eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.3هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.3هزار ویدیو
108 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
سلام. وقت همراهان گرانقدرمان بخیر. جانمایی دوقطعه از روانشاد عیسی باربد معروف به عیسی بالا موجب شد متن پایین را تقدیم علاقمندان کنیم ومختصری اززندگی این هنرمند شهیر آذربایجان راخدمتتان ارائه نماییم، خواننده ای که به گفته بزرگترهامون بارها در آغمیون هم درمراسمهای مختلف هنرنمایی کرده اند. روحشان قرین رحمت الهی. کنیاگر آذربایجان و این بار قله همیشه سربلند کوهستان بزقوش حیرت زده و پر غرور تماشاگر جشنی پر شکوه گشته و قامت پر صلابت و آشوب زدة خوی شرا غرق در روشنایی و شادی یافت، نور افشانی هزار گونة خورشید در آبی ترین سرزمین عالم، رقص ابرهای سپید برفی، زمزمة آرام نسیم مهربان سحرگاهان، آوای دلنشین پرندگان عاشقؤ چشمان پر فروغ و گونههای لاله گون دخترکان کوزه به دوش و سینههای پر غرور و شوریدة ج...وانان گردنکش نشسته بر اسبان تیز پا، همه و همه مژده از آمدن سواری آشنا میدادند که با دلی عاشق، دستانی هنرمند، آوایی پر قدرت و آغوشی پر از ستاره و محبت پای در سرزمین موعودش می نهاد تا دین فرزندی خویش را نسبت به آب و خاک احدادیش تقدیم کرده با شکستن تار و پود پوسیدة ظلم و شب پرستی و استبداد پیام انسانیت و آزادگی و عدالت خواهی را نثار انسانهای مهربان و رنج دیده نماید و گلهای عشقو شادگامی را در خانه های غمگین آنها به غنجه بنشاند. و او کسی نبود جز استاد عیسی باربد که در کشاکش بحرانهای سیاسی از موطن خود آواره شده بود.    استاد عیسی باربد در بهار سال 1295 در شهر باکو بدنیا میآید. پدرش اسماعیل اهل روستای شیر و انجیل(شیره جینی) شهرستان سراب مثل سایر هموطنانش جهت تامین معاش و رهایی از زنجیرهای ظالمانة جامعة فئودالی آن روز به باکو رفته و در آجا با خانمی بنام قمر ازدواج مینماید که عیسی تنها فرزند آنها بوده است. عیسی از دوران نوجوانی همراه با تحصیل علم به آموزش موسیقی پرداخته و در پانزده سالگی به هنرستان کلوپ فیالوتوف وارد شده و پس از یادگیری کامل تار آذربایجانی به جمع ارکستر سی و پنج نفری دکتر لیانسیان میپیوندد. وی علاوه بر موسیقی به زبانهای انگلیسی و روسی هم تسلط کامل داشته است. استاد در همین دوران با خانمی روسی (یا آلمانی) ازدواج کرده و صاحب پسری بنام رافائیل میگردد که اکنون در باکو زندگی میکند. را فائیل بعد از هجرت استاد به ایران همراه با مادرش که هر دو تبعة آنجا محسوب میشدهاند در باکو مانده و بعدها با اخذ مدرک تحصیلات عالی در رشتة معادن و صنایع از طرر ف دولت شوروی در ذوب آهن اصفهان مشغول بکار میگردد. ولی چون استاد به دلیل مهاجر بودن همیشه تحت نظر سازمان امنیت رژیم شاه قرار داشته بخاطر در امان ماندن موقعیت فرزندش سعی میکرد با او ارتباط علنی نداشته باشد و گویا مکاتبات و دیدارهایی بطور مخفیانه داشتهاند. تا اینکه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی رافائیل که در آن موقع در شوروی بوده برای دیدار استاد به سراب میآید ولی متاسفانه نه تنها استاد بلکه برادرانش را هم که در تبریز بودهاند نمیتواند ببیند و با دلی آکنده از بار سالها حسرت و جدایی به باکو باز میگردد.استاد عیسی باربد در سال 1315 همراه با پدر و تار محبوب نالانش وارد ایران شده و در شهر سراب ساکن میگردد. وی برای امرار معاش و آشنا نمودن مردم با موسیقی آذربایجانی همراه با اسدا… دایره زن اهل روستای عسگر آباد سراب مشغول اجرای کنسرت در یکی از قهوهخانههای سراب شده و با استقبال بینظیر مردم روبرو میشود. پس از آن دوستدارانش از او جهت برگزاری مجالس عروسی و شادمانی دعوت مینمایند و در هیم دوران با خانمی شایسته و مهربا نبنام طوبی دادخواه ف رزند رمضان دادخواه آشنا شده و ازدواج مینماید که ثمرة آن پنج پسر و سه دختر میباشد. استاد در زمان خویش در زمینة نواختن ار آذربایجانی و اجرای آواز در آذربایجان کم نظیر بوده و در ضمن خاک عزیز آذربایجان را همچون معشوقهای زیبا و بی همتا با جان و دل می پرستیده است چنانکه خوداش میگفته: من سرابین بیر قاریش توپراقینی دنیا ایله دییشمرم. بنابراین در شهرستان سراب کلیة شهروندان از هنرمندان و صاحب نظران گرفته تا روستائیان زحمتکش و قهوه خانه نشینان عاشق که در آن دوران شاهد زندگی شرافتمندانه و هنرنماییهای کم نظیر استاد بودهاند همه از ایشان به عنوان انسانی شریف و خیرخواهو هنرمند یاد کرده و نام پر آوازة ایشان را زینت مجالس و شادیهای خویش میسازند استاد در زمان رژیم سابق مدتی به شهر میانه تبعید میگردد در آنجا جهت کسب معاش به مجالس رفته و هنرنمایی مینماید و چون دایره زن نداشته به ابتکار شخصی دستگاهی ساده از یک طبل ضربه میزده و بدینگونه به تنهایی هم تار میزده و هم میخوانده و هم جای خالی یک دایره زن را پر مینموده است. به خاطر هنر بینظیر و اخلاق پسندیدهاش مرم میانه از او استقبال کرده و برایش احترام و عزت خاصل قایل بودهاند.
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
بعداز آن استاد همراه با آقایان جابر احمدیان و محمد ابراهیم میمندی که هر دو از دایره زنها وخ وانندگان بنام و اهل روستای اسفستان سراب میباشند در صداو و سیمای تبریز و هتل اینترناشنال تبریز برای علاقمندان کنسرت اجرا مینموده است.     وقتی که استاد در سال 1353 دچار بیماری سرطان معده میگردد نه تنها دوستان وآشنایان بلکه ایلی به بزرگی آذربایجان عزیزش را غمگین و اندهبار میسازد. وی دوباره تحت عمل جراجی قرار میگیرد ولی نتیجهای حاصل نمیشود آقای محققی معلم فعلی موسیقی در شهر سراب میگوید: استاد به مبانی اخلاقی و آموزش درست موسیقی و زبان آذری تاکید داشت و کلاً انسانی دلسوز به وطن و مردم بود یکی از ویژگیهای او حفظ سر مردم بود. ایشان علاقة خاصلی به سه گاه زابل داشت و در خلوت برای خودش میزد و گریه میکرد و از یک نوع جدایی از هویت اصلیاش ناله مینمود. یک ماه قبل از فوتش به ملاقاتش رفتم تا مرا دید گفت: تار را بده به من و من تار همیشگی و محبوبش را که از باکو آورده و خودش با سلیقه صدف کاری کرده بوده به دستش دادم، شروع کرد به زدن دستگاه بیات شیراز گفتم استاد ترانهاش را هم بخوان و شروع کرد به خواندن ترانة معروف آیریلیق گفتم استاد چرا آن را میخوانی گفت: بخار اینکه دارم از شما جدا میشوم. و این چنین بود که فرزند هنرمند و بزرگ منش این سرزمین در مورخة 14/8/1353 در فصل خزان گلها همساز با نالة بلبلان عاشق و برگها و بوتههای زرد پاییزی اسیر بادهای توفنده و سوزان زمان گشته و ایل و تبارش با شیه دردناک کوهستان بزغوش و غرش ابرهای تیرة شمشیر زن همراه با کوه نشینان پر غرور خروشان و خشمگین در سوگ شهسوار مهربانشان به فریاد درآمده و شیون و ناله سر دادند. مردم هنر دوست آذربایجان بخصوص اهالی سراب برای استاد مراسم تشییع مفصلی گرفته و وی را در قبرستان امام زادة سراب بخاک سپردند و این بیاتی معروف مردمی را برای ابد بدرقة راهش نمودند: سوگلر آخار گئدر- یاندیرار یاخارگئدر – بودنیا بیر گوز گودیر – هر گلن باخارگئدر. همچنین برای تجلیل از زحمات هنریاش نقشی از چنگ بر ر وی سنگ قبرش حک نمودند و او در خاکی که برایش محبوبتر از همة دنبا بود آرام گرفت    آیریلیق گوزمون قارشیندا چکیلیردومان ایله بیر اوزمدان آیریلیرام من آی منی سئونلر آی عزیز دوسلار آی منیم ائللریم قوهوم قارداشلار اوره کیم آغلاییر داملامیر یاشلار ائله بیر اوزومدن آیریلیرام من گورمه دیم آنامی نیسگیلیم قالدی گلمه میش از لدن آیریلیرام من هانی تئللی سازیم قدرتلی سیسم هانی نازلی یاریم عشقیم هوسیم هانی چه چه ووران گوزهل نفسیم ایله بیر سوزومدن آیریلیرام من گئدیریم نازنین، آغلاما منه یاس توتوب قارالار باغلامامنه من سئون کونولی داغلاما منه من سئن کونولی داغلاما منه بیر گولم چمندن آیریلیرام من ای وطن یاراندیم انوجاغیندا من عشق ایله اوجالدیم قوجاغیندا من ایندی خوش یاتیرر ام اطاقیندا من کیم دئییر وطندن آیریلیرام @aghmiun
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام اینو بزارین کانال خوبتون لطفاً 🙏 @aghmiun ارسالی مخاطب گرامی
سلام شب بخیر حاج محمود آقا انشااله که خوبید بنوبه خود از زحمات تلاش و سعی شما در گنجاندن مطالب فاخر و ارزشمند در کانال دوست داشتنی آعمیونیها تقدیر و تشکر میکنم و توفیقات هرچه بیشترتان را در راه شناسایی و بیان زیبایی‌های کندمون آرزومیکنم عنایت فرمایید کمال قدردانی حقیر را محضر جناب فرازی بلحاظ همه زحمات بخصوص مطالب اخیر از استاد باربد اعلام فرمایید لحظاتی بنده را به سالها ی قبل از ۵۰ که با مرحوم باربد خاطره داشتم برد دستشان در نکند .منت دار بزرگواریشان هستم. ************************************ مرقومه محبت آمیز آقای جواد نجفیان بزرگوار سلام. وقت بخیر جناب آقای نجفیان عزیز وبزرگوار ازبذل توجهتان به مطالب کانال و لطفی که به بنده داشتید ازشما سپاسگزارم🙏🙏🙏 ارادتمند، محمدفرازی
در نهم مرداد ماه سال ۱۳۳۶ شمسی مصادف با ۱۲ محرم ۱۳۷۷ قمری در مسجد امام حسین ع( مسجد آغمیونی ها در تهرانچی ) اتفاقی که خیلی ها آنرا معجزه نامیدند بوقوع پیوست که شرح ماجرا در خاطره ای بعنوان مسجد امام حسین ع در کانال آنا وطن آغمیون تهیه و تقدیم شده است . نوشته ای که ملاحظه میکنید صفحه ۱۲ یکی از روزنامه های آن ایام تهران است که ماجرا را چاپ کرده بود . من خیلی دنبال این روزنامه بودم حتی تا کتابخانه مجلس هم رفتم و پیگیر ماجرا بودم تا اینکه این کپی را از یکی از هم کتی های عزیزم که شاهد آن ماجرا بود ،گرفتم تا تقدیم مخاطبان عزیز بکنم. انشاالله چنانچه قبلا قول دادیم قرار هست به اتفاق آقای بیسرایی و آقای فرازی گزارشی تصویری از محله تهرانچی قدیم که مامن و محل سکونت آغمیونی های قدیم در این محله بود را تهیه و تقدیم همراهان بکنیم و هم یادگاری مستند باشد در آرشیو کانال آنا وطن آغمیون. محمود اسماعیلی ۱۴۰۲/۸/۸ @aghmiun
اینم یک نمونه از دفترچه های توزیع کوپنی ارزاق کالاهای اساسی در دهه ۶۰ @aghmiun
یک عکس از لابلای آلبوم های عکسم انتخاب کرده و تقدیم میکنم البته قبلا هم این عکس جانمایی شده است ولی اصل عکس در آلبوم بنده موجود هست. مراسم افتتاح دفتر پست روستای آغمیون تاریخ ۱۳۶۱/۱۰/۵ ردیف ایستاده از راست : مرحوم مشهد رحمان . مرحوم اژدر هوشمندی ( اژدهایی) . مشهد اقبال بالایی. محمود اسماعیلی. حاج اشرف میزانی .... بقیه میهمانان از سراب هستند از جمله آقای یوسفی اردهایی نماینده سپاه . آقای مجتهدی نماینده فرمانداری
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_سیوهفتم دلم میخواست میدونستم مادرم پارچه هارو کجا قایم ک
عید گذشته بود و اردیبهشت ماه از راه رسیده بود.تقریبا شش ماهه باردار بودم.ابرهای سیاه مدام توی آسمون بودن ومیباریدن.همه کشاورزا خوشحال بودن و بقیه هم خداروشکر میکردن. هادی در چاه رو باز میکرد و توی حیاط هم جوی های کوچیکی درست کرده بود تا آب مستقیم به داخل چاه بره. باید حتما حمام می کردم. ازصبح زود کارهارو انجام داده بودم تا به دهمون برم.بقچه لباس ها رو گرفتم دستمو به راه افتادم. بارون شدت خیلی بیشتری گرفته و صدای رعدو برق آدم رو میترسوند.با بارش بارون وخیس شدن لباس هام کمی سردم شده بود وسعی می کردم تندتر راه برم. حمام ده اول روستا قرار داشت و این برای من خیلی خوب بود.وقتی رسیدم حمام روی سکو نشستم تاکمی نفسم جا بیاد.حمام خیلی شلوغ نبود. اماصدای حرف زدن همون چند نفر هم توی حمام پیچیده بود و گوشو اذیت میکرد. یکم که گذشت لیلاخانوم هم بابچه هاش اومد توی حمام. اول یکمی نگاهم کردو بعد پرسید کی اومدی؟ لبخندی زدم و گفتم تازه رسیدم. تو راه خسته شدم، نشستم نفسم جا بیاد. گفت پس نرفتی خونه مادرت؟ گفتم بعدازحمام میرم، اینجا سر راه بود. لیلا خانوم آهان کشداری گفت و شروع کرد به درآوردن لباس های خودش و بچه هاش.وقتی وارد خزینه شدم احساس کردم همه یه جوری نگاهم میکنن.اما اهمیت ندادم و زود خودمو شستم و اومدم بیرون. از آقا حمدالله تنها بقال ده، یکم آبنبات برای بچه ها خریدم و محکم گوشه روسریم گره ش زدم. تقریبا نزدیکای خونمون بودم که صدای گریه از توی خونه شنیدم. سرعتمو یکم بیشتر کردم. در باز بود ورفتم توی حیاط. زیر بارش شدید بارون بیشتر همسایه ها به صورت دایره ای دور مادرم و منیر و گرفته بودن و بعضی ها گریه میکردن و بعضی ها پچ پچ میکردن. منیر با صدای بلندی گریه میکردو از صدای مادرم مشخص بود که میخواد آرومش کنه. بدری و خاتون گوشه حیاط نشسته بودن، اونا هم گریه میکردن.وقتی این صحنه ها رو دیدم پاهام دیگه همراهیم نمی کردن که راه برم.خاطره مرگ برادرهام یکی یکی زنده می شد و دلم میخواست فکر کنم مادرم منیرو کتک زده که منیر داره گریه میکنه. همسایه ها تا منو دیدن دوباره شروع کردن به پچ پچ. جلوتر که رفتم صورت منیر از شدت چنگ زدن غرق خون بودو موهاش پریشون از زیر روسری نیمه بسته زده بود بیرون و هی داد میزد و گریه میکرد. وقتی دیدم مادرم گریه نکرده و داره منیرو آروم میکنه، خیالم کمی راحت شد. منیر که تازه منو دیده بود،باصدای بلندتری جیغ کشیدو گفت دیدی قمرتاج بدبخت شدم؟دیدی خدا بچه مو ازم گرفت؟دیدی چه خاکی به سرم شد؟ معنی حرفهاشو نمی فهمیدم و بقچه به دست با اشک هایی که ازدیدن حال خراب منیر پایین می ریخت پرسیدم چی شده؟ منیر دست هاشو میبرد بالا و میکوبید توی سرشو میگفت بچه م مرد.بچه مو آب چشمه با خودش برد.مادرم دست های منیرو محکم گرفته بود.میخواست نزاره خودشو بزنه و همش می گفت اینا مصلحت خداست. صبور باش دختر .پس من چی بگم که پنج تا پسرمو خدا تو یه سال ازم گرفت. معلوم بود مادرم هم ناراحته، اما داره خودداری میکنه تا منیر آروم شه.شاید این اولین بار بود اینهمه محبت تو نگاهش بود. باشنیدن حرفهای منیر بقچه از دستم افتاد و بعدش خودم زمین خوردم. باورم نمی شد خدا تنها دلخوشی منیرو هم که فقط گاهی از دور نگاهش میکرد رو هم ازش گرفته باشه. اگه منیر تا اون روز زنده مونده بود،فقط بخاطر حوریه بود.نا خودآگاه نگاهم سمت خاتون کشیده شد.خاتونی که همش پنج سالش بود و شش ماه از حوریه بزرگتر بود.جیگرم سوخت و آتیش گرفت و شروع کردم به گریه کردن . همسایه ها میگفتن گریه نکن، برای بچه ت خوب نیست. اما مگه میشد گریه نکرد.حوریه ای که فقط چهار سال رنگ مادر به خودش دیده بود و پدرش یه دیوونه بود. یاد وقتی که منیر با حوریه اومده بودن خونه مون و حوریه رو به سینه م چسبونده بودم تا کتک خوردن مادرشو نبینه افتادم.یاد وقتی که بهجت خانوم اومدو حوریه رو با خودش برد.یاد نگاه معصومش که مثل مادرش مظلوم و ساکت بود.حالا دیگه مادرم منیرو آروم میکردو همسایه ها منو. به نظرم چون سن حوریه کمتر بود داغش سنگین تر بود و بیشتر آدمو میسوزوند. منیر وقتی شنیده بود، به خونه خان رفته بود و اونا راهش نداده بودن.اصغر و کاظم و بابام و مردهای ده با نوکرهای خان رفته بودن تا جنازه حوریه رو پیداکنن. اشک های منیر همه رو آتیش می زدو می سوزوند.منیر آروم و قرار نداشت و به زور از خونه بیرون رفت ونشست اول ده که اگه حوریه رو آوردن بتونه ببینتش. من و مادرم هم باهاش رفتیم. بارون دیگه شدت قبل رو نداشت و نم نم میبارید. منیر همچنان زجه میزد و مادرم آروم آروم گاهی برای حوریه و گاهی اسم برادرهامو می آورد و هربار برای یکیشون گریه می کرد. ادامه ساعت 11صبح @aghmiun
43.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸به گمانم فـردا 💫روز خـوبی بـاشد 🌸صورتِ مـاه میگوید 💫گرچه شب تـاریک است 🌸دل قـوی دار 💫سحـر نـزدیک است 🌸حال زندگیتون خوب 💫شبتون بخیر ☆ @aghmiun
سیدمحمد عرشیانفر4_5902526494936142501.mp3
زمان: حجم: 4.1M
🌺امروز خداوند قلم نقاشی رو داده دستت و میگه: هر جوری دوست داری زندگیت رو نقش بزنی بزن سه تا ابزار فوق قدرتمند هم در اختیارت گذاشتم: ۱- اندیشه ۲- کلام ۳- احساس ببینم امروز چه نقشی میکشی🌹 •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @aghmiun