eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
16.5هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_پنجاهودوم همون شب ننه جان با هادی حرف زد،هادی اولش کمی مخ
ننه هاجرو مادرم رسیده بودن.وقتی بچه به دنیا اومد یه دختر خیلی قشنگ بود که پوست سفیدی داشت و تقریبا می شد گفت شبیه خدایاره. منیر زود پرسید بچه چیه؟ ننه هاجر گفت دختره. منیر الهی شکر بلندی گفت و خندید.مادرم گفت کیو دیدی تاحالا دختر بیاره و بخنده؟بچه اولت اگه پسر می شد بهتر بود. منیر بی توجه به حرف مادرم گفت اسمشو میزاریم حوریه. مادرم که اصلا خوشش نیومده بود گفت اسم یه بچه مرده رو میخوای روی بچه زنده بزاری؟من که نمیزارم اینکارو کنی. ننه هاجر که داشت بچه رو تمیز میکرد داد زد بالای سر زائو اینقدر حرف نزنید و شروع کرد زیر لب غر غر کردن. مادرم نبات و شیر و نقل و آرد برای ننه هاجر کنار گذاشته بود تا به عنوان دستمزد بهش بده . اما خدایار یه بزغاله کوچیک از توی طویله آورد بیرون و به ننه هاجر داد.ننه هاجر چشماش برقی زدو شروع کرد دعا کردن. ننه هاجر که رفت، خدایار گوساله ای کشت تا سه روز به اهل ده غذا بده. منیر از روز اول بچه رو حوریه صدا میزد و خدایار هم وقتی فهمید میخواد اسم بچه رو حوریه بزاره اعتراضی نکرد. روزها میگذشت و من سعی میکردم کارهای جدید تری یاد بگیرم تا بتونم پول دربیارم. بهجت خانوم وقتی دید شیر میفروشم یه روز صدام زدو گفت‌ من یه دستگاه رشته بری توی انباری دارم. میتونی با این دستگاه رشته ببری و بفروشی.چون توی ده اکثرا گاو داشتن و تعداد کمی بودن که از من شیر میخریدن،رشته بری کار بهتری بود و درآمد بیشتری داشت. از دیدن چرخ دستی رشته بری خیلی خوشحال شدم. اما من اصلا رشته بری بلد نبودم و بهجت خانوم گفت که بهم یاد میده. از فردای اون روز خمیر درست میکردم و بهجت خانوم بهم رشته بری یاد میداد.کار خیلی آسونی بود و زود تونستم یادش بگیرم. ننه جان بچه هارو نگه میداشت و من هروز تا عصر رشته آشی و پلویی میبریدم وبه مردم ده میفروختم. چون همه خرید خونه با هادی بود،تمام درآمدم رو پس انداز میکردم تا زودتر خونه بخریم.عباس یک سال و نیمه بود که فهمیدم دوباره باردار شدم.همش نذر میکردم و از خدا میخواستم اینبار بچه م دختر باشه. برای بدری از ده خودمون خواستگار اومده بود وچون خیلی زود مراسم عروسی برگزار می شد، مادرم مشغول تهیه جهیزیه بود. روز عروسی بدری برف خیلی سنگینی میبارید و هوا خیلی سرد بود.بوی خوش آبگوشت همه جا پیچیده بودو بخارش توی هوا دل آدم و به ضعف مینداخت.زری خانوم سرما خورده بودو به عروسی نیومده بود.در عوض سید رحیمه با دبه میزدو بقیه میرقصیدن. شدت برف بیشتر شده بودو بهمین دلیل بدری رو زود به خونه شوهرش بردن. روزها و ماهها میگذشت.شهریور ماه از راه رسیده بودو از صبح دل و کمرم به شدت درد میکرد.ننه هاجر به ده پایین رفته بودو کسی نبود که بچه رو بگیره.دردم هرلحظه بیشتر می شدو بی طاقت تر میشدم. ننه جان سریع رختخوابمو پهن کردو خودش بچه رو گرفت.وقتی بچه به دنیا اومد ننه جان با خنده گفت خدا بهت دختر داده قمرتاج. وقتی شنیدم بچه دختره،انگار دنیا رو بهم دادن و دردی که داشتم از یادم رفت.با خوشحالی به ننه جان گفتم اسمشو چی بزاریم.ننه جان خندید و گفت صبر کن دختر جان چقد هولی،اسمشم میزاریم. دخترم سفید بودو موهای بوری داشت.اصلا شبیه محمدو عباس نبود.دلم میخواست هادی زودتر بیاد خونه و ببینه که خدا بهمون چه دختر خوشگلی داده. ننه جان مدام برای ما اسفند دود میکرد وقربون صدقه بچه می رفت. ننه میگفت دختر که بیاد توی خونه،حال و هوای خونه عوض میشه،حالا ببین قمر همین دختر اخلاق هادی روعوض میکنه یا نه. منم تو خیالاتم روزهایی که ننه جان میگفت رو تصور می کردم.ننه جان محمدو فرستاد دنبال مادرم و خودش شروع کرد به جمع کردن خونه .توی رختخواب دراز کشیده بودم و منتظر برگشتن هادی بودم. هادی که اومد خونه، ننه جان زود نوزادو برد پیش هادی و نشونش داد.هادی خنده ای کردو گفت مبارکه،چون این دختر خیلی قشنگه اسمشو پری میزاریم. از اینکه هادی از دختر بودن بچه ناراحت نبود، خیلی خوشحال شدم و خدارو شکر کردم. مادرم سه روز بیشتر خونه ما نموندو بعد از سه روز رفت. منم دیگه مثل زایمان اولم نبودم و خیلی زود از رختخواب بلند شدم تا از کارهای خونه عقب نمونم. چون زمستون بود،بساط رشته بری و توی انباری به راه انداخته بودم و با یه چراغ گردسوز اونجارو گرم میکردم.هادی هربار سر یه چیزی بهونه می گرفت و شروع میکرد به زدن من،به رفتارهاش عادت کرده بودم و بخاطر بچه هام مجبور بودم تحمل کنم. پری هر روز زیباتر می شدو من زیاد با خودم بیرون نمیبردمش تا کسی چشمش نزنه.محمدو عباس بزرگتر شده بودن و با هادی به صحرا میرفتن. پری یک ساله بود که من دوباره باردار شدم.مقداری پول پس انداز کرده بودم که دلم میخواست این بچه توی خونه خودمون به دنیا بیاد. ادامه ساعت ۲۱ شب @aghmiun
داستانهای کوتاه و آموزنده🌹🌹🌹 کدام لاستیک چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند، یک هفته قبل از امتحان پایان ترم، به مسافرت رفتند و با دوستان خود، در شهر دیگر، حسابی به خوش‌گذرانی پرداختند؛ اما وقتی به شهر خود برگشتند، متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان، اشتباه کرده‌اند و به جای سه‌شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین، تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت، لاستیک خودرویمان پنجر شد و از آن جایی که زاپاس نداشتیم، تا مدت زمان طولانی، نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم. به همین دلیل، دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم و... استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو، روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد، آنها را در چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه‌ی امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولین سوال نگاه کردند که ۵ نمره داشت. سوال، خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال ۹۵ امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: کدام لاستیک، پنچر شده بود؟ هزار داستان، داستانهای کوتاه و آموزنده، به کوشش امیر فضلی اصانلو، ص ۲۳ و ۲۴. @aghmiun
صاحب این گاو صدای واق واق سگ ها را در شب شنید. دوربینش را برداشت و این منظره باورنکردنی را کشف کرد. پلنگ هر شب به ملاقات گاو می آید و سر گاو را می لیسد. مرد با صاحب قبلی گاو صحبت کرد. او بعداً فهمید که مادر پلنگ در ٢٠ روزگی مرده است و گاو با شیر خود، آن پلنگ را تغذیه کرده است. @aghmiun
قدیما وقتی میخواستند موضوعی را به طرف بقبولانند می گفتند به کامی که باهم خوردیم قسم ....به چایی که با هم خوردیم ....به نون و نمکی که باهم خوردیم قسم.......چقدر ارزش داشت این قسم های پاک و زلال ......یا رو کلی جنس از مغازه طرف نسیه می خرید در مقابل یک تار موی سبیل .....قول قدیمی ها قول بود عین مردانگی شان ...... این چایی های خوشرنگ و خوشمزه در استکان های کمر باریک منو بیاد اون قدیم قدیما انداخت هر جا میرفتی یه چایی تو استکان کمر باریک را توی یه سینی کوچک زرد رنگ بیضی شکل میزاشتن ،چند تا هم قند پهلو ش می زاشتن . یادشان بخیر عزت زیاد ایام تان بکام مخاطبین گرامی کانال آنا وطن آغمیون
اندرون سینه دلی نیست حصاری دارد هرکه دیدم به رُخش چشم خُماری دارد گشته آبستن اگرابربهاریست دلم چشم هابسته به ره،یادقراری دارد همچوچشمان قفس بسته به دورم شبهی زلف یارم گره ها در گره، آری دارد گرچومرغیست دلم،چشم توشهرآشوبم هوسی نیست بجزآنکه ویاری دارد اشک چشمان مراحلقه ی آفتاب ندید دل زارم روزهاهم شب تاری دارد روی چون ماه تودرنصف جهان می تابد آسمان درشب مهتاب غباری دارد نفسم نیست رَود سینه برون فریادم بغض بی تاب گلودست به یاری دارد شوق معشوق زعاشق پرپرواز گرفت هرکسی،بنددلش راگره داری دارد گره برپا،گره بردست،هزاران دیدم قفسی نیست مگرکنج،هَزاری دارد (علی خودی آغمیونی) @alikhodiaghmiuoni @aghmiun
کانال آنا وطن آغمیون چهلمین روز فقدان بانو رقیه حاجی زاده را خدمت بازماندگان ،منسوبین، خانواده و همسر و فرزندان داغدار این مادر سفر کرده تسلیت عرض میکند .
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_پنجاهوسوم ننه هاجرو مادرم رسیده بودن.وقتی بچه به دنیا اوم
برای همین پولها رو به هادی دادم و گفتم که با پولی هم که از فروش محصولات صحرا در میاره، یه خونه کوچیک بخره.هادی گفت پولها رو نگهدارم و وقتی خونه پیدا کرد، بهش بدم .ده ما کوچیک بودو زمان زیادی لازم نبود برای خونه پیدا کردن. کنار خونه کبری خانوم یه کوچه خیلی باریک بود که انتهای کوچه یه خونه بود. هادی خونه رو از عباس آقا خرید. از اینکه خونه دار شده بودیم خیلی خوشحال بودم و ننه جان همش میگفت این از برکت بچه جدیده که تونستیم خونه بخریم. با کمک ننه جان وسایل هارو جمع کرده بودیم وچون راه طولانی نبود، و وسایل هامونم کم بود، همه رو دوتایی به خونه جدید بردیم. بهجت خانوم از رفتن ما ناراحت بود و موقع بردن وسایل رفت توی اتاقشو، دیگه بیرون نیومد. ساختمون خونه با ده تا پله از کف حیاط جدا شده بودو سه تا اتاق تو در تو داشت.پایین هم زیر پله ها طویله بودو انباری و یه اتاق برای پختن نون.دستشویی هم گوشه حیاط بود. به نظرم خونه خوبی می اومد. همینکه مال خودمون بودو مستاجر نبودیم خیالم راحت بود.از اینکه چرخ دستی دیگه برای خودم بود، خیلی خوشحال شدم و چند بار از بهجت خانوم تشکر کردم‌. هرکاری کردم بهجت خانوم برای ناهار نموندو با رفتنش چرخو گذاشتم گوشه اتاق تا بعدا جای مناسبی بزارمش. چون توی این خونه فرش وگلیم نداشتیم، بایدفکری میکردم. برای همین گونی های که هادی از صحرا آورده بود رو دوختم بهم و پارچه هایی که توی خونه داشتیم روش دوختم تا کمی برای نشستن مناسب باشه. گلیمی که ننه جان داشت رو توی اتاق بزرگتر انداختم تا به عنوان اتاق مهمونخونه استفاده کنیم و گونی هایی که خودم درست کرده بودم توی دوتا اتاق دیگه انداختیم. در اتاق ها چوبی بود و پنجره های رنگی رنگی داشت ونور آفتاب که میزد رنگ ها توی اتاق پخش میشدن وخونه روقشنگ تر میکردن. بایدبه هادی میگفتم برام دار قالی درست کنه تابرای اتاق ها فرش ببافم. روزها میگذشت و با داری که هادی درست کرده بود،کارهای من توی خونه بیشترشده بود. بعداز انجام دادن کارهای روزانه تا ظهر رشته میبردیم و بعداز ظهر قالی میبافتم.خرداد ماه بود که درد زایمان امانمو بریده بودو چون دفعه قبل ننه جان پری رو دنیا آورد،برای به دنیا اومدن این بچه هم به ننه هاجر نگفتیم و قرار بود ننه جان به دنیا بیارتش. دبه های آب رو توی حیاط گذاشته بودم تا گرم شه و برای خودم رختخوابی آماده کرده بودم.توی ایوون راه میرفتم و صلوات میفرستادم. اینبار هم بچه دختر بودو کاملا شبیه پری بود.هادی وقتی بچه رو دید بر عکس تصور من با خنده گفت مبارکه، دختر خیرو برکت داره. اسم اینو میزاریم طلا.خوشحال بودم از اینکه هادی دخترها رو دوست داره و بین بچه ها فرق نمیزاره. طلاچهار ماه بود که منیر دوباره باردار شده بود.از ده پایین براش مهمون اومده بودو بخاطر دستش به کمک احتیاج داشت.محمودو فرستاده بود دنبال من که برم و بهش کمک کنم.پری رو با خودم بردم و طلا رو گذاشتم پیش ننه جان تا کارهای منیر که تموم شد، زود به خونه برگردم.وقتی رفتم منیر توی مطبخ بهمراه لیلا مشغول کار کردن بود.پری رو نشوندم گوشه مطبخ وشروع کردم به کار کردن. کارها که تموم شد پری رو بغل کردم تا به خونه برگردیم . منیر مدام اصرار میکرد که ناهار بمونیم، اما من هادی و ناهار صحرا رو بهونه کردم تا زودتر به خونه برگردم.منیر گفت حالا دو دقیقه بیا بشین بالا و بعد برو، خوب نیست پیش فامیل های خدایار . از پله ها بالا رفتیم. حدود ده نفر زن و هشت تا بچه بودن.خاله ی خدایار درست شبیه خدایار بود و بالای اتاق نشسته بود. رفتم و کنارش نشستم.خاله ی خدایار مدام در مورد زندگیم و چند تا بچه دارم و خیلی چیزهای دیگه سوال میپرسید. کمی که صحبت کردیم نگاهی به پری کردو گفت اینم دخترته؟ گفتم بله خاله جان. گفت نه منظورم اینه که دختر خودته؟خودت و هادی؟ از سوال ها و حرف های خاله کلافه شده بودم، اما آروم گفتم بله. پری رو گرفت توی بغلش، کمی نگاهش کردو گفت از تو و هادی بچه به این خوشگلی بعیده،این به کی رفته اینقدر خوشگله. زود پری رو از بغلش گرفتم و حرفی نزدم و برای اینکه یه وقت پری رو چشم نزنه گفتم بدری هم بچه بود این شکلی بود. رفته رفته چهره ش تغییرکرد.خاله جان که حسابی بهش برخورده بود گفت وااا پناه برخدا،نترس دختر جان، چشمای ما شور نیست.اونوقت که من بچه میزاییدم مثل پنجه آفتاب تو کجا بودی؟و بعد به حالت قهر سرشو چرخوند. منیر لبشو گاز گرفت و نگاهی به من انداخت. ادامه دارد... @aghmiun
زاینده رود زیبا . اصفهان @aghmiun