eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.4هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
جمع ورزشی این هفته سالن والیبال. بنده به دلیل مسافرت آغمیون جهت مراسم عروسی آقای بهنام آقاپور غایب بودم. @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_بیستوسوم نمیتونستم جلو اشکامو بگیرم. به دست مشت شده منیر
مادرم منو صدا زد تو اتاق.زن عموی بابام خیلی مهربون بود ومنو نشوند کنارش و بی مقدمه شروع کرد به نصیحت کردن. مادرم با اخمهای تو هم زل زده بود ومنو نگاه میکرد. تو نگاهش مشخص بود که داره بهم میگه حرف اضافی بزنی پوستتو میکنم. اما من بعداز حرفهای زن عمو آروم گفتم من دوست ندارم زن هادی بشم. مادرم حسابی عصبانی شده بود.اماحرمت مهمونا رو نگه داشت و از جاش تکون نخورد. دختر عمه بابام سید بود و ما بهش میگفتیم سید رحیمه.یه کاغذاز زیر چادرش آورد بیرون وبا عصبانیت گفت گوهر میگه تو زبون نفهمی، من باورم نمیشد. بعدم انگشتمو گرفت زد توجوهر وخواست بزنه رو کاغذ.منم هی دستمو پس میکشیدم که سید رحیمه یکی کوبید تو سرمو انگشتمو زد به کاغذ. دستاش خیلی سنگین بود یه لحظه حس کردم سرم گیج رفت.زن عمو توچشاش ناراحتی پیدا بود و معلوم بود دلش برام سوخته. وقتی دیدم کار از کار گذشته و دیگه اثر انگشت من پای اون برگه ست دلم آتیش گرفت و به مادرم گفتم اصلا چرا از ما امضا میگیرین؟ وقتی همه چیز زوریه! منیرو به زور شوهرش دادین، بدبختش کردین،حالا نوبت منه؟ مادرم دیگه ملاحظه مهمونارو نکرد وافتاد به جونم .کتک سختی خوردم. اما حداقل دلم خنک شده بود که حرفامو گفتم. دیگه حساب اینکه حامد چند روزه رفته از دستم درآومده بود و نمیدونستم وقتی بیادو بفهمه ازدواج کردم چه عکس العملی نشون میده.اما دعا کردم که هیچ وقت دیگه به اینجا برنگرده و تو شهرشون خوشبخت باشه. یکی دوروز بعدهاجر خانوم اومد خونه ما و همونجا دم در با مادرم حرف زدو رفت. مادرم نگفت که هاجر خانوم چی گفته. منم دلم نمیخواست بدونم. چون میدونستم هرچی هست مربوط به منه. آرزو میکردم کاش به شب عروسی پسر زیورخانوم برمیگشتیم و من هیچ وقت اونجا نمی رفتم. دیگه تو کارهای خونه کمکی نمیکردم و مادرم هم خیلی کاری به کارم نداشت.این ازدواج برام مثل مردن بودو همش دعا میکردم قبل از ازدواج بمیرم. چند روزی از اومدن هاجر خانوم گذشته بود که مادرم صبح زود اومد و با مهربونی مارو صدا کرد.اینقدری مادرمو میشناختم که نگفته بدونم چه خبره و چرا مهربون شده! برای همین رفتم و خودمو انداختم روی پاش و گفتم تورو خدا مامان نزار من زن هادی شم.تورو خدا نزار سرنوشت منم مثل منیر شه. مادرمو میشناختم، اما بازم فکر میکردم شاید التماس هام دلشو به رحم بیاره. مادرم خم شد و یه دسته از موهامو گرفت تو دستش و گفت تو آدم نمیشی نه؟حالا هم مثل دخترهای خوب پاشو کمک کن میخوام خونه روتمیز کنم. بعداز ظهری مشاطه میخواد بیاد. آخه دختر من مادرتم. من که بد تو رو نمیخوام، منم آرزوم خوشبختیه توئه.یه نگاه به منیر بکن. حالا زهرا از توخوشش اومده، اونا راضی شدن تو رو واسه برادرشون بگیرن و گرنه تو این ده دیگه هیچ کس نمیاد شماها رو بگیره و نشست به گریه کردن. منیر باخجالت سرشو انداخته بود پایین. معلوم بود خجالت میکشه! اما تقصیر اون نبود که! همه این بدبختی ها بخاطر بی فکری پدر و مادر ما و بی ارزش شمردن ما دخترا بود.بخاطر اینکه منیر بیشتر از این غصه نخوره پا شدم شروع به تمیز کردن خونه کردم. منیر هم با اینکه دیگه نمیتونست مشتشو باز کنه، اما تو کارها کمکم میکرد.نزدیکای ظهر بود که کارها تموم شد و به دستور مادرم لباسهامو عوض کردم . بعد از ظهر همون روز زهرا و دوتا از خواهراش و مادرش و چند تا دیگه از فامیلاشون به اضافه مشاطه و یه ضرب زن اومدن خونه ما.اینبار مادرم از قبل خودش همسایه رو دعوت کرده بود. اونا قبل از مهمونا اومده بودن.بدری شربت آماده کرده بود و از مهمونا با نقل و نبات پذیرایی میکرد. منیر هم به دستور مادرم تو اتاق بود و نباید می اومد بیرون.زهرا یه آینه کوچیک خیلی قشنگ گرفته بود روبروم و وقتی مشاطه میخواست بند بندازه، آروم زیر گوشم گفت قمر از خدا بخواه دامن منم سبز بشه. زهرا رو دوست داشتم. کلا خانواده مهربون و خوبی بودن وتو این مدت کم هروقت خونه ما می اومدن بهم محبت میکردن.با اینکه سعی میکردم خوددار باشم، اما با بند اول قطره اشکم چکید و تا آخرش آروم گریه کردم .مشاطه نفهمید یا خودشو زد به اون راه نمیدونم، اما کار خودشو میکرد. ضرب زن ضرب گرفته بود و زهرا وخواهرش که اسمش رقیه بود می رقصیدن و بقیه با صدای بلند دست میزدن و کل میکشیدن. ادامه دارد.... @aghmiun
هدفت برای خودت... - هدفت برای خودت....mp3
زمان: حجم: 5.6M
صبح 27 مهر تنها راه لذت بردن از زندگی پذیرش این واقعیت است که زندگی یک جریان و فرایند است و نه رسیدن به یک مقصد پس منتظر زندگی نباشیم بلکه هر لحظه آن را زندگی کنیم! صبح پنجشنبه‌تون بخیر @aghmiun
‏کانال آنا وطن آغمیون ضایعه و مصیبت فقدان یکی از زحمت کشان حسینیه ائمه اطهار ع را خدمت تمام بازماندگان و منسوبین داغدار تسلیت عرض میکند . از خداوند متعال رحمت و مغفرت به این سفر کرده عزیز مسئلت می نماییم.
933.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام. وقت همراهان گرانقدرمان بخیر. درنظرداریم برای عصرهای پنجشنبه این فایل ویدئویی راداخل کانال جانمایی کنیم وشماعزیزان مارایاری دهید باارسال اسامی به بنده یاجناب اسماعیلی عزیز. سپاس بیکران @mfarazi20 @m_esmal ◾️مرحومین اسماعیل عالیجاه ،ربعلی بابایی ،علی اصغر نیازلو ،ذکر علی بابایی ،حمدالله نیازلو ،حسن عالیجاه ،زهرا نیرویی ،ربابه نیرویی، بالاخان اعزازی ،علی عالیجاه ،مریم فدوی ،محمد نیرویی. ◾️روانشاد محمدمیرزایی، رجب قاهری ◾️مرحوم نصرت الله محمودی وهمسرشان ◾️سلام وعرض ادب لطفا نام مرحوم ومرحومه هایی که بی وارث هستن (کربلایی سوره .....) راهم درج نمایید باتشکراززحمات شما، مقصودیارمحمدی ◾️مرحومین سلیمان، سلمان، نریمان حسین زاده ◾️ مرحومین محمد پنجه ای ، جواد پنجه ای، سکینه دلیر ، عزیزه دلیر ، حسین دلیر ، زهرا سیف اله دخت ۰مرحومین : محمد برنده، صغری قمری، سعداله ایزدخواه،اسعداله ایزدخواه،صالح ایزد خواه
574K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پنج شنبه که می شود ثانیه هایمان سخت بوی دلتنگی می دهد و عده ای از عزیزانمان آن طرف چشم به راه هدیه ای تا آرام بگیرند با فاتحه و صلواتی هوایشان را داشته باشیم @ aghmiun