eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
27.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاد و پر انرژی باشین🌸🌸💮 .عصرتون بخیر @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
20.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘سریال سو. بابک نهرین. قسمت نهم @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت سی و هفتم - اگه بخوای می‌فرستمش بره!من گفتم سختته از پس کارها بربیای یکی بیاد ک
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت سی و هشتم شوکت خانم سعی کرد لبخند بزنه گفت: ننه عمارت به اون بزرگی چه احتیاجی به من پیرزن داره؟ تازه خانم جونت کلی آدم دورش هست خودش منو فرستاده که حواسم به زن و زندگیت باشه بالاخره این زن جوون هست نمیشه تو نبود تو تنها باشه تازه یکی باید باشه راه و چاه بهش نشون بده رئوف سرشو پایین انداخت، دلم ریخت که نکنه این زن اینجا موندگار بشه رئوف گفت: می خوام ببینم این دختر که زن این خونه شده از پس کارها بر میاد یا نه، یه چند روز میبرمت عمارت بعد اگه نتونست میام دنبالت. شوکت خانم خواست حرفی بزنه که رئوف رو به من گفت: پریزاد آماده شو می‌برمت خونه بی بی گلاب چشمی گفتم و زود بلند شدم زود رفتم اتاقم تا آماده بشم داشتم چادر و روبنده ام رو بر می‌داشتم که شوکت خانم اومد جلو و قری به گردن داد و گفت: فکر نکن نفهمیدم تو در گوش رئوف وز وز کردیا نه جانم من امثال توروخوب می‌شناسم شاید من برم اما یه کاری می کنم که رئوف نگات نکنه نگاش کردم تو چشماش پراز خشم و نفرت بود نمی دونم چرا انقدر نسبت به من نفرت داشت با خودم گفتم: شاید ننه ی رئوف هست انگار فکرم رو خوند و گفت: شاید با خودت فکر کنی من کی هستم؟چرا ازت بدم میاد؟ منو نگاه کن من یکی از اون آدما هستم که آقات زندگی منو ریخت بهم با تعجب گفتم: آقای من؟ گفت: آره اون اقای گور ب گور شده ات عصبانی شدم گفت: بیخود خونت به جوش نیاد اگه از شاهکارای آقات بگم از چشم تو هم می افته گفتم: معلوم نیست تو کی هستی و اصلا راست میگی حالا آقای من یه خطایی کرد اما دیو نبود. گفت: هههه بدتر از دیو بود تو هم دختر همون مردی همون مردی که پسرمو کشت از شنیدن حرفش تعجب کردم می دونستم بهتان هست تهمت هست گفتم: دهن کثیفت رو آب بکش و اسم آقامو بیار ههههه من شوکت، همدم خانم جان هستم!کلفت و نوکرش نیستم از خواهرش بهش نزدیک ترم. وقتی چندماهم بود آقام مُرد ننه ام با یه بچه درمونده شد،خدا آقای خانم جان رو خیر بده ما رو تو عمارتش جا داد هیچوقت بین من خانم جان فرق نذاشت گاهی ننه من به خانم جان شیر میداد گاهی ننه ی خانم جان! با هم عروس شدیم و من رفتم سر خونه زندگیم! ده شکم آبستن شدم تا بچه ام بمونه شش تاش موند، آخریش پسرم بود وقتی قرار بود خبر خوش پسردار شدنمو به شوهرم بدم شوهرم رفت و دیگه نیامد خانم جان منو تو عمارتش پذیرفت مثل یه خواهر دخترامو سر و سامون داد،همه امیدم همه زندگیم پسرم بود. اون اوایل که قحطی نیامده بود و حرف قحطی بود، پسرم یه روز جلوی آقاتو می گیره و میگه خبر داره گندم و آردو تو انبار پنهان می‌کنی! آقات زیر بار نمیره دعواشون میشه و پسرم موقع برگشت به آقای خیرندیده ات میگه رسوات می کنم، اونم جلوی اهل بازار بادی به گلوش می ندازه و میگه چیزی نیست که رسوام کنی و میره... دعوا انگار اونجا تموم میشه و هر کی میره دنبال زندگیش اما پسر من هیچوقت بر نمی گرده! شوکت خانم زد زیر گریه سکوت بدی بود که گاهی با هق هق شوکت خانم می شکست. کمی که گذشت و انگار شوکت خانم کمی سبک که شد اشکشو پاک کرد. 🔴یه عمر فریب🔴 قسمت سی و نهم دلم براش سوخت اما با خودم فکر کردم این موضوع به آقای من چه ربطی داره؟ انگار شوکت خانم فکرمو می خوند که گفت: یه ماه تمام با آقا رحیم کل طهران رو گشتم به خودم می گفتم: شاید رفته تو قشون اما نبود تا اینکه بعد یکی دوماه در به دری وقتی داشتم از هر مرد و نامردی سراغ پسرمو می گرفتم غلام شاگرد آقات تو بازار منو کشید کنار و گفت: ننه نیا اینجا جای دیگه هم سراغ پسرت نگرد،من شنیدم جهانگیرخان به یکی آرد و گندم داده تا پسرتو از بین ببره باورم نشد گفتم: شاید جهانگیرخان بد باشه اما دیگه ... شوکت خانم زد زیر گریه... دلم تیر کشید و یه چیزی از بدنم کنده شد و سرم گیج رفت،هروقت عصبی و ناراحت می شدم زود به عادت می افتادم! حدس زدم به عادت افتادم اما همون جا ایستادم باید ازحق آقام دفاع می کردم همه شجاعتمو جمع کردم و گفتم: این حرفا بهتان هست تهمتِ، آقای من کم کسی نبوده دشمن داشته اصلا از کجا معلوم غلام راست گفته؟ شوکت خانم اشکاشو پاک کرد و گفت: منم به غلام گفتم تو می خوای من کمتر بیام اینجا تا دردسرت ندم؟ سرتکون داد که نه... گفتم: از کجا مطمئنی؟ گفت: شب ته عمارت آقا جهانگیر منتظرتم غلام رفت گفتم: جوان هست شاید خواب نما شده شاید الکی حرفی زده تا شب دلم مثل سیر و سرکه می جوشید وقتی همه خوابیدند با کلی دعا و صلوات راهی ته باغ شدم غلام منتظرم بود یه بقچه دستش بود! بقچه بهم داد و گفت: ننه حلال کن میدونم انتظار درد داره و آدمو پیر می‌کنه نمی‌خوام رنجی که ننه ام تا لحظه مرگ کشید رو تو بکشی آخه ننه منم یه برادرمو وقتی پنج سالش بود تو بازار گم کرد دیگه پیدا نشد تا لحظه مرگش دنبالش بود آخرم چشم انتظار از دنیا رفت، شما هم جای ننه ما! حلال کن فقط من دو تا همشیره دارم که چشمشون به دست منه ننه ام اونا رو به من سپرده تا
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت سی و هفتم - اگه بخوای می‌فرستمش بره!من گفتم سختته از پس کارها بربیای یکی بیاد ک
عروس کنم! فعلا سه تایی زندگی می کنیم یه وقت به جهانگیرخان حرفی نزنی که منو از نان خوردن بندازه و من شرمنده همشیره هام بشم غلام این حرفو زد و رفت ... من موندم تو ظلمات و یه بقچه بدون حرف بقچه رو باز کردم خدا برای دشمنمم نیاره!خدا برای کافرش هم نیاره لباسای پسرم، خونی توش بود با همون لباسا که آخرین بار پوشیده بود لباسارو بغل کردم بو کشیدم و زار زدم اون لحظه مُردم قلبم می تپید اما مُردم غذا خوردم، لباس پوشیدم، حرف زدم اما دیگه نه خوشحال شدم نه ذوق کردم اون لحظه قسم خوردم که خودم از جهانگیر خان انتقام بگیرم. وقتی تو شهر می چرخوندنش،دیدمش!خودم سنگ بهش زم اما دلم آروم نگرفت،آتش دلم خاموش نشد و نمیشه! اون روز قسم خوردم جوری از وارث جهانگیرخان انتقام بگیرم که همه حرفشو بزنند. وقتی شنیدم آواره شدی دلم سوخت اما نبخشیدمت با خودم گفتم: خدا داره انتقام می گیره تا اینکه خودت اومدی تو خونه زندگی خانم و خواهر من وقتی رئوف گفت: دلشو باخته ذوق کردیم گفتیم حتما دختر تاجری، وکیلی وزیری هست اما وقتی گفت: عاشق دختر جهانگیرخان شده دختری که از ترس جونش به خونه لوطی صالح پناه برده من و خانم وا رفتیم خانم جان گفت: باشه اگه میخوای اول دختری که من میگمو بگیر بعد اون دخترُ اما مرغ رئوف یه پا داشت. جلوی خانم و آقا رحیم ایستاد و گفت من همین دخترو میخوام و عقدش می‌کنم. وقتی اومد گفت فردا عقدکنونش هست اونم خونه لوطی صالح خانمم غش کرد و به پته پته افتاد همونجا به خانم گفتم: من میرم و خودم انتقام خون پسرم و زندگی شمارو می گیرم. الانم که دارم میرم فکر نکن فقط همین بوده! اگه تو خیابون،تو کوچه بازار کسی دزدیدت کسی تیزی بهت زد اگه رئوف با کسی اومد خونه اگه تا اون موقع نتونستم انتقام بگیرم و یه وقتی یه جایی داشتی فکر می کردی به کی بد کردی، دشمنت کی هست منو به یاد بیار، منِ مادر داغدیده یادت بیار که آقات داغی تو دلم گذاشت که تاقیام قیامت خاموش نمیشه، فکر نکن نفهمیدم دیشب خودتو تو آغوش رئوف انداختی با مکر زنانه منو بیرون انداختی ها... من از در برم از پنجره میام، از پنجره بندازی بیرون از آسمون میام مثل یه جن باهاتم از این به بعد از سایه ات هم بترس شوکت خانم این حرفو زد و رفت...