کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت چهل و سه وقتی چاییشو خورد گفت: خوب بگو ببینم نگاه به چشماش کردم و کمی ترسیدم ام
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت چهل و چهار
بی بی سرشو نزدیکم آورد و گفت: می دونی ننه یه وقتا با خودم میگم شاید این دختر همه ماها رو جادو و جنبل کرده
بی بی نگاهی به من کرد تا ببینه من چی میگم گفتم: نه بی بی! بخت و سرنوشتش تو این خونه بوده
بی بی دستشو بالا آورد و کف دستشو سمتم حرکت داد و گفت: تو از من ساده تری دختر !خودم دو شب پیش دیدم چیزی تو باغچه چال کرد تازه از وقتی که این دختر اومده یه گربه سیاه هم پیداش شده...
- چی بگم بی بی
بی بی سرشو نزدیک گوشم کرد گفت: تازه من که دستمالی ندیدم هر چی هم گفتم بهش گفت: اونی که باید ببینه دیده! صبح هم بلند شده بود خودش برای خودش کاچی درست کرده بود
در اتاق باز شد و منور با یه سینی چایی اومد تو، با لبخند گفت: حالت چجوریه عروس خانم؟
- مرسی تو چطوری ؟
چشماشو چپه کرد
- چجوری میخوای باشم خدارو شکر خدارو صدهزار مرتبه شکر شوهر خوب و با اسم و رسم، خونه خوب دارم
بی بی گفت: آخه بقیه تو چادر زندگی می کنند و شوهرشون بیچاره هست فقط...
منور نذاشت حرف بی بی تمام بشه گفت: آخه شوهر من خودش منو با چشم و دل انتخاب کرده یه محل که هیچ یه شهر چشمشون دنبال شوهر من بوده اما اون منو خواسته
بی بی گفت: والا آسمونو سوراخ کرده با این انتخابش
با خودم گفتم الان منور قهر میکنه و میره اما منور غش غش خندید و گفت:
آسمون سوراخ نشده اما چشم خیلیا در اومده
قبل از اینکه بی بی چیزی بگه رفت، تعجب کرده بودیم هم من هم بی بی
آخه منور دختر ساکت و سر به زیری بود حتی وقتی سلام می کرد تو چشمامون نگاه نمی کرد
بی بی گفت: می بینی از خودش در اومده حق داره ها منم باشم از خودم در میام چشمش به خونه زندگی افتاده بهترین مرد شهر شوهرشه باید زبونش دراز بشه
میدونی من از اول اگه شانس داشتم که اوضاع من ایننبود به قول معروف جوجه اگه شانس داشت ننه اش پستون داشت مثال حال و روز منه تازه رفتاراشو میبینی چه زبونی در آورده؟ فقط این اومده بود بیاد بشه آینه دق من...کاش من مُرده بودم و این روزا رو نمی دیدم
- بی بی این چه حرفیه؟ علف باید به دهن بزی شیرین بیاد
- بز چیه، بز عقل داره این پسر من عقلم نداره
- بی بی حرص نخورید الکی
بی بی نگاهی به من کرد و گفت: بمیرم یه روز اومدی اینجا دلت گرفت ننه؟ صبر کن
رفت و زود برگشت برام یواشکی کمی گردو آورده بود گفت: بخور ننه رنگ تو صورتت نیست، راستی تو خونه چیزی کم و کسر نداری؟
- نه
- یه وقت چیزی خواستی بگو تعارف نکن
- مثلا چی ؟
- پنیری نانی
سرتکون دادم، بی بی گفت: البته چند وقتیه اوضاع ما هم بد شده مثل قبل نیستیم
یهو یادم افتاد من تو مطبخم همه چی دارم حتی گوشت حتی برنج
خدارو شکر کردم، ناهار بی بی درست کرد منور رفته بود اتاقش و تا ناهار آماده شد و سفره پهن شد هم بیرون نیامد، ناهار خوردیم و خواستم سفره جمع کنم بی بی گفت: ننه تو کمک من کردی غذا پختی منور جمع می کنه و می شوره
منور با شنیدن این حرف یه گوله آتش شد گفت: وا خب منم شام درست میکنم پس هر کسی میاد می خوره خودش ظرفشو بشوره تازه من وقت حمامم هست باید برم نجاست پاک کنم
بلند شد رفت، من جای منور داشتم از شنیدن اون حرف خجالت می کشیدم
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت چهل و چهار بی بی سرشو نزدیکم آورد و گفت: می دونی ننه یه وقتا با خودم میگم شاید ا
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت چهل و پنجم
بی بی مهربونم سرخ شده بود گفت: نمی دونم چیکار کردم، چه گناهی کردم، دل کی رو شکوندم که این وزه گیر من افتاده و عروس خونم شده، به خودش میگه دنبالم نیا بو میدی..
- بی بی سخت نگیر دو تا ظرف هست من می شورم
- بحث ظرف نیست اگه دمش رو نچینم پرو میشه
- حالا بی بی امروز نه! چیزی نگو
بی بی نگاهی به چشمام کرد و انگار فهمید برای چی میگم گفت: باشه اما به وقتش ....
نذاشتم حرفش تمام بشه گفتم: باشه بی بی
اون روز نذاشتم بی بی چیزی بگه نمیخواستم منور منو دشمن خودش ببینه و فکر کنه میام تا میانه اش رو با بی بی خراب کنم
ظرفا رو بی بی نذاشت بشورم چایی خوردم و با محبتهای بی بی راهی خونه شدم بدون اینکه بخوام بدون اینکه دست خودم باشه تو راه برگشت هی منورُ با خودم مقایسه کردم، زندگی اون کجا و زندگی من کجا؟ اون کاراش با عشق بود من کارم از ترس و وظیفه از ناچاری!
تازه رسیده بودم خونهای که خونه من بود اما حس مهمان داشتم خونهای که دوست نداشتم توش بمونم، رفتم مطبخ و دو تا سیب زمینی برای شام گذاشتم بپزه اومدم تو اتاق وقتی
وارد اتاق شدم یاد آقا رئوف افتادم، یادشب زفافمون!صدای در اومد از فکر اومدم بیرون...
آقا رئوف بود سلام دادم از پشت پنجره و زود رفتم بیرون...
لب حوض داشت دست و صورتش رو می شست با دقت نگام کرد و لبخند زد
هیچ حسی نداشتم، سرمو پایین انداختم گفت: دو تا چایی بریز کارت دارم
گفتم چشم و رفتم اتاقی که سماور بود، دو تا چایی ریختم و منتظر شدم بیاد. حتما فهمیده وقتی لوطی صالح اونجا بوده من رفتم پیش بی بی و حالا میخواد دعوا کنه اما برخلاف فکر من اومد نزدیکم نشست نگام کرد اونم با لبخند اما من سرمو پایین انداختم شاید از خجالت شاید از اینکه هنوز دوستش نداشتم هنوز حس راحتی نداشتم سرمو پایین انداختم و معذب نشستم، به دامن گل گلی سرمه ایم چشم دوخته بودم که آقا رئوف دستش رو روی زانوم گذاشت بی اختیار کمی بالا پریدم
آقا رئوف گفت: من که نامحرم نیستم
هیچی نگفتم، اونم ادامه نداد انگار می خواست اوقات تلخی نکنه از تو جیبش یه چیزی در آورد دستش مشت بود نمی تونستم ببینم چیه
گفت: چشمات ببیند
نگاش کردم گفت: چشماتو ببند نترس
چشمامو بستم تو دستم چیزی گذاشت و با دستش دستمو نگه داشت و کمی بعد گفت: باز کن
چشمامو باز کردم یه سینه ریز نو دستم بود سرمو بالا آوردم داشت با لبخند نگام میکرد گفت: خوشت اومد
سر تکون دادم
- بده بندازم گردنت
دست خودم نبود خجالت می کشیدم اما برگشتم. چهارقدم سرم بود، دستم رفت سمت گیره زیر گردنم که با دست آقا رئوف برخورد کرد یه لحظه لرزیدم و دستمو کشیدم، آروم چارقدمو باز کرد و انگار شیشه باشم و دستش سنگ مواظب بود دستش بهم نخوره
- برو خودتو ببین
تو اتاقمون آینه بود رفتم و دیدم حسابی خوشم اومد واقعا اون سینه ریز بهم میامد داشتم خودمو با گردنبند نگاه میکردم که با صدای آقا رئوف به خودم اومدم "خوشت اومده؟"
سرمو پایین انداختم و گفتم: دست شما درد نکنه
- دیگه تو خونه جلوی من چهارقد سر نکن
تازه فهمیدم چهارقدم سرم نیست و خجالت کشیدم اما سرتکون دادم، آقا رئوف رفت. منم دودل شده بودم که چهار قد سر کنم یا سر نکنم
ادامه دارد...
@Aghmiun ❥❥
🖤مراسم اولین سالگردمرحوم کربلایی حسین رستمی،
روحشان قرین رحمت الهی.
@Aghmiun ❥❥
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگی كن ﺟﺎﻥِ ﻣﻦ! ﺳﺨﺖ نگیر
رونق عمر جهان، چند صباحی گذراست...
🍃🌺🍃
@Aghmiun ❥❥
@cafemusic_ir کافه موزیکSina Derakhshande - Eshgh (128).mp3
زمان:
حجم:
3.2M
@Aghmiun ❥❥