صبح روز نهم مجددا دیدم همان دو نفر دژبان
به همراه همان لباس شخصی به دنبال من آمده
و مرا با خود برده و یکراست به اتاق رئیس دانشگاه که درجه سرلشکری داشت، بردند.
افکار مختلف و آزاردهنده لحظهای مرا رها نمیکرد و شدیدا در فشار روحی بودم.
وقتی به اتاق رئیس دانشگاه رسیدم، در کمال تعجب دیدم تمام همکلاسیهای من هم با حال و روزی مشابه من در اتاق هستند و البته همگی هراسان و بسیار نگران بودند.
ناگهان همهمهای بپا شد که ناگهان در اتاق باز شد
و سرلشکر رئیس دانشگاه وارد اتاق شده و ما همگی بلند شده و ادای احترام کردیم.
رئیس دانشگاه با خوشرویی تمام با یکایک ما دست داده و در حالی که معلوم بود از حال و روز همه ما کاملا آگاه بود، اینچنین به ما پاسخ داد:
هرکدام از شما که افسران لایقی هم هستید، پس از فارغالتحصیلی، ریاست دادگاهی را در سطح کشور به عهده خواهید گرفت و حالا این بازداشتی شما، آخرین واحد درسی شما بود که بایستی پاس میکردید.
و در مقابل اعتراض ما گفت:
این کار را کردیم تا هنگامی که شما در مسند قضاوت نشستید، قدرتمند شدید و قلم در دستتان بود از آن سوءاستفاده نکنید و از عمق وجودتان حال و روز کسی را که محکوم میکنید، درک کرده و بیجهت و از سر عصبانیت یا مسائل دیگر کسی را بیش از حد جرمش، به زندان محکوم نکنید!
در خاتمه نیز از همه ما عذرخواهی شد و همه نفس راحتی کشیدیم.
به قول سعدی شیرازی:
زیر پایت چون ندانی، حال مور
همچو حال توست، زیر پای فیل
@aghmiun
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘 دوران کودکی سرزمینی است که
هیچ کس در آن نمی میرد …
@aghmiun
💢سلامتی
آقایی نقل میکرد، یکی از دوستانم مدتی سردرد عجیبی گرفت و مشکوک به بیماری خطرناک مغزی بود.
دکتر برای او آزمایشهایی نوشت.
بعد از تحمل استرس طولانی و صرف هزینه زیاد برای گرفتن نتیجه آزمایش به بیمارستان رفتیم؛
چشمان و قلبش میلرزید.
متصدی آزمایشگاه جواب آزمایش را به ما داد و خودش به ما گفت: شکر خدا چیزی نیست.
دوستم از خوشحالی از جا پرید؛ انگار تازه متولد شده؛ رفت بسته شکلاتی خرید و با شادی در بیمارستان پخش کرد.
متصدی آزمایشگاه به من هم کاغذ سفیدی داد و گفت: این هم نتیجه آزمایش تو! چیزی نیست شکر خدا تو هم سالم هستی!!!
از این کار او تعجب کردم!
متصدی که مرد عارفی بود گفت: دیدی دوستت الان که فهمید سالم است، چقدر خوشحال شد و اصلا به خاطر هزینهها و وقتی که برای این موضوع گذاشته ناراحت نشد.
پس من و تو هم قدر سلامتیمان را بدانیم و با صرف هزینهای کم در راه خدا، با زبان و در عمل شکرگزار باشیم که شکر نعمت باعث دوام و ازدیاد نعمت است.
@aghmiun
14.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بازم ممنون از جناب مالک علامی با هدیه های خوب شان به مخاطبین گرامی کانال آنا وطن آغمیون
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_پانزدهم و میرفتیم تو اتاق کنج ایوون و اصلامهمونا رو نمی د
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_شانزدهم
پشت درخت وایسادم.حامد تو فکر بود و متوجه من نشد.دیگه خیلی از حامد خجالت نمیکشیدم.سلام آرومی گفتم که برگشت به سمتم،تا منو دید همون لبخند همیشگیشو نشوند رو لبش و جوابمو داد.چون خیلی وقتم کم بود پرسیدم دیشب چی شد؟حس کردم یه لحظه چشماش غمگین شد. اما گفت میخوام برم ننه مو بیارم.
گفتم یعنی بابام راضی شد؟
گفت نه تازه دیشب بابات بهم گفت چون مهمون خونه منی،حرمت نگه میدارم. وگرنه بیرونت میکردم. چرا وقتی به عباس آقا گفتم دختر بهت نمیدم، دوباره اومدی اینجا!
شروع کردم به گریه کردن و گفتم دیدی؟گفتم مرغ بابام یه پا داره!حامد نشست رو زمین و گفت مگه نگفتم گریه کنی من میمیرم.قربون اون چشات برم، خب دل منو آتیش نزن دیگه.یه بارم بهت گفتم تا باباتو راضی نکنم ازاینجا نمیرم.تو هم اصلا غصه نخور،اگه نشد آخرش میدزدمت.
از این حرفش خیلی ترسیدم. انگاراونم متوجه ترسم شد و زد زیرخنده وگفت نترس عزیزدلم شوخی کردم. آخرش خودتم میبینی میزارمت روسرم وکل کشون میبرمت آبادان! بعدم شروع کرد آروم یه آهنگ محلی خوندن و آروم دست میزد.
ازکارهاش خنده م گرفت.یهو یادم افتاد بدری سرچشمه س و اگه دیرکنم میاد دنبالم.گفتم من بایدبرم.خواهرم منتظرمه!
لباس رو از زیر پیراهنم آوردم بیرون وگفتم اومده بودم دنبال این.
دوباره حس های خوب اومده بود سراغم و امیدوارشده بودم.به چشمه که رسیدم دیدم بدری ظرفا رو شسته بود و منتظر من بود.تا منو دید اخماشو کرد تو هم و گفت کجا بودی تاحالا؟لباسو نشونش دادم، گفتم سرکوچه خودمون افتاده بود.رفتم پیداش کردم! به مامان نگی ها، دعوام میکنه.
اونم به حالت قهر سرشو چرخوند و حرفی نزد.امابرام مهم نبود.تنها چیزی که تو اون زمان بهترین و قشنگ ترین بهانه ی من برای زنده بودن بود،حامد بود که هر روز صبح توی باغها میدیدمش.
تقریبا ده روز از اومدن حامد به خونه مون گذشته بود.اون روز هم بدری همراهم نبود و با خیال راحت رفتم که ببینمش.مشخص بود که اصلا سر حال نیست و خیلی ناراحت بود.اما باز با همه اینا سعی میکرد یه حرفی بزنه تامنو بخندونه.یکم بعدش گفت:قمرتاج من امروز دارم برمیگردم شهرمون.باید برم ننه مو بیارم. تاحالا هر چقدرعباس آقا رو فرستادم پیش بابات، جوابش منفی بوده. میترسم رابطه این دوتا رو هم خراب کنم.
همه حرفهاشو با بغض میگفت. تابحال لحن صداش اینطوری نبود.هر وقت من ناراحت میشدم بهم دلداری میداد.اما من نمیدونستم چی باید بگم که حامد غصه نخوره.پرسیدم اگه بری کی برمیگردی؟
گفت معلوم نیست ولی تا یکی دو ماه آینده حتما میام.گفت قمرتاج کمکم کن بهم بگو تو این مدت چطوری بدون دیدنت زنده بمونم؟خودم حالم بدتر از حامد بود. ولی من مثل اون نمیتونستم راحت حرف بزنم و بیشتر حرفامو تودلم نگه میداشتم.بغضم سر باز کرد و بدون هیچ حرفی آروم آروم شروع کردم به گریه کردن.
اینبار حامد نگفت گریه نکن.وقتی نگاهش کردم دیدم اونم داره گریه میکنه.ازدیدن اشکاش حالم بدتر شد و با شدت بیشتری گریه میکردم.به نظرم دنیا به آخر رسیده بود و حامد ناامید بود که همچین گریه میکرد.
کاش تو همون لحظه دوتایی با هم میمردیم و زندگی همونجا تموم می شد.با گریه گفتم حامد بیا دعا کنیم یا خدا مارو بهم برسونه یا دوتامون با هم بمیریم.
از شنیدن حرفهام اشکاشو پاک کرد و با خنده گفت وی وی ولک چی چی با هم بمیریم..از الان گفته باشما، مردن تو کار نیست.اوووه من چند تا بچه قدو نیم قد ازت میخواما...بعدشم تو خانوم خونه منی ..حالا حالا ها زنده باشیم. میخوام تو خونه من سروری کنی.الانم که دیدی گریه م گرفت بخدا از غم دوریت بود. وگرنه من سر حرفم هستم،تا بابات تورو بهم نده از اینجا نمیرم.
منم اشکامو پاک کردم و لبخند بی جونی زدم بهش گفتم حامد تواینجا نباشی من میمیرم .
گفت غصه نخور من همیشه اینجام. یعنی هر جا تو هستی من اونجام.یادته بهت گفتم عشقم بهت اندازه آسمون بزرگ و بی نهایته؟گفتم آره.
گفت من که رفتم هروقت هر کدوممون دلمون براهم تنگ شد به آسمون نگاه میکنیم.اصلا بیا شبا نگاه آسمون کنیم و برای هم حرف بزنیم تا من برگردم.به آسمون نگاه کردمو گفتم حامد خداروشکر که من تورودیدم.
با شیطنت نگاهی کرد و گفت پس حالا خوب خوب نگام کن، چون تا دوماه دیگه نمیتونی منو ببینی.واقعا هم دلم میخواست بهش زل بزنم و تا جایی که میتونم نگاش کنم، اما روم نمیشد.
ادامه دارد....
@aghmiun
Moein- 4song.iR فورسانگMoein - 04 - Digar Che Khahi.mp3
زمان:
حجم:
7.1M
ترانه نوستالژی از معین.
@aghmiun
چوپانی ماری را
ازمیان بوته های آتش گرفته نجات داد
و درخورجین گذاشته وبه راه افتاد.
چند قدمی که گذشت مار از
خورجین بیرون آمد و گفت:
به گردنت بزنم یا به لبت؟
چوپان گفت : آیاسزای خوبی این است؟
مار گفت : سزای خوبی بدی است...!!!
و قرار شد تا از کسی سوال کنند،
به روباهی رسیدند و از او پرسیدند چاره ی کار را.
روباه گفت : من تا صورت واقعه
را نبینم نمی توانم حکم کنم.
برگشته و مار را درون بوته های آتش
انداختند ، مار به استمداد برآمد و روباه گفت :
بمان تا رسم خوبی از جهان بر افکنده نشود.
نه باید مثل چوپان خوب خوب بود.
نه مثل مار بد بود
باید مثل روباه بود و دانست
چه کسی ارزش خوبی کردن دارد!
#كليله_دمنه
📲کاربران. باسپاس
@aghmiun
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📲جناب آقای مسلم زمانی. باسپاس
@aghmiun