کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_پنجاهویک عزیز بی تابی می کرد و به عزت الله خان فشار
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_پنجاهودو
تسلیم شدم ..آره من در مقابل زندگی تسلیم شدم ...حالا برو کنار بخاری سرما نخوری ...
و از اون روز به بعد رابطه ی منو و شیوا رنگ دیگه ای به خودش گرفت ..
اون زمان نمی فهمیدم دلم براش می سوزه یا واقعا اون همه بهش علاقمند شده بودم.. سیزدهم فروردین هم اومد و رفت و ماه تموم شد و از آقا خبری نشد ..
با اینکه چشم براهش بودیم ولی هر دو به خاطرهم سعی می کردیم از لحظاتمون لذت ببریم ..اینکه من آدم غصه خوری نبودم روی شیوا هم اثر گذشته بود ..
روزها برای خودمون سورو سات درست می کردیم بعد از اینکه سلیمان و هرزگاهی یونس ؛ کارشون تموم میشد و میرفتن؛؛ بین گلها؛ یا بالای کوه می بردیم پهن می کردم و می خوریم و با هم حرف می زدیم ..
شیوا بازم از خاطرات تلخ و شیرینش برام می گفت و من قصه هایی رو که از مادرم شنیده بودم براش تعریف می کردم ..و شب ها هم به من خوندن و نوشتن یاد می داد ..
و ازم می خواست که مشق بنویسم ...البته دلتنگ بود ؛ اونم خیلی زیاد؛ گاهی چنان چشم های آبی و قشنگش پر از اشک می شد و بغضی آشکار گلوشو فشار می داد که اشک منم در میاورد ..
ولی زود به خودش مسلط میشد ...من درد اونو خوب می دونستم و اینم می فهمیدم که داره سعی می کنه خودشو نگه داره تا شاید خوب بشه و به بچه هاش برسه ...
هر روز غروب دست تو دست هم تا سر تپه میرفتیم جایی که می تونستیم اگر آقا بیاد ماشینشو ببینیم , می ایستادیم و بدون اینکه در موردش با هم حرف بزنیم منتظر میشدیم ..ولی هیچ خبری نبود ..کوهستان بود و چلچله هایی که بالای سرمون در حالا آواز خوندن پرواز می کردن ...و روباهی که تنگ غروب به هوای بدست آوردن غذا دور اطراف کلبه گشت می زد تا یکی از اون مرغ هایی رو که یونس برامون آورده بود و تخم می ذاشتن رو شکار کنه ..
و منو شیوا سخت از مرغ هامون مراقبت می کردیم ...و دنبال روباه می دویدیم تا بترسه و از اونجا دور بشه ..
بهار تموم شد و فصل گرما از راه رسید ..
سلیمان مرتب برامون میوه های تازه میاورد و نون و لبنیات مون هم روبراه بود ....
حالا اگر سلیمان وقت نمی کرد به ما سر بزنه یونس همه ی هوش و حواسش پیش ما بود ..خیلی وقت ها از نوع نگاه کردنش به خودم می فهمیدم که نسبت به من حس خاصی داره و شایدم آقا همینو فهمیده بود که سفارش کرد به یونس رو نده ..
به هر حال زیاد برام مهم نبود ..چون اون برای من فقط یونس بود که گاهی می تونستم باهاش وقت بگذرونم و کلی ازش کار بکشم که با دل و جون انجام می داد ..اما پسر پادشاه نبود..با اومدن فصل تابستون و نیومدن آقا ، شیوا که باز از چشم انتظاری خسته شده بود و ناامید از دیدن بچه ها روز به روز غمگین تر میشد و گرمای خورشید رو بهانه می کرد و از کلبه بیرون نمی اومد ..
حتی از یاد آوردی خاطراتش هم خسته بود ..اون این بار حرفی از اومدن آقا نمی زد و منم فکر می کردم بهتره منم حرفی نزنم ..این بود که هر دو با یک سکوت معنا دار منتظر آقا بودیم ...
آذوقه هامون مثل برنج و روغن و گوشت قورمه داشت تموم می شد ..و مدتی بود که دیگه پولمون هم تموم شده بود ..
و سلیمان هر چیزی که برامون میاورد پولشو نمی گرفت و ما نمی دونستیم این وضع تا کی می خواد ادامه پیدا کنه ..
اما یک روز برای من اتفاق تازه ای افتاد که اصلا ازش سر در نمیاوردم ..
بالغ شده بودم به محض دیدن علائم اون فکر کردم جذام گرفتم ..
مدتی بیرون کلبه زیر گرمای شدید آفتاب ایستادم و گریه کردم ..آدم ضعیفی نبودم اما دلم نمی خواست جذام داشته باشم اونجا هم احساس خطر کردم و هم اینکه تازه به دردی که شیوا می کشید پی بردم ..
با همون گریه رفتم توی کلبه ..شیوا داشت ناهار درست می کرد ..چشمش به من که پریشون و گریون بودم افتاد و پرسید : گلنار چی شدی عزیزم ؟ حالت خوبه ؟
با همون گریه گفتم : خانم منم جذام گرفتم ؛؛
با هراس گفت : محاله ..تو نمی گیری من مراقب بودم ..چرا این حرف رو می زنی ..کجات ؟ از کجا فهمیدی ؟
گفتم : نمی تونم بگم خجالت می کشم ..
گفت : یا حضرت عباس نشونم بده ببینم ..
گفتم : نه به قران نمیشه ...
از اون اصرار و از من انگار و وقتی ماجرا رو فهمید ..
اونقدر خندید و خندید که منم به خنده انداخت ..و همین طور که غش و ریسه میرفت همه چیز رو برام توضیح داد ..
مثل یک مادر مهربون ؛..همینطور که با صدای بلند به این موضوع می خندیدیم در کلبه باز شد و آقا با دست پر جلوی ما ظاهر شد ...
ادامه دارد...
@aghmiun
Morteza Pashaei ~ UpMusicMorteza Pashaei _ Gerye Nakon (320).mp3
زمان:
حجم:
7.6M
Morteza Pashaei _ Gerye Nakon
🎼 @aghmiun
18.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘مثل کاسه ی داغترازآش
⭐️برخورد نادرشاه بااستانداری که باسرنوشت مردم بازی میکرد...
@aghmiun
کانال آنا وطن آغمیون
درگذشت ناگهانی و تاثر انگیز آقای مجید نژاد عبادی آغمیونی را خدمت تمام منسوبین و بازماندگان و خانواده و فرزندان داغدار این عزیز سفر کرده تسلیت عرض میکند .
@aghmiun
مرحوم شادروان مجید نژاد عبادی فرزند مرحوم حاج حسن آقا و برادر خانم آقای جابر مهتابی وپسردایی برادران شیری محترم میباشند.
🔘قال الصادق (ع)فمن عرف فاطمه(س)حق معرفتهافقدادرک لیلة القدر... لعن الله قاتلی فاطمة الزهراسلام الله علیها تاابداین نکته راانشاء کنید.پای این طومارراامضاء کنید.هرکجاماندیددرکل امور.روبه سوی حضرت زهراکنید...ایام فاطمیه ایام حزن واندوه اهل البیت برشما پیروراستین اهل البیت تسلیت باد.آجرک الله یابقیة الله.اعظم الله اجورناواجورکم مشمول شفاعت حضرت زهرا(س)باشید.ملتمس دعایتان هستم.
⭐️یوسف ابتهاج ازسراب
@aghmiun
30M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق برای همه آنان که در سفر زندگی دیدارشان کردم
چه آنان که رنجم دادند و با رنج کشیدن به درون خود رفتم و آگاه گردیدم...
چه آنان که عشق ورزیدند و هیزم های خاموش روحم را به آتش سوزاننده ی عشق روشن کردند
چه آنان که تنها با لبخندی روزنهای آفتاب را بر من تاباندند...
سپاس همه ی آنان را که دیدارشان کردم
زیرا که هر انسانی راهنمای من است...
عشق باشد و عشق
نور باشد و نو
🌼شبتون بخیر
@aghmiun
979.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا؛
امروز را با عشق تو آغاز می کنم
بخشندگی از توست
عشق در وجود توست
قدرت در دستانِ توست
بخشندگی را به ما بیاموز
عشق را در وجود ما قرار ده
تا مهربان باشیم
" صبحتون بخیر
روزتون سرشار از موهبت الهی💛☕️
@aghmiun
زندگی ما... - زندگی ما....mp3
زمان:
حجم:
5.5M
صبح 25 آذر
🔘گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی
صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی
صائب تبریزی
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_پنجاهودو تسلیم شدم ..آره من در مقابل زندگی تسلیم شد
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_پنجاهوسه
شیوا خنده روی لبش ماسید ...منم همینطور اصلا فکر نمی کردم که اون مردی باشه که چهار ماه بره و ازمون خبری نگیره ..و این بی خیالی اون دل نازک و لطیف شیوا رو سخت رنجونده بود ...
آقا با لبخندی که به لب داشت گفت : چه خوب صدای خنده ی شما رو میشنوم ..
هر دو از جامون بلند شدیم ...
من با اخم گفتم : سلام آقا ..و از کنارش رد شدم و رفتم بیرون ..و زیر پنجره ی کلبه ایستادم ..
آقا به شیوا گفت : سلام عزیزم خوبی ؟
شیوا جواب نداد ..
آقا دوباره گفت : می دونم دیر اومدم ولی خدا شاهده گرفتار بودم اگر برات توضیح بدم خودت بهم حق میدی ..
شیوا گفت : بچه هام ؟ اونا خوبن ؟ مگه قرار نبود بیاریشون من اونا رو ببینم ؟
گفت : روی چشمم حتما این کارو می کنم قول میدم تو از دستم ناراحتی ؟شیوا گفت : نه ..برای چی ناراحت باشم ..من چه حقی دارم که از تو توقع کنم بیای به من که یک زن جذامی هستم سر بزنی ؟..
اما توقع هم نداشتم برای دور کردن من این همه به خودت زحمت بدی ..این بچه رو هم آواره ی دشت و کوه بکنی ..
مرد و مردونه منو می بردی همون خونه ی جذامی ها ؛ چرا نگفتی می خوای از شرم خلاص بشی ؟
آقا با بغضی که توی صداش بود و به زحمت حرف می زد گفت : تو رو خدا درکم کن شیوا ..منم هزار جور گرفتاری دارم ای لعنت به من اگر خواسته باشم یک ذره تو رو ناراحت ببینم ..
خدا ازم نگذره که برای این که ازم دور باشی تو رو اینجا آورده باشم ..
آوردم چون توی اون خونه با رفتاری که عزیز با تو می کرد داشتی نابود می شدی ..
روز به روز بدتر شدی که بهتر نشدی ..ولی الان حالت خوبه ممکنه بهت یکم سخت بگذره ولی دیگه آزادی ..
اسیر دست و حرفای عزیز نیستی ..آره من بی عرضه ام نمی تونم جلوی عزیز درست و حسابی در بیام و دست و پاشو جمع کنم ..
متاسفانه هر کاری دلش می خواد می کنه ..
شیوا کارایی کرده که اگر بشنوی می فهمی من دارم چی می کشم ..فرح رو بدبخت کرد باید بشینم برات مفصل تعریف کنم نمی دونی چه ماجرا هایی داشتیم ..
حالا بیا بغلم که خیلی دلم برات تنگ شده بود ...تو رو خدا تو دیگه اذیتم نکن ..از اون همه مشکلات پناه آوردم به تو ..
من قدم زنون از کلبه دور شدم ...
اصلا حس خوبی نداشتم ..نمی دونم شیوا حرفاشو باور کرد یا نه ..اما آقا مثل قبل نبود
نمی دونم؛؛ احساس می کردم شرمنده اس ؛ ..
با خودم گفتم : شایدم برای اینکه دیر اومده و ما رو بی پول گذاشته ..ولی دلم قرار نمی گرفت ..آقای عزیز من در نظرم مثل قبل نبود ..
و من دلیلشو نمی دونستم ...و با این اینکه خیلی دلخور بودم و اوقاتم تلخ بود آتیش روشن کردم ..
حالا هوا گرم بود و شعله ی اون آدم رو اذیت می کرد ..ولی ما بیشتر پخت و پز هامون رو همون جا انجام می دادیم چون وقتی اجاق رو توی کلبه روشن می کردیم بشدت گرم میشد و نمی تونستیم تحمل کنیم ..
کتری رو گذاشتم روی آتیش تا برای آقا که خیلی چای دوست داشت آب جوش بیارم ..صدایی از کلبه بیرون نمی اومد ..
منم جرات نمی کردم برم و قوری و چای خشک رو بیارم ..این بود که همون جا کنار آتیش نشستم ..
شاید نیم ساعتی طول کشید که کوچیک شروع کرد به پارس کردن و با سرعت رفت به طرف پایین تپه و این نشون می داد که کسی داره نزدیک میشه ..
قبل از اینکه من از جام بلند بشم آقا اومد بیرون و گفت : گلنار کیه ؟
با همون اخم گفتم :ما بیچاره ها که کسی رو نداریم حتما سلیمان اومده ...
همینطور که کفشش رو پاش می کرد گفت : که اینطور؟ ...
و رفت از اون بالا نگاه کرد ..
دستی تکون داد و سر و کله ی سلیمان که با یک اسب تنه ی درختی رو با طناب روی زمین می کشید پیدا شد..
یونس هم همراهش بود ..اونا بعد از مدت ها دوباره خوش خدمتی کرده بودن و نون و ماست وپنیر و کلوچه آورده بودن ..
آقا صدا کرد گلنار بیا اینا رو بگیر ..
رفتم جلو و گفتم : چیه آقا سلیمان چشمت به آقا افتاده ؟ ترسیدی پولت رو بخوریم و دیگه ندیم ؟
سلیمان نیشش تا بنا گوش باز شد و گفت : خانم ببخشید معذوریم ؛ سرگرم محصول جمع کردن بودیم , به والله دلش خوش نبود ؛
اینجا متعلق به عزت الله خان و شیوا خانمه ما که چیزی از خودمون نداریم ..
من که مدام بهتون سر می زنم ..چیزی لازم داشتن نیاوردم ؟کم خدمتی کردم ؟
گفتم : بده به من خودت می دونی چی میگم ...
اما این غیظ من به سلیمان نبود و می خواستم آقا حساب کار دستش بیاد ..و بدونه ما رو در چه وضعیتی گذاشته ...وقتی به کلبه برگشتم که اونا رو جابجا کنم و چای رو دم کنم ..دیدم شیوا داره گریه می کنه ..
دو زانو جلوی پاش نشستم و گفتم : دلتون رو شکست؟ ..
گفت : نه گلنار جون دلشوره گرفتم ..عزت الله خان باید زود برگرده هنوز نیومده ساز رفتن می زنه ..دیگه نمی تونم تحمل کنم ..اون باز میره و معلوم نیست کی بر می گرده ..
گفتم : از آقا بعیده چرا از راه نرسیده از رفتن با شما حرف می زنه ؟
ادامه دارد...
@aghmiun
Morteza Pashaei ~ UpMusicMorteza Pashaei _ Edea (320).mp3
زمان:
حجم:
8.5M
Morteza Pashaei _ Edea
🎼 @aghmiun
زمان:
حجم:
10.5M
◾️روضه حضرت زهرا محمدباقر منصوری
@aghmiun