eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
15هزار عکس
17.1هزار ویدیو
118 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
「 تهران پادکست 」4_5832442507090202773.mp3
زمان: حجم: 2.2M
🎙 پادکست دکتر مجتبی شکوری 🎼 امید بدون خوش‌بینی 🔸 کوتاه ولی مفید @aghmiun
745.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هزاران خورشید درون قلب من در حال غروب هستند اما من هنوز هم به روشنایی شب‌ هنگام ماه امید دارم - امیرمحمد عبداللهی 🌼🌼🌼🌼🌼 خيلى از حس‌هاىِ خوب و ناب تو زندگيمون دوبار تكرار نميشه، حواسمون باشه راحت از كنارشون تو زندگى، نگذریم... " شبتون آروووم ✨💙✨. @aghmiun
شانس برای تو... - شانس برای تو....mp3
زمان: حجم: 4.8M
هر صبح باید دروازه ای برای رویش دوباره مهربانی باشد. همان که نیما گفت: پس از این همه چیز جهان تکراريست جز "مهربانی". صبحتون به مهرولبخند🌻 @aghmiun
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه کلیپ قشنگ از یه کلبه قدیمی توی برف،تقدیم به نگاه قشنگتون... @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوسیونه یا به قول فرح صداش در نیاد ... شیوا اونا ر
اون میگه شیوا مدت هاست که درد داره ..اونم درد شدید  وحشتناک . سِل استخون گرفته ..ای خدا ..ای خداااا حالا من چیکار کنم؟ ..باید بیمارستان بستری می شد تا آمپول هاش به موقع بزنه ..ولی دکتر می گفت  ..شب عیدی برای روحیه اش خوب نیست  ببرش توی خونه و همونجا ازش مراقبت کنین اما باید خیلی مراقب باشیم ... در حالیکه حالم از آقا هم بدتر بود گفتم : خودشم می دونه ؟ گفت : آره ..دکتر می گفت عجب تحملی داره ..این درد رو کسی تا حالا نتونسته تحمل کنه و فریاد نزنه ..تو که روزا باهاش بودی نفهمیدی  درد داره؟ ناله نمی کرد ؟ گفتم : چرا ولی نه تا این اندازه ..فقط همیشه توی خواب اونقدر ناله می کرد تا بیدار میشد ..خودشم می فهمید و وقتی منو نگران می دید می گفت خواب دیدم .آقا در حالیکه نمی تونست جلوی خودشو بگیره و مثل بچه ها گریه نکنه گفت : باید خیلی مراقبش باشیم ..ما خوبش می کنیم ..دکتر گفت اگر چیزایی که میگم رعایت کنین بیماری غیر قابل علاجی نیست ...گلنار من و تو اونو خوبش می کنیم ..مگه نه ؟ ما با هم می تونیم ..تو یکبار این کارو کردی دوباره هم می تونی ..ازت خواهش می کنم همه ی حواست به اون باشه ..ای خدا دارم دیوونه میشم ..آخه چرا ؟ مگه اون چیکار کرده که  اینقدر بهش درد دادی ..هنوز نتونسته جذام رو فراموش کنه ..حالا این ؛؛ ای خدا بزرگیت رو شکر ولی بهم بگو آخه چرا شیوای من باید اینطوری بشه .گفتم : آره آقا , آره خوبش می کنیم ..ما با هم خوبش می کنیم ..گفت : خدا رو شکر تو رو دارم ..یکبار تو شیوا رو خوب کردی و به من برگردوندی ..گلنار دوباره این کارو بکن ..بهش روحیه بده ..تو می تونی چون من داغونم ..نمی تونم درد و اونو تحمل کنم .. در حالیکه باز یکبار دیگه دلم به حالِ آقا بشدت می سوخت گفتم : این حرف رو نزنین شیوا اون همه درد رو تحمل می کنه که شما رو ناراحت نکنه ..شما هم باید نزارین اون ناراحتی شما رو بببنه ..بزارین فکر نکنه ما ازش نا امید شدیم ..من می دونم که خوب میشه ولی اون به خاطر شما داره زندگی می کنه ..این شما هستی که باید بهش کمک کنی ... شیوا اونشب دیگه بیدار نشد ..و منو و آقا هر کدوم یکطرف کرسی نشسته بودیم و دوباره خونه ی ما پر از درد و غم شده بود ..غیر از دردی که توی سینه ام نشسته بود به این فکر می کردم کاش عزیز نمی فهمید و دنبال کلماتی می گشتم که اینو از آقا بخوام .. داستان تا آخر شب که می خواست بره بالا  ..گفتم آقا ؟ و همزمان اونم برگشت گفت : گلنار ؟ ..گفتم بله ..گفت : تو اول بگو چی می خواستی بگی ؟ گفتم نه شما بگو ...گفت : لطفا به فرح و امیر حسام نگو مریضی شیوا چیه ..نمی خوام به گوش عزیز برسه ..می فهمی که چی میگم ؟..گفتم : خیلی ممنونم آقا منم همینو ازتون می خواستم ...سری تکون داد و گفت : ای داد بیداد ..باید خودم می دونستم که تو حواست هست ..بازم تو رو دست کم گرفتم ..واز پله ها رفت بالا ..دوباره صداش کردم آقا ؟ میشه من و شما هم به روی خودمون نیاریم ..باهاش مثل مریض رفتار نکنیم ؟ نگاهی از اون بالا به من کرد و به راهش ادامه داد ...روز بعد شنبه بود و شب عید ..آقا رفت بیرون مدتی طول کشید تا برگشت ..من تمام تلاشم رو می کردم رفتارم با شیوا فرقی نکرده باشه و اون احساس نکنه که چقدر براش نگران و ناراحتم ...حتی وقتی می خواست ناهار رو خودش درست کنه حرفی نزدم ولی سعی می کردم کمکش کنم چون  گاهی می دیدم که دستشو می گیره به دیوار و حالا می فهمیدم که از درد این کارو می کنه ..آقا نزدیک ظهر با دست پر اومده بود ..خیلی چیزا رو که برای عید می خواستیم خریده بود و یک تلویزیون ..اون رادیویی که می گفتن آدم ها رو توش نشون میده ...و فورا اونو روی یک میز گذاشت توی اتاق روبروی جایی که شیوا زیر کرسی می نشست و تا بعد از ظهر نصبش کرد...ذوق دیدن تلویزیون که اون زمان خیلی برامون عجیب و باور نکردی بود سر ما رو حسابی گرم کرد بود. شیوا بچه نبود و می دونست که من و عزت الله خان چقدر هواشو داریم ولی نه اون به روی خودش میاورد نه ما ..اونشب برای اولین بار دور هم در حالیکه آقا کنار شیوا نشسته بود و شیوا  سرشو روی بازوی اون گذاشته بود تلویزیون تماشا کردیم اما من گاهی به صورت معصوم و بی گناهش خیره میشدم و می فهمیدم  درد داره  ..موقع سال تحویل که نزدیک سحر بود شیوا حالش خوب بود یا بازم داشت تظاهر می کرد که ما رو خوشحال نگه داره اما همینقدر هم برای من امیدوار کننده بود   ..آقا نمی دونم به چه دلیل وقتی سال نو شد و عیدی های ما رو داد بدون توجه به حال شیوا گفت : شیوا جان عزیزم ؛ اینی که میگم مجبور نیستی قبول کنی ؛؛  اگر دلت می خواد و فکر می کنی اذیت نمیشی  امروز بریم به دیدن عزیز..وای با شنیدن این حرف  مثل اینکه یکی منو به برق وصل کرده بود و منتظر موندم ببینم شیوا چی میگه ؛؛ ادامه دارد... @aghmiun