سلام و عرض ادب و احترام
این جمله را زیاد شنیدید و شنیدیم " قدر داشته های تان را بیشتر بدانید "
شاید خیلی از ماها از کنار این جمله معنی دار براحتی عبور کنیم و اصلا اهمیت ندهیم به مفهوم واقعی آن.
برای اینکه بیشتر منظورم را به مخاطب عزیز برسانم مثالی خدمت تان می زنم :
در ایام تعطیلات و خاصه تعطیلات نوروز دفاتر ترمینال های مسافربری برای فروش بلیط مسافرتی بین شهری بشدت شلوغ میشود و برای رزرو یک یا چند صندلی باید در اینترنت ساعت ها دنبال سایت مربوطه بگردید و شاید بتوانید موفق بشوید و شاید هم نه ....
و اگر حضورا به دفاتر فروش بلیط مراجعه کنید با ازدحام جمعیت و جواب سر بالایی مسئولین مربوطه روبرو خواهید شد ، کسانی که حداقل یک بار با این مسئله روبرو شده اند حتما عرایض بنده را تایید خواهند فرمود.
اینجاست که قدر داشته های مان ارزش خود را نمایان می کنند .
برادران محمودی ها و ملاحی ها و داداشی ها و منظوری هاو رستمی ها و اشجعی هاو غفرانی ها و چاکری ها و نجاتی ها در قدیم موقع رفتن به تهران یا بالعکس همیشه برای تسهیل رفت و امد هم کتی ها نهایت همکاری و محبت را کرده اند و بارها مورد تشکر و سپاس قرار گرفته اند .
هم اینک دوست عزیز و جوان مودب اقای محمود محمدیان در دفتر تعاونی ۱۷ ترمینال آزادی تهران سال هاست مشغول هستند و هر موقع چه در ایام تعطیلات و در آن شلوغی و یا ایام عادی ،همیشه با روی باز و خندان هر عزیزی را به بهترین وجه تحویل گرفته و از هیچ کمکی دریغ نکرده است ،بار ها و بارها شده با یک تلفن هر چند تا صندلی خواستیم در اسرع وقت تهیه کرده است .
واقعا جا دارد از ایشان بخاطر زحمات شان برای تک تک هم کتی های عزیز مان قدردانی و تشکر کنیم.
همچنین از عزیز زحمت کش و انسان مهربان و مودب اقای محمد منضوری ،هم اینک هر روز شاهد محبت شان در حق هم کتی های عزیز مان هستیم .
همین امسال خودم شخصا چند بار مزاحم ایشان شدم و در اثنای مسافرت شاهد زحمات خیلی سنگین و مسئولیت پذیری هستند و از هنگام حرکت از مبدا به مقصد چندین بار به مشتریان و مسافران با گوشی همراه چقدر توضیح دادند که مثلا فلان بار را فلان جای تهران تحویل بدهد یا تحویل بگیرد.
چند وقت پیش از سراب به تهران می امدیم با اقای محمد منظوری.
یک باری در صندوق داشتند که باید در پاسگاه تهران تحویل میدادند ، رسیدیم پاسگاه چند دقیقه ای وایستادیم بعد از چندین تماس تلفنی با گیرنده بار ، ایشان با پر رویی تمام می گفت من امدم پاسگاه شما نبودید ، مجددا قرار گذاشنیم بیاید میدان نماز اسلامشهر تحویل بگیرد ، رفتیم میدان نماز ۲۰ دقیقه ای وایستادیم مجددا تماس های تلفنی شروع شد بازهم طرف پیداش نشد . باور کنید تحمل و استقامت محمد منظوری را تحسین کردم و آنجا متوجه شدم این بنده ی خدا چقدر زجر میکشد .
و مثال های زیاد دیگر از این قبیل کارها....
وجود ایشان هم در این برهه از زمان واقعا غنیمت است و باید قدرش را ارج بنهیم.
از خداوند منان برای همه کسانی که به هر نحوی کمک رسان و مددرسان اهالی آغمیون هستند توفیق و سلامتی مسئلت می نماییم.
محمود اسماعیلی
۱۴۰۲/۷/۲۶
جمع ورزشی این هفته سالن والیبال.
بنده به دلیل مسافرت آغمیون جهت مراسم عروسی آقای بهنام آقاپور غایب بودم.
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_بیستوسوم نمیتونستم جلو اشکامو بگیرم. به دست مشت شده منیر
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_بیستوچهارم
مادرم منو صدا زد تو اتاق.زن عموی بابام خیلی مهربون بود ومنو نشوند کنارش و بی مقدمه شروع کرد به نصیحت کردن.
مادرم با اخمهای تو هم زل زده بود ومنو نگاه میکرد. تو نگاهش مشخص بود که داره بهم میگه حرف اضافی بزنی پوستتو میکنم. اما من بعداز حرفهای زن عمو آروم گفتم من دوست ندارم زن هادی بشم.
مادرم حسابی عصبانی شده بود.اماحرمت مهمونا رو نگه داشت و از جاش تکون نخورد.
دختر عمه بابام سید بود و ما بهش میگفتیم سید رحیمه.یه کاغذاز زیر چادرش آورد بیرون وبا عصبانیت گفت گوهر میگه تو زبون نفهمی، من باورم نمیشد. بعدم انگشتمو گرفت زد توجوهر وخواست بزنه رو کاغذ.منم هی دستمو پس میکشیدم که سید رحیمه یکی کوبید تو سرمو انگشتمو زد به کاغذ.
دستاش خیلی سنگین بود یه لحظه حس کردم سرم گیج رفت.زن عمو توچشاش ناراحتی پیدا بود و معلوم بود دلش برام سوخته.
وقتی دیدم کار از کار گذشته و دیگه اثر انگشت من پای اون برگه ست دلم آتیش گرفت و به مادرم گفتم اصلا چرا از ما امضا میگیرین؟ وقتی همه چیز زوریه! منیرو به زور شوهرش دادین، بدبختش کردین،حالا نوبت منه؟
مادرم دیگه ملاحظه مهمونارو نکرد وافتاد به جونم .کتک سختی خوردم. اما حداقل دلم خنک شده بود که حرفامو گفتم.
دیگه حساب اینکه حامد چند روزه رفته از دستم درآومده بود و نمیدونستم وقتی بیادو بفهمه ازدواج کردم چه عکس العملی نشون میده.اما دعا کردم که هیچ وقت دیگه به اینجا برنگرده و تو شهرشون خوشبخت باشه.
یکی دوروز بعدهاجر خانوم اومد خونه ما و همونجا دم در با مادرم حرف زدو رفت.
مادرم نگفت که هاجر خانوم چی گفته. منم دلم نمیخواست بدونم. چون میدونستم هرچی هست مربوط به منه.
آرزو میکردم کاش به شب عروسی پسر زیورخانوم برمیگشتیم و من هیچ وقت اونجا نمی رفتم.
دیگه تو کارهای خونه کمکی نمیکردم و مادرم هم خیلی کاری به کارم نداشت.این ازدواج برام مثل مردن بودو همش دعا میکردم قبل از ازدواج بمیرم.
چند روزی از اومدن هاجر خانوم گذشته بود که مادرم صبح زود اومد و با مهربونی مارو صدا کرد.اینقدری مادرمو میشناختم که نگفته بدونم چه خبره و چرا مهربون شده! برای همین رفتم و خودمو انداختم روی پاش و گفتم تورو خدا مامان نزار من زن هادی شم.تورو خدا نزار سرنوشت منم مثل منیر شه.
مادرمو میشناختم، اما بازم فکر میکردم شاید التماس هام دلشو به رحم بیاره. مادرم خم شد و یه دسته از موهامو گرفت تو دستش و گفت تو آدم نمیشی نه؟حالا هم مثل دخترهای خوب پاشو کمک کن میخوام خونه روتمیز کنم. بعداز ظهری مشاطه میخواد بیاد.
آخه دختر من مادرتم. من که بد تو رو نمیخوام، منم آرزوم خوشبختیه توئه.یه نگاه به منیر بکن. حالا زهرا از توخوشش اومده، اونا راضی شدن تو رو واسه برادرشون بگیرن و گرنه تو این ده دیگه هیچ کس نمیاد شماها رو بگیره و نشست به گریه کردن.
منیر باخجالت سرشو انداخته بود پایین. معلوم بود خجالت میکشه! اما تقصیر اون نبود که! همه این بدبختی ها بخاطر بی فکری پدر و مادر ما و بی ارزش شمردن ما دخترا بود.بخاطر اینکه منیر بیشتر از این غصه نخوره پا شدم شروع به تمیز کردن خونه کردم. منیر هم با اینکه دیگه نمیتونست مشتشو باز کنه، اما تو کارها کمکم میکرد.نزدیکای ظهر بود که کارها تموم شد و به دستور مادرم لباسهامو عوض کردم .
بعد از ظهر همون روز زهرا و دوتا از خواهراش و مادرش و چند تا دیگه از فامیلاشون به اضافه مشاطه و یه ضرب زن اومدن خونه ما.اینبار مادرم از قبل خودش همسایه رو دعوت کرده بود. اونا قبل از مهمونا اومده بودن.بدری شربت آماده کرده بود و از مهمونا با نقل و نبات پذیرایی میکرد.
منیر هم به دستور مادرم تو اتاق بود و نباید می اومد بیرون.زهرا یه آینه کوچیک خیلی قشنگ گرفته بود روبروم و وقتی مشاطه میخواست بند بندازه، آروم زیر گوشم گفت قمر از خدا بخواه دامن منم سبز بشه.
زهرا رو دوست داشتم. کلا خانواده مهربون و خوبی بودن وتو این مدت کم هروقت خونه ما می اومدن بهم محبت میکردن.با اینکه سعی میکردم خوددار باشم، اما با بند اول قطره اشکم چکید و تا آخرش آروم گریه کردم .مشاطه نفهمید یا خودشو زد به اون راه نمیدونم، اما کار خودشو میکرد.
ضرب زن ضرب گرفته بود و زهرا وخواهرش که اسمش رقیه بود می رقصیدن و بقیه با صدای بلند دست میزدن و کل میکشیدن.
ادامه دارد....
@aghmiun
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرزوی پدر...
@aghmiun
هدفت برای خودت... - هدفت برای خودت....mp3
زمان:
حجم:
5.6M
صبح 27 مهر
تنها راه لذت بردن از زندگی
پذیرش این واقعیت است که
زندگی یک جریان و فرایند است
و نه رسیدن به یک مقصد
پس منتظر زندگی نباشیم
بلکه هر لحظه آن را زندگی کنیم!
صبح پنجشنبهتون بخیر
@aghmiun
Ehsan Khajeh AmiriEhsan Khajeh Amiri - Salame Akhar (UpMusic) (1).mp3
زمان:
حجم:
10.8M
🔘سلام آخر
🎙احسان خواجه امیری
@aghmiun
933.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پنجشنبه
سلام.
وقت همراهان گرانقدرمان بخیر.
درنظرداریم برای عصرهای پنجشنبه این فایل ویدئویی راداخل کانال جانمایی کنیم وشماعزیزان مارایاری دهید باارسال اسامی به بنده یاجناب اسماعیلی عزیز.
سپاس بیکران
@mfarazi20
@m_esmal
◾️مرحومین اسماعیل عالیجاه ،ربعلی بابایی ،علی اصغر نیازلو ،ذکر علی بابایی ،حمدالله نیازلو ،حسن عالیجاه ،زهرا نیرویی ،ربابه نیرویی، بالاخان اعزازی ،علی عالیجاه ،مریم فدوی ،محمد نیرویی.
◾️روانشاد محمدمیرزایی، رجب قاهری
◾️مرحوم نصرت الله محمودی وهمسرشان
◾️سلام وعرض ادب
لطفا نام مرحوم ومرحومه هایی که بی وارث هستن (کربلایی سوره .....) راهم درج نمایید
باتشکراززحمات شما، مقصودیارمحمدی
◾️مرحومین سلیمان، سلمان، نریمان حسین زاده
◾️ مرحومین محمد پنجه ای ، جواد پنجه ای، سکینه دلیر ، عزیزه دلیر ، حسین دلیر ، زهرا سیف اله دخت
۰مرحومین : محمد برنده، صغری قمری، سعداله ایزدخواه،اسعداله ایزدخواه،صالح ایزد خواه
49M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭐️طبیعت پاییزی منطقه سراب، آغمیون
@aghmiun