کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
بعداز آن استاد همراه با آقایان جابر احمدیان و محمد ابراهیم میمندی که هر دو از دایره زنها وخ وانندگان بنام و اهل روستای اسفستان سراب میباشند در صداو و سیمای تبریز و هتل اینترناشنال تبریز برای علاقمندان کنسرت اجرا مینموده است.
وقتی که استاد در سال 1353 دچار بیماری سرطان معده میگردد نه تنها دوستان وآشنایان بلکه ایلی به بزرگی آذربایجان عزیزش را غمگین و اندهبار میسازد.
وی دوباره تحت عمل جراجی قرار میگیرد ولی نتیجهای حاصل نمیشود آقای محققی معلم فعلی موسیقی در شهر سراب میگوید: استاد به مبانی اخلاقی و آموزش درست موسیقی و زبان آذری تاکید داشت و کلاً انسانی دلسوز به وطن و مردم بود یکی از ویژگیهای او حفظ سر مردم بود. ایشان علاقة خاصلی به سه گاه زابل داشت و در خلوت برای خودش میزد و گریه میکرد و از یک نوع جدایی از هویت اصلیاش ناله مینمود. یک ماه قبل از فوتش به ملاقاتش رفتم تا مرا دید گفت: تار را بده به من و من تار همیشگی و محبوبش را که از باکو آورده و خودش با سلیقه صدف کاری کرده بوده به دستش دادم، شروع کرد به زدن دستگاه بیات شیراز گفتم استاد ترانهاش را هم بخوان و شروع کرد به خواندن ترانة معروف آیریلیق گفتم استاد چرا آن را میخوانی گفت: بخار اینکه دارم از شما جدا میشوم. و این چنین بود که فرزند هنرمند و بزرگ منش این سرزمین در مورخة 14/8/1353 در فصل خزان گلها همساز با نالة بلبلان عاشق و برگها و بوتههای زرد پاییزی اسیر بادهای توفنده و سوزان زمان گشته و ایل و تبارش با شیه دردناک کوهستان بزغوش و غرش ابرهای تیرة شمشیر زن همراه با کوه نشینان پر غرور خروشان و خشمگین در سوگ شهسوار مهربانشان به فریاد درآمده و شیون و ناله سر دادند. مردم هنر دوست آذربایجان بخصوص اهالی سراب برای استاد مراسم تشییع مفصلی گرفته و وی را در قبرستان امام زادة سراب بخاک سپردند و این بیاتی معروف مردمی را برای ابد بدرقة راهش نمودند: سوگلر آخار گئدر- یاندیرار یاخارگئدر – بودنیا بیر گوز گودیر – هر گلن باخارگئدر.
همچنین برای تجلیل از زحمات هنریاش نقشی از چنگ بر ر وی سنگ قبرش حک نمودند و او در خاکی که برایش محبوبتر از همة دنبا بود آرام گرفت
آیریلیق
گوزمون قارشیندا چکیلیردومان
ایله بیر اوزمدان آیریلیرام من
آی منی سئونلر آی عزیز دوسلار
آی منیم ائللریم قوهوم قارداشلار
اوره کیم آغلاییر داملامیر یاشلار
ائله بیر اوزومدن آیریلیرام من
گورمه دیم آنامی نیسگیلیم قالدی
گلمه میش از لدن آیریلیرام من
هانی تئللی سازیم قدرتلی سیسم
هانی نازلی یاریم عشقیم هوسیم
هانی چه چه ووران گوزهل نفسیم
ایله بیر سوزومدن آیریلیرام من
گئدیریم نازنین، آغلاما منه
یاس توتوب قارالار باغلامامنه
من سئون کونولی داغلاما منه
من سئن کونولی داغلاما منه
بیر گولم چمندن آیریلیرام من
ای وطن یاراندیم انوجاغیندا من
عشق ایله اوجالدیم قوجاغیندا من
ایندی خوش یاتیرر ام اطاقیندا من
کیم دئییر وطندن آیریلیرام
@aghmiun
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام
اینو بزارین کانال خوبتون لطفاً 🙏
@aghmiun
ارسالی مخاطب گرامی
سلام شب بخیر حاج محمود آقا
انشااله که خوبید
بنوبه خود از زحمات تلاش و سعی شما در گنجاندن مطالب فاخر و ارزشمند در کانال دوست داشتنی آعمیونیها تقدیر و تشکر میکنم و توفیقات هرچه بیشترتان را در راه شناسایی و بیان زیباییهای کندمون آرزومیکنم
عنایت فرمایید کمال قدردانی حقیر را محضر جناب فرازی بلحاظ همه زحمات
بخصوص مطالب اخیر از استاد باربد اعلام فرمایید لحظاتی بنده را به سالها ی قبل از ۵۰ که با مرحوم باربد خاطره داشتم برد
دستشان در نکند .منت دار بزرگواریشان هستم.
************************************
مرقومه محبت آمیز آقای جواد نجفیان بزرگوار
سلام. وقت بخیر
جناب آقای نجفیان عزیز وبزرگوار ازبذل توجهتان به مطالب کانال و لطفی که به بنده داشتید ازشما سپاسگزارم🙏🙏🙏
ارادتمند، محمدفرازی
در نهم مرداد ماه سال ۱۳۳۶ شمسی مصادف با ۱۲ محرم ۱۳۷۷ قمری در مسجد امام حسین ع( مسجد آغمیونی ها در تهرانچی ) اتفاقی که خیلی ها آنرا معجزه نامیدند بوقوع پیوست که شرح ماجرا در خاطره ای بعنوان مسجد امام حسین ع در کانال آنا وطن آغمیون تهیه و تقدیم شده است .
نوشته ای که ملاحظه میکنید صفحه ۱۲ یکی از روزنامه های آن ایام تهران است که ماجرا را چاپ کرده بود .
من خیلی دنبال این روزنامه بودم حتی تا کتابخانه مجلس هم رفتم و پیگیر ماجرا بودم تا اینکه این کپی را از یکی از هم کتی های عزیزم که شاهد آن ماجرا بود ،گرفتم تا تقدیم مخاطبان عزیز بکنم.
انشاالله چنانچه قبلا قول دادیم قرار هست به اتفاق آقای بیسرایی و آقای فرازی گزارشی تصویری از محله تهرانچی قدیم که مامن و محل سکونت آغمیونی های قدیم در این محله بود را تهیه و تقدیم همراهان بکنیم و هم یادگاری مستند باشد در آرشیو کانال آنا وطن آغمیون.
محمود اسماعیلی ۱۴۰۲/۸/۸
@aghmiun
اینم یک نمونه از دفترچه های توزیع کوپنی ارزاق کالاهای اساسی در دهه ۶۰
@aghmiun
یک عکس از لابلای آلبوم های عکسم انتخاب کرده و تقدیم میکنم البته قبلا هم این عکس جانمایی شده است ولی اصل عکس در آلبوم بنده موجود هست.
مراسم افتتاح دفتر پست روستای آغمیون
تاریخ ۱۳۶۱/۱۰/۵
ردیف ایستاده از راست :
مرحوم مشهد رحمان . مرحوم اژدر هوشمندی ( اژدهایی) . مشهد اقبال بالایی. محمود اسماعیلی. حاج اشرف میزانی ....
بقیه میهمانان از سراب هستند از جمله آقای یوسفی اردهایی نماینده سپاه . آقای مجتهدی نماینده فرمانداری
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_سیوهفتم دلم میخواست میدونستم مادرم پارچه هارو کجا قایم ک
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_سیوهشتم
عید گذشته بود و اردیبهشت ماه از راه رسیده بود.تقریبا شش ماهه باردار بودم.ابرهای سیاه مدام توی آسمون بودن ومیباریدن.همه کشاورزا خوشحال بودن و بقیه هم خداروشکر میکردن.
هادی در چاه رو باز میکرد و توی حیاط هم جوی های کوچیکی درست کرده بود تا آب مستقیم به داخل چاه بره.
باید حتما حمام می کردم. ازصبح زود کارهارو انجام داده بودم تا به دهمون برم.بقچه لباس ها رو گرفتم دستمو به راه افتادم.
بارون شدت خیلی بیشتری گرفته و صدای رعدو برق آدم رو میترسوند.با بارش بارون وخیس شدن لباس هام کمی سردم شده بود وسعی می کردم تندتر راه برم.
حمام ده اول روستا قرار داشت و این برای من خیلی خوب بود.وقتی رسیدم حمام روی سکو نشستم تاکمی نفسم جا بیاد.حمام خیلی شلوغ نبود. اماصدای حرف زدن همون چند نفر هم توی حمام پیچیده بود و گوشو اذیت میکرد.
یکم که گذشت لیلاخانوم هم بابچه هاش اومد توی حمام. اول یکمی نگاهم کردو بعد پرسید کی اومدی؟
لبخندی زدم و گفتم تازه رسیدم. تو راه خسته شدم، نشستم نفسم جا بیاد.
گفت پس نرفتی خونه مادرت؟
گفتم بعدازحمام میرم، اینجا سر راه بود.
لیلا خانوم آهان کشداری گفت و شروع کرد به درآوردن لباس های خودش و بچه هاش.وقتی وارد خزینه شدم احساس کردم همه یه جوری نگاهم میکنن.اما اهمیت ندادم و زود خودمو شستم و اومدم بیرون.
از آقا حمدالله تنها بقال ده، یکم آبنبات برای بچه ها خریدم و محکم گوشه روسریم گره ش زدم.
تقریبا نزدیکای خونمون بودم که صدای گریه از توی خونه شنیدم.
سرعتمو یکم بیشتر کردم.
در باز بود ورفتم توی حیاط. زیر بارش شدید بارون بیشتر همسایه ها به صورت دایره ای دور مادرم و منیر و گرفته بودن و بعضی ها گریه میکردن و بعضی ها پچ پچ میکردن.
منیر با صدای بلندی گریه میکردو از صدای مادرم مشخص بود که میخواد آرومش کنه.
بدری و خاتون گوشه حیاط نشسته بودن، اونا هم گریه میکردن.وقتی این صحنه ها رو دیدم پاهام دیگه همراهیم نمی کردن که راه برم.خاطره مرگ برادرهام یکی یکی زنده می شد و دلم میخواست فکر کنم مادرم منیرو کتک زده که منیر داره گریه میکنه.
همسایه ها تا منو دیدن دوباره شروع کردن به پچ پچ. جلوتر که رفتم صورت منیر از شدت چنگ زدن غرق خون بودو موهاش پریشون از زیر روسری نیمه بسته زده بود بیرون و هی داد میزد و گریه میکرد.
وقتی دیدم مادرم گریه نکرده و داره منیرو آروم میکنه، خیالم کمی راحت شد.
منیر که تازه منو دیده بود،باصدای بلندتری جیغ کشیدو گفت دیدی قمرتاج بدبخت شدم؟دیدی خدا بچه مو ازم گرفت؟دیدی چه خاکی به سرم شد؟
معنی حرفهاشو نمی فهمیدم و بقچه به دست با اشک هایی که ازدیدن حال خراب منیر پایین می ریخت پرسیدم چی شده؟
منیر دست هاشو میبرد بالا و میکوبید توی سرشو میگفت بچه م مرد.بچه مو آب چشمه با خودش برد.مادرم دست های منیرو محکم گرفته بود.میخواست نزاره خودشو بزنه و همش می گفت اینا مصلحت خداست. صبور باش دختر .پس من چی بگم که پنج تا پسرمو خدا تو یه سال ازم گرفت.
معلوم بود مادرم هم ناراحته، اما داره خودداری میکنه تا منیر آروم شه.شاید این اولین بار بود اینهمه محبت تو نگاهش بود.
باشنیدن حرفهای منیر بقچه از دستم افتاد و بعدش خودم زمین خوردم.
باورم نمی شد خدا تنها دلخوشی منیرو هم که فقط گاهی از دور نگاهش میکرد رو هم ازش گرفته باشه.
اگه منیر تا اون روز زنده مونده بود،فقط بخاطر حوریه بود.نا خودآگاه نگاهم سمت خاتون کشیده شد.خاتونی که همش پنج سالش بود و شش ماه از حوریه بزرگتر بود.جیگرم سوخت و آتیش گرفت و شروع کردم به گریه کردن .
همسایه ها میگفتن گریه نکن، برای بچه ت خوب نیست. اما مگه میشد گریه نکرد.حوریه ای که فقط چهار سال رنگ مادر به خودش دیده بود و پدرش یه دیوونه بود.
یاد وقتی که منیر با حوریه اومده بودن خونه مون و حوریه رو به سینه م چسبونده بودم تا کتک خوردن مادرشو نبینه افتادم.یاد وقتی که بهجت خانوم اومدو حوریه رو با خودش برد.یاد نگاه معصومش که مثل مادرش مظلوم و ساکت بود.حالا دیگه مادرم منیرو آروم میکردو همسایه ها منو.
به نظرم چون سن حوریه کمتر بود داغش سنگین تر بود و بیشتر آدمو میسوزوند.
منیر وقتی شنیده بود، به خونه خان رفته بود و اونا راهش نداده بودن.اصغر و کاظم و بابام و مردهای ده با نوکرهای خان رفته بودن تا جنازه حوریه رو پیداکنن.
اشک های منیر همه رو آتیش می زدو می سوزوند.منیر آروم و قرار نداشت و به زور از خونه بیرون رفت ونشست اول ده که اگه حوریه رو آوردن بتونه ببینتش.
من و مادرم هم باهاش رفتیم. بارون دیگه شدت قبل رو نداشت و نم نم میبارید.
منیر همچنان زجه میزد و مادرم آروم آروم گاهی برای حوریه و گاهی اسم برادرهامو می آورد و هربار برای یکیشون گریه می کرد.
ادامه ساعت 11صبح
@aghmiun
43.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸به گمانم فـردا
💫روز خـوبی بـاشد
🌸صورتِ مـاه میگوید
💫گرچه شب تـاریک است
🌸دل قـوی دار
💫سحـر نـزدیک است
🌸حال زندگیتون خوب
💫شبتون بخیر ☆
@aghmiun
سیدمحمد عرشیانفر4_5902526494936142501.mp3
زمان:
حجم:
4.1M
🌺امروز خداوند قلم نقاشی رو داده دستت
و
میگه:
هر جوری دوست داری زندگیت رو نقش بزنی بزن
سه تا ابزار فوق قدرتمند هم در اختیارت گذاشتم:
۱- اندیشه
۲- کلام
۳- احساس
ببینم امروز چه نقشی میکشی🌹
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@aghmiun
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘ساوالان.
⭐️ هوشنگ جعفری
@aghmiun