2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیشتر از دیروز یکدیگر را دوستت
بداریم
و
فردا بیشتر از امروز
و این،
ضعف ما نیست
قدرت محبت و مهربانی است...
سلام صبحتون به خیر 🤗🥰
@Aghmiun ❥❥
883.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه تمرین ساده با هزار تا معجزه👌😍
#ورزش_صبحگاهی
@Aghmiun ❥❥
احسان خواجه امیری487_98456498635447.mp3
زمان:
حجم:
7.3M
@Aghmiun ❥❥
555_110458509577838.mp3
زمان:
حجم:
19.6M
چهار شنبه بیستم خرداد
سلااااام.
صبح تون بخیر و شادی😍
@Aghmiun ❥❥
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اقدام عجیب اینفانتینو؛
🏟 رئیس فیفا درحال خطکشی ورزشگاه نیوجرسی، یکی از میزبانان جام جهانی 2026!
@varzesh_et
آموزش تخصصی و خلاقانه :از آمادگی ( پیش دبستانی)تا پایه دوره اول (اول و دوم و سوم )پایه ابتدایی
والدین عزیز وآینده نگر:
آیامیخواهید فرزندتان بااعتماد به نفس واشتیاق وارد مسیر یادگیری شود یابرای رفع ضعف های تحصیلی درپایه های ابتدایی به دنبال همراهی دلسوز هستید!
من باسابقه تدریس تخصصی درمقاطع پیش دبستانی اول و دوم آماده ارائه خدمات آموزشی بصورت خصوصی و گروهی درمنزل هستم :
✅✨ویژه پیش دبستانی (آمادگی):
اموزشمفاهیم پایه (ریاضی علوم به زبان بازی)
✅تقویت مهارت هایدست ورزی و آمادگی برای نوشتن
✅آمادگی ذهنی ورفتاری برای ورود به کلاس اول
✨✅ویژه کلاس اول و دوم وسوم ابتدایی:
✅آموزش اصولی خواندن ونوشتن (فارسی اول دبستان)
✅رفع مشکلات دیکته نویسی وکندنویسی
✅آموزش مفاهیم ریاضی بصورت ملموس وعینی
✅ایجاد علاقه وانگیزه برای درس خواندن وکاهش اضطراب تکالیف
🤝چرا من راانتخاب میکنید؟📌استفاده ازروش هایبازی محور وجذاب برای کودکان📌صبر وحوصله بالا و انتقال مفاهیم به زبان ساده📌گزارش دهی منظم ازپیشرفت و وضعیت یادگیری کودک
⬅️⬅️⬅️⬅️. باکمترین قیمت💰 و بهترین کیفیت💯👌🏻
✍🏻📝برای کسب اطلاعات بیشتر و رزرو جلسات آموزش باشماره 09014311774📱تماس بگیرید
🙏باتشکر از نگاه زیباتون
رادیــونَــوا🍃موسیقیسنتی💞InShot_20260610_000116894.mp3
زمان:
حجم:
7.2M
@Aghmiun ❥❥
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
چشم تو چشم شدیم اونم با تعجب به من نگاه می کرد. حتمابا خودش فکر کرده بود منم مردم یا زن یه آدم عادی
بتمرگ اینقدر راه نرو اینجا خدمتکار داره
بازم هیچی نگفتم حال خانم جون بهتر شد و داشت گریه می کرد که یهو جمعیت ساکت شد سر برگردوندم دیدم منور با چادر کرپ دوشین و روبنده ای اطرافش کار شده آمده
بی بی با رنگ پریده منور رو همراهی کرد و بعد رفتند گوشهای نشستند دیگه کسی حواسش به رعنا و نعنا نبود تا ببینند خوب گریه می کنند یا نه همه محو و تماشای زن لوطی و پهلوان شهر شده بودند با هم پچ پچ می کردند حتی رعنا گفت: واه اگه این سیاه برزنگی نمیاومد به ما تسلیت بگه نمی شد؟
خانم جون گفت: طفلک گلاب
رعنا گفت: صالح چجوری با این همبستر میشه؟
حرصم گرفته بود هم بخاطر اینکه رعنا یادم انداخته بود منور زن پهلوان هست هم اینکه منور باز جوری بالای مجلس نشسته بود قیافه گرفته بود که انگار دختر وزیری کسی هست، با خودم گفتم: نمیامدی نمیشد؟
منور با خشم نگام میکرد یهو نعنا زد زیر گریه و باز حواس ها پرت شد. کمی گذشته بود که یکی از خدمتکارا صدام کرد بلند شدم گفت خانم شام چیکار کنیم
- نمی دونم از من می پرسی
- والا آقا رئوف دستور دادند هرچی شما بگید درست کنیم
- این جمعیت برای شام هستند
- نه خانم برای شام خودیا می مونند
داشتم فکر می کردم که رئوف اومد سلام دادم و باز تسلیت گفتم، گفت: شام چیکار کنیم
- نمی دونم
بی بی گلاب رسید و من یه نفس آسوده کشیدم خواستم برم تو مهمان خانه که آقا رئوف گفت: بیا پشت سرم.
@Aghmiun ❥❥
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
چشم تو چشم شدیم اونم با تعجب به من نگاه می کرد. حتمابا خودش فکر کرده بود منم مردم یا زن یه آدم عادی
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت چهل و نهم
یکی دو نفر زیر بازوی خانم جان رو گرفتند و یکی دو نفر حواسشون به رعنا و نعنا بود بی بی هم اومد کنارمن، آقا رحیم تو کالسکه ای که مخصوص خودش بود و پارچهای مشکی زده بودند گذاشتند خواستیم سوار درشکه دیگه ای بشیم که چشمم یه درشکه قمرتاج خانم افتاد. همون درشکه ای که یه روز با ناز و ادا سوارش شدم و دعا کردم منو نپسندن،حالا برام قیافه گرفته بودن
قمرتاج خانم در گوش دخترش پچ پچ می کرد همه با زور سوار درشکه شدیم من بین نعنا و رعنا نشسته بودم بی بی و خانم جان هم کنار هم ...
تازه یادم افتاد منور نیست اما جای سوال کردن نبود. خانم جان
داشت گریه می کرد و نعنا و رعنا آروم اشک می ریختند منم سرم پایین بود
من به نماز نرسیدیم چشمم به رئوف افتاد سرش پایین بود انگار گلوش باد کرده بود صورتش از ناراحتی قرمز بود و در جواب تسلیت ها فقط سرتکون می داد. ته دلم براش سوخت حس کردم چقدر تنها شده یاد خودم افتادم یاد وقتی که دفعه اول منو تو خیابان دید!روز اول که با لوطی صالح دیدمش فکر نمی کردم زنش بشم اما الان...
با یاد لوطی صالح و زخمی که تو قلبم زده بود یه آه کشیدم اما یادم افتاد من زن مردی هستم که صاحب عزای مجلس هست که باید الان بهش دلداری بدم باید کنارش باشم و غصه اش رو بخورم شاید نمی تونستم عاشقش باشم: شاید نمی تونستم دوستش داشته باشم اما دلداری دادن بلد بودم، غصه دلش رو می فهمیدم
نمی تونستم نگاه کنم، نمی تونستم اونجا بمونم اما راهی نداشتم یاد آقام افتادم که نشد لحظه آخر ببینمش، درسته آقای من بد کرده بود درسته همه ازش بدشون میاومد و اگه کسی میفهمید من دختر کی هستم زندهام نمیذاشتند اما آقام بود سایه سرم بود و دوستش داشتم تو اون دوره پدر خوب و روشنفکری بود.
دوستم داشت حالا باهام خیلی حرف نمیزد، خیلی و شوخی نمیکرد آخه رسم نبود اما از نگاهش میفهمیدم دوسم داره از چایی که براش می بردم و استکان بالا میبرد میگفت چه چایی خوش رنگی و این چایی خوردن داره چون دختر پزه میفهمیدم دوستم داره، شبایی که سر حال بود گاهی از خاطرات بچگیش میگفت از اینکه تیرو کمون درست میکرد و یه بار زده بود تو سر پسر همسایه و سرشو شکونده بود.
با صدایی که صدام کردند برگشتم خودش بود دختر بزرگ قمرتاج خانم!
با اون فیس و افاده همیشگیش بود گفت: سلام باورم نمی شد عروس یکی یه دونه رحیم خان تو باشی
نگاش کردم غرور از سر و روش می بارید گفتم: مگه من کم کسی هستم! نکنه توقع داشتید یکی از خواهرات عروس آقا رحیم بشه؟
از حاضر جوابیم جا خورد اما کم نیاورد گفت: نه اما توقع داشتم دختر با خانواده دار و اسم رسم داری عروسشون بشه
قبل اینکه جوابی بدم خندید و گفت: البته شما هم اسم و رسم دار هستین
- هرچی که بودیم و هرچی نبودیم شماها دورمون بودید و هی خودتون رو نشون میدادید منت میکشیدین یادتون که نرفته؟
گفت
اون موقع نمی دونستیم آقات دزده
عصبانی شدم یادش رفته بودخودشون چه مهمونی داده بودند
گفتم: فعلا زن آقا رئوف من هستم از حسودی بترک
- فقط خواستم بگم مبارکت باشه البته اگه خانم جون بذارند آب خوش از گلوت پایین بره
بی بی اومد و دختر قمرتاج بدون سلام رفت بی بی گفت: کی بود ننه؟ وا چه بیادب
گفتم دختر شازده خانم هست قبلا خواستگارم بودن
بی بی گفت: اوه حالا فهمیدم چرا از اول مجلس برات چشم و ابرو میامدند، بیا ننه بیا بریم پیش خانم جون اینجا خوب نیست بالاخره عروسی
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت پنجاه
خاکسپاری که تمام شد باز راهی عمارت آقا رحیم شدیم تا برسیم غذا آماده بود آبگوشت بار گذاشته بودند اونم برای هر نفر اندازه یه چارک گوشت ریخته بودند با خودم گفتم: تو این قحطی که نان گیر مردم نمیاد و همه شکمها به کمر چسبیده مگه واجب هست این بریز و بپاش اونم برای شازده خانم و امثال شازده خانم
از قیافه و لباس ها مشخص بود همه از اعیون هستند و شکما سیره
بی بی اشاره کرد من هم مثل رعنا و نعنا غذا نخورم من اطاعت کردم اما شکمم به قارو قور افتاده بود و از بوی
آبگوشت گرسنه تر شدم. همش منتظر بودن برم خونمون اما بعد ناهار
که ساعت چهار بود تازه عزاداری شروع شد این می رفت اون میاومد عمارت پر می شد اما خالی نمی شد بی بی رو به گوشهای کشیدم و گفتم:
بی بی چرا اشاره کردی من چیزی نخورم؟
- دختر تو صاحب عزایی نباید چیزی بخوری اگه می خوردی مردم می گفتند نگاه کن از مرگ پدرشوهرش خوشحاله بخاطر ارث
- وا این چه حرفیه صدای شکمم تا تو کوچه میره
- خرما بخور!
- دلم از اون آبگوشت میخواد.
- از این مراسما راحت بشی می برم برات درست می کنم
- یعنی امشب خونه نمیریم؟
- خدا !دختر جان مراسم پدرشوهرت هست کجا بریم؟ برگرد سرجات بشین
گوش کردم و پیش رعنا نشستم چشم و ابرویی برام اومد و زیر لب گفت: غمم کمه اینم باید تحمل کنم
خودمو به نشنیدن زدم
خانم جون حالش بد شد خواستم خودشیرینی کنم بلند شدم که رعنا آروم گفت:
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت چهل و نهم یکی دو نفر زیر بازوی خانم جان رو گرفتند و یکی دو نفر حواسشون به رعنا
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت پنجاه و یک
پشت سرش به راه افتادم وارد اتاق شدیم گفت: کسی اذیتت کرده؟
سر تکون دادم گفتم: نه
- ننه ام رعنا حرفی نزدند؟
- نه!
- پس چرا رنگت پریده؟
خواستم بگم گرسنه هستم که خجالت کشیدم اما از تو داشتم می لرزیدم
گفت: چیزی میخوای؟
گفتم نه و دیگه چیزی نفهمیدم وقتی بهوش اومدم تو اتاق ناآشنا بودم بی بی سمت چپم بود و منور سمت راستم
منور گفت: بی بی چشماشو باز کرد دیدی ناراحت شدنت الکی بود میخواست بگه...
بی بی به منوز گفت: فقط خفه شو
بی بی کمی گلاب روی سر و صورتم پاشید و زود کمی از آب آبگوشت دهنم ریخت
گفت: خدا منو بکشه تقصیر منه من از کجا بدونم تو ضعف میکنی! یکی نیست بگه زن لال شو
منور گفت: الان میگن عروس غشی هست
بی بی چشم غرهای رفت و گفت: نه خیر میگن بخاطر مادرشوهرش غش کرده..
منور خواست چیزی بگه صدای آقا رئوف اومد با اومدن رئوف بی بی و منور از اتاق رفتند بیرون...
رئوف انگار چند سال پیرتر شده بود تو چشماش غم بود اما با این حال دستمو گرفت و پیشونیم بوسید و گفت: تو مواظب خودت باش دیگه تحمل ناراحتی ندارم.
هیچی نگفتم! سرم پایین بود دستمو گرفت و گفت: هیچوقت تنهام نذار
تو دلم با خودم حرف می زدم که اگه بخوام تنهات هم بذارم نمیتونم نه جایی دارم نه کسی، تازه کسی هم قبول نمی کنه که به دختر جهانگیر خان پناه بده...
صدای رئوف منو از فکر و خیال بیرون آورد
- اگه کسی چیزی گفت تو خانومی کن به دل نگیر الان اینجا همه عزادار هستند سر تکون دادم که باشه
با دستش چانه ام رو با آورد و نگامون به هم گروه خورد شاید اگه عاشق لوطی نبودم، شاید اگه لوطی رو نمی دیدم برای این مرد می مُردم اما...
این مرد خواستنی بود، آرزوی هر دختری بود جز منِ بخت سیاه، جز منِ خاک بر سر! من دل به کسی باخته بودم که شوهرم نبود که فکر کردن بهش گناه بود، درد بود، زشت بود، عیب بود، خیانت بود اما دست خود خاک بر سرم نبود!
ته دلم یه عشقی رو دفن کرده بودم که نمی ذاشت به مردی که شوهرمه عشق بورزم که عاشقش بشم که دلم براش بتپه
سرشو خم کرد و منو بوسید تو همین حال بود که در اتاق باز شد و رعنا اومد تو
سر تکون داد و زد رو دستش و با گریه گفت: آقام مرده و ما یتیم شدیم بعد این وزه داره برات قر و غمزه میاد، بعد تو برادر من،پسر بزرگ آقا رحیم داری دنبال این دخترک موس موس می کنی؟ هی خدا شانسم میدی مثل دختر جهانگیر خان بده که...
آقا رئوف بلند شد و چشم غره ای رفت و گفت: چه خبره همینجوری داری برای خودت بلغور می کنی! اصلا اینجا چیکار می کنی؟
رعنا با گریه گفت: هیچی مثلا اومدم دنبال شما خانم جونم کارتون داره
آقا رئوف با اخم گفت: خیلی خوب برو الان میام
رعنا خواست از اتاق بره بیرون که رئوف گفت: رعنا شتر دیدی ندیدی
رعنا نگاهی به من کرد و با چشمای خشمگینش گفت: والا شتر که دیدم ساربانش داشت نوازشش میکرد اما منه رهگذر لال هستم
رعنا با چشم غره آقا رئوف بیرون رفت
ناراحت شدم نه از حرفش از اینکه مارو تو اون حالت دیده بود آقا رئوف که فهمید ناراحت شدم گفت: به دل نگیر
زبانش مثل عمه خدا بیامرزم تلخه اما دل پاکی داره
- ناراحت نشدم از حرفش حق داره غم دیده من می فهممش از اینکه اونجوری...
شرم و حیا نذاشت بگم که خجالت کشیدم من و شمارو اونجوری دید
ادامه دارد...
@Aghmiun ❥❥