eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شکرگزاری امروز خدایا شکرت 🤲❤️ @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
BEhnam bani1_20227889470.mp3
زمان: حجم: 7M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
هنوز بدرود نگفته ای، دلم برایت تنگ شده است چه بر من خواهد گذشت اگر زمانی از من دور باشی هر وقت که کاری نداری انجام دهی تنها به من بیاندیش من در رویای تو شعر خواهم گفت شعری درباره چشم هایت و دلتنگی @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قلب❤️ @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
4_5805402084484323652.mp3
زمان: حجم: 31.8M
سَبُک شدن🍃 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
musicsweb.irAminollah Rashidi - 2 - 128.mp3
زمان: حجم: 12.2M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
4_5855148869607759781.mp3
زمان: حجم: 16.8M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت چهل نشستم رو زمین اشک تو چشمام دوید باورم نمیشد که آقام همچین کاری کرده باشه! ن
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت چهل و یک با نوازش هایی که بی بی گلاب رو صورتم می کرد بیدار شدم و نگاش کردم گفت: پاشو دخترم پاشو یه چیزی بخور جون نداری!فردا دو سه شکم بزایی چیزی ازت نمی مونه ها. گفتم: کی بود؟ - کسی نبود ننه! رئوف یکی رو فرستاده بود دستی به حیاط بکشه! - رفت؟ - نه ننه فرستادمش یکی بیاره این حوض پر آب کنه، پاشو پاشو ببین حیاط رو چه تمیز شده. با کنجکاوی بلندی شدم و رفتم پشت پنجره، بی بی راست می گفت،دور حوض از علف های هرز خبری نبود خاک باغچه شخم زده شده بود بی بی رفت تو حیاط کمی آب پاشید تا به خودم بیام یه تخت رو از ته انباری گوشه حیاط آورد بیرون و گذاشت گوشه حیاط! زود پتو انداخت و دو تا بالش گذاشت روش بهم گفت: ننه هیچی مثل حرف زدن و نگاه کردن دل زن و شوهرو نزدیک نمی‌کنه. شبا یه چایی بریز و بیا اینجا بشین دو کلوم تو حرف بزن دو کلوم رئوف بگه از کار و بارش تا خدا مهر و محبتون رو زیاد کنه یه وقت اخم نکنی، بی‌محلی نکنیا، رئوف بچه‌ام دلش مثل گنجشک می‌مونه کاری نکنی سرد بشه دلش بگیره‌ها خدا قهرش می‌گیره.. هیچی نگفتم بی بی گفت: شوکت خانم هم رفت دیگه راحت شدی خودتی و خودت اگه میخوای مردت حرفتو بخونه دو جا خوب بهش برس یه جا تو رختخواب یه جا هم به شکمش، این دو جا خوب برسی مثل ملکه ها زندگی می کنی. یه وقت نکنه روی خوش نشون ندیا هیچی نگفتم ناهار با بی بی دوتایی خوردیم و یه مرد اومد حوض پر از آب کرد. بی بی وقتی یه چایی خورد و چرت زد راهی شد بره دلم گرفت مثل مادرم دوستش داشتم آخه خیلی در حقم مادری می کرد. بی بی رفت و من تو اون خونه برای اولین بار تنها شدم سر از کار رئوف در نمیاوردم و نمی دونستم کی میاد و باید منتظرش باشم. اون روز فکرم پیش حرفای شوکت بود اگه شوکت راست می گفت چی؟ اگه آقای من باعث مرگ بچه اش شده بود چی؟ نه باورم نمی شد چشمامو بسته بودم و سعی می کردم، به چیزای دیگه فکر کنم یه لحظه سکوت و تنهایی خونه اعصابمو بهم ریخت فکر اینکه منور الان کنار بی بی هست و خونه‌ای که قرار بود من عروسش بشم زندگیم می‌کنه دیوانم می‌کرد، ته دلم از لوطی صالح هم بدم اومده بود بهم نامردی کرده بود خیلی دوست داشتم بدونم چیکار می کنند؟ با هم خوش هستند یا مثل من و رئوف سردن؟ اما نه بی بی حرف می زد نه من روم می شد ازش چیزی بپرسم، تازه به خودم قول داده بودم بهشون فکر نکنم مگه می شد یه لحظه دلم مرگ خواست دلم خواست کاش منم اون روز تو عمارت می موندم صدای کوبه در اومد نمی‌دونستم کی هست زود چادرچاقچور کردم رئوف گفته بود حساس هست منم رعایت کردم، رفتم جلوی در یه پسر بچه لاغر کثیف جلوی در بود کله‌اش تیکه تیکه کچل بود دلم براش سوخت حتی نا نداشت درست حرف بزنه مشخص بود گرسنه هست، یاد خودم و خرابه ها افتادم. 🔴یه عمر فریب🔴 قسمت چهل و دو تو نگاش هزار تا حرف بود گفتم تنهایی؟ سر تکون داد گفتم: گرسنه ای؟ نگام کرد دستشو گرفتم و آوردم داخل حیاط و زود آفتابه رو پر از آب کردم تا دست و صورتش رو بشوره، لباساش پاره بود گفتم: کسی رو نداری ؟ سر تکون داد که دارم - پس تنها اینجا چیکار می کنی؟ یه قطره اشک از چشماش چکید گفت: ننه ام مریض هست یه آبجی کوچک دارم گرسنه هستیم چند روزی هست چیزی نخوردیم آقام رفته بود غذا بیاره برنگشت دلم براش سوخت گفت: در خونه هرکسی رفتم، کسی درخونه اشو باز نکرد برای خودم چیزی نمی خوام برای آبجیم میخوام دلم سوخت گفتم: صبر کن تو خونه پنیر و کمی شیر و گوشت داشتم براش لای بقچه پیچیدم و یه لقمه از غذای ظهر براش گرفتم درد خودمو فراموش کردم با خودم فکر کردم شاید خدا این بچه رو فرستاده تا بگه چقدر ناشکری، چقدر بنده بدی هستی تو هنوز به اون سیاهی و تاریکی نرسیدی من از میون ابرها برات نور فرستادم. روبنده زدم و به پسرک گفتم: بریم! با پسرک راهی شدم، از منزل ما راهی نبود به خونه ای که بیشتر مثل خرابه بود رسیدیم پسرک گفت: اونجاست خاله... در زدیم در خانه باز شد و رفتیم تو، بوی نا و بوی عرق حالمو بد می کرد یه زن بی حال افتاده بود و ناله می کرد دلم براش سوخت دختری که شاید یکی دوسال از پسرک کوچک تر بود با چشمای عسلیش و صورت کثیفش نگام می کرد دست و صورتش رو شستم و براش لقمه‌ای نان و پنیر گرفتم. زن با ناله تشکر کرد و گفت: با خودم گفتم میمیرم و کسی نمی فهمه و سراغ این بچه ها نمیاد، بعد من چیکار می کنند ؟ ترسیده بودم زن تب داشت شروع کرد لرزیدن پسر رو سراغ بی بی فرستادم و بهش آدرس دادم رفت و کمی بعد با بی بی برگشت... بی بی گفت: دختر اینجا چیکار می کنی ؟ - وقت تنگ هست بی بی به وقتش میگم - باشه تو برو - آخه...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت چهل نشستم رو زمین اشک تو چشمام دوید باورم نمیشد که آقام همچین کاری کرده باشه! ن
- رئوف بیاد ببینه قبل اون خونه نیستی ناراحت میشه نگران نباش خودم طبیب خبر می کنم به حرف بی بی گوش دادم و برگشتم خونه ای که دیگه خونه من بود. رئوف نیامده بود انقدر برای اون بچه ناراحت شدم که خودمو یادم رفت بود و درد عادتم برام عادی شده بود، بدبختی و دربه دری که من کشیده بودمو دو تا بچه هم داشتن می کشیدن! تو همین فکرا بودم که صدای کوبه اومد چادرمو رو سرم انداختم و حسابی رو گرفتم رئوف بود. سلام کردم و جواب سلاممو داد سر حال بود چون می خندید - چطوری عیال؟ نمی دونم چرا خنده ام گرفت آروم گفت: وقتی می‌خندی خوشگلتر میشی هیچی نگفتم گفتم: برم چایی بیارم - امروز جایی رفته بودی؟ سرتکون دادم که رفته بودم - کجا؟ چایی بیارم میگم سر تکون داد و راهی اتاق شدم سماور جوش بود چایی دم کردم و نشستم .. نمیدونم چرا ترسیدم، ترسیدم بفهمه که بیرون رفتم و دعوام کنه اما باید می‌گفتم به قول تاجماه خانم هیچی مثل راست گفتن خوب نبود. منم باید راستشو می گفتم حتی اگه آقا رئوف ناراحت می شد! چایی ریختم و کشمش هایی که بی بی گلاب برام آورده بود رو تو پیاله ریختم آقا رئوف اومد چایی آروم خورد، برعکس آقام هورت نکشید، آخه آقام همیشه چایی رو هورت می کشید بالا
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
- رئوف بیاد ببینه قبل اون خونه نیستی ناراحت میشه نگران نباش خودم طبیب خبر می کنم به حرف بی بی گوش دا
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت چهل و سه وقتی چاییشو خورد گفت: خوب بگو ببینم نگاه به چشماش کردم و کمی ترسیدم اما شروع کردم به گفتن وقتی حرفام تمام شد،سر تکون داد و گفت: حواست رو جمع کن! هم من بدخواه و دشمن زیاد دارم هم اگه کسی بفهمه دختر چه کسی بودی ممکنه بلایی سرت بیاره، نمیگم چرا رفتی اما اکه این حیله بود می خواستی چیکار کنی؟ هیچی نگفتم چی می گفتم؟ سرمو انداختم پایین تا تو تاریکی شب،تاریکی گذشته ام مشخص نباشه، مثل شب رو سیاه بودم صبح وقتی بیدار شدم آقا رئوف نبود، منم چادرچاقچور کردم و راهی خونه بی بی گلاب شدم، کوبه درُ زدم صدای پا اومد و منور تو چادر زیبایی که بهش نمیامد در باز کرد، از دیدنم انگار خوشحال نشد جواب سلاممو زور زروکی داد صدای بی بی اومد که گفت: منور کیه؟ با صدای بی بی انگار پرواز کردم گفتم: منم بی بی.. بی بی خنده ای از ته دل کرد گفت: خوش اومدی جونم، می دونستم امروز میای، بیا ننه! منور با اکراه و زور از جلوی در کنار رفت بی بی مثل مادری که دخترش میاد خوشحال شد و دستاشو باز کرد، منم که دلتنگ آغوش مادرم بودم خودمو به آغوشش انداختم منور پوزخندی زد و گفت: خوبه دیروز همدیگه رو دیدین نه من چیزی گفتم نه بی بی... بی بی دستمو گرفت و خواست بریم اتاق که صدای لوطی صالح منو میخکوب کرد داشت به منور می گفت: دستمال من کجاست؟ منور نگاهی به من کرد و سر گردنی قر داد و گفت: آمدم آقا الان بهتون میدم بعد انگار که شلنگ تخته می ندازه دوید سمت اتاقش بی بی آهی کشید و ابروهاشو بالا انداخت و منو برد اتاق خودش انگار ناراحت بود از فکرم گذشت شاید من ناراحتش کردم فکرمو بهش گفتم گفتم: بی بی ناراحتی من اومدم ؟ بی بی گفت: نه ننه - پس از چی ناراحتی - چی بگم تف سربالاست - بی بی اگه غریبه ام نگو به طرف دیگه ای با حالت قهر نگاه کردم بی بی که انگار واقعا دخترش باشم و طاقت قهر و ناراحتی منو نداشته باشه گفت: چی بگم ننه؟ این منور اصلا شرم و حیا سرش نمیشه هرروز صبح لباس زیرش رو میاره و پهن کنه رو نرده نمیگه من می بینم، نمیگه این نرده نجس میشه تازه جوری ادا میاد که انگار نه انگار من اینجا هستم، حالا اینا به درک میگم تازه عروس و داماد هستند وقتی بهش میگی یه پیاله آب بده یا یه چیزی برای ناهار یا شام بار بذار جوری تو قیافه میره که انگار من برای کلفتی اومده بودم و جد در جد کلفت بودم هیچی نگفتم خنده ام گرفته بود اما جرات خندیدن نداشتم. بی بی که رو به روی پنجره بود بلند شد پرده پنجره با شنیدن صدای منور کشید و گفت: ایش میمون هرچی زشت تر اداش بیشتر !جوری از گردن صالح آویزون میشه انگار نه انگار من هستم. شرم و حیا که مرده ما هم جوون بودیم اینا هم جوون هستند با وجود بچه جرات نداشتیم اسم شوهر خدا بیامرزمو بگیم یا صداش کنیم بعد این... گفتم: بی بی ول کن حرص نخور بی بی گفت: چه حرصی بخورم؟ کار از کار گذشته یه وقتا با خودم میگم خاک برسرم با این بچه بزرگ کردنم درسته اسم و رسم داره، پهلوونه اما نه با من صلاح و مشورت کرد نه چیزی یهو گفت من این دخترک رو می خوام، اصلا باورم نمیشه انقدر ساده بودم. ادامه دارد... @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
شهاب شهسواری، تکلیف خودمان را روشن کنیم: رسانه هستیم یا طوطی؟ 🔘قابل توجه دوستان کانالی!که اخبارضدونقیض دوسه ماه اخیر را همینطوری کیلویی! بدون منبع مشخص بازنشرمیکنندو باروح روان مردم بازی میکنند. 👇👇