کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
بازسرو کله اش پیدا شد گفت: فکر نکن خانم جان پسرشو بی خیال شده و دو دستی داده به تو، نه جانم هم خانم
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت سی و هفتم
- اگه بخوای میفرستمش بره!من گفتم سختته از پس کارها بربیای یکی بیاد کمک دستت باشه...
از آغوشش خودمو کشیدم بیرون گفتم: از پس کارها برمیام
- مطمئنی؟
سر تکون دادم
- باشه بذار چند روز دیگه می فرستم بره حالا بخند
یه لبخند الکی زدم گفت: قشنگ بخند
سعی کردم بهتر لبخند بزنم، منو به خودش فشار داد و سرشو نزدیک گردنم آورد که با صدای شوکت خانم دستاش شل شد و من از اون زندان رهایی یافتم
شوکت خانم نوچ نوچی کرد
آقا رئوف از اتاق رفت بیرون شوکت خانم که انگار من هووش باشم نچ نچی کرد و گفت: با اینکارات هم من یکی نمی ذارم اینجا موندگار بشی دختر جهانگیر خان
هیچی نگفتم یه لبخند کج و کوله زدم و گفتم: حالا میبینی کی،کیو از اینجا بیرون می ندازه...
شوکت خانم شام درست کرد و سفره انداخت موقع خواب بالش و لحافشو دستش گرفت اومد تو اتاق ما که من سرشب تو مطبخ جن دیدم! جنه داشته منو نگاه می کرده امشب اینا نمی ذارن من بخوابم بعد روبه آقا رئوف کرد و گفت: تو که میدونی ننه شبا از ما بهترون اذیتم می کنند مخصوصا شبایی که ماه کامل هست
رئوف سر تکون داد تا خواست حرف بزنه شوکت خانم گفت من همین گوشه اتاق میخوابم،خوابمم سنگین هست خیالتون راحت
خواستم رختخواب پهن کنم شوکت خانم با مهربانی که ازش بعید بود گفت:
بده من ننه تو تازه عروسی دست نزن
هیچی نگفتم رئوف رفت بیرون
شوکت خانم رختخوابشو جلوی در انداخت و خودش رختخواب رئوف و منو پیش هم انداخت و رفت سرجاش خوابید
از حرکتش تعجب کرده بودم و داشتم اتاق و نگاه میکردم که شروع کرد غر زدن:
احتراما از بین رفته دیگه شرم نمیکنند ما هم جوون بودیم جلو مادرشوهرمون به آقامون نگاه نمیکردیم!
هیچی نگفتم اما خجالت می کشیدم جلوی شوکت خانم بخوابم راحت نبودم.
رختخوابمو از رختخواب رئوف دور کردم
با خودم گفتم: کاش رئوف زودتر این پیرزن رو بفرسته بره نه برای اینکه با رئوف خلوت کنم نه، جلوش معذب بودم هرکاری می خواستم انجام بدم مثل جن جلوم در میامد و غر میزد..
رئوف اومد تو اتاق!
مشخص بود کلافه شده نگاهی به فاصله رختخواب من و خودش کرد و با اخم و ناراحتی رفت دراز کشید و لحاف رو تا سرش کشید بالا
از یه طرف خنده ام گرفته بود از یه طرف معذب بودم، حاضرم قسم بخورم اون شب تا صبح شوکت خانم نخوابید
هر ده دقیقه بلند میشد تو جاش مینشست و تو تاریکی که چشم، چشم رو نمیدید، اطراف رو یه دید می زد و بعد میخوابید اونم چه خوابیدنی الکی تو خواب ناله می کرد...
اون شب هم بالاخره صبح شد
سر سفره صبحانه اخمای رئوف تو هم بود من قیافه رئوف رو میدیدم و ناخوداگاه یه لبخند میزدم و شوکت خانم به من چشم غره میرفت
نگام به رئوف افتاد گفت: شوکت خانم بقچه ات جمع کن
شوکت خانم که انگار آب یخ رو سرش ریخته باشن گفت: واسه چی؟
رئوف گفت: سر راه پریزاد و میذارم،خونه بی بی گلاب بعد شما رو می رسونم.
من فکر می کردم اینجا کار زیاد هست و پریزاد نمیتونه اما اینجا خیلی کار نداره بالاخره پریزاد هم باید بتونه از پس خودش و خونهاش بربیاد تازه خانم جونم بیشتر به شما احتیاج داره
@Aghmiun ❥❥
32.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فیلمهاوخاطره ها.
والیبال
@Aghmiun
27.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاد و پر انرژی باشین🌸🌸💮
.عصرتون بخیر
@Aghmiun ❥❥
20.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘سریال سو.
بابک نهرین.
قسمت نهم
@Aghmiun ❥❥