود بوهاییست که هر کسی آن را نمیپسندد، و من به این سلیقه میگویم: سلیقهی خاص هنرمند.
سبز چمنی و یک کلبهی کوچک، شاید برای این تابلو دلنشینتر باشد، اما من، به تصویر کشیدن واقعیت را ترجیح میدهم و همین باعث میشود دستم به سمت طیف خاکستری تیوپهای رنگ برود. ستونهای کوتاه و بلند در وسط و گوشههای تابلو. حتی وقتی با قلمی نازکتر به ظریفکاری پنجرهها و بالکنهای کوچکی که با چند گلدان شمعدانی و پتوس تزیین شدهاند میپردازم، چنگی به دل نمیزنند.
چند قدم به عقب میروم. خیره به تمام جزئیات و کلیات کار تمام شدهام میشوم. گاهی حس میکنم تنها نقطهی عطف تابلوهایم آسمانیست که بشر، حداقل تا به امروز نتوانسته کاملا آن را به فنا بدهد؛ و خورشیدی که روزهای جدیدی را برای ما آغاز میکند.
#آیهان_نویس
@Aghmiun ❥❥
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻭﺭﻕ ﺑﺰﻥ🍃🌸 🍃
🍃ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ شکرانهی
ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻧﺖ ﺑﻨﻮﺵ.
🍃ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺯﻧﺪگی ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ.
پایان آدمیزاد نه رفتن یار است
نه تنهایی
🍃آدمی آن هنگام تمام میشود
که دلش پیر شود..
سلام صبحتون به خیر🌺🍃
@Aghmiun ❥❥
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏵باور داشتن به خودتان اولین قدم به سمت موفقیت است.”
🏄♀ “ورزش به شما نشان میدهد که تغییرات کوچک میتوانند به تغییرات بزرگی منجر شوند.
🏄” “برای رسیدن به هدفهای بزرگ، باید در مسیرشان شروع کنید.”
🏄♂ “ورزش به شما نشان میدهد که در زندگی همیشه فرصت دوباره وجود دارد
@Aghmiun ❥❥
@mer30tvقضاوت نکنیم... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
5M
صبح 24 شهریور ماه 1404
@Aghmiun ❥❥
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پر انرژی باشین🌸🌹
@Aghmiun ❥❥
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کمتر اهمیت بـــِـــدی ...
بهتر زندگی میکنی ...
@Aghmiun ❥❥
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_صدوپنجاهودوم بهرام خندید و متعجب گفت میشناسیدش؟گفتم البته
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوپنجاهوسوم
بهرام از زندگی پر ملالش و کتکهایی که از ناپدریش میخورد برام میگفت از ازدواج تلخش که با بیماری زنش تلختر شده بودو از اینکه بنا به جبر روزگار سالها ازمادر و خواهرش دور مونده بودبا اینکه نمیخواستم اوقاتش و تلخ کنم اما منم نیاز داشتم بعد این همه سال از سختی هایی که کشیدم برای یکی بگم مهر و محبت بهرام مرهمی روی زخمهام شده بوددوماه بود که هر روز تو مریضخونه بهرام و میدیدم.همه چیز بینمون خوب پیش میرفت و من به همین هم راضی بودم.یکی دوبار خانوم جون از ده اومد اما انقدر درگیر کارهای سعید بود که متوجه حال من نشدسعید میخواست به نجف بره و اینبار خانم جون مخالف بودمن اونقدر تو حال و هوای خودم غرق بودم که به هیچ چیزی اهمیت نمیدادم یه روز پروین خواهر بهرام با زهره به مریضخونه اومد اکثر اوقات پروین از زهره نگهداری میکرد اون تا منو و بهرام و در حال ناهارخوردن دید جلو اومد و بهرام و صدا کردبهرام از همونجا گفت بیا اینجا و کارتو بگواما پروین نزدیک نیومد و با اخم گفت کارم واجب و خصوصی هست.بهرام ازجاش بلند شد و رفت و بعد چند دقیقه اومد از من خداحافظی کرد و گفت مشکلی پیش اومده باید برم با نگرانی گفتم اتفاقی افتاده؟بهرام گفت قول میدم تو اولین فرصت همه چیز و بگم فقط صبور باش ازحرفهای بهرام و رفتار پروین دلشوره گرفتم دست خودم نبود از روز اولی که پروین و تو مطب. دکترطاعت. دیدم خاطره خوبی نداشتم روز بعد هر چی منتظر بهرام شدم نیومد براش چلو گوشت پخته بودم با بی میلی ظرف. غذا رو کنار گذاشتم و روی نیمکت فلزی و سرد مریضخونه نشستم.تو فکر و خیال غرق بودم که صدای پروین منو به خودم آوردبا پوزخند مسخره ای گفت منتظر بهرامی؟با دیدنش دست و پامو گم کردم تو اون بلوز و دامن سبز میدرخشیدبا دستپاچگی گفتم خیر اما هر کس منو میدید متوجه نگاههای منتظرم میشدجلو اومد و گفت فهمیدم تو و بهرام همکارهای خوبی هستیداما بنظرم خبر نداری که این ارتباط داره به ضرر اون تموم میشه واقعیتش یکی از دوستامو براش در نظر گرفتم و اونا در شرف نامزدی هستن اون چند بار به مریضخونه اومده و بهرام و کنار تو دیده و بودن شما کنار هم براش سوء تفاهم پیش آورده.پروین ادامه داددیروز هم اومدم اینجا به بهرام این قضیه رو گفتم و اونم گفت خودم میرم قضیه رو حل و فصل میکنم حالا هم قرار شده با نامزدش حرف بزنه و از دلش در بیاره.حالا هم گفتم چند روز مریضخونه نیاد تا این حرف و حدیثها تموم بشه بعد قیافه جدی تری به خودش گرفت و گفت
از تو میخوام پاتو از گلیمت درازتر نکنی و بیشتر مراقب رفتارت باشی دختر جون حیفه کارت و از دست بدی شنیدم ۳ تا بچه داری که چشمشون به دست تو هست.پروین با لحن آزار دهنده و چندجمله تحقیر آمیز اومده بود به من هشدار بده و منو تهدید کنه از حرفهاش آتیشی تو وجودم روشن شد انگار طنابی دور گردنم انداختن و دارن میکشن حالت تهوع داشتم و سرم گیج میرفت فقط باز و بسته شدن دهنش و میدیدم و صداشو نمیشنیدم و متوجه نبودم چی میگه
نفهمیدم کی رفت احساس کردم خنجری تو قلبم فرو رفته و دارم جون میدم به زور بدن نیمه جونمو روی نیمکت تکون دادم نفسم بالا نمی اومدیکم اونجا نشستم و بعد رفتم سراغ دکترحال ناخوشم و بهونه کردم و سه روز مرخصی گرفتم و به زورتن بیجونم و کشوندم و به سمت خونه راه افتادم.پای رفتن به خونه رو نداشتم بدون ترس از قضاوت بقیه تا خونه گریه کردم
با حال زار به خونه رسیدم طلا و طوبی و مهین چادرهای کوچیکشون و که طلعت براشون دوخته بود به سر کرده بودن و گوشه ایوون خاله بازی میکردن احمد هم دور حوض با قرقره پلاستیکی مشغول بازی بودن.زن عمو هم گوشه ایوون نشسته بود و تسبیح میچرخوند زیر لب سلام بی جونی دادم و به اتاق رفتم زن عمو گفت امروز زود اومدی چرا رنگت پریده طلعت و مونس پشت دار قالی نشسته بودن طلعت گفت چیزی شده دیگه نتونستم تحمل کنم و گوشه ای نشستم و به گریه افتادم دیگه نمیتونستم قایم کنم چیزی رو طلعت ک مونس نگاهی بهم کردن و از پشت دار بلند شدن.زن عمو هم که حال منو دیده بودپشت سر من اومد داخل اتاق و با تعجب گفت چی شده دختر جون به لبمون کردی دیگه نمیتونستم بیشتر از این خوددار باشم از حرفهای پروین دلم شکسته بود از بهرام شاکی بودم که این همه مدت بهم دروغ گفته و ماجرای نامزدیش و بهم نگفته وقتی حرفهاش یادم میفتاد دیوونه میشدم و هزار بار خودمو نفرین کردم که هنوز هم ابله هستم
ادامه دارد.
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
می دانستید خرس ها عسل را خیلی دوست دارند ....
@Aghmiun