eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
آیا واقعاً ژن‌ها روی شخصیت ما اثر دارند؟/ چقدر از «خودِ ما» ارثی است؟ شخصیت انسان فقط محصول تربیت یا ژنتیک نیست. ژن‌ها می‌توانند زمینه‌هایی را ایجاد کنند، اما تجربه‌های زندگی تعیین می‌کنند این ویژگی‌ها چگونه شکل بگیرند. به گزارش خبرآنلاین، سال‌هاست دانشمندان تلاش می‌کنند بفهمند شخصیت انسان بیشتر محصول ژنتیک است یا محیط. چرا بعضی افراد از کودکی آرام‌تر، اجتماعی‌تر یا مضطرب‌ترند؟ آیا این ویژگی‌ها در DNA ما نوشته شده‌اند؟ پژوهش‌های جدید نشان می‌دهد پاسخ، نه کاملاً ژنتیکی است و نه کاملاً محیطی؛ بلکه شخصیت نتیجه تعامل پیچیده این دو عامل است. ژن‌ها چه نقشی دارند؟ مطالعات روی دوقلوها نشان داده حدود ۳۰ تا ۶۰ درصد ویژگی‌های شخصیتی می‌تواند ریشه ژنتیکی داشته باشد. مثلاً گرایش به اضطراب، هیجان‌طلبی، برون‌گرایی، یا حساسیت هیجانی تا حدی تحت تأثیر ژن‌هاست. اما دانشمندان تأکید می‌کنند هیچ «ژن شخصیت» واحدی وجود ندارد. صدها ژن مختلف، هرکدام اثر کوچکی دارند. محیط همچنان بسیار مهم است تجربه‌های کودکی، خانواده، روابط اجتماعی، فرهنگ و حتی اتفاقات زندگی می‌توانند شخصیت را تغییر دهند. به همین دلیل، دو نفر با ژن‌های مشابه ممکن است شخصیت‌های کاملاً متفاوتی پیدا کنند. مغز و شیمی بدن برخی ژن‌ها روی عملکرد انتقال‌دهنده‌های عصبی مثل دوپامین و سروتونین اثر می‌گذارند؛ موادی که با خلق‌وخو، انگیزه و واکنش‌های هیجانی مرتبط‌اند. شخصیت انسان فقط محصول تربیت یا ژنتیک نیست. ژن‌ها می‌توانند زمینه‌هایی را ایجاد کنند، اما تجربه‌های زندگی تعیین می‌کنند این ویژگی‌ها چگونه شکل بگیرند. منابع: ncbi ، bbc مترجم: الهه جعفرزاده @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
رادیــونَــوا🍃موسیقی‌سنتی💞InShot_20260608_223449041.mp3
زمان: حجم: 7.8M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شکرگزاری امروز خدایا شکرت 🤲❤️ @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
BEhnam bani1_20227889470.mp3
زمان: حجم: 7M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
هنوز بدرود نگفته ای، دلم برایت تنگ شده است چه بر من خواهد گذشت اگر زمانی از من دور باشی هر وقت که کاری نداری انجام دهی تنها به من بیاندیش من در رویای تو شعر خواهم گفت شعری درباره چشم هایت و دلتنگی @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قلب❤️ @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
4_5805402084484323652.mp3
زمان: حجم: 31.8M
سَبُک شدن🍃 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
musicsweb.irAminollah Rashidi - 2 - 128.mp3
زمان: حجم: 12.2M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
4_5855148869607759781.mp3
زمان: حجم: 16.8M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت چهل نشستم رو زمین اشک تو چشمام دوید باورم نمیشد که آقام همچین کاری کرده باشه! ن
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت چهل و یک با نوازش هایی که بی بی گلاب رو صورتم می کرد بیدار شدم و نگاش کردم گفت: پاشو دخترم پاشو یه چیزی بخور جون نداری!فردا دو سه شکم بزایی چیزی ازت نمی مونه ها. گفتم: کی بود؟ - کسی نبود ننه! رئوف یکی رو فرستاده بود دستی به حیاط بکشه! - رفت؟ - نه ننه فرستادمش یکی بیاره این حوض پر آب کنه، پاشو پاشو ببین حیاط رو چه تمیز شده. با کنجکاوی بلندی شدم و رفتم پشت پنجره، بی بی راست می گفت،دور حوض از علف های هرز خبری نبود خاک باغچه شخم زده شده بود بی بی رفت تو حیاط کمی آب پاشید تا به خودم بیام یه تخت رو از ته انباری گوشه حیاط آورد بیرون و گذاشت گوشه حیاط! زود پتو انداخت و دو تا بالش گذاشت روش بهم گفت: ننه هیچی مثل حرف زدن و نگاه کردن دل زن و شوهرو نزدیک نمی‌کنه. شبا یه چایی بریز و بیا اینجا بشین دو کلوم تو حرف بزن دو کلوم رئوف بگه از کار و بارش تا خدا مهر و محبتون رو زیاد کنه یه وقت اخم نکنی، بی‌محلی نکنیا، رئوف بچه‌ام دلش مثل گنجشک می‌مونه کاری نکنی سرد بشه دلش بگیره‌ها خدا قهرش می‌گیره.. هیچی نگفتم بی بی گفت: شوکت خانم هم رفت دیگه راحت شدی خودتی و خودت اگه میخوای مردت حرفتو بخونه دو جا خوب بهش برس یه جا تو رختخواب یه جا هم به شکمش، این دو جا خوب برسی مثل ملکه ها زندگی می کنی. یه وقت نکنه روی خوش نشون ندیا هیچی نگفتم ناهار با بی بی دوتایی خوردیم و یه مرد اومد حوض پر از آب کرد. بی بی وقتی یه چایی خورد و چرت زد راهی شد بره دلم گرفت مثل مادرم دوستش داشتم آخه خیلی در حقم مادری می کرد. بی بی رفت و من تو اون خونه برای اولین بار تنها شدم سر از کار رئوف در نمیاوردم و نمی دونستم کی میاد و باید منتظرش باشم. اون روز فکرم پیش حرفای شوکت بود اگه شوکت راست می گفت چی؟ اگه آقای من باعث مرگ بچه اش شده بود چی؟ نه باورم نمی شد چشمامو بسته بودم و سعی می کردم، به چیزای دیگه فکر کنم یه لحظه سکوت و تنهایی خونه اعصابمو بهم ریخت فکر اینکه منور الان کنار بی بی هست و خونه‌ای که قرار بود من عروسش بشم زندگیم می‌کنه دیوانم می‌کرد، ته دلم از لوطی صالح هم بدم اومده بود بهم نامردی کرده بود خیلی دوست داشتم بدونم چیکار می کنند؟ با هم خوش هستند یا مثل من و رئوف سردن؟ اما نه بی بی حرف می زد نه من روم می شد ازش چیزی بپرسم، تازه به خودم قول داده بودم بهشون فکر نکنم مگه می شد یه لحظه دلم مرگ خواست دلم خواست کاش منم اون روز تو عمارت می موندم صدای کوبه در اومد نمی‌دونستم کی هست زود چادرچاقچور کردم رئوف گفته بود حساس هست منم رعایت کردم، رفتم جلوی در یه پسر بچه لاغر کثیف جلوی در بود کله‌اش تیکه تیکه کچل بود دلم براش سوخت حتی نا نداشت درست حرف بزنه مشخص بود گرسنه هست، یاد خودم و خرابه ها افتادم. 🔴یه عمر فریب🔴 قسمت چهل و دو تو نگاش هزار تا حرف بود گفتم تنهایی؟ سر تکون داد گفتم: گرسنه ای؟ نگام کرد دستشو گرفتم و آوردم داخل حیاط و زود آفتابه رو پر از آب کردم تا دست و صورتش رو بشوره، لباساش پاره بود گفتم: کسی رو نداری ؟ سر تکون داد که دارم - پس تنها اینجا چیکار می کنی؟ یه قطره اشک از چشماش چکید گفت: ننه ام مریض هست یه آبجی کوچک دارم گرسنه هستیم چند روزی هست چیزی نخوردیم آقام رفته بود غذا بیاره برنگشت دلم براش سوخت گفت: در خونه هرکسی رفتم، کسی درخونه اشو باز نکرد برای خودم چیزی نمی خوام برای آبجیم میخوام دلم سوخت گفتم: صبر کن تو خونه پنیر و کمی شیر و گوشت داشتم براش لای بقچه پیچیدم و یه لقمه از غذای ظهر براش گرفتم درد خودمو فراموش کردم با خودم فکر کردم شاید خدا این بچه رو فرستاده تا بگه چقدر ناشکری، چقدر بنده بدی هستی تو هنوز به اون سیاهی و تاریکی نرسیدی من از میون ابرها برات نور فرستادم. روبنده زدم و به پسرک گفتم: بریم! با پسرک راهی شدم، از منزل ما راهی نبود به خونه ای که بیشتر مثل خرابه بود رسیدیم پسرک گفت: اونجاست خاله... در زدیم در خانه باز شد و رفتیم تو، بوی نا و بوی عرق حالمو بد می کرد یه زن بی حال افتاده بود و ناله می کرد دلم براش سوخت دختری که شاید یکی دوسال از پسرک کوچک تر بود با چشمای عسلیش و صورت کثیفش نگام می کرد دست و صورتش رو شستم و براش لقمه‌ای نان و پنیر گرفتم. زن با ناله تشکر کرد و گفت: با خودم گفتم میمیرم و کسی نمی فهمه و سراغ این بچه ها نمیاد، بعد من چیکار می کنند ؟ ترسیده بودم زن تب داشت شروع کرد لرزیدن پسر رو سراغ بی بی فرستادم و بهش آدرس دادم رفت و کمی بعد با بی بی برگشت... بی بی گفت: دختر اینجا چیکار می کنی ؟ - وقت تنگ هست بی بی به وقتش میگم - باشه تو برو - آخه...