6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک گل زیبا از کوتینیو در لیورپول
تقدیم به فوتبالی های کانال مون
یاد روزگاران فوتبالی با دو ستان فوتبالی در آغمیون در دهه ۶۰ بخیر
@aghmiun
امروز سالگرد پدر بزرگم بود.ممنونم میشم تو کانال درج کنی صلواتی جهت شادی روحشان بفرستند .تشکر.
📲جناب آقای بهنام آقاپور
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هشتادوپنج همینطور که با جارو و خاک انداز شیشه خور
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_هشتادوشش
نگاهی به بالا انداختم شیوا نبود..گفتم : شوکت خانم زود باش آقا رو خبر کن شیوا خانم داره برای همیشه از این خونه میره ...
گفت : یا فاطمه ی زهرا خودت کمک کن؛ چرا زود تر نگفتی ؟ ...
و سینی چای رو گذاشت پشت در سالن و رفت ...
و در همون موقع یک ماشین جلوی پله ها روی برف ها نگه داشت .و محمود آقا هم اومد..
شیوا از همون بالا گفت : بیا این چمدون ها رو بزار توی ماشین ..و خودش در حالیکه یکی از اونا رو با خودش می کشید اومد پایین ..
چنان بر افروخته و عصبی بود که منم می ترسیدم باهاش حرف بزنم ...به من گفت : زود باش دیگه گلنار چرا وایسادی ؟ بچه ها رو ببر توی ماشین ..
محمود آقا همه ی اون اثاث رو بیار ...و در حالیکه یک دستش چمدون بود و یک دست دیگه اش پرینار رو با خودش می کشید ..از در رفت بیرون ...
منم دنبالش رفتم اما با تمام وجود منتظر آقا بودم ..
محمود آقا صبح زود برف ها رو پارو کرده بود .. ..
اما از ترس زمین خوردن آهسته قدم بر می داشتیم که صدای آقا رو از پشت سرم شنیدم ...
فورا برگشتم نگاهش کردم ...مثل اینکه خواب بود هنوز بیژامه تنش بود و ژولیده به نظر می رسد ..
با همون لباس کم و دم پایی اومد بیرون ..و گفت : گلنار چرا گذاشتی این کارو بکنه ؟ چرا صدام نکردی ؟ ازت انتظار نداشتم ....
چشمهاش سرخ شده بودن و معلوم بود گریه کرده ..
خدا می دونه در اون زمان من چقدر دلم به حالش سوخت زیر لب گفتم :آخیش آقا ی عزیز من ..در حالیکه اون ورد شیوا گرفته بود و صدا می زد : شیوا ؛؛ شیوا ..تو رو خدا برگرد ..
شیوا این کارو نکن .. از خر شیطون بیا پایین .شیوا حتی بر نگشت اونو نگاه کنه ..و سوار ماشین شد ...
وسرشو خم کرد و بلند گفت : گلنار بیا سوار شو بچه سرما می خوره ...
از پله رفتم پایین قبل از من آقا خودشو رسوند به ماشین ..من همینطور که پرستو بغلم بود و گریه می کرد سوار شدم ..
محمود آقا آخرین چمدون رو گذاشت صندوق عقب ...آقا از سرما می لرزید؛ یا از شدت ناراحتی ولی دیگه دندون هاش بهم می خورد ...
رنگ به صورت نداشت ..و سرشو خم کرده بود جلوی پنجره ی ماشین و به شیوا التماس می کرد نرو ..
صبر کن همین امروز تکلیفم رو روشن می کنم ..قول میدم ...
تو پیاده شو با هم حرف بزنیم ..کجا داری میری ؟..بی خودی خودتو و بچه ها رو آواره نکن ..شیوا گفت : من اینجا آواره نبودم ؟شما ها برای من آسایش گذاشتین ؟ به خدا اگر به خاطر بچه هام نبود توی همون کلبه میموندم ؛؛
آقای شاه پسندی برین دیگه زود باشین ....
و ماشین راه افتاد در حالیکه امیر حسام رو دیدم که هراسون اومد توی ایوون ..
ماشین روی برف های حیاط سر می خورد و می رفت ..که صدای نعره ی آقا توی فضا پیچید برگشتم نگاه کردم ..
آقا؛دستهاشو روی سرش گذاشته بود امیر حسام محمود و شوکت همینطور ایستاده بودن ...
شیوا بغضش ترکید و منم دیگه طاقت نیاوردم و اشکهام ریخت و صورتم رو خیس کرد
گفتم : شیوا خانم تو رو خدا برگرد ؛ندیدی چقدر آقا ناراحته ؟ که چشمم افتاد به پنجره ی اتاق مهمون خونه که عزیز از پشت شیشه سرک می کشید ...
داشت ما رو نگاه می کرد ..سه بار طوری به صورتش از دور تف انداختم که یک مرتبه جا خورد ...
هیچ وقت یادم نمیره ..من اون روز انگشتم رو به علامت تهدید براش تکون دادم .. و بلند گفتم : یک روز من حساب تو رو میرسم حالا ببین ,, و رو کردم به شیوا و ادامه دادم : آره ؛ خوب فکری کردین بهتره از اینجا بریم برای چی بمونیم و از دست این زن حرص بخوریم ؟شیوا دستهاشو گذاشت روی صورتش و در حالیکه شونه هاش می لرزید هق و هق می زد و همراه اون من و پرستو و پریناز گریه کردیم ..
ماشین از در خونه بیرون رفت ...و من یکبار دیگه همراه شیوا توی برف و یخبندون از اون خونه دور شدم ...
در حالیکه طوری نا خود آگاه در تلاطم زندگی شیوا غرق شده بودم که منم مثل اون دلم نمی خواست از آقا دور بشم ...
آقای شاه پسندی گفت : شیوا خانم آقا گفته شما رو ببرم خونه باغ قیطریه ..خوبه فعلا جای دیگه ای رو سراغ نداشتیم ..چند روز اونجا بمونین تا ایشون خودشون بیان تهران ...
ولی من فرصت نکردم اونجا رو گرم کنم ..
شیوا که پشت سر راننده نشسته بود گفت : مهم نیست گرمش می کنیم ..از این سخت تر ها رو گذروندم ..
مرد از توی آینه نگاهی به شیوا انداخت و گفت : من باید سر راه یک چیزایی براتون بخرم ..مدت زیادیه که پدرتون اونجا نرفته ...
می دونین اونجا رو من برای پدرتون خریدم .. جای خوبیه ..اما نه توی این فصل ؛ ..
ببخشید ، با شوهرتون دعوا کردین ؟ چند روز اینجا می مونین ؟ ..
هر وقت خواستین به من بگین میام دنبالتون شما رو بر می گردونم ..
ادامه دارد...
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هشتادوشش نگاهی به بالا انداختم شیوا نبود..گفتم : شو
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_هشتادوهفت
من خودمم همون نزدیکی یک خونه ساختم ..ای بدک نیست ..تازه سازه مثل خونه باغ پدر شما قدیمی نیست ...
من بچه ی شمرونم ؛ زمین های اینجا روز به روز داره گرون تر میشه ..مردم دارن یواش یواش میان اینطرفا ...
هم آب و هواش بهتره ..هم با صفا تر ..برق اینجا رو هم تازه من کشیدیم ....
شیوا گفت : هر کجا نگه داشتین منم پیاده میشم یک چیزی بخرم بچه ها بخورن ..
شما توی خونه رو تا حالا دیدین ؟
گفت : بله کلیدش دست منه ..من خیلی رفتم گرگان و به پدرتون زحمت دادم ..یک طواریی مدیونشم ..خیلی مرد خوب و انسانیه ..
و شاه پسندی همینطور می گفت و می گفت ..و شیوا در حالیکه پرستو رو محکم توی بغلش گرفته بود به بیرون خیره شده بود و بی اختیار اشکهاش پایین میومد ...
اون زمان خیابون های تهران بیشتر سنگ فرش بود و تازه داشتن بعضی از اونا رو که محل رفت و آمد شاه بود آسفالت می کردن ...
و بقیه خاکی بود ..مخصوصا خیابون های بالای شهر که به روستا ها می رسید همه خاکی بودن که وقتی برف و بارون میومد چاله های بدی درست می شد و ماشین به راحتی نمی تونست رد بشه ..
ما با سرعت خیلی کم از میون برف ها ی دو طرف جاده روی یخ سر می خوردیم و جلو می رفتیم ...
برای همین مسافت بین امیریه و قیطریه نزدیک به سه ساعت طول کشید ..
در تمام این مدت شیوا گریه کرد ..بچه ها گرسنه بودن ؛؛ و نق و نق می کردن ولی بالاخره پرستو توی بغل من و پریناز توی بغل شیوا خوابشون برد ..منم گاهی چشمم گرم میشد و یک مرتبه می پریدم ...
بعد از اینکه شاه پسندی چند جا نگه داشت خرید کردن ..سرانجام ماشین وارد یک خیابون خیلی باریک شد که خونه های کوچک و بزرگ کنار هم قرار داشت ..
توی یک سر بالایی تند جلوی یک در چوبی که شاخ های یخ زده همه جای اونو پوشونده بود نگه داشت ..
آقای شاه پسندی پیاده شد و سعی کرد اون شاخه هارو بشکنه تا بتونه درو باز کنه ..معلوم بود مدت هاست کسی وارد اون خونه نشده ..
قرار شد من و بچه ها توی ماشین بمونیم تا شیوا و آقای شاه پسندی بخاری ها رو روشن کنن ...
با زحمت برف رو جلوی راه رو پاک کرد و با شیوا رفتن توی خونه ..و ما توی ماشین گرم نشستیم ..
خلاصه درد سرتون ندم ..توی خونه نفت نبود و کلی شاه پسندی این در و اون در زد تا از همسایه ها مقداری قرض کرد تا دوتا بخاری والر رو روشن کردن و ما رفتیم توی خونه و اثاث رو بردیم ..
حالا چقدر کار مشکلی بود با دوتا بچه بماند ...درِ اون خونه به یک حیاط تقریبا بزرگ باز می شد و شاید یک متر برف همه جا نشسته بود روبرو و سمت راست دیوار بود و ساختمون دو طبقه ای سمت چپ قرار داشت ..که با چهار پله به یک ایوون باریک می رسید ..
از اونجا وارد یک اتاق می شدیم و سمت چپ اون اتاق دوتا دیگه اتاق بود که مشرف به کوچه میشد و روبروش یک راه پله ی که به طبقه ی بالا میرفت و زیر راه پله یک در بود که به حیاط خلوت و آشپزخونه و توالت منتهی می شد .
طبقه ی بالا یک اتاق بزرگ بود که با یک در با پنجره های قدی رو به یک ایوون بزرگ و با صفا که اونم پوشیده از برف بود باز می شد ..
وقتی آقای شاه پسندی می خواست بره توی یک دستمال یزدی قرمز رنگ مقداری پول گذاشته بود که داد به شیوا و گفت پدرتون گفتن این پیش شما باشه ..
و با کلی سفارش و دادن شماره ی تلفن رفت ...هر دو والر رو توی یکی از اتاق ها گذاشتیم تا زود تر گرم بشه و بچه ها سرما نخورن ..بعد روی یکی از والر ها تخم مرغ نیمرو کردیم و روی یکی دیگه کتری گذاشتیم ..
من و شیوا دیگه خوب این کارا رو بلد بودیم .. انگار برامون کاری نداشت و خیلی عادی بود ...
کف همه ی اتاق ها فرش های کهنه پهن بود تعداد زیادی پشتی های رنگ و رو رفته مقداری رختخواب و یک لحاف کرسی و چند تا تشک پنبه ای باریک که میشد روش بشینیم ..و دوتا منقل برقی که از دیدنش خیلی خوشحال شدیم ؛؛
فورا زدیم به برق تا بتونیم خونه رو گرم کنیم آشپزخونه ام که توی حیاط خلوت بود اجاق داشت و مقدار ظرف و رفع احتیاج ..و نه تنها من بلکه خود شیوا هم نمی دونست ما چطور باید با دوتا بچه اینجا زندگی کنیم ..
اون با اینکه دلش نمی خواست ؛؛ از پدرش کمک گرفته بود ولی امیدی به کمک های بعدی اونم نداشت و می دونست که از طرف اون حمایت نمیشه ...شب بچه ها که خوابیدن ..دوتایی نشستیم و حرف زدیم
ازش پرسیدم : به نظرتون کار درستی کردیم ؟
با افسوس گفت : درست و غلطش رو نمی دونم .. ولی اینو می دونم که الان راحت ترم ..عزیز منو خفه می کنه ..در مقابلش خودمو ضعیف احساس می کنم ..یک چیزی رو می دونی گلنار ؟ من وقتی توی کوهستان بودم حالم خیلی خوب بود با وجود تمام غم هایی که توی دلم بود و دوری از بچه هام حس بهتری داشتم ..
دیگه نمی خوام با اون زن زیر یک سقف زندگی کنم ..
ادامه دارد...
🔘بابت تاخیر، عذرخواهی میکنم.
@aghmiun
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفاقت با خدا خیلی قشنگه حتی اگه ازت بیمعرفتی ببینه بازم دوست داره....
شب بخیر💫
@aghmiun
کمک به خود ... - کمک به خود ....mp3
زمان:
حجم:
4.9M
صبح 8 دی
همیشه که نباید بنشینیم و
بدیهایِ زندگیِمان را مرور کنیم
گاهی باید نشست
خوشیها را شمرد،
چای نوشید
و پشت کرد به تمامِ نداشتنها
و غصههایی که عمری با آنها زندگی کردیم...
روز بخیر.
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_هشتادوهفت من خودمم همون نزدیکی یک خونه ساختم ..ای ب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_هشتادوهشت
اسفند ماه سال هزار وسیصد و سی و هفت بود؛؛ یک هفته گذشت ..من و شیوا اون خونه رو مثل دسته ی گل تمیز کردیم ..
برف های توی حیاط رو ریختیم توی کوچه و با اون محله و همسایه ها آشنا شدیم ..چند تا مغازه و دکان سر همون کوچه بود و نانوایی درست روبری خونه ..نفتی محله برامون نفت میاورد .. شیوا همش به فکر کار بود ..ما می دونستیم که به زودی پول هامون تموم میشه ..و اون می گفت : دلم نمی خواد به پدرم رو بندازم ..تا یکشب من داشتم با بچه ها بازی میکردم و سه تایی می خندیدیم و شیوا هم داشت برامون شام درست می کرد ..که صدای بوق یک ماشین توجه ما رو جلب کرد معمولا اونطرفا خیلی کم ماشین رد می شد ..وقتی صدای چند ضربه به در خورد هر دو بهم نگاه کردیم ...شیوا برقی توی چشمش پیدا شد و آهسته گفت : عزت الله خان پیدام کرد ..شیوا فقط به من نگاه می کرد و من عشقی رو که به آقا داشت و انتظاری که توی این یک هفته پنهون کرده بود تویصورتش دیدم ...اونقدر که قدرت حرکت نداشت ..من با سرعت رفتم و از پشت در گفتم : کیه ؟
یک مرد بود گفت : باز کنین کولون چوبی درو کشیدم و باز شد ..
با یک خانم کوتاه قد ولی خیلی شیک و برازنده با یک کلاه مشکی خیلی قشنگ؛؛ روبرو شدم ..
گفتم : با کی کار دارین ؟
دستی که روی آرنجش یک کیف براق انداخته بود گرفت طرف منو و همینطور که وارد حیاط می شد گفت : برو کنار ..شیوا کجاست ؟
در همین فاصله شیوا که باز رو سری مخصوص خودشو برای پنهون کردن زخم هاش بسته بود بلند و با خوشحالی گفت : عمه ...عمه جونم ...
و خودشو رسوند و در یک چشم بر هم زدن توی بغل عمه بود ..
در حالیکه روی برف ها ایستاده بودن شیوا داشت دق و دلی تمام غم های خودشو یک جا در آغوش اون خالی می کرد ...اما عمه خانم که بر خلاف تصور من که با تعریف های شیوا اونو زنی بلند قد و قوی مجسم کرده بودم با وجود کفش های پاشنه بلندش ؛ قد کوتاه و لاغر بود ..
خیلی جدی گفت : تو که هنوز بزرگ نشدی ؟ کی می خوای یک زن درست و حسابی بشی که از پس خودت بر بیای ؟ بریم تو من یخ کردم ..
آخه نمی فهمم تو اینجا چیکار می کنی ؟
و رو کرد به مردی که همراهش بود و ادامه داد : صادق اون چمدون رو بیار بده به این دختر, خودتم فعلا برو فردا صبح اینجا باش ...
شیوا گفت : نمی دونی چقدر خوشحال شدم شما رو دیدم ..شما کی برگشتین ؟
عمه گفت : فکر کنم تو بدون من نمی تونی از پس خودت بر بیای ؛؛پامو گذاشتم ایران از گرفتاری های تو شنیدم ..
شیوا می خندید و اشک میریخت ..صورت سفیدش قرمز شده بود ..پریناز و پرستو هر دو صورتشون رو چسبونده بودن به پنجره ..
عمه به ایوون که رسید ..گفت : ای خدا این جوجه ها رو ببین ..بچه هاتن ؟ وای ..کوچکیه درست مثل بچگی های خودته ..
شیوا درو برای عمه باز کرد ..و اما اون به محض اینکه پاشو گذاشت توی ساختمون اخم هاشو در هم کشید و ..با اعتراض گفت : اینه زندگی که بعد از این همه سال برای خودت درست کردی ؟
حالا دختر آصف خان معروف باید اینجا زندگ کنه ؟ واقعا که ؟ شیوا ازت انتظار نداشتم ...
بچه هات رو بر داشتی آوردی اینجا ؟..اون خونه باغ ؛خونه باغی که بابات می گفت اینه ؟
بهتر بود می گفت خرابه ...خدا لعنت کنه اون عزت الله خان رو ..
شیوا گفت :عمه جون فقط یک هفته اس که اینجایم ؛ باید براتون تعریف کنم شما از هیچی خبر نداری ...یک چرخی زد و ابروهاشو درهم کشید و گفت : فکر می کنی نمی دونم ؟ من چهار روزه اومدم ..هنوز چمدون ها مو باز نکرده بودم که زنگ زدم خونه ی شما تا بهت بگم برگشتم ..
کلفتشون گوشی رو بر داشت و گفت رفتی مسافرت اما فرداش اون شوهر بی همه چیزت اومد سراغم گرگان و بهم گفت ازت خبر نداره ..
اصلا نمی فهمم چرا بابات خودش به من نگفت ؛؛
منم از همه جا بی خبر از همه جا ..چه م دونستم ..
بعد عمه دور اطرافش رو نگاه کرد و پرسید : یک صندلی هم ندارین من بشینم ؟ ..
من گفتم : عمه خانم بیان توی اتاق من براتون مبل درست می کنم ..
و جلوتر رفتم و سه تا پشتی رو گذاشتم روی هم و تکیه دادم به دیوار و یک ملافه ی تمیز کشیدم روش و با یک لبخند گفتم : الان میزم براتون درست می کنم ...
عمه خانم همینطور که می نشست روی اون پشتی ها پرسید ..این کیه ؟ کارگرته ؟شیوا گفت : نه ، اون بهرخ منه ..دخترمه ..دوستمه ..
مونس منه و الانم که شده همه کسم ..
عمه گفت : یعنی تو اینقدر بی کس و کار شدی ؟
شیوا گفت :شما که نبودین آره ؛ اصلا فکر نمی کردم به این زودی ها برگردین ..خیلی احساس تنهایی می کردم من شما رو دارم ... همیشه داشتم ..عمه ی من نبودین برام مادری کردین ..ولی گلنار رو نمیشناسین باید براتون تعریف کنم ..حالا بگین عزت الله اومده بود گرگان ؟ چ شد؟ بهش چی گفتین ؟
ادامه دارد...
@aghmiun