eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
مراسم پرفیض عید غدیر. همین الان حیسنیه ائمه اطهار تهران کربلایی اسماعیل موتمن
- خانوم محبی همین آخر کوچه میشینن اون خونه بزرگه هست که درِ حیاطش قهوه ای رنگه ؛ یه پرچمِ " یا صاحب الزمان " هم همیشه بالای در آویزونه نیاز نبود خیلی به ذهنم فشار بیاورم خانه ای که می گفت درست انتهای کوچه قرار داشت و با اون پرچمِ سبز رنگ که نام امام زمان روی اون نوشته شده بود توجهِ هر کسی که وارد کوچه میشد را به خودش جلب می کرد - آره دیدم خُب کدوم دانشگاه میره ؟ - پیام نور ؛ درست مثلِ خودم ! خیلی دخترِ خوبیه ؛ اصلاً خانوادهء گلی داره - آهان حالا شاید ببینمش - ببین یه چیزی من با سوگند و دوستامون یه وقتایی قرار میزاریم بیرون با هم باشم می خوای تو هم با ما باش یه وقتایی هم مناسبتی چیزی باشه میریم مسجد چی می گی ؟ - اینم حرفیه ؛ حالا ببینم چی میشه .... - بفرمایید دستت درد نکنه از مامان تشکر کن - چشم ؛ نوش جونتون کاسه را از دستانش گرفتم و بعد از خدا حافظی به خانه بازگشتم در این وانفسای روزگار که دوستِ خوب را باید مثلِ یک سوزن درون انبار کاه پیدا می کردی این سوگند خانوم مورد مناسبی برای دوستی و برقراریِ ارتباط در این شهرِ بیگانهء دیوانه به نظر میرسید .... یه وسواسی در انتخاب دوست داشتم که یک سرِ اون بر می گشت به تاکید و تکرارهای دائمیِ بابا در موردِ خاطرات و خطراتی که یه دوست میتونه در دفتر زندگیِ آدم ها ثبت کنه ! دوستِ خوب از اون دارایی هایی به حساب میاد که هرچی قدیمی تر و خاک خورده تر باشه بیشتر ارزش داره ؛ مثلِ قالیِ دست بافت ..... اصلاً دوست اگه عتیقه باشه معرکه میشه !!! گاهی وقت ها به چیزهای دور و برت نگاه می کنی ولی اون ها رو خوب نمی بینی بعد از اشارهء کوتاهی که طلا به خانهء آقای محبی داشت بیشتر از قبل نگاهم به اون سمت سوق پیدا می کرد حالا فهمیده بودم اون خونه حیاطِ بزرگی داره ، اینو از شاخه های درخت هایی که از دیوارِ حیاط بلند تر بودند فهمیدم و زیباترین قسمت ، ساقه های ظریفِ پیچک بود که یک سمتِ دیوار را پوشانده و تصویرِ کارت پستالی از این خانهء نشسته در انتهای بن بست به تصویر می کشید ...... یه ماشین هم داشتن یه پژو ۴۰۵ یشمی رنگ که همیشه از تمیزی برق میزد به گمونم یا اون سمتِ حیاط یه سایه بون داشتند که ماشین زیرش قرار می گرفت یا صاحب و رانندهء اون ماشین آدمِ وسواسی و اهلِ تمیزکاری بود از اون هایی که مثلِ بعضی از خانومای خانه دار دائم دستمال به دست بودند و شیشه می سابیدند ! هر روز که میگذره رابطه ام با طلا بهتر میشه دختر خوبیه هر چه من انرژی و سرزندگی دارم او اعتماد به نفس داره یک سال از من بزرگ تره ولی احساس می کنم چند سال در زندگی از من و امثالِ من جلوتره یعنی یه اخلاقی داره که حتی اگه چیزی رو ندونه یا اطلاعاتی از اون نداشته باشه خودشو از تَک و تا نمیندازه و یه جوری برخورد می کنه که کسی نفهمه آیا وقعاً نسبت به ادعایی که داره توانایی و قابلیت هم داره یا نه امشب به مناسبت شهادت امام رضا در مسجد محل که درست کوچه کناری ما قرار داره یه مراسمِ عزاداری برگزار شده و من که خیلی دوست داشتم با دوستای طلا آشنا بشم هر جوری بود مامان رو راضی کردم تا با هم به مسجد بریم مامان و بابا از عقاید مذهبی ؛ نماز و روزه و راست و دروغ و محرم و نامحرم و حلال و حرام را رعایت می کردند حالا اگر سالی یکبار هم پا به مسجد نمی گذاشتند خیلی مهم نبود اگه نماز اول وقت به آخرین سطرِ لیستِ کارهای روزانه می رسید باز هم خیلی مهم نبود حالا من در بینِ آدم هایی قرار گرفته بودم که مسائلِ مذهبی مهم ترین اولویتشون بود طلا خیلی مقید به چادری بودن و نماز اول وقت نبود ولی اینطور که خودش می گفت بینِ دوستاش این سوگند خانوم ، خانوادهء مذهبی و نسبتاً سخت گیری داشت البته اینو از روی پرچمِ همیشه افراشته بالای در خونشون میشد حدس زد ! - حالا نمیشد من نیام ؟ الان بابات خسته و کوفته میاد خونه کسی نیست یه لیوان چای بده دستش - خب روم نمیشه تنهایی برم مامان یه امشب خواستم همراهیم کنی حالا ببین ها ! - باشه بپوش بریم یهو واسه من مسجدی و چادر به سر شد ! - مامااان ! - مامان و .... لااله الالله نیما جان ؛ بابات اومد چای دم کردم واسش بریز تا بیایم طبق معمول نیما که هوش و حواسش به تلویزیون بود دستی به معنای چشم تکان داد و حالا که مامان خیالش از چایِ دمِ غروبِ همسرجان راحت شده بود با هم از خانه خارج شدیم ...... البته این پایه نبودن و همراهی نکردن های مامان فقط مربوط به اینجور مراسم نمیشد اصولاً براش سخت بود جاهایی که نادر جونشون حضور نداشتند ؛ حاضر بشن وای که مامان وقتی به جای بابا می گفتم " نادر جونتون " چقدر از دستم حرص می خورد " عِشقـ یعنۍڪہ‌دَمۍ بشنویۍاز‌نامـِ رِضا(ع‌‌) و‌ دِلـتــ گریہ ڪنان‌ راهۍ مَشــہَـــد‌ بشود... " با خارج شدنِ آخرین واژگان از دهان مداح ؛ حالِ غریبی پیدا کرده بودم
انگار یکباره دلم برای امام رضا تنگ شد امامِ مهربانی ها مهربانی های بی انتها انتهای امید و آرزوی ما آدم ها آدم هایی که دست از همه جا کوتاه شده به او و کرامت و شفاعتش پناه می برند مراسمِ خوبی بود گرچه در عزای امام برپا شده بود حالِ خوشی داشتم خیلی وقت بود پا به مسجد نگذاشته بودم گمانم آخرین بار برای مراسمِ چهلمِ خانم جان خدابیامرز ؛ مادربزرگ پدریم ؛ رفته بودیم مسجدِ محل خدا رحمتش کنه امشب و حضور در این مجلس باعث شد تا یاد او هم در دلم زنده بشه و روحش را به فاتحه ای میهمان کنم - ایشالا دیگه رضایت میدی بریم ؟! - مامان یه امشب با من اومدی حالا ببین تا آدمو منت کش نکنی دست بردار نیستی - چه نازک نارنجی شدی تو ؟! از کی تا حال بهت برمی خوره ؟ شوخی کردم ، بریم که بابات و نیما منتظرن - باشه ، پس بزار ببینم اگه طلا و آسیه خانوم هم میان با هم بریم - باشه مادر ؛ برو بپرس از مامان جدا شدم و به سمتِ طلا که همراه با دوستانش یه گوشه از مسجد نشسته بودند رفتم - طلا جون ! ما داریم میریم ، شما هم میاید ؟ - آره قربونت بیا با بچه ها خداحافظی کن تا بریم گرچه امشب برای اولین بار بود که با سوگند و مریم و مهتاب آشنا می شدم ولی صمیمیتی که در رفتار اون ها وجود داشت باعث شد که من هم خیلی زود باهاشون ارتباط برقرار کنم به گمانم رابطه ای که اینقدر زود به صمیمیتی نصفه و نیمه تبدیل شد به برکتِ این شب و این مکان و این فضای روحانی بود ! خداحافظی کردیم و به همراهِ هم به سمتِ خانه به راه افتادیم احساس می کنم قرار گرفتن در این فضای معنوی باعث شده بود تا کمی دلم سبک بشه همین چند قطره اشک را در خانه هم میشد ریخت همین دعا را در خانه هم میشد خواند همین نماز و طاعت را در خانه هم میشد به جا آورد ولی ...... این کجا و آن کجا ! - منت خدای را عزّ وَجل ؛ که طاعتش موجب قُربت است و به شکر اَندرش مَزید نعمت ؛ هر نفسی که فرو می رود .... - وایسا آبجی ! به خدا سعدی خودش اینقدر سخت نمی گرفت که تو می گیری - بی صدا ! بنویس ببینم ، اگه قراره بهترین باشی پس باید یه کم به خودت سخت بگیری نیما جان - آخه سخت تر از این متن نبود که ازش املا بگی ؟ بین نق زدن ها و بهانه گیری های دائمیِ نیما ، متنی که از فرمایشاتِ سعدیِ شیرین گفتار انتخاب کرده بودم برایش می خواندم تا یک دیکتهء متفاوت بنویسد معلم گفته بود یک دیکتهء متفاوت با موضوعِ آزاد بنویسند و چه موضوعی بهتر از بیاناتِ سعدی - نغمه مادر ! هلاک شد بچه این چیه انتخاب کردی ؟ اصلاً حواست هست این بچه چند سالشه ؟ - مامان به خدا همین حمایت های شماست که نمیذاره درس خون بار بیاد ! صدای زنگ تلفن همراهم بلند میشه و نیما از خدا خواسته برای فرار از درس و مشق بلند میشه تا گوشی رو برام بیاره با نیشِ باز گوشی رو به دستم میده و برای تجدید قوا به سمت آشپزخونه و مامان پرواز می کنه شمارهء طلا بود تماس رو وصل کردم و به سمت اتاق رفتم تا جوابِ تماس رو بدم - سلام طلا جون - سلام خوبی ؟ - قربونت ؛ جانم ؟ - ببین نغمه جون گفتی بابات عطاری داره دیگه ؟ - آره ؛ چطور ؟ - مهتاب می خواست بره چای کوهی واسه مامانش بخره ، گفتم بیاد با هم بریم عطاریِ بابات - باشه ، بریم کی ؟ - اگه کاری نداری همین حالا دیگه ! خونشون دو تا کوچه بالاتره بریم دنبالش بعد میریم مغازهء بابات - باشه عزیزم پس من آماده میشم ، تو هم بیا پایین - باشه ، فعلاً .... از اولین ملاقات و برخوردی که اون شب داخل مسجد با سوگند و مهتاب داشتم ، دلم می خواست بیشتر باهاشون آشنا بشم تا هم از تنهایی در بیام و هم اینکه بعد از اومدن به تهران و دور شدن از دوستای صمیمی که در شهر خودمون داشتم ، در این شهر و این شرایط هم دوستای جدیدی پیدا کنم ...... شاید خرید از مغازهء بابا ؛ تنها بهانه ای بود برای طلا تا کاری کنه که من بیشتر با دوستانش آشنا و همراه و همدل بشم همراهی و همدلی که بعدها هزار برگِ خوب و بد به دفترِ سرنوشتم اضافه کرد روزهای خوب و به یاد ماندنی روزهای تلخ و فراموش نشدنی لحظه های سراسر خوشی و خوشبختی ثانیه های لبریز از تلخی و ناکامی @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🙏عذرخواهی بابت تاخیر.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا