❤️ امروز، سالروز آسمانی شدن شهیدی دیگری از شهرستان سراب است :
🌷 ۶ آبان ۱۳۶۰ سالروز شهادت پر افتخار سرباز شهید پرویز حاجی پور از اهالی روستای غیور آغمیون - سراب در منطقه جبهه چغالوند میباشد،
لذا با گرامیداشت خاطره این شهید،
آرزومندیم راهش پر رهرو و مستدام باشد، آری شهدائی که جهت پاسداری از مملکت اسلامی رهسپار جبهه های جنگ تحمیلی شدند تا امروز ماها امنیت داشته و در جهان سربلند باشیم.
💐 ما امت مسلمان حزن و اندوه پدر، مادر،خواهر،برادر،،،در فراق این شهید را در راه مهین اسلامی را از یاد نبرده و با آرمانهای مقدس این شهید عهد میبندیم تا در راه خدمت به ملت کشورمان و مظلومان عالم پیشقدم باشیم
🌷 قبر مطهر شهید والا مقام پرویز حاجی پور در بهشت زهرای،س، تهران قرار دارد
🌷آری،امام خمینی،ره، فرمودند :
تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان،عارفان، دلسوختگان و درالشفای آزادگان خواهد بود.
💐 طرح یادآوری شهدای سراب در «سالروز»شهادت شان
شماره (۳۱۵)
◀️ ارسال مطالب👇
@Hshirazi313
✅ پرسمان و مطالبه گری
چالش مسئولین کشوری وشهرستان سراب
@poshtibanenglabsarab313
کانال آنا وطن آغمیون
چهل و دومین سالگرد شهادت شهید سرافراز پرویز حاجی پور را گرامی میدارد .
از خداوند متعال برای والدین سفر کرده این شهید بزرگوار طلب رحمت و مغفرت می نماییم، و برای خانواده گرامی اش ( برادران عزیزشان کربلای فیروز و علی آقا ی حاجی پور و خواهر بزرگوارشان لیلان خانم آرزوی صحت و سلامتی داریم .
درود می فرستیم به روان پاک شهدای گلگون کفن ،خاصه شهدای والای مقام روستای آغمیون.
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_سیودوم تا خواستم بپرسم چی شده شروع کرد به کتک زدن من و گف
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_سیوسوم
بعد از اینکه تنم گرم شد بلند شدم و رفتم توی حیاط . از روزی که هادی برام روسری خریده بود بیشتر وقت ها اون روسریو سرم میکردم.
هادی بر عکس مادر و خواهراش زبون محبت کردن نداشت و به نظر من اون روسری نشونه عشق و علاقه هادی به من بود .
وقتایی که روسریو سرم میکردم فکر میکردم از همیشه خوشگلترم و تو دلم قند آب میکردن.
اون روز هم همون روسری آبی سرم بود وشروع کردم به جمع کردن چوب ها لای طناب تا به انباری ببرمشون .
چوب ها رو لای طناب پیچیده بودم و داشتم گره طنابو محکم می کردم تا بلندشون کنم و به انباری ببرم .
معصومه روی ایوون ایستاده بود داشت میگفت وقتی چوب ها رو برده انبار رگ کمرش گرفته و کمرش درد میکنه .
دونه های ریز برف می بارید و میخواستم خیلی زود همه چوب هارو ببرم تو انباری وتا برف بیشتر نشده کارمو تموم کنم.
هادی درو باز کردو اومد توی خونه, بهش سلام کردم و خم شدم تا چوب ها رو بردارم که ریشه روسریم گیر کرد به چوب ها.
برای اینکه روسریم خراب نشه، همونطور که دستم به طناب بود سرمو تکون دادم تا روسریم کنار بره و نخ کش نشه. چوب ها رو روی دوشم گذاشتم و رفتم به سمت انباری.
انباری چون توی اتاقی بود که توش تنور بود خیلی تاریک بود . تا چوب ها رو گذاشتم زمین و خواستم طنابشو باز کنم یه نفر با چوب زد تو کمرم . میخواستم برگردم تا ببینم کیه که ضربه ها تند تند به بدنم میخورد .احساس می کردم جای شاخه های شکشته که روی چوب بود توی تنم فرو میره و جاش و میسوخت .
هادی بی امان میزدو فحشم می داد که انگار تو آدم نمی شی، میدونی تو این خونه پسرخاله منم زندگی میکنه، سرو گردنت و واسه کی تاب میدی ؟ برای کی عشوه میریزی و تا جایی که میخوردم منو با چوب میزد .
میخواستم بگم سرمو تکون دادم که روسری که تو برام خریدی نخ کش نشه، اما اینقدر محکم میزد که فقط برای اینکه کتک نخورم داد میزدم و میگفتم غلط کردم .
ننه جان و احمد و خاله زینب و معصومه همه ریخته بودن تو انباری و می خواستن هادی رو از من جدا کنن .
ننه جان تو سرو صورتش میکوبید و با صدای بلند گریه می کرد . دماغم خون اومده بود و انگار جایی از سرم شکسته بود. چون صورتم غرق خون شده بود .
معصومه و خاله میخواستن منو ببرن توی اتاق که هادی نذاشت. یه اتاق خالی که مواد غذایی رو میذاشتیم اونجا و گوشه ایوون بود، گفت منو ببرن توی اون اتاق .
ننه جان التماس می کردو هادی میگفت حرفم یک كلامه، بلاخره معصومه و خاله منو بردن تو اون اتاق و خاله دستمالی به سرم فشار میداد که خون سرم بند بیاد .
معصومه آروم آروم گریه می کرد و صورتمو تمیز می کرد .
ادامه ساعت ۲۱
@aghmiun
44.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
🌼ارزش همسرانه بخش اول
@aghmiun
34.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
🌼ارزش همسرانه بخش دوم
@aghmiun
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه باک اگر پاییز ،
تمامِ برگهایش را ببارد !
وقتی در باغچه دلم ،
گل همیشه بهاری دارم ؛
شبیهِ تــــــو.،،💚🌱
@aghmiun
آفرینش 🌏🌏
به نام خدایی که وال آفرید
به مرغ هوا هم دو بال آفرید
به دشت و دمن غیرِ شیر و پلنگ
مرال آفرید و غزال آفرید
به جسم بشر دست و پا ، چشم و گوش
دهان ، معده ، روده ، طحال آفرید
یکی موی پر پشت و مشکی بداد
یکی را ولیکن چو زال آفرید
انار و موز و سیب و لیموی ترش
و نارنگی و پرتقال آفرید
به روی زمین دشت و صحرا و باغ
سپس جنگل و هم جبال آفرید
به تفریح مردان تهران نشین
ذغال آفرید و شمال آفرید
به شاعر جماعت بجز ذوق و شوق
تغزل بداد و خیال آفرید
گل نسترن ، رازقی ، ارغوان
رز و نرگس و پامچال آفرید
جهان تا شود پر ز نقش و نگار
به شهر هرات او کمال آفرید
چو بشمارد عمر بشر را خدا
شب و روز و هم ماه و سال آفرید
به شب های تار همه بیدلان
گهی بدر ، گاهی هلال آفرید
به یعقوب بعد از چهل سال هجر
رسانید یوسف ، وصال آفرید
بشر بود آسوده تا اینکه حق
ز جنس خودش یک عیال آفرید
از آن روز ، روز خوشی او ندید
زنش را شبیه سوال آفرید
کجا رفت آن یل چه شد یال او
بشر را خدا در ملال آفرید
بشر داشت آرامشی بی مثال
زن آمد ، سپس قیل و قال آفرید
خدا تا کند امتحان این بشر
حرام آفرید و حلال آفرید
علیرضا تیموری
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_سیوسوم بعد از اینکه تنم گرم شد بلند شدم و رفتم توی حیاط .
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_سیوچهارم
تمام بدنم درد میکرد و احساس میکردم غرورم شکسته، خاله از اتاق خودش رختخوابی برام آورد و پهن کرد زیرم تا روش بخوابم. بعدم گفت هادی که آروم شد میبرمت اتاق خودم .
صدای گریه ننه جان قطع نمی شد وهمش با هادی دعوا می کرد . احمد هادی رو نصیحت می کرد.
هرچی گریه می کردم انگار دردم بیشتر می شد. ننه جان اومد تو اتاق و با گریه سرم رو بوسید و هی قربون صدقه م می رفت . دستمو گرفت تا بلندم کنه و منو به اتاق ببره.دلم نمیخواست باهاش برم. دلم میخواست اینقدر تو اون اتاق بمونم تا بمیرم .
می دونستم اگه برم توی اتاق هادی دوباره منو می زنه. گفتم ننه جان من الان تو اتاق نمیام ،هادی دوباره منو می زنه.
ننه جان همش میگفت شرمنده ام قمرتاج، الهی برات بمیرم، همش فکر میکردم هادی زن بگیره اخلاقش درست میشه و آروم آروم اشک می ریخت.
نمیدونم از سردی هوا بود یا از کوفتگی بدنم که چشمام گرم شد و خوابم برد.
وقتی بیدار شدم دوباره یادم افتاد که چقدر کتک خوردم. ننه جان نشسته بود کنارم و هی اشکامو پاک می کردو ازم میپرسید که چیکار کردی که هادی تو رو زد.
من حرف میزدم و ننه جان هم با من اشک می ریخت . می دونستم که اگه هادی بیاد خونه،دوباره منو می زنه.
وقتی ننه جان رفت بیرون تا بره دستشویی، چادرمو پوشیدم و از خونه رفتم بیرون . تمام بدنم کبود شده بود و لبم پاره بود.
چادرو تا نیمه های صورتم کشیدم پایین تا کسی منو نبینه و با وجود دردی که توی تنم بود به سمت خونه مون به راه افتادم .
از ده که خارج شدم کمی خیالم راحت شد. میدونستم برم خونه مون مادرم راهم نمیده و کتکم می زنه. اما دلم خیلی شکسته بود و دوست نداشتم دیگه به اون خونه برگردم .
از ترس اینکه الان فهمیدن من رفتم و دنبالم می گردن بلند شدم و دوباره راه افتادم به سمت خونه مون .
تقریبا نزدیکای دهمون رسیده بودم که دیدم احمد و معصومه صدام میزنن.
چشمم به روسری آبی که گوشه اتاق افتاده بود خورد.دیگه دوستش نداشتم و برام نماد عشق و محبت هادی نبود.
یکم که گذشت به کمک ننه جان بلند شدم تا برم دستشویی.چشمم که به آینه افتاد تازه فهمیدم چرا ننه جان نمیزاره از جا بلند شم ومیگه استراحت کن تا خوب شی .
تمام صورتم كبود بود وگوشه لبم خیلی بد پاره شده بود . آه سردی کشیدم و به حیاط رفتم .
چوب ها هنوز گوشه حیاط بودو معصومه داشت توی حیاط ظرف می شست.تا منو دید اومد کمکم و با ترحم زیر بغلمو گرفت .
ظهر شده بود و هنوز هادی به خونه نیومده بود . معلوم بود که ننه جان خیلی نگرانشه.چون همش می رفت توحیاط و می اومد توی اتاق.
غروب که شد هادی برگشت خونه.توی دستش دوتا پاکت بود . ننه با خوشحالی رفت سمتشو پاکت هارو ازش گرفت و گفت کجا بودی ننه،دلم هزار راه رفت.
هادی با خونسردی گفت رفته بودم شهر.
بعدم یکی از پاکت هارو از دست ننه گرفت و پرت کرد روی کرسی به طرف من و گفت اینو برای تو خریدم .
ننه جان با ذوق پاکت رو باز کرد و گفت دستت درد نکنه پسرم.توی پاکت یه لباس سبز بافتنی بود که گلهای ریزی داشت .
ننه جان لباس رو سمت من گرفت و گفت مبارکت باشه،خیلی قشنگه.
هادی با مهربونی نگاهم می کرد، انگار که انتظار داشت خوشحال شم و ازش تشکر کنم .
اما من دلم شکسته بود و توقع نداشتم سر هیچ و پوچ هادی منو اینطور کتک بزنه .
لباس رو از دست ننه جان که خوشحال و منتظر نگاهم میکرد گرفتم و گذاشتم کنارم.
هادی که انگار نه انگار اتفاقی افتاده گفت پاشو بپوش ببینم بهت میاد .
سرم رو انداختم پایین و با بغض گفتم فعلا بدنم درد میکنه، هروقت خوب شدم میپوشم .
ننه جان مدام زیر لب الهی شکر میگفت و رفت که بساط سفره رو پهن کنه .
چند روزی گذشته بود و حالم بهتر شده بود . چون توی این ده حمام نبود، همه اهالی ده برای حمام کردن به ده ما می رفتن .
بقچه لباسهامو جمع کردم که به دهمون برم و به هادی هم گفتم که ظهر میرم خونه مادرم و بعداز ظهر برمیگردم .
وقتی به دهمون رسیدم اول به حمام رفتم و بعد رفتم سمت خونمون.
مثل همیشه در نیمه باز بود برای همين در نزدم و رفتم توی خونه .
ادامه ساعت 11
@aghmiun
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک نفس عمیق بکشید و چشمها را ببندید.
آرامش طبیعت را احساس کنید
اجازه دهید جریان صلح در ذهن شما باشد
اجازه دهید باد در گوش شما زمزمه کند
در شب پاییز آرام...
@aghmiun