eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.3هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.4هزار ویدیو
109 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_پنجاهوششم چیزی به تاریک شدن هوا نمونده بود که رسیدم در خو
.آذرماه رسیده بود و دیگه چیزی به زایمانم نمونده بود،دردم شروع شده بودو روی گردسوز آب گرم کرده بودم.با اینکه ننه جان پری و طلا رو به دنیا آورده بود، اما گفت که اینبار به ننه هاجر هم بگیم بیادو با وجود برف زیادی که روی زمین بود محمدو فرستادم که بره و به ننه هاجر بگه بیاد خونه ما. وقتی ننه هاجر اومد، بچه ها رو فرستادم توی اتاق کناری تا موقع زایمان جلوی دست وپا نباشن. ننه جان رختخواب جداگانه ای بالای اتاق پهن کرده بود و آب گرم رو کنار دستش گذاشته بود. بچه خیلی درشت بود و برای دنیا اومدنش هزار بارمردم و زنده شدم. بچه که به دنیا اومد ننه هاجر چند بار ماشالله و الله اکبر گفت وبچه رو داد به ننه جان تا تمیزش کنه. نوزاد، پسر خیلی درشتی بود که کاملا شبیه محمد و عباس بود.ننه جان لباسهای منو هم آماده کرده بودو بعدم کمکم کرد که زیر کرسی بخوابم. ننه جان نوزاد رو سمت دیگه کرسی گذاشت و لحاف رو کشید روش ورفت که برای دستمزد ننه هاجر چیزی آماده کنه و بیاره. با رفتن ننه جان ،ننه هاجر شروع کرد به نصیحت کردن من که بچه ت خیلی درشته، از چشم بد دور نگهش دار و از چشم زخم هایی که دیگران خورده بودن وننه هاجر با چشم خودش دیده بود تعریف میکرد. حالم اصلا خوب نبود و احساس خستگی زیادی توی بدنم داشتم و با فشار زیادی که برای زایمان تحمل کرده بودم احساس میکردم جونی توی بدنم نمونده بود. هنوز ننه جان برنگشته بود و ننه هاجر همچنان مشغول صحبت کردن بود که سکینه خانوم همسایه اومده بود به من سر بزنه. سکینه خانوم به محض اومدن توی اتاق شروع کرد به سلام وعلیک کردن و اومدن به سمت من. با اینکه جونی توی تنم نبود،اما شروع کردم به داد زدن. اما چون بچه زیر لحاف بود ومشخص نبود، دیگه برای داد زدن دیر شده بود و سکینه خانوم بچه رو لگد کرده بود. صدای ضعیف گریه نوزاد اومد و زود قطع شد.از جا پریدم و لحاف رو زدم کنار و با دیدن نوزاد شروع کردم به زدن خودم وگریه کردن. ننه هاجر توی سرسکینه خانوم میکوبید،بهش غر میزد که مگه کوری چشماتو باز کن و سکینه خانوم هم از دیدن نوزاد حالش بد شده بودو همینطور پشت دستشو وصورتش میکوبید ومعذرت خواهی میکرد. ننه جان با شنیدن سروصداها اومد توی اتاق و با دیدن نوزاد کاسه بلغوری که دستش بود ازدستش ریخت توی اتاق. از دهن بچه خون زده بیرون و نمیدونم قلب کوچیکش بودو یا معده ش که با فشار ی که سکینه خانوم بهش وارد کرده بود توی دهنش اومده بود. صحنه خیلی بدی بود و یه لحظه احساس کردم چشمام تار شد و اتاق دور سرم چرخید. چشمامو که باز کردم ننه جان و ننه هاجر بالای سرم بودن و سکینه خانوم و نوزاد نبودن. با یادآوری نوزاد زود از جا پریدم و زیر لحاف رو نگاه کردم .اول فکر کردم که خواب دیدم، اما با چند قطره خونی که روی ملافه تشک بود دوباره شروع کردم به گریه کردن. ننه جان آرومم میکردو دلداریم میداد .پرسیدم پس بچه کو؟! ننه جان کمی من من کرد و گفت اگه هادی می اومد و میفهمید چی شده هم خون تورو تو شیشه میکرد، هم این سکینه خانوم بیچاره رو میکشت.بچه روغسل دادم و پیچیدم لای پارچه و دادم اصغر و کاظم ببرن خاک کنن. پرسیدم پس خود سکینه خانوم کو؟ ننه هاجر گفت اون حالش از تو بدتر بود ،بیچاره اومد ثواب کنه کباب شد.دیدم الانه که اونم بیفته رو دستمون، فرستادمش بره خونه خودش. صورت و دهن خونی نوزاد از جل وی چشمم کنار نمیرفت و دوباره شروع کردم به گریه کردن. ننه هاجر دوباره شروع کرد به نصیحت کردن و گفت ما قدیما بیست تا میزاییدیم همش چهارتاش زنده میموند، مثل تو نمیکردیم. حکمتی داشته حتما دختر جان‌. حوصله حرفهای ننه هاجرو نداشتم و از مرگ نوزادم که بخاطر سهل انگاری ما بود واقعا حالم خراب بود. برای همین سرم کردم زیر لحاف و اینقدر گریه کردم تا خوابم برد. ننه جان به هادی گفت بچه مرده به دنیا اومده و قرار شد پیش کسی نگیم که چه اتفاقی افتاده،اما داغ پری و مرگ نوزاد جلوی چشمام حال منو هر روز بدتر میکردو مدام یه گوشه مینشستم و گریه میکردم. عید از راه رسیده بود و مادرم میخواست برای کاظم هم زن بگیره.اتاقی پایین حیاط درست کرده بودن تا اونجا رو بدن به کاظم. خانواده دختری که مادرم انتخاب کرده بود شرط گذاشته بودن که اگه دخترشونو بدن، باید ما هم خاتون رو بهشون بدیم و پدرو مادرم قبول کرده بودن. از شنیدن تصمیم پدرو مادرم اصلا تعجب نکردم چون ما دخترا بی اهمیت ترین افراد خانواده بودیم و سرنوشت ما برای هیچ کس فرقی نداشت. مادرم برای اینکه خانواده عروس جهیزیه خوبی برای کاظم بیارن، تقریبا جهیزیه زیادی برای خاتون تهیه کرده بودو قرار بود خیلی زود مراسم عروسی برپا شه. ادامه دارد... @aghmiun
نمایی از کوچه های با صفای آغمیون کوچه هایی که همه ی مان از آنها بارها و بارها عبور کردیم، بوی خاکش هنوز در مشامم هست ، مناظر زیبای درختان سبز گردو که از روی دیوار به بیرون آویزان شده اند و جلوه ی زیبا و خاص به کوچه ها بخشیده است......همه ی مان کلی خاطره از این کوچه ها داریم ........انگار گم شده هامون تو این کوچه ها جا مانده است ... @aghmiun
بناهای خشتی جای خود را به ساختمان های سیمانی و آجری داده اند.... دیگر بوی خاک نم دار بارانی، به مشام مون نمی خوره..... روستا داره پوست عوض میکنه....... نسل عوض شده..... به امید آبادانی بیشتر و بهتر روستای زیبای مان آغمیون..
این کوچه ها بوی خاص دارند، خاک شان خاص است .....این درودیوارها پر از خاطرات هست ...وقتی بیاد کسانی که روزگاری در این کوچه ها بودند و الان نیستند ،می افتم دلم سخت میگیره.......یاد و خاطره همه ی شان گرامی..... @aghmiun
هر چند این تصویرهای زیبا از کوچه و پس کوچه های آغمیون تکراری هستند ولی خیلی ها با دیدن همین عکس ها حال و هواشون عوض میشه....... @aghmiun
49.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدم وقتی این ویدئوی زیبا و خاطره انگیز را نگاه میکند ،دلش میگیرد و بیاد عزیزانی که در این جمع هستند ولی الان دارفانی را وداع کردند می افتد چقدر صمیمی ،چقدر ساده،چقدر بی آلایش،چقدر بی غل و غش ،کنار هم در یک سفره نشستند ، نگاه های صاف و صادق شان آدم را به وجد می اورد. لقمه های خالی از نان لواش محلی قبل از شروع به میل غذا، حاکی از احترام به این برکت و قوت لا یموت را نشان میدهد ، ادب و حجب و حیا از قیافه ها می بارد ..... جمع صمیمی با صفا..‌..‌ حیدر بابا هچ بیلمزدیم آیرلیق وار ایتگینخ وار اولوم وار ...... ممنون از عزیزم آقای فرازی بابت جانمایی این کلیپ زیبا......
استمرار داشته باش.... - استمرار داشته باش.....mp3
زمان: حجم: 4.7M
صبح 19 آبان معجزه زندگی دیگران باش بیقرار باش برای شادی ساختن در زندگی انسان ها دست های خدا باش ، برای برآوردن رویای انسان دیگری خنثی نباش بی تفاوت نباش اگر دیدی کسی گره ای دارد و تو راهش را می دانی سکوت نکن صبح بخیر. @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_پنجاهوهفتم .آذرماه رسیده بود و دیگه چیزی به زایمانم نموند
اولین مراسمی بود که منیر توی همه مجلس ها شرکت میکرد و با احترام باهاش برخورد می شد.مخصوصا اینکه خدایار براش کلی النگوو گردنبندهای بزرگ خریده بود و مادرم با افتخار همه جا از خدایار و زندگی منیر تعریف میکرد. منیر خیلی خوشحال بودو اینو میشد از برقی که توی چشماش بود فهمید. مراسم عروسی خاتون و کاظم یک شب برگزار شد. اول ما عروس رو به خونه آوردیم و بعد اونا اومدن و خاتون رو بردن. چون دیگه منیر شوهر داشت همراه با سید رحیمه خونه داماد موند تا دستمالو بگیره. برای پاتخت قرار بود هردو عروس به خونه ما بیان و مراسم یکجا برگزار شه. روزها میگذشت و با شروع کار توی صحرا محمدو عباس هم همراه هادی به صحرا می رفتن. صبح ها طلا رو با خودم به چشمه میبردم تا کمی اونجا با بچه های همسن خودش بازی کنه. با گرمتر شدن هوا دوباره اونسال توی ده حصبه اومده بودو چون هیچ کس سواد نداشت راه پیشگیری و درمان رو هم بلد نبودیم و خیلی کم پیش می اومد کسی بچه شو دکتر ببره. توی ده بچه های زیادی مرده بودن و من هر روز این ترس توی دلم بود که محمدو عباس نگیرن و طلا رو هم با خودم دیگه هیچ جا نمیبردم و از ترس اینکه حصبه نگیریم تقریبا رفت و آمدم رو با همه قطع کرده بودم . یک روز که طلا از خواب بیدار شد احساس کردم حال خوشی نداره و بی حاله.چون از وقتی حصبه اومده بود طلا رو بیرون نمیبردم،مطمئن بودم که چیزیش نیست و زود خوب میشه. برای طلا از حاج رحیم جوشونده گرفتم وبهش دادم و خوابوندمش تا زودتر حالش خوب شه. وقتی طلا خوابید نشستم بالای سرش و شروع کردم به ورق زدن قرآن و صلوات فرستادن. وقتی هر صفحه از قرآن تموم میشد، خدا رو به قرآنش قسم میدادم که طلارو شفا بده. رختخواب طلا رو توی اتاق جدا گانه ای پهن کرده بودم تا محمدو عباس هم مریض نشن و بهشون اجازه نمیدادم وارد اتاق طلا شن. از هادی اجازه خواستم تا بزاره طلا رو ببرم دکتر.اما هادی گفت طلا زود خوب میشه و مریضیش یه سرماخوردگی ساده س و گفت حق ندارم از ده برم بیرون. با تجربه مریضی برادرهام مطمئن بودم طلا حصبه گرفته واگه دیر ببریمش دکتر، طلا هم از دست میره. دیگه طاقت از دست دادن بچه مو نداشتم و حتی فکر کردن به این موضوع قلبمو فشار می داد. با دیدن حال طلا که روز به روز بدتر میشد،بی تاب تر میشدم.دو روزی گذشته بودو حال طلا بدتر شده بود.جوشونده ها دیگه بهش اثر نمیکردو بدنش توی تب میسوخت. با دیدن حال بد طلا بالای سرش نشسته بودم و اشک میریختم. چادرمو سرم کردم تا برم صحرا و دوباره از هادی بخوام که طلا رو ببریم شهر.با هزار خواهش و التماس هادی راضی شد که زود به خونه برگرده و طلارو ببریم ده بالا دکتر . از اینکه تونسته بودم هادی رو قانع کنم که طلا حصبه گرفته و مریضیش سرماخوردگی نیست خوشحال بودم و با عجله اومدم خونه تا زود طلارو آماده کنم. اما وقتی به خونه رسیدم با شنیدن صدای ننه جان توی حیاط خشکم زدو سر جام میخکوب شدم. با اینکه حدس میزدم چه اتفاقی افتاده، اماجرات اینکه برم توی اتاقو ببینم ننه جان چرا داره گریه میکنه رو نداشتم. همونجا توی حیاط نشستم و بحال خودم زار زدم.مدام توی سرو صورت خودم میکوبیدم و گریه میکردم. اهل شکایت ازخدا نبودم،اما خدا بچه هامو داشت یکی یکی ازم میگرفت ودیدن اینهمه داغ برای دلم زیادی بود. از صدای گریه من، همسایه ها ریختن توی خونه ما و هرکس یه چیزی میگفت.دلم میخواست همه رو از خونه بیرون کنم و تا صدای هیچ کس و نشنوم . دلم میخواست اینقدر زار بزنم و گریه کنم تا بمیرم.چه حکمتی بود که باید داغ برادرهامو توی یه سال می دیدم و حالا نوبت دیدن داغ بچه هام بود. ننه جان هم از اتاق اومد بیرون و همونجا بالای پله ها نشست. اونم سکوت کرده بودو آروم آروم گریه می کرد. نگاهش کردم، ننه جان هم دیگه نمی دونست باید چی بگه تا دلم آروم بگیره.اصلا مگه می شد یه مادرو که پشت سر هم داغ بچه هاش به دلش می شینه رو آروم کرد. مگه کلمه ای بود که مثل آب بریزه روی آتیش دلم تا جیگرم از غم نسوزه.همسایه ها مدام دلداریم میدادن، اما اونا که نمی دونستن من چی دیدم وچی کشیدم . خودمو محکم به زمین میکوبیدم و از شدت چنگ هایی که به صورتم زده بودم، تمام صورتم غرق خون بود. ادامه دارد... @aghmiun