30M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق برای همه آنان که در سفر زندگی دیدارشان کردم
چه آنان که رنجم دادند و با رنج کشیدن به درون خود رفتم و آگاه گردیدم...
چه آنان که عشق ورزیدند و هیزم های خاموش روحم را به آتش سوزاننده ی عشق روشن کردند
چه آنان که تنها با لبخندی روزنهای آفتاب را بر من تاباندند...
سپاس همه ی آنان را که دیدارشان کردم
زیرا که هر انسانی راهنمای من است...
عشق باشد و عشق
نور باشد و نو
🌼شبتون بخیر
@aghmiun
حسام اینانلوmix_2023-02-07_00-14-13.mp3_(1).mp3
زمان:
حجم:
4.6M
🌸می رود عمر، ولی خنده به لب باید زیست!
- صائب تبریزی
@aghmiun
Behnam BaniBehnam Bani - Bi Marefat.mp3
زمان:
حجم:
9.7M
♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
❤️🩹 | احساسی
🏕 بهنام بانی جدید
🎼 @aghmiun
زمین و زمان... - زمین و زمان....mp3
زمان:
حجم:
5.2M
🌼چهارم بهمن ماه
💚✨ســــلام
🕊✨روزتون بخیر و شادی
💚✨امیدوارم دراین روز زیبا
🕊✨کلبه دلتون گـرم بـاشـه
💚✨چراغ امیدتون روشن
🕊✨وجودتون سبـز و سلامت
💚✨لبتون همیشه خنـدون
🕊✨و دعای خیرهمراه زندگیتون
💚✨الهی همیشه زندگـیـتـون
🕊✨پرازعشق و محبت باشه
@aghmiun
اطلاعیه روابط عمومی آموزش و پرورش #سراب در خصوص نحوه استمرار فعالیت های آموزشی مدارس در روز چهارشنبه ۴بهمن ۱۴۰۲
🔹 به دلیل برودت هوا و بارش برف در شهرسراب کلیه فعالیت های آموزشی در تمامی مقاطع شهری و روستایی در نوبت صبح وبعداظهر بصورت غیر حضوری بوده و از طریق شبکه آموزشی «شاد» انجام خواهد شد.
روابط عمومی آموزش وپرورش سراب
ـــــــــــــــــــــــــ
#کـانـالـ_فـرهـنـگـیـانـ -سراب
https://eitaa.com/dehyarriaghmiyun
🌹دهیاری آغمیون
1_5001599182671184767.mp3
زمان:
حجم:
27.4M
✍️چندی پیش وقتی به حرمت زن از نگاه مولانا پرداختم ؛ دوستان عزیزی بر من خرده گرفتند که حقیقت را پنهان میکنی و به مولانا که شخصیتی زن ستیز است ؛ چهره ممدوحی میبخشی
🔹در پاسخ آنها عرض کردم ؛ ادعای اینکه مولانا زن ستیز است با چند مشکل روبروست
الف) این ادعا غیر منطقی است زیرا دچار مغالطه مشهور کنه و وجه شده است
ب) این ادعا غیر عقلانی است زیر بین سندی که ارائه شده و حکمیکه جاری شده انطباق عقلانی برقرار نیست
ج) این حکم غیر واقعی است زیرا بر اساس ابیات فراوانی معلوم می شود که مولانا زن ستیز نیست
سخنرانی اخیر شرح نکاتی است که در
این متن کوتاه نوشتهام
دکتر_ناصر_مهدوی
@aghmiun
「 تهران پادکست 」4_5843571974239949876.mp3
زمان:
حجم:
3.9M
🎙 خسرو شکیبایی
🎼 باران را بهانه کن
🔸️شنیدنش توی این هوا خالی از لطف نیست..
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آقای_عزیزمن #قسمت_صدوچهلویک اصلا فکر نمی کردم بعد از اون ماجرا و با ح
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آقای_عزیزمن
#قسمت_صدوچهلودو
همه ی این لباس ها رو من انتخاب کردم ...نا خود آگاه یک لبخند روی لبم نقش بست ودلم یک طواریی مالش رفت ..و یادم رفت که دارم به دیدن عزیز میرم ...
عزیز خیلی معمولی با ما بر خورد کرد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ..برخوردش خوب و عادی بود و به همه ی ما عیدی داد و یک انگشتر طلا هم دست شیوا کرد بدون اینکه در مورد گذشته حرفی به میون بیاد ..و با تمام اتفاقاتی که بین شیوا و عزیز افتاده بود و همه ازش خبر داشتن هیچ کس به روی خودش نمیاورد ..تنها من بودم که انگار همه ی اون صحنه ها مدام از جلوی نظرم می گذشت ؛؛
خوشحال بودن طوری که انگار عزیز کار خیلی مهمی انجام داده .. امیر حسام شاد و سر حال ازما پذیرایی می کرد و بیشتر از هر چیزی از رفتن شیوا به اون خونه خوشحال بود ...و وقتی بعد از یکساعتی که خدا حافظی می کردیم که از در بریم بیرون ..با حالتی التماس آمیز گفت : داداش چقدر خوب میشد روز اول عید همه دور هم بودیم یا شما بمونین یا همه با هم بریم زیر درخت های خونه ی شما ناهار بخوریم .. آقا فورا از این موضوع استقبال کرد و گفت : آره عزیز از بیرون ناهار می گیرم میریم خونه ی ما؛ شکوفه ها در اومدن خیلی قشنگ شده روز اول عیدی دور هم باشیم تلویزبون ما رو ببینین چطوریه ...عزیز بالافاصله قبول کرد اما غر هم می زد که آخه روز اول عیده به دیدنمون میان ..مثلا ما بزرگتریم بد میشه نباشیم ...ولی تند و تند آماده شد و راه افتاد ...
در حالیکه من دلم می خواست برم پیش مادرم ؛ هیچ کس یادش نیومد .. خلاصه درد سرتون ندم عزیز و شوکت و محمود آقا با ماشین عزیز و فرح و امیر حسام با ما اومدن ..در حالیکه فرح اصرار داشت توی خونه بمونه و عزیز اجازه نداد ؛ و من می دونستم که اون برای چی می خواد با ما نباشه ..چون وقتی از در بیرون رفتیم اون پسر هنوز اون طرفا پرسه می زد ...به هر حال آقا چلوکباب فراوانی گرفت و رفتیم به طرف خونه ....به چند دلیل اوقاتم تلخ بود ..اول از همه برای اینکه مجبور بودم تا شب عزیز رو تحمل کنم ..و بعدم نتونسته بودم یک سر برم به مادرم بزنم ..و از همه مهمتر صورت شیوا بود که حالا عقب کنار من نشسته بود و داشت دردی رو تحمل می کرد که مدام از همه پنهون نگه می داشت و من دلیلشو نمی دونستم و حرص می خوردم که اون باید تا شب همینطور درد بکشه و تحمل کنه ...آروم سرمو بردم کنار گوشش و پرسیدم : کجا تون درد می کنه ؟ نگاه غم باری به من کرد و اشک توی چشمش حلقه زد و گفت : الهی بمیرم عزت الله خان قرار بود گلنار بره مادر و پدرشو ببینه ..یادمون رفت ..گفتم : اشکالی نداره هنوز وقت زیاده یک روز دیگه میرم ..و آروم در گوشش گفتم : بازم بهم نگین حرف تو حرف بیارین ..همیشه همین کارو با من می کنین ..یادتون باشه ...با فرح و امیر حسام و شوکت خانم زیر درخت هایی که تازه شکوفه هاش در اومده بود فرش پهن کردیم و سماور و بساط چایی بردیم و همه دور هم نشستیم ..عزیز اولین نیش رو به من زد ..البته درست نمی دونم منظوری داشت یا همینطوری این حرف رو به زبون آورد ..رو به آقا گفت : لنگه ی این انگشتری که برای شیوا خریدم برای زن امیر حسام هم گرفتم ..می خوام براش یک زن بگیرم از خانواده ی بزرگون ..داغ عروسی پسر به دلم مونده ...می خوام برای امیر حسام سنگ تموم بزارم ..و این شک به دلم افتاد که نکنه از نگاه و رفتار امیر حسام متوجه ی چیزی شده باشه ...
و تا می تونستم سرمو توی اتاق گرم می کردم که صدای عزیز رو نشنوم ..اون از هر سه جمله ای که می گفت سه تاش متلک بود و رنجوندن دل دیگران ..تنها کسی که مصونیت داشت عزت الله خان بود ..منم می ترسم دوباره یک چیزی به من بگه و نتونم جلوی دهنم رو بگیرم تو آشپزخونه مشغول بودم که فرح اومد پیشم و گفت : گلنار می خوام باهات حرف بزنم ..گفتم : جانم بگو ..گفت : تو خیلی خوبی ..اصلا فکر نمی کردم موضوع منو به کسی نگی ..همش می ترسیدم یک وقت منو لو بدی و بیچاره بشم ..گفتم : فرح تو به هر حال داری خودتو بیچاره می کنی ..من اون پسر رو در خونه ی شما هم دیدم ..خیلی برات نگرانم می ترسم کار دست خودت بدی اینطور که معلومه اون پسر دست بر دار نیست ..خواهش می کنم مراقب باش ..گفت : باور نمی کنی ؟من واقعا دوستش دارم اونم همینطور ؛ منتظر یک فرصت هستیم ..محمد باید یک کار برای خودش پیدا کنه و در آمدش خوب بشه بیاد خواستگاری که مثل اون بار جواب ردنشنوه ..برای من خیلی عجیب بود که فرح از چی اون پسر خوشش میومد ..و خیلی به عاقبت این کار خوش بین نبودم ..و می دونستم دیر یا زود گند این کار در میاد ..ولی اینم می دونستم که فرح به حرف من گوش نخواهد داد ...نزدیک های بعد ظهر احساس کردم شیوا دیگه نمی تونه درد رو تحمل کنه ولی مقاومت می کرد تا عزیز متوجه نشه و فکر کنه که اون زن خوبی برای عزت الله خان نیست ...
ادامه دارد...
@aghmiun