eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
انگار یکباره دلم برای امام رضا تنگ شد امامِ مهربانی ها مهربانی های بی انتها انتهای امید و آرزوی ما آدم ها آدم هایی که دست از همه جا کوتاه شده به او و کرامت و شفاعتش پناه می برند مراسمِ خوبی بود گرچه در عزای امام برپا شده بود حالِ خوشی داشتم خیلی وقت بود پا به مسجد نگذاشته بودم گمانم آخرین بار برای مراسمِ چهلمِ خانم جان خدابیامرز ؛ مادربزرگ پدریم ؛ رفته بودیم مسجدِ محل خدا رحمتش کنه امشب و حضور در این مجلس باعث شد تا یاد او هم در دلم زنده بشه و روحش را به فاتحه ای میهمان کنم - ایشالا دیگه رضایت میدی بریم ؟! - مامان یه امشب با من اومدی حالا ببین تا آدمو منت کش نکنی دست بردار نیستی - چه نازک نارنجی شدی تو ؟! از کی تا حال بهت برمی خوره ؟ شوخی کردم ، بریم که بابات و نیما منتظرن - باشه ، پس بزار ببینم اگه طلا و آسیه خانوم هم میان با هم بریم - باشه مادر ؛ برو بپرس از مامان جدا شدم و به سمتِ طلا که همراه با دوستانش یه گوشه از مسجد نشسته بودند رفتم - طلا جون ! ما داریم میریم ، شما هم میاید ؟ - آره قربونت بیا با بچه ها خداحافظی کن تا بریم گرچه امشب برای اولین بار بود که با سوگند و مریم و مهتاب آشنا می شدم ولی صمیمیتی که در رفتار اون ها وجود داشت باعث شد که من هم خیلی زود باهاشون ارتباط برقرار کنم به گمانم رابطه ای که اینقدر زود به صمیمیتی نصفه و نیمه تبدیل شد به برکتِ این شب و این مکان و این فضای روحانی بود ! خداحافظی کردیم و به همراهِ هم به سمتِ خانه به راه افتادیم احساس می کنم قرار گرفتن در این فضای معنوی باعث شده بود تا کمی دلم سبک بشه همین چند قطره اشک را در خانه هم میشد ریخت همین دعا را در خانه هم میشد خواند همین نماز و طاعت را در خانه هم میشد به جا آورد ولی ...... این کجا و آن کجا ! - منت خدای را عزّ وَجل ؛ که طاعتش موجب قُربت است و به شکر اَندرش مَزید نعمت ؛ هر نفسی که فرو می رود .... - وایسا آبجی ! به خدا سعدی خودش اینقدر سخت نمی گرفت که تو می گیری - بی صدا ! بنویس ببینم ، اگه قراره بهترین باشی پس باید یه کم به خودت سخت بگیری نیما جان - آخه سخت تر از این متن نبود که ازش املا بگی ؟ بین نق زدن ها و بهانه گیری های دائمیِ نیما ، متنی که از فرمایشاتِ سعدیِ شیرین گفتار انتخاب کرده بودم برایش می خواندم تا یک دیکتهء متفاوت بنویسد معلم گفته بود یک دیکتهء متفاوت با موضوعِ آزاد بنویسند و چه موضوعی بهتر از بیاناتِ سعدی - نغمه مادر ! هلاک شد بچه این چیه انتخاب کردی ؟ اصلاً حواست هست این بچه چند سالشه ؟ - مامان به خدا همین حمایت های شماست که نمیذاره درس خون بار بیاد ! صدای زنگ تلفن همراهم بلند میشه و نیما از خدا خواسته برای فرار از درس و مشق بلند میشه تا گوشی رو برام بیاره با نیشِ باز گوشی رو به دستم میده و برای تجدید قوا به سمت آشپزخونه و مامان پرواز می کنه شمارهء طلا بود تماس رو وصل کردم و به سمت اتاق رفتم تا جوابِ تماس رو بدم - سلام طلا جون - سلام خوبی ؟ - قربونت ؛ جانم ؟ - ببین نغمه جون گفتی بابات عطاری داره دیگه ؟ - آره ؛ چطور ؟ - مهتاب می خواست بره چای کوهی واسه مامانش بخره ، گفتم بیاد با هم بریم عطاریِ بابات - باشه ، بریم کی ؟ - اگه کاری نداری همین حالا دیگه ! خونشون دو تا کوچه بالاتره بریم دنبالش بعد میریم مغازهء بابات - باشه عزیزم پس من آماده میشم ، تو هم بیا پایین - باشه ، فعلاً .... از اولین ملاقات و برخوردی که اون شب داخل مسجد با سوگند و مهتاب داشتم ، دلم می خواست بیشتر باهاشون آشنا بشم تا هم از تنهایی در بیام و هم اینکه بعد از اومدن به تهران و دور شدن از دوستای صمیمی که در شهر خودمون داشتم ، در این شهر و این شرایط هم دوستای جدیدی پیدا کنم ...... شاید خرید از مغازهء بابا ؛ تنها بهانه ای بود برای طلا تا کاری کنه که من بیشتر با دوستانش آشنا و همراه و همدل بشم همراهی و همدلی که بعدها هزار برگِ خوب و بد به دفترِ سرنوشتم اضافه کرد روزهای خوب و به یاد ماندنی روزهای تلخ و فراموش نشدنی لحظه های سراسر خوشی و خوشبختی ثانیه های لبریز از تلخی و ناکامی @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🙏عذرخواهی بابت تاخیر.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸طلوع خورشید 🌱را بهانه‌ای میکنم 🌸برای سلامی از دل 🌱به دوستی از جنس نـور 🌸صبحتون سرشار از مهربانی 🌱ان‌شاءالله امروزتون 🌸آکنده از خیر و برکت باشه 🌱دلتون به پاکی سپیده‌دم 🌸و زنـدگیتون لبـریـز از آرامـش ‍@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چند تمرین برای رفع قوز و برآمدگی پشت مناسب هست 👌👍 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
بدن با علائم مختلف بهت پیام می‌رسونه 🚨🧠 بدن قبل از اینکه دچار مشکل جدی بشه، معمولاً نشونه‌هایی می‌فرسته... اما یادت باشه این علائم به‌تنهایی تشخیص قطعی نیستن و می‌تونن علت‌های مختلفی داشته باشن. ⚠️ 👇 بعضی از نشانه‌های رایج: 🧊 دست و پاهای سرد ممکنه با کمبود آهن، کم‌خونی یا مشکلات گردش خون مرتبط باشه. 🦶 ترک و خشکی پاشنه پا گاهی با کمبود برخی ویتامین‌ها، مواد معدنی یا خشکی پوست دیده میشه. 🍫 میل شدید به شیرینی‌جات می‌تونه به خواب ناکافی، استرس یا الگوی غذایی نامناسب مربوط باشه. 👁️ خشکی چشم ممکنه با کم‌آبی بدن، استفاده زیاد از صفحه نمایش یا برخی کمبودهای تغذیه‌ای مرتبط باشه. 🧠 عدم تمرکز و فراموشی خواب کم، استرس، خستگی و بعضی کمبودهای تغذیه‌ای می‌تونن نقش داشته باشن. 💇‍♀️ ریزش مو گاهی با کمبود آهن، ویتامین D، زینک یا عوامل هورمونی مرتبطه. @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
483_110028065891836.mp3
زمان: حجم: 15.9M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
رادیــونَــوا🍃موسیقی‌سنتی💞InShot_20260605_065843863.mp3
زمان: حجم: 8.8M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت یازدهم بوی ادرار و فضولات انسانی میامد که حالمو بد می کرد، دل و روده ام داشت ب
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت دوازدهم ننه زری می‌گفت شاه از شاه بودنش می‌گذره اما دختر از دختر بودنش نمی‌گذره منم نمی‌خواستم نجابت و آبروم رو از دست بدم. چشممم به لوطی صالح افتاد و خیالم راحت شد رو اسمش کل طهرون قسم میخوردند من اون روز،اون لحظه اسم آقام و اسم خاندانمو جا گذاشتم و با اون مرد راهی شدم، پشت مرد راه افتادم لوطی صالح وسط راه ازمون جدا شد با رفتنش کمی ترسیدم پیاده راهی شدیم تو مرکز شهر یه خونه بزرگ داشت بزرگ و زیبا! نمی دونستم زن و بچه داره یا نه خجالت هم می کشیدم ازش بپرسم پس سکوت کردم جلوی در ایستادم و رفت اون مرد رفت داخل بعد که یادش اومد منم هستم اومد دنبالم، سرم پایین بود و گفت: همشیره بیا تو خوبیت نداره اینجا واستادی دید تردید می کنم گفت: بیا تو بی بی هست تنها نیستیم نفس عمیقی کشیدم و تو دلم گفتم: خدا کنه آدم شیر پاک خوده‌ای باشه رفتم داخل اما از جلوی در تکون نخوردم با خودم فکر کردم اگه خواست کاری ناشایست کنه بتونم فرار کنم. داشتم زیر چشمی حیاط رو نگاه می کردم اگه قحطی نبود حتما حیاط قشنگی می شد تو همین فکرا بودم که یه پیرزن با لپ هایی سرخ و قشنگ گفت: ننه بیا تو اونجا چرا ایستادی؟ دم در بده نگاش کردم تو چشماش چیزی بود که غم هامو فراموش کردم اما زود یاد روزای قبل افتادم دیروز نه! دیروزِ دیروزش،چه خوشبخت بودم یا روز قبلش این موقع تو عمارت خودمون بودم! به اندازه پلک زدن زندگیم از این رو به اون رو شد. پیرزن اومد جلو و گفت: اسمم گلاب هست آقام چوپان بود که دل به ننه ام باخت و زود ننه‌اش رو فرستاد خواستگاری اما چندسالی اجاقشون کور بود آقام نذر کرد اگه خدا یه بچه بهش بده هر سال دوبار گلاب به امامزاده بده خدا خواست و نذرشون قبول شد ومن به دنیا اومدم، اسم منم گذاشتند گلاب نگاش کردم،نگاش مثل بی بی زری مهربون بود گفت: تو نمی‌خوای چیزی بگی؟ نمی دونستم چی باید بگم،با خودم می گفتم راستشو بگم نگم که اون مرد اومد و یا الله گویان رفت زیر زمین عمارت با نگام دنبالش کردم. بی بی گلاب خندید و گفت: رئوف بچه ام قلبش مثل کبوتر هست نگاش هم پاکه بهم گفت تو نزدیکی بازار افتاده بودی و با صالح پیدات کردند، می دونی صالح پسر من هست رئوف هم گوشه بازار پیدا کردم. وای چقدر پرچونگی می کنم بیا بریم یه پیاله آب بهت بدم، نگفتی اسمت چی هست؟ لب زدم و گفتم: پریزاد یه پیاله آب داد ترک لب هام سوختش! داشتم با زبانم لب هامو خیس می‌کردم فهمید که تشنه هستم و باز آب داد هیچی نگفت فقط با مهربانی نگاهم کرد گفت: حتما شکمت خالی هست آب اذیتت می‌کنه بذار یه چیزی بیارم بخوری قار و قور شکمم می‌گفت گرسنه هستم اما یاد مادرم و تاجماه خانم و آقام اشتهامو کور می کرد و باز بغض تو گلو می نشست، از خجالت سرمو پایین انداختم گفت: ننه اگه دوست نداری برات نان و سبزی بیارم از خجالت سرخ شدم گفتم: نه دست شما درد نکنه من... اِاِاِ اگه اجازه بدین برم ننه گلاب گفت: کجا بری ننه؟ نه تو امانتی فعلا اینجا باش تا کسی دنبالت بیاد هیچی نگفتم دست و صورتمو شستم سفره پهن شده بود خجالت می کشیدم دستم به سفره بره... 🔴یه عمر فریب🔴 قسمت سیزدهم انگار بی بی گلاب فهمید که گفت: مدیون منی گرسنه باشی و لب به چیزی نزنی بخور دختر، دختر تو سن تو خوب باید بخوره که سفید و تپل باشه، فردا خواست بزاد از دست نره. دست خودم نبود نمی تونستم چیزی بخورم، یکی دو لقمه خوردم و با غذا بازی کردم صدای در اومد بی بی گلاب که دید سعی می‌کنم از پنجره نگاه کنم ببینم چه خبره گفت: رئوف رفت بعد به من گفت: نامحرم نداریم دختر راحت باش سرمو پایین انداختم و گفتم: راحتم یه لبخند زد و گفت: داشتم می‌گفتم رئوف رو گوشه بازار پیدا کردم بچه شیری بود مثل صالح، منم یه زن جوون و خوشگل بودم نگاه به الانم نکن که گرد پیری رو صورتم نشسته خوشگل بودم اون موقع‌ها، آقای صالح تازه از دنیا رفته بود خدا ازش راضی باشه من ازش راضی هستم من که هیچ کل محل ازش راضی بودن اونم پهلون بود دشمنی کردن و با دشنه، رقیبش کشتش و منو تو جوونی تنها کرد اون روز رفته بودم بازار خرید کنم دیدم که یه بچه همسن وسال صالحِ من داره گریه می کنه، تا بغلش کردم آروم شد گفتم حتما نمی خوانش که گذاشتنش اینجا... خدارو خوش نمیامد اونجا رهاش کنم اگه اتفاقی می‌افتاد من خودمو نمی‌بخشیدم بغلش کردم و آوردمش خونه گرسنه بود تازه چهار دست و پا می رفت دلم براش رفته بود گفتم خدا تو کمکم کن، روسفیدم کن منم فکر می کنم از الان دوتا پسر دارم رئوف و صالح، از اون روز رئوف هم شد پسرم. رخت می شستم برای همسایه ها،آب حوض می کشیدم که شرمنده نشم خداهم حسابی بهم برکت داده بود.