eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_پنجاهودو تسلیم شدم ..آره من در مقابل زندگی تسلیم شد
شیوا خنده روی لبش ماسید ...منم همینطور اصلا فکر نمی کردم که اون مردی باشه که چهار ماه بره و ازمون خبری نگیره ..و این بی خیالی اون دل نازک و لطیف شیوا رو سخت رنجونده بود ... آقا با لبخندی که به لب داشت گفت : چه خوب صدای خنده ی شما رو میشنوم .. هر دو از جامون بلند شدیم ... من با اخم گفتم : سلام آقا ..و از کنارش رد شدم و رفتم بیرون ..و زیر پنجره ی کلبه ایستادم .. آقا به شیوا گفت : سلام عزیزم خوبی ؟ شیوا جواب نداد .. آقا دوباره گفت : می دونم دیر اومدم ولی خدا شاهده گرفتار بودم اگر برات توضیح بدم خودت بهم حق میدی .. شیوا گفت : بچه هام ؟ اونا خوبن ؟ مگه قرار نبود بیاریشون من اونا رو ببینم ؟ گفت : روی چشمم حتما این کارو می کنم قول میدم تو از دستم ناراحتی ؟شیوا گفت : نه ..برای چی ناراحت باشم ..من چه حقی دارم که از تو توقع کنم بیای به من که یک زن جذامی هستم سر بزنی ؟.. اما توقع هم نداشتم برای دور کردن من این همه به خودت زحمت بدی ..این بچه رو هم آواره  ی دشت و کوه بکنی .. مرد و مردونه منو می بردی همون خونه ی جذامی ها ؛ چرا نگفتی می خوای از شرم خلاص بشی ؟ آقا  با بغضی که توی صداش بود و به زحمت حرف می زد گفت : تو رو خدا درکم کن شیوا ..منم هزار جور گرفتاری دارم ای لعنت به من اگر خواسته باشم یک ذره تو رو ناراحت ببینم .. خدا ازم نگذره که برای این که ازم دور باشی تو رو اینجا آورده باشم .. آوردم چون توی اون خونه با رفتاری که  عزیز با تو می کرد  داشتی نابود می شدی .. روز به روز بدتر شدی که بهتر نشدی ..ولی الان حالت خوبه ممکنه بهت یکم سخت بگذره ولی دیگه آزادی .. اسیر دست و حرفای عزیز نیستی ..آره من بی عرضه ام نمی تونم جلوی عزیز درست و حسابی در بیام و دست و پاشو جمع کنم .. متاسفانه هر کاری دلش می خواد می کنه .. شیوا کارایی کرده که اگر بشنوی می فهمی من دارم چی می کشم  ..فرح رو بدبخت کرد باید بشینم برات مفصل تعریف کنم نمی دونی چه ماجرا هایی داشتیم .. حالا بیا بغلم که خیلی دلم برات تنگ شده بود ...تو رو خدا تو دیگه اذیتم نکن ..از اون همه مشکلات پناه آوردم به تو .. من قدم زنون از کلبه دور شدم ... اصلا حس خوبی نداشتم ..نمی دونم شیوا حرفاشو باور کرد یا نه ..اما آقا مثل قبل نبود  نمی دونم؛؛ احساس می کردم شرمنده اس ؛ .. با خودم گفتم : شایدم برای اینکه دیر اومده و ما رو بی پول گذاشته ..ولی دلم قرار نمی گرفت ..آقای عزیز من در نظرم مثل قبل نبود .. و من دلیلشو نمی دونستم ...و با این اینکه خیلی دلخور بودم و اوقاتم تلخ بود آتیش روشن کردم .. حالا هوا گرم بود و شعله ی اون آدم رو اذیت می کرد ..ولی ما بیشتر پخت و پز هامون رو همون جا انجام می دادیم چون وقتی اجاق رو توی کلبه روشن می کردیم بشدت گرم میشد و نمی تونستیم تحمل کنیم   .. کتری رو گذاشتم روی آتیش تا برای آقا که خیلی چای دوست داشت آب جوش بیارم ..صدایی از کلبه بیرون نمی اومد .. منم جرات نمی کردم برم و قوری و چای خشک رو بیارم ..این بود که همون جا کنار آتیش نشستم .. شاید نیم ساعتی طول کشید  که کوچیک شروع کرد به پارس کردن و با سرعت رفت به طرف پایین تپه و این نشون می داد که کسی داره نزدیک میشه .. قبل از اینکه من از جام بلند بشم آقا اومد بیرون و گفت : گلنار کیه ؟ با همون اخم گفتم :ما بیچاره ها که  کسی رو نداریم حتما سلیمان اومده ... همینطور که کفشش رو پاش می کرد گفت : که اینطور؟ ... و رفت از اون بالا نگاه کرد .. دستی تکون داد و سر و کله ی سلیمان که با یک اسب تنه ی درختی رو  با طناب روی زمین می کشید پیدا شد.. یونس هم همراهش بود  ..اونا بعد از مدت ها دوباره خوش خدمتی کرده بودن و نون و ماست وپنیر و  کلوچه آورده بودن .. آقا صدا کرد گلنار بیا اینا رو بگیر .. رفتم جلو و گفتم : چیه آقا سلیمان چشمت به آقا افتاده ؟ ترسیدی پولت رو بخوریم و دیگه ندیم ؟ سلیمان نیشش تا بنا گوش باز شد و گفت : خانم ببخشید معذوریم ؛  سرگرم محصول جمع کردن بودیم , به والله دلش خوش نبود ؛ اینجا متعلق به عزت الله خان و شیوا خانمه ما که چیزی از خودمون نداریم  .. من که مدام بهتون سر می زنم ..چیزی لازم داشتن نیاوردم ؟کم خدمتی کردم ؟ گفتم : بده به من خودت می دونی چی میگم ... اما این غیظ من به سلیمان نبود و می خواستم آقا حساب کار دستش بیاد ..و بدونه ما رو در چه وضعیتی گذاشته ...وقتی به کلبه برگشتم که اونا رو جابجا کنم و چای رو دم کنم ..دیدم شیوا داره گریه می کنه .. دو زانو جلوی پاش نشستم و گفتم : دلتون رو شکست؟ .. گفت : نه گلنار جون دلشوره گرفتم ..عزت الله خان باید زود برگرده هنوز نیومده ساز رفتن می زنه ..دیگه نمی تونم تحمل کنم ..اون باز میره و معلوم نیست کی بر می گرده .. گفتم : از آقا بعیده چرا از راه نرسیده از رفتن با شما حرف می زنه ؟ ادامه دارد... @aghmiun
🔘سلام، وقتتون بخیر همراهان گرانقدر. خدمت اعضای جدیدمون خیر مقدم عرض میکنیم.وارادتمان رانسبت به مداح اهل بیت جناب آقای کربلایی محمد اشرفزاده که اخیرا به کانال پیوست، اعلام میداریم.
17.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘در این روزها و شبهای مقدس نیم نگاهی را محتاجیم که دوستانی به پهنای قلبهای مهربانشان به سوی کلبه ی ویرانه ی دل ما بیندازند 🙏پس ای مهربانان التماس دعا... @aghmiun
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.کارناوال پیکان در ایران خودرو ارسالی آقای بهروز قرائی @aghmiun
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️خاطره ای به شدت شنیدنی و تکان دهنده از غزل بانوی ایرانی، زنده یاد سیمین بهبهانی، از مادرش که محال است کسی آن را بشنود و لذت نبرد! در عالم کودکی به مادرم قول دادم که تا همیشه هیچکس را بیشتر از او دوست نداشته باشم! مادرم من را بوسید و گفت نمی توانی عزیزم! گفتم می توانم! تو را از پدر و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم! اما مادرم گفت یکی می آید که او را بیشتر از من دوست خواهی داشت! 🗞 @Aghmiun