کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_چهل بلند تر خندید وبا مهربونی منو ورانداز کرد و
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_چهلویک
روز بعد اول عید بود ..
سلیمان و یونس ماشین رو دیده بودن و از اومدن آقا با خبر شدن و خودشون رو رسوندن ..
کمی بعد آقا رفت تا سه تایی چیزایی رو که از تهران برای ما آورده بود از ماشین بیارن بالا ..شیوا رو دیدم که جلوی آینه ایستاده بود و داشت به خودش می رسید ..
با روسری قسمت زخمی صورتش رو پنهون کرد و یک ماتیک کم رنگ مالید؛
وقتی داشت توی چشمش رو سیاه می کرد رفتم جلو و گفتم : فکر نمی کنم برای آقا مهم باشه ..اون شما رو از ته قلبش دوست داره ..شما خیلی خوشگلی ..نکنه دختر شاه پریون شما بودین ؟
خندید و گفت : تو نصفت زیر زمینه ...
گفتم : واقعا ؟ امیر حسام هم همینو بهم گفت ؛؛مگه چی گفتم ؟ شیوا در حالیکه چشم هاش برق می زد خندید و گفت : برای اینکه خیلی شیرین زبونی ..حالا برو به آقا کمک کن
آقای عزیز من حتی فکر لباس هم برای ما بود ..اصلا اون به فکر همه چیز بود ..
اما وقتی بسته هایی رو که آورده بود می داد به من متوجه ی صورت غمگین اون شدم حس کردم خوشحالی اون عمیق نیست و داره برای ما تظاهر می کنه ... نمی دونم چرا ؟
درد و رنجی توی صورتش دیدم که تا اون زمان با همه ی سختی هایی که داشتیم ندیده بودم ..انگار بار سنگینی رو به دوش می کشید .. که به نظر میومد به این زودی ها هم زمین گذاشته نمیشه ...
دلم گرفت یک تشویش خاصی بهم دست داد ..نه می تونستم بپرسم و نه می تونستم فراموش کنم ..و با اینکه شور و نشاط به اون کلبه برگشته بود ..و همه چیز رنگ و بوی تازه ای داشت ..
من مدام به صورت آقا خیره می شدم تا شاید این حس رو پیدا کنم که اشتباه کردم ...
حالا دیگه هوا زیاد سرد نبود و دشت و کوه پر از گلهای رنگ و وارنگ شده بود ..منظره ای که هیچ کس نمی تونست از کنارش بی تفاوت بگذره و نا خود آگاه به آدم شادی می بخشید ...
منم وقتی وظایفم رو انجام می دادم میرفتم توی گلها و گشت می زدم تا اونا تنها بمونن ...
یک روز هم به بهانه همین کار,, اجازه گرفتم و تنهایی رفتم لب برکه ..و تا غروب برنگشتم ...
ماهی گرفتم آب بازی کردم و از اون طعیبت زیبا لذت بردم ...نمی دونم شیوا چی فکر می کرد ؟ ولی من مدام به روزی فکر می کردم که آقا بخواد بره و این خیلی نزدیک به نظر میومد چون مدام به شیوا می گفت : باید عید رو خونه می موندم ولی ترجیح دادم سال تحویل پیش تو باشم ..شیوا سر حال بود غذا رو خودش درست می کرد و برای آقا چای میریخت با هم حرف می زدن و گاهی می خندیدن ..گاهی درد دل می کردن ...
آقا روز چهارم از صبح زود بیدار شد و هیزم شکست و دسته کرد تعمیرات کلبه رو انجام داد ..و تا شب هر کاری از دستش بر میومد برای خوشحالی شیوا کرد و اینطوری سعی داشت اونو برای رفتنش راضی کنه ..و بالاخره صبح روز پنجم راهی شد ..
در حالیکه بهمون قول داد به زودی دوباره بر می گرده ..
اونا داشتن خداحافظی می کردن و من چمدون آقا رو بر داشتم و بردم طرف ماشین ...
اما بشدت دلم گرفته بود ؛ با خودم فکر می کردم اون شیوا رو راضی کرد اما چرا من راضی نیستم ؟
کنار ماشین ایستادم تا آقا رو دیدم که از کوه سرازیر شد و شیوا هم از اون بالا با نگاه بدرقه اش می کرد ..
چمدون رو گذاشت عقب ماشین و به من گفت : گلنار دیگه بهت سفارش نکنم خیلی هوای شیوا رو داشته باش مثل اینکه دواهاشو درست نخورده بود دقت کن سر ساعت بهش بدی ..این یونس پسر سلیمان خیلی فضوله گفتم که دیگه اینجا نیاد ..
اگر اومد خودت ردش کن بره می ترسم بفهمه و بره به همه بگه ..آهان در ضمن می خواستم بهت بگم ..
خیلی ازت ممنونم کارتو خوب انجام دادی ..منم هوای خانواده ی تو رو دارم ,به مادرت سر زدم و یکم پول بهش دادم ..
حالشون خوب بود اما نمی دونن که تو خونه ی ما نیستی ..مادرت می خواست که سال تحویل بری خونه ؛؛ بهش گفتم پرستو بدون تو نمی خوابه ..
گفتم : آقا ما تا کی باید اینجا بمونیم ؟
گفت : نمک به زخمم می پاشی ؟ تو دیگه چرا این سئوال رو می کنی ؟ از دل خوشم این کارو می کنم ؟ باور کن هر چی برای شیوا ناراحتم برای توام هستم ..ولی خودت که می دونی .
گفتم : بله آقا می دونم فقط پرسیدم ..چند تا هندل زد و سوار ماشین شد و درو بست و رو کرد به من و گفت : گلنار ؟ بعد از خدا امیدم به توست حواست به همه چیز باشه ..
انشالله به زودی همه چیز ....و سکوت کرد و باز با غمی که توی صورتش نشسته بود با افسوس گفت : نگران نباش زود بر می گردم ...و گاز داد و رفت ..
حالا شیوا اون بالا و من این پایین عزای رفتنش رو گرفته بودیم ...
دوباره باید خودمون رو با اون وضع عادت می دادیم ...
و تا شب ده تا جمله بین ما رد بدل نشد ..
اما موقعی که رفتیم به رختخواب شیوا گفت : خوابت میاد ؟
گفتم : نه بابا هنوز سر شبه ولی بی حوصله ام ..فکر کنم شما هم همینطور هستین ؛؛
گفت : می خوای بقیه اش رو تعریف کنم ؟
ادامه دارد...
@aghmiun
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘حس خوب زندگی روستایی 😍
@aghmiun
12.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امان ازدست «دوپــــــــــــــامین»!!!
@aghmiun
کورس سرهنگزاده - ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد.pdf
حجم:
1M
🔘مختصری از کوروس سرهنگ زاده باتقدیم دوترانه ایشان
@aghmiun
Kouros Sarhangzade ~ Music-Fa.ComKouros Sarhangzade - Be Sooye To (320).mp3
زمان:
حجم:
10.5M
🌼به سوی تو
🎙کوروس سرهنگ زاده
🎼 @aghmiun
Kouros Sarhangzadeh_(wWw.New-Song.ir)Kouros Sarhangzadeh Golnar_(www.new-song.ir).mp3
زمان:
حجم:
4.4M
🌼گلنار
🎙کوروس سرهنگ زاده
🎼 @aghmiun
22.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹عاشقانه ای ازکاظم بهمنی...
داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد
داشت باران در مسیر ناودان می ایستاد
با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است
چای می نوشيد و قلب استکان می ایستاد
در وفاداری اگر با خلق می سنجیدمش
روی سکوی نخست این جهان می ایستاد
یک شقایق بود بین خارها و سبزه ها
گاه اگر یک لحظه پیش دوستان می ایستاد
در حیاط خانه گلها محو عطرش می شدند
ابر، بالای سرش در آسمان می ایستاد
موقع رفتن که می شد من سلاحم گریه بود
هر زمان که دست می بردم بر آن، می ایستاد
موقع رفتن که می شد طاقت دوری نبود
جسممان می رفت اما روحمان می ایستاد
از حساب عمر کم کردیم خود را، بعدِ ما
ساعت آن کافه یک شب در میان می ایستاد
قانعش کردند باید رفت؛ با صدها دلیل
باز با این حال می گفتم بمان، می ایستاد
ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
نه چرا آهسته، باید ساربان می ایستاد
باید از ما باز خوشبختی سفارش می گرفت
باید اصلا در همان کافه زمان می ایستاد..
🌹 زندگیتون سرشار از عشق ومحبت
⭐️شبتــــــــــون بخیر
🌟کانال آناوطن آغمیون
@aghmiun
اصالت .... - اصالت .....mp3
زمان:
حجم:
4.2M
صبح 20 آذر
🍁ســلام
صبح قشنگتون بخیر
🍁بوم روزتون رنگین
طرح زمینه اش مهربانی
🍁لحظه هاتون
پراز اتفاقات قشنگ
🍂افکار بلندتان سبز
و دلتان به پاکی آسمان
🍁صبحتون سرشاراز معجزهی خدا
@aghmiun
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘سخنرانی
دکتر الهی قمشه ای
👤 دکتر الهی قمشه ای
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_چهلویک روز بعد اول عید بود .. سلیمان و یونس ماشین
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_چهلودو
گفتم : آه راستی ؛؛ آره تو رو خدا بگین چی شد ..بهرخ رو آقا بر گردوند ؟
بلند شد و نشست و به دیوار تکیه داد و گفت : یک هفته من مثل کسی که توی آتیش افتاده باشه سوختم و چشم براه موندم ..و از عزت الله خان خبری نشد ..
چند بار تا مخابرات رفتم و تلفن کردم ولی هر بار عزیز گوشی رو بر می داشت و من بدون اینکه حرفی بزنم قطع می کردم ..
از غذا افتادم ..شیرم خشک شد و خودم از لاغری قدرت راه رفتن نداشتم ..همش حالم بهم می خورد ..
حالِ خراب خودم از یک طرف و شکایت های پدرم از عزت الله خان که ول کرده و رفته از طرف دیگه بهم فشار میومد ..پدرم اون روزا سخت سر گرم زن جدید و پسری که تازه زاییده بود ؛ منو کاملا فراموش کرده بود ..و هر وقت به من می رسید فقط می پرسید عزت الله خان کی میاد ؟ اگر می خواد اینطوری کار کنه که من خودم کاراشو انجام بدم؛؛ اصلا نمی خوام بیاد ...
و من روز به روز خراب تر میشدم تا باز عمه به دادم رسید و منو برد پیش حکیم ..
اون گفت : ببرش پیش قابله چیزیش نیست .. حکما بار داره .. با شنیدن این خبر غافلگیر شدم و یک فکر به ذهنم رسید که برم به هوای دادن این خبر ؛ عزت الله خان رو وادار کنم برگرده ...
با هم رفتیم خونه ی عمه و از اونجا تلفن کردم ..
این بار شوکت گوشی رو بر داشت ..
گفتم : شوکت خانم منم شیوا میشه گوشی رو بدین به عزت الله خان ؟
گفت : نیستن رفتن مریضخونه ...
گفتم : برای چی ؟ کی مریضه ؟
یکم من؛ من کرد و طوری که معلوم بود کسی داره حرف توی دهنش می زاره گفت : عزیز ؛ آهان عزیز مریض شدن ..
آقا چیز می کنن ..چیز ...یعنی موندن تا ایشون حالشون بهتر بشه ...
گفتم : من خونه ی عمه هستم اومد بگو به من زنگ بزنه اینجا منتظرم ؛ شوکت خانم بگو یک خبر خوب هم براش دارم ..حتما بگی ها ؛؛ یادت نره شوکت خانم ...
گفت : چشم ..چشم یادم نمیره ..شما نگران نباشین ..
گفتم : بهرخ حالش خوبه ؟ بهانه ی منو نمی گیره ؟
گفت : اون ؟ بهرخ ؟ بله ؟ ..چیزه ..بچه حالش خوبه ..
گوشی رو که گذاشتم دستم رو گرفتم به سرم و گفتم : یا حضرت عباس ...خودت به دادم برس ..
عمه اگر عزت الله خان زنگ نزد من همین امشب میرم تهران ...یکی داشت حرف توی دهن شوکت می ذاشت قشنگ معلوم بود که یک اتفاقی افتاده ..خدا کنه بهرخ مریض نشده باشه ..
نیم ساعتی طول کشید که تلفن زنگ زد و من گوشی رو بر داشتم عزت الله خان بود ..
با هراس پرسیدم ..بهرخ حالش خوبه ؟ چرا نمیای ؟
گفت : عزیز یکم حال نداره ..فردا راه میفتم ..خبر خوبت چی بود ؟
گفتم : تو رو خدا قسم بخور که بچه ام حالش خوبه ..
گفت : یکم اسهال گرفته ولی چیزیش نیست حالش بهتر شده بهت که گفتم فردا میایم ...تو بگو خبر خوبت چی بود ..
گفتم : دوباره من حامله ام ..
گفت : واقعا ؟مطمئنی ؟
گفتم : آره از روزی که رفتی همش حال تهوع داشتم امروز فهمیدم ...گفت : قربونت برم ... وای چه خبر خوبی ؟ خدا رو شکر ..پس بهرخ داداش دار شد ..الهی شکرت خیلی خوشحالم ..فردا عصر میام می ببینمت عزیزم ..
اونشب با خیال راحت خوابیدم ..راحت ِ راحت ..نه دلشوره ای داشتم نه نگرانی ..
با تصویری از آینده برای خودم و دوتا بچه هام خوابم برد ..و روز بعد در حالیکه با ذوق و شوق منتظر رسیدن اونا بودم خونه رو مرتب کردم و حتی آرایش کردم لباس خوب پوشیدم ..
اما وقتی ماشین عزت الله خان جلوی در نگه داشت و بوق زد و من دویدم دم در بهرخ رو توی بغل شوکت دیدم که نصف شده ..
اونقدر لاغر و نحیف که باور کردنی نبود توی این مدت کوتاه بچه ام اونطور آب شده باشه ..صبر نکردم پیاده بشن در ماشین رو هراسون باز کردم ..بهرخ روشو ازم برگردوند ..گفتم : مادر؟ بهرخم؛؛ قربونت برم ..میای بغلم ؟..
خودشو طرف عزت الله خان کش داد ولی من گرفتمش و چسبوندم به سینه ام ..
شروع کرد به گریه کردن و دستهاشو دور گردنم حلقه کرد ..همینطور که می بوسیدمش بردمش توی خونه ..گوشتی به تن بچه ام نمونده بود ..
گریه ام گرفت؛ ولی با خودم فکر کردم عیب نداره حالا که اومده دوباره چاقش می کنم ...
عزت الله خان و شوکت خانم پشت سرم اومدن توی خونه ..
ادامه ساعت ۹ شب
@aghmiun