کورس سرهنگزاده - ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد.pdf
حجم:
1M
🔘مختصری از کوروس سرهنگ زاده باتقدیم دوترانه ایشان
@aghmiun
Kouros Sarhangzade ~ Music-Fa.ComKouros Sarhangzade - Be Sooye To (320).mp3
زمان:
حجم:
10.5M
🌼به سوی تو
🎙کوروس سرهنگ زاده
🎼 @aghmiun
Kouros Sarhangzadeh_(wWw.New-Song.ir)Kouros Sarhangzadeh Golnar_(www.new-song.ir).mp3
زمان:
حجم:
4.4M
🌼گلنار
🎙کوروس سرهنگ زاده
🎼 @aghmiun
22.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹عاشقانه ای ازکاظم بهمنی...
داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد
داشت باران در مسیر ناودان می ایستاد
با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است
چای می نوشيد و قلب استکان می ایستاد
در وفاداری اگر با خلق می سنجیدمش
روی سکوی نخست این جهان می ایستاد
یک شقایق بود بین خارها و سبزه ها
گاه اگر یک لحظه پیش دوستان می ایستاد
در حیاط خانه گلها محو عطرش می شدند
ابر، بالای سرش در آسمان می ایستاد
موقع رفتن که می شد من سلاحم گریه بود
هر زمان که دست می بردم بر آن، می ایستاد
موقع رفتن که می شد طاقت دوری نبود
جسممان می رفت اما روحمان می ایستاد
از حساب عمر کم کردیم خود را، بعدِ ما
ساعت آن کافه یک شب در میان می ایستاد
قانعش کردند باید رفت؛ با صدها دلیل
باز با این حال می گفتم بمان، می ایستاد
ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
نه چرا آهسته، باید ساربان می ایستاد
باید از ما باز خوشبختی سفارش می گرفت
باید اصلا در همان کافه زمان می ایستاد..
🌹 زندگیتون سرشار از عشق ومحبت
⭐️شبتــــــــــون بخیر
🌟کانال آناوطن آغمیون
@aghmiun
اصالت .... - اصالت .....mp3
زمان:
حجم:
4.2M
صبح 20 آذر
🍁ســلام
صبح قشنگتون بخیر
🍁بوم روزتون رنگین
طرح زمینه اش مهربانی
🍁لحظه هاتون
پراز اتفاقات قشنگ
🍂افکار بلندتان سبز
و دلتان به پاکی آسمان
🍁صبحتون سرشاراز معجزهی خدا
@aghmiun
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘سخنرانی
دکتر الهی قمشه ای
👤 دکتر الهی قمشه ای
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_چهلویک روز بعد اول عید بود .. سلیمان و یونس ماشین
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_چهلودو
گفتم : آه راستی ؛؛ آره تو رو خدا بگین چی شد ..بهرخ رو آقا بر گردوند ؟
بلند شد و نشست و به دیوار تکیه داد و گفت : یک هفته من مثل کسی که توی آتیش افتاده باشه سوختم و چشم براه موندم ..و از عزت الله خان خبری نشد ..
چند بار تا مخابرات رفتم و تلفن کردم ولی هر بار عزیز گوشی رو بر می داشت و من بدون اینکه حرفی بزنم قطع می کردم ..
از غذا افتادم ..شیرم خشک شد و خودم از لاغری قدرت راه رفتن نداشتم ..همش حالم بهم می خورد ..
حالِ خراب خودم از یک طرف و شکایت های پدرم از عزت الله خان که ول کرده و رفته از طرف دیگه بهم فشار میومد ..پدرم اون روزا سخت سر گرم زن جدید و پسری که تازه زاییده بود ؛ منو کاملا فراموش کرده بود ..و هر وقت به من می رسید فقط می پرسید عزت الله خان کی میاد ؟ اگر می خواد اینطوری کار کنه که من خودم کاراشو انجام بدم؛؛ اصلا نمی خوام بیاد ...
و من روز به روز خراب تر میشدم تا باز عمه به دادم رسید و منو برد پیش حکیم ..
اون گفت : ببرش پیش قابله چیزیش نیست .. حکما بار داره .. با شنیدن این خبر غافلگیر شدم و یک فکر به ذهنم رسید که برم به هوای دادن این خبر ؛ عزت الله خان رو وادار کنم برگرده ...
با هم رفتیم خونه ی عمه و از اونجا تلفن کردم ..
این بار شوکت گوشی رو بر داشت ..
گفتم : شوکت خانم منم شیوا میشه گوشی رو بدین به عزت الله خان ؟
گفت : نیستن رفتن مریضخونه ...
گفتم : برای چی ؟ کی مریضه ؟
یکم من؛ من کرد و طوری که معلوم بود کسی داره حرف توی دهنش می زاره گفت : عزیز ؛ آهان عزیز مریض شدن ..
آقا چیز می کنن ..چیز ...یعنی موندن تا ایشون حالشون بهتر بشه ...
گفتم : من خونه ی عمه هستم اومد بگو به من زنگ بزنه اینجا منتظرم ؛ شوکت خانم بگو یک خبر خوب هم براش دارم ..حتما بگی ها ؛؛ یادت نره شوکت خانم ...
گفت : چشم ..چشم یادم نمیره ..شما نگران نباشین ..
گفتم : بهرخ حالش خوبه ؟ بهانه ی منو نمی گیره ؟
گفت : اون ؟ بهرخ ؟ بله ؟ ..چیزه ..بچه حالش خوبه ..
گوشی رو که گذاشتم دستم رو گرفتم به سرم و گفتم : یا حضرت عباس ...خودت به دادم برس ..
عمه اگر عزت الله خان زنگ نزد من همین امشب میرم تهران ...یکی داشت حرف توی دهن شوکت می ذاشت قشنگ معلوم بود که یک اتفاقی افتاده ..خدا کنه بهرخ مریض نشده باشه ..
نیم ساعتی طول کشید که تلفن زنگ زد و من گوشی رو بر داشتم عزت الله خان بود ..
با هراس پرسیدم ..بهرخ حالش خوبه ؟ چرا نمیای ؟
گفت : عزیز یکم حال نداره ..فردا راه میفتم ..خبر خوبت چی بود ؟
گفتم : تو رو خدا قسم بخور که بچه ام حالش خوبه ..
گفت : یکم اسهال گرفته ولی چیزیش نیست حالش بهتر شده بهت که گفتم فردا میایم ...تو بگو خبر خوبت چی بود ..
گفتم : دوباره من حامله ام ..
گفت : واقعا ؟مطمئنی ؟
گفتم : آره از روزی که رفتی همش حال تهوع داشتم امروز فهمیدم ...گفت : قربونت برم ... وای چه خبر خوبی ؟ خدا رو شکر ..پس بهرخ داداش دار شد ..الهی شکرت خیلی خوشحالم ..فردا عصر میام می ببینمت عزیزم ..
اونشب با خیال راحت خوابیدم ..راحت ِ راحت ..نه دلشوره ای داشتم نه نگرانی ..
با تصویری از آینده برای خودم و دوتا بچه هام خوابم برد ..و روز بعد در حالیکه با ذوق و شوق منتظر رسیدن اونا بودم خونه رو مرتب کردم و حتی آرایش کردم لباس خوب پوشیدم ..
اما وقتی ماشین عزت الله خان جلوی در نگه داشت و بوق زد و من دویدم دم در بهرخ رو توی بغل شوکت دیدم که نصف شده ..
اونقدر لاغر و نحیف که باور کردنی نبود توی این مدت کوتاه بچه ام اونطور آب شده باشه ..صبر نکردم پیاده بشن در ماشین رو هراسون باز کردم ..بهرخ روشو ازم برگردوند ..گفتم : مادر؟ بهرخم؛؛ قربونت برم ..میای بغلم ؟..
خودشو طرف عزت الله خان کش داد ولی من گرفتمش و چسبوندم به سینه ام ..
شروع کرد به گریه کردن و دستهاشو دور گردنم حلقه کرد ..همینطور که می بوسیدمش بردمش توی خونه ..گوشتی به تن بچه ام نمونده بود ..
گریه ام گرفت؛ ولی با خودم فکر کردم عیب نداره حالا که اومده دوباره چاقش می کنم ...
عزت الله خان و شوکت خانم پشت سرم اومدن توی خونه ..
ادامه ساعت ۹ شب
@aghmiun
امروز هشتمین سالروز درگذشت نیک مرد بزرگوار جناب حاج موسی نجفیان هست .
کانال آنا وطن آغمیون هم یاد و نام این هم کتی متدین و خیّر را گرامی داشته ،و هشتمین سال آسمانی شدن این پدر گرامی را خدمت منسوبین و بازماندگان ،آقای جواد نجفیان و سایر فرزندان و بالاخص همسر مکرمه و آقای احمد برزگری و همسر محترمه شان که زحمت کشیدند با ارسال عکس های یادگاری از پدر عزیزشان یاد و نام این بزرگوار را گرامی داشتند ،تسلیت عرض میکند .
داستان کوتاه📚📚📚
خرید جهنم
در قرون وسطی، کشیشان، بهشت را به مردم میفروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پول، قسمتی از بهشت را از آنِ خود میکردند.
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج میبرد، دست به هر عملی زد، نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا این که فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش گفت: قیمت جهنم چه قدر است؟ کشیش بدون هیچ فکری گفت: سه سکه. مرد سراسیمه، مبلغ را پرداخت و گفت: لطفاً سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذپارهای نوشت: سند جهنم.
مرد با خوشحالی، آن را گرفت و از کلیسا خارج شد. سپس به میدان اصلی شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم را خریدم؛ این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید؛ چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمیدهم.
هزار داستان، فضلی اصانلو، ج ۲، ص ۶۳ و ۶۴.
#داستان_کوتاه
#خرید_جهنم
@aghmiun
عکس هایی که با دیدن شان حال و هواتون عوض میشه.......
ارسالی مخاطب گرامی خانم طاقی
@aghmiun