عاکف سلیمانی
بسم الله الرحمن الرحیم #قسمت_سوم پس از بازگشت به ستاد رفتم دو رکعت نماز شکر و سجده شکر که به فرمود
#قسمت_چهارم
ده دقیقه بعد برگشتم به اتاق بازجویی و دیدم عبدالله همچنان دارد مینویسد. بعد از دقایقی آنچه باید مینوشت را نوشت...
عبدالله آن شب در بازجویی، خیلی زود اعتراف کرد، چون با عوامل چندگانه و به طور همزمان روی او فشار آوردم و عملاً دو سناریوی ذهنیاش، یعنی «تحمل و سکوت» یا «شکستن و گفتن»، در همان ساعات اولیه بهنفع اعتراف فرو ریخت.
یکی از دلایل اصلیاش، شوک روانی دستگیری بود که او فکر نمیکرد دستگیر شود. چون انتظار داشت در عملیات استشهادی «انتحاری تروریستی» خودش را منفجر کند، یا نهایتا در درگیری مسلحانه با نیروهای اطلاعاتی و امنیتی در تهران کشته شود. لحظهای که زنده و دستبسته افتاد، تضادی که با طرح ذهنیاش ایجاد شد، ضربه شدید روانی به او زد که خودش هم به آن اعتراف کرد. این شوک باعث شد دیگر نتواند همان مقاومت ایدئولوژیک اولیه را مدیریت کند.
مسئله دوم قطع ارتباط کامل با شبکه بود که نمیدانست الان علیه او دارند چه اعترافی میکنند. چون عاصف و دونفر دیگر از بچهها که نفر سوم و چهارم را همزمان با من در اتاقهای دیگر بازجویی میکردند، فورا گزارش را به من منتقل میکردند تا بتوانیم در یک اقدام مشترک، تمام احتمالات و مواردی که ممکن است از دستمان در رفته باشد را فورا رصد و پیشگیری کنیم.
مورد سومی که عبدالله را مجبور به اعتراف کرد، این بود که نیروهای من آن شب بلافاصله بعد از دستگیری، سیمکارتها، تلفن ماهوارهای و هر وسیله ارتباطی را حذف کردند.
برای همین عبدالله میدانست دیگر هیچکس از بیرون نمیتواند دستور، حمایت یا حتی نسخه «قهرمانانه» سکوت به او برساند. این انزوا، حس رهاشدگی و تنهایی را تشدید برای عبدالله تشدید کرد.
مورد چهارم که همیشه من از آن در بازجویی استفاده میکردم، فشار روانی حسی در اتاق بازجویی بود. محیط بسته، روشنایی کنترلشده، صدای آهسته و ممتد تهویه، و حتی تغییر دمای عمدی فضا، تغییرات حس بویایی «بوی فلز، عرق خشکشده، و رطوبت دیوار»، کارایی مقاومت ذهنی متهم را کم میکرد و
یک اثر آزاردهنده روی تمرکز شخصی که بازجویی میشد میگذاشت.
در همان ساعات نخست، من با نمایش بخشی از اطلاعاتی که از قبل درباره او و شبکهاش داشتیم، «اسامی، مسیرها، کدها» نشان دادم که بخش زیادی از عملیاتشان لو رفته.
از طرفی دیگر عبدالله یک نیروی میدانی تازهتزریقشده بود و تاکنون بازجویی یا فشار اطلاعاتی جدی و سنگین را ندیده بود. این آماتور بودن او در جنگ روانی باعث شد زودتر از آن چه که تصور میشد، از ستون فقراتهای قدیمی شبکه، ببُرد.
در بازجویی، عبدالله، نام دونفر از عوامل هادی و پشتیبان خارجی خود «ابومصعب و احمدعمران» را برای ما نوشت. همین برای پیدا کردن زنجیره اتصال این شبکه موثر بود. کاغذ نقشههای ارتباطات را با احسان روی دیوار سنجاق کرده بودیم.
گفتم:
+ابومصعب چه نقشی داشت؟
گفت:
_من، و یاسر که استشهادی «انتحاری» دوم بود و کمربند انفجاری ساخته بود، باید منتظر تایید ابومصعب میموندیم.
+یعنی هادی شما بود.
سری به نشانه تایید تکان داد... با عصبانیت گفتم:
+وقتی ازت میپرسم درست جواب بده. فهمیدی چی میگم؟
_بله...
+دوباره ازت میپرسم، ابومصعب، هادی«هدایت کننده» تو و یاسر بود، یا نه؟
_بله.
+نقش احمد عمران چی بود؟
_تاجایی که من میدونم پشتیبان مسعود و سلیمان بود و مثل ابومصعب در عراق بود… با ابومصعب کار میکرد.
سجاد آمد روی خطم:
_حاج عاکف
بلند شدم رفتم آن سوی اتاق بازجویی و دستم را سمت گوشم بردم و گوشی ریزی که داخل گوشم بود را فشار دادم گفتم:
+بگو سجاد...
_حاجی لطفاً چککنید... خیلی مهمه.
ادامه دارد...
سلام علیکم و رحمت الله
لطفا مستند داستانی یا مطالبی که ذیل آن مینویسیم کپی با ذکر منبع و لینک کانال،
رعایت کنید
اگر میخواهید برای کسی بفرستید، لطفا از کانال فوروارد کنید.
کسانی هم که در کانال خودشون منتشر میکنند یا باید آدرس کانال و لینک کانال بنده را قرار بدن، یا آدرس و لینک کانال خیمهگاه ولایت و.
تشکر
کانال ایتای عاکف سلیمانی 👇
https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7
@akef_soleimany
👇👇👇👇👇👇👇👇
کانال عاکف سلیمانی در تلگرام
https://t.me/+tS4ah1kzCqgxMDVk
@akefsoleimany
عاکف سلیمانی
#قسمت_چهارم ده دقیقه بعد برگشتم به اتاق بازجویی و دیدم عبدالله همچنان دارد مینویسد. بعد از دقایقی
بسمالله الرحمن الرحیم
#قسمت_پنجم
گوشی کاری و دارای طبقهبندیام را چک کردم... تصویر ابومصعب را برایم ارسال کرده بود. گوشی را مقابل عبدالله گذاشتم و برگشتم پشت سرش. احسان چشم بندش را برداشت و آمد کنارم و پشت سر عبدالله ایستاد. گفتم:
+ابومصعب و میشناسی؟ عکسش و دیدی تا حالا؟ از نزدیک باهاش ارتباط داشتی یا نه؟
_من هیچ موقع ندیدمش...
از پشت سر نزدیک به عبدالله شدم و چشم بندش را خودم کشیدم پایین و سرم را نزدیک گوشش بردم، خیلی آرام به او گفتم:
+حالا ببین. این همون حیوونی هست که باهاش ارتباط داشتی...
مجددا چشم بندش را کشیدم بالا... بالا و پایین کردن چشم بند شدیداً عبدالله را به لحاظ روانی به هم میریخت. به او گفتم: «با دقت بهش نگاه کن. چون وقتی فرستادمت اون دنیا و تحویل خدا دادمت، اگر بفرسته تورو جهنم، باید بشناسیش تا پیداش کنی...»
اما چگونه ما به تصویر ابومصعب رسیده بودیم؟ پیش از این پرونده، و در تمام این سالها، ما روی شبکههای داعش در عراق و سوریه نفوذ انسانی داشتیم. ما تصویر ابومصعب را بارها در شمایل مختلف و طی پروژههای مختلف بدست آورده بودیم و بانک اطلاعات ما درمورد او کامل بود... از جلسات مخفی داعش در عراق و سوریه و هنگام جابهجایی او از گذرگاههای مخفی سوریه و عراق و... اطلاعات و اشراف کامل داشتیم. او دائم در تردد بود و ماهها قبل از عملیات داعش در تهران، اطلاعات و تصاویر ابومصعب بعنوان یکی از سرکردگان داعش را در بانک دادهها ثبت کرده بودیم.
از سوی دیگر خطوط ماهوارهای و سیمکارتهای ترکیهای مرتبط با سلول تهران، در یک تماس بین ابومصعب و نفر واسط موصل شنود شده بود، به همین دلیل ما روی شبکه تکفیری، اشراف کافی را داشتیم تا هر گونه اقدام آنها را در نطفه خفه کنیم.
با امیر هماهنگ بودیم و از دوربین اتاق بازجویی اشاره به او اشاره کردم، شنود مکالمات عبدالله را که با سیمکارت ترکیهای با ابومصعب ارتباط داشت را پخش کند. عبدالله پس از شنیدن صوت، سرش را پایین انداخت؛ میدانست بازی تمام شده، اما هرگز فکرش را هم نمیکرد که ما تا این حد به آنها نزدیک شده باشیم.
گفتم:
+ابومصعب پایگاهش کجاست؟
عبدالله گفت:
_اطراف بَعقوبه هست.
بگذارید اول بگویم بعقوبه کجاست دقیقا. بعقوبه یا همان «بَعقوبة» یکی از شهرهای عراقه و مرکز استان دیاله در بغداد هست.
به محض شنیدن این نام آن منطقه در دیاله، به عاصف که پشت در اتاق بازجویی بود و از مانیتور ما را میدید، با دست اشاره کردم فورا پیگیری کند. تیمِ بیرون از اتاق، دستور را گرفت. کانال امن باز شد، مختصات برای پایگاه مرزی ارسال شد. و حالا دیگر زنجیره امنیتی ما از تهران تا بعقوبه کشیده شده بود.
چندبار با دست به شانه عبدالله زدم و گفتم: «نفر بالاسری کیه؟ بالاتر از ابومصعب و احمد عمران و میخوام.»
عبدالله نفس عمیقی کشید. میداند این اسم، به قیمت جانش است و خونش به گردن خودش. گفت:
_عبدالصمد… موصل… مستقیم با البغدادی وصل بود…
+ابوبکر البغدادی رو قبل و بعد از پایان حاکمیت جعلیش در عراق و شام، دیدی؟
_هیچوقت.
+درموردش با کسی هیچ وقت حرف نزدی، یا کسی درموردش باهات حرف نزد؟
_نه. توی تشکیلات نمیتونستیم به راحتی درمورد این افراد صحبت کنیم...
+درمورد عبدالصمد بیشتر برام توضیح بده
_هادی و حامی و همهی موارد منتهی به ابومصعب و احمد عمران، عبدالصمد بود.
عبدالله سرش را آورد پایین و گذاشت روی میز. صدایش به زمزمه رسیده بود:
«شما همهجا هستید… از این اتاق تا مرز ایران و خارج از مرز ایران…»
پروندهای که با صدای یک شنود و دریافت چندسیگنال ساده شروع شده بود، حالا مسیر مرزی و چند لایه خارجی داعش را برای ما روی میز گذاشته بود. اما قصه فقط به داعش و هستههای خفته درون مرزی و برون مرزی آن ختم نمیشد.
از اتاق بازجویی خارج شدم و رفتم نماز صبحم را در اتاق کارم خواندم و پس از آن زیارت اربعین را قرائت کردم. سیدحسین «معاونت امنیت» آمده بود ستاد. طی قراری از پیش تعیین شده، با او و چندنفر از بچههای ستاد، باهمدیگر به خانه یکی از مقامات ارشد سابق سازمان که اکنون حدود ۸۰ سال سن دارد رفتیم تا در روضه هرساله صبح اربعین خانهاش شرکت کنیم.
عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم #قسمت_پنجم گوشی کاری و دارای طبقهبندیام را چک کردم... تصویر ابومصعب را بر
#قسمت_ششم
تا اواسط سخنرانی بیدار بودم اما پس از اینکه مقداری از سخنرانی را گوش دادم، همانطور که در انتهای جمعیت نشسته بودم، کم کم در همان حالت نشسته خوابم برد. با صدای گریه عزاداران سیدالشهداء در انتهای سخنرانی بیدار شدم و خودم را جمع و جور کردم دیدم حاج رضا سرش را تکانی داد و نیشخندی زد. روضه خوان شروع کرد به روضه خواندن و دقایقی بعد که به روضه وداع حضرت زینب سلاماللهعلیها و امام حسین علیهالسلام اشاره کرد، دلم شکست. با چشمان آلودهام اشکم را نثار آن بی بی و آقایی کردم که پدرم در هشت سال دفاع مقدس فداییشان شد. یاد مادرم افتادم که برایم تعریف کرد: «زمانی که با پدرت میرفتیم حرم امام رضا، با اینکه سنت خیلی کم بود، پدرت تو را مقابل ضریح امام رضا قرار میداد و به تو یاد میداد بگویی: بأبی انت و امی...» آنقدر گفتم که آخرش پدرم فدای این خاندان شد.
موقع سینه زنی طبق علاقه و عشق همیشگی، چفیهام را از دور کمرم باز کردم و به سرم بستم و به دستور حاج رضا رفتم وسط هیأت، برای میانداری. امام حسین به معنای واقعی کلمه همهی زندگیام بود و هست و خواهد بود. انشاءالله.
آن روزغ یک دل سیر، سینه زدم. به قول شاعر:
گفت سائل از چه رو بر سینه و سر میزنی
گفتم از آیینه دل گردگیری میکنم...
آن روز آنقدر سینه زدم و گریه کردم، تا بلکه امام حسین به من هم نگاهی بیندازد و من راه به دوستان شهیدم ملحق کند.
عزاداری که تمام شد، بلند شدم رفتم نزدیک پنجره هال و پذیرایی خانه حاج رضا، نگاهی به داخل حیاط انداختم و دیدم خلوت است و میشود یک گوشه نشست و صبحانه روضه را خورد. رفتم سمت سیدحسین، گفتم:
+پایهای بریم بیرون بشینیم صبحونه رو بخوریم و گپی بزنیم...
نیم خیز شد و نگاهی به حیاط انداخت، گفت:
_چرا که نه، بریم...
به عاصف اشاره زدم صبحانهمان را بیرون بیاورد...
از جمع فاصله گرفتیم و رفتیم گوشهای از حیاط خانه حاج رضا نشستیم. حاج رضا با عبایی که روی دوشش بود آمد بیرون و نگاهمان کرد و لبخندی زد، برگشت کنار مهمانهایش.
چای را خوردم و احساس کردم سیدحسین منتظر توضیحات من است. گفتم:
+سید، عبدالله اعتراف کرده و شبکهاش و کشیده.
سیدحسین نگاهی به من انداخت و شروع کرد لقمه گرفتن... گفت:
_تا کجا پیش رفتی باهاش؟
+تا بعقوبه...
_پس سرتیم توی عراق هست...
+سرتیم که نمیشه گفت، ولی هادی اونجا هست.
_وبالاتر از هادی؟
+انشاءالله تا برگردیم، امیدوارم بچهها ردی ازش بزنن.
_بلند شو بریم...
+بریم...
صبحانه را نیمه کاره در همان دو سه لقمه اول رها کردیم و رفتیم سراغ حاج رضا و خداحافظی کردیم و با عاصف، و چندتن از افسران تیم حفاظت سیدحسین، به ستاد بازگشتیم.
در اتاق بازجویی از لحظهای که اسم «عبدالصمد» آمد، پیچیدگی پرونده بیشتر شد و اقدامات اطلاعاتی ما از یک اتاق بازجویی در تهران، به یک شکار زنجیرهای فرامرزی کشیده شد.
گزارش را با هماهنگی سیدحسین به شاخه برونمرزی «عراق» دادم. اعترافات عبدالله، عضو دستگیرشده سلول داعش در تهران، دو نقطه حساس را برای من بعنوان مسئول پرونده و مقابله با این شبکه آشکار کرد:
اول: انبار C4 در بعقوبه تحت کنترل «ابومصعب» بهعنوان منبع اصلی
دوم: خط فرماندهی در موصل به رهبری «عبدالصمد» و ارتباط مستقیم او با عناصر رده بالای تکفیری سوریه و فراتر از آن...
مسئول واحد عراق را توجیه کردم. او من را مستقیم به عامل در میدان وصل کرد. طی پیامی رمزنگاری شده برایش نوشتم:
بخش اول: بعقوبه_«کدفرعی/برگشت/درصورت مقاومت، خنجر.»
تاریخ: +72 ساعت پس از اعلام...
72ساعت بعد، پهپاد شناسایی ما در عراق، هدف را شناسایی و تایید کرد. مختصات محل عملیات، یک ساختمان نیمهساز با سه نگهبان بود.
تیم نفوذ، نیروهای عملیاتی و محلی حشدالشعبی بودند که بیصدا از دیوار غربی وارد شدند. سه محافظ ابومصعب را کشتند و او را زنده دستگیر کردند. طی یک برنامهریزی از پیش تعیین شده بین ما و تیم عملیاتی حشدالشعبی، ساختمان تخلیه و برای انفجار کنترلشده آماده سازی شد. ابومصعب به ایران تحویل داده شد و خیالمان جمع شد، اما عبدالصمد...
ادامه دارد...
کپی با ذکر منبع و لینک کانال بنده یا خیمهگاه ولایت فقط مجاز است
عاکف سلیمانی
#قسمت_ششم تا اواسط سخنرانی بیدار بودم اما پس از اینکه مقداری از سخنرانی را گوش دادم، همانطور که در
بسمالله الرحمن الرحیم
#قسمت_هفتم
رفتم اتاق سیدحسین و گزارش کار را به او دادم؛ درمورد عبدالصمد هم صحبتهای مفصلی با هم داشتیم که صدای در آمد. مسئول دفتر سیدحسین در را باز کرد و دیدیم حاج کاظم وسط چارچوب در اتاق ایستاده. حاج کاظم که وارد شد، مسئول دفتر سید از پشت اشاره کرد به من و سیدحسین که خودش هم از ورود ناگهانی رییسمان غافلگیر شد.
حاج کاظم عادت داشت، سر زده به اتاق زیرمجموعهاش برود و هیچکسی از این رفتار او خوشش نمیآمد.
حاجی به سیدحسین گفت:
_اقا سید اجازه میفرمایید؟
سیدحسین به استقبال حاج کاظم رفت و هم دیگر را بغل کردند. من هم بلند شدم رفتم سراغ حاجی و باهم روبوسی کردیم و آمدیم نشستیم کنار هم، و سیدحسین هم نشست روبرویمان. سیدحسین گفت:
_حاج آقا اتفاقا خیلی به موقع به ما سر زدی. آقا عاکف داشتند درمورد عبدالصمد توضیح میدادن. ما قرار بود برسیم بالا خدمت شما، اما خب، رو دست خوردیم و شما تشریف آوردید. اگر اجازه بدید آقا عاکف ادامه بدن.
حاج کاظم سری به نشانه تایید تکان داد و لبخندی زد و دستی به محاسن تازه کوتاه شدهاش کشید و سرش را انداخت پایین، سر تا پا گوش شد.
سیدحسین گفت:
_آخرین اطلاعات تو و تیمت، و تحلیل نهایی شخص تو درمورد عبدالصمد چیه؟ برای حاج آقا توضیح بده.
اجازهای از حاج کاظم جهت صحبت گرفتم و گفتم:
+بسم الله الرحمن الرحیم. حاج آقا، عبدالصمد طبق اطلاعات ما وصل به موساد هست.
اخمی به من کرد و گفت:
_بیشتر توضیح بده...
+یکسری اطلاعات خام وجود داره که دادم به بخشهای مختلف واحد خودمون در ضدنفوذ «ضدجاسوسی» و ضدتروریسم. وقتی واحد تحلیل ضدجاسوسی خودمون اونارو روی هم گذاشت، یک تصویر واضح از این ارتباط ایجاد شد برامون که...
حاج کاظم آمد وسط بحث و گفت: «مثلاً...؟»
گفتم:
+مثلاً سفر محرمانه عبدالصمد به قبرس و گرجستان.
_دیگه؟
+مورد بعدی، چند تماس کوتاه رمزگذاریشده با یک شماره فعال در تلآویو. و همچنین گردش مالی از یک شرکت پوششی ثبتشده در اروپا که طبق بررسی سابقهاش، با اسراییل پیوند داره. من معتقدم وقتی همه این پازلهارو در کنار هم قرار میدیم، یک زنجیرهای میسازند که بدون شک به موساد میرسه. تحلیل نیست، اطلاعات هست همه اینها.
حاج کاظم گفت:
_عاکف جان پسرم، شناسایی اینکه فردی مثل عبدالصمد با موساد در ارتباط هست، یک کار سادهی «یک شاهد یا یک شنود» نیست؛ این یک پرونده چندشاخه هست که باید همزمان از چند شاخص امنیتی تغذیه بشه. گزارشات تورو سیدحسین برام آورده. اعترافات عبدالله رو هم دیدم. ولی...
گفتم:
+حاجی من گزارش بچههای حزبالله درمورد عبدالصمد و خوندم.
از لای پوشه کلاسیک کاغذ را در آوردم و دادم به حاج کاظم. همزمان که حاجی مطالعه میکرد گفتم:
+همونطور که دارید میبینید روی برگه، گزارش حزبالله لبنان حاکی از اینه که شاخصهای رفتاری و پوششی عبدالصمد، دارای عناوین مشکوک هست. مثلا سفرهای خارج از مسیر معمول، استفاده از اسناد هویتی چندگانه، ارتباط با شرکتها یا NGOهای پوششی.
سیدحسین بعنوان معاون امنیت، آدم تیزی بود. گفت:
_پس یعنی ما عملا با شبکهای طرفیم که اینبار مستقیما از سمت تلآویو داره کار میکنه. پیوند سلفیها و صهیونیستها بیش از پیش شده.
گفتم:
+من نظرم اینه عبدالصمد و حذفش کنیم...
حاج کاظم با دستی که تسبیح عقیقش بین انگشتانش گره خورده بود، دستی به محاسنش کشید و چشمانش را تیز کرد، به کاغذ خیره شد، چیزی نگفت. من و سیدحسین همدیگر را نگاه میکردیم که چرا حاج کاظم سکوتش را نمیشکند... شاید حدود ۳۰ ثانیه مکث کرد، بعد از آن گفت:
_اگر میتونید، برنامهریزی کنید بیاریدش ایران. یا توی یه کشور ثالث مورد ربایش قرار بگیره.
گفتم:
+حاجی خیلی سخت میشه کار.
نگاه تندی به من کرد و گفت:
_از عبدالمالک سختتره به نظرت عاکف؟
پیشانیام را خاراندم، گفتم:
+عبدالمالک پیچیدگی خودش و داشت ولی عبدالصمد و بخواهیم از سوریه یا عراق بکشونیم بیرون سخته. اول باید لوکیشن دقیقش و کشف کنیم.
_سخت باشه. برید کشف کنید.
نگاهی انداختم به سیدحسین که یعنی جان مادرت به دادم برس. همینطور که داشتم به صحبتهای حاج کاظم گوش میدادم، سیدحسین پیامی برای من فرستاد و نوشت: عموجان خودته!
در دلم گفتم: «دارم برات سیدحسین...»
حاج کاظم گفت:
_وسط جلسه گوشی و تعطیل کنید...
عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم #قسمت_هفتم رفتم اتاق سیدحسین و گزارش کار را به او دادم؛ درمورد عبدالصمد هم ص
#قسمت_هشتم
سپس ادامه داد و گفت:
_برای حذف فیزیکی فردی مثل عبدالصمد که بهاحتمال زیاد یک هدف سطح بالا در شبکه مقابل هست و دارای لایه محافظتی چندگانهست، باید مسیر و به شکل یک طرح عملیاتی چندمرحلهای دید، نه صرفاً یک حملهی مستقیم. حواستون باشه شما دونفر که چنین کاری بدون جمعآوری اطلاعات دقیق تقریباً محکوم به شکست هست باباجان. شما اگر میخواهید حذفش کنید، برید بشینید باهم، سلولهای خاکستریتون و به کار بندازید و طرح ربایش اون جانور، براتون جزء اولویتها باشه. بعدش اگر نشد، حذفش کنید. ولی من طرح میخوام. خیلی فوری.
حاج کاظم چشمانش را گرد کرد، هم به من نگاه کرد هم به سیدحسین، ادامه داد و گفت:
_دارم تاکید میکنم، اولویت شما دونفر باید ربایش و آوردن عبدالصمد به ایران باشه. خودسر بازی در نیارید شما دوتا. بهتون گفتم که بدونید. بعدا نگید که نگفتم.
سپس محکم زد روی پاهای من، گفت: «گزارش بده...»
گفتم: آقاسیدحسین هستند خدمت شما.
سید خندید و چیزی نگفت. خم شد از روی میز پوشه را گرفت و از لای آن یک برگ آچار کشید بیرون و داد به حاج کاظم. سیدحسین مشغول گزارش دادن شد و منم ترجیح دادم هرچه زودتر به بهانه کار فوری جلسه را ترک کنم.
ادامه دارد
با سلام
دیشب
یه مشکل سهوی
پیش اومد
و قسمت ها پس و پیش منتشر شد
برای همین پاک شد
امشب انشاءالله جبران میشه
عاکف سلیمانی
#قسمت_هشتم سپس ادامه داد و گفت: _برای حذف فیزیکی فردی مثل عبدالصمد که بهاحتمال زیاد یک هدف سطح بال
بسمالله الرحمن الرحیم
#قسمت_نهم
بگذارید قبل از اینکه امشب به ادامه این مستند داستانی بپردازم، گزارشی که حاج کاظم مشغول مطالعه آن شد و من جلسه را ترک کردم، راجع به آن توضیحی بدهم.
گزارش مربوط به عبدالصمد را خودم با عاصف باهم تنظیم کرده بودیم. طبق دادههای طبقهبندی شده، عبدالصمد در حومه موصل سال ۹۷ بازداشت شده بود. بررسیهای شاخهی برون مرزی ما و رجوع به بانک اطلاعاتی که از قبل وجود داشت، منجر به کشف شواهد چندلایه از ارتباط مستقیم سوژه با سرویس اطلاعات خارجی اسرائیل «موساد» شد.
این ارتباط از طریق تجمیع دادههای میدانی، شنود سیگنالهای رمز گذاری شده، و تحلیل الگوهای رفتاری محرز شد.
شاخص اول طبق اطلاعات منبع واحد تحلیل ضدجاسوسی، گزارشی مبنی بر کانال ارتباط امن سوژه در قبرس بود.
طبق بررسیهای ما، عبدالصمد در بهار سال قبل از این پرونده سفری ۴۸ ساعته به نیکوزیای قبرس داشت که در اسناد اولیه با عنوان «حج عمره» پوشش داده شده بود.
رصد فرودگاهی و ثبت گزارشات عوامل ما در قبرس در همان زمان نشان از این داشت که او با فردی با هویت جعلی به نام «یوناتان شاموئل» که طی اطلاعات ما بهعنوان مأمور میدانی موساد در پرونده ۹۰۲۳ بود، ملاقات داشته.
شاخص دوم ما، سیگنال ارتباط ماهوارهای رمزگذاریشده بود. طبق بررسیهای تشکیلات ما، او ظرف شش ماه گذشته، شش تماس کوتاه «۴۵ تا ۷۵ ثانیهای» یک ترمینال ثریا، ثبتشده در محدوده جنوب موصل، به نقطهای در تلآویو ارسال شده بود. تحلیل فرکانسی امواج حامل و تطبیق ساختار بستههای داده با نمونههای پیشین، نشان دهنده استفاده از پروتکل ارتباط امن با موساد بود.
شاخص سوم ما مسیر مالی پوششی از آمستردام بود که طبق دادههای بدست آمده، پرداخت ماهانه ۱۲/۰۰۰ یورو به حساب کنترلشده به عبدالصمد از طریق یک شرکت صوری در آمستردام با نام Blue Horizon BV انجام میشده است. بررسی بینالمللی نشان داده که Blue Horizon پیشتر در یک عملیات افشا شده موساد «پرونده24632» برای تأمین مالی شبکههای نفوذ در عراق و سوریه استفاده شده است.
تجمیع دادهها از سه شاخه فوق، ارتباط عبدالصمد با موساد را قطعی نموده است و او بعنوان هادی اصلی عملیات در تهران شناخته شده است.
وقتی رسیدم دفترم، تازه خواستم پشت میزم قرار بگیرم و کارم را آغاز کنم که دیدم تلفن زنگ میخورد. بهزاد بود، جواب دادم:
+سلام. بگو بهزاد.
_مسئول دفتر سیدحسین زنگ زده، گفته حاج کاظم گفته به شما بگم برگردید اتاق سیدحسین کارتون داره.
+باشه. الان میرم.
قطع کردم تماس را و برگشتم دفتر سیدحسین. حاج کاظم مشغول خواندن گزارش بود و من را دید، گفت: «بشین.»
اینبار نشستم کنار سیدحسین. حاج کاظم به فکر فرو رفت و به من و سید حسین گفت:
_به نظرم طرح ربایش و شما دوتا برنامهریزی کنید. شما هر دوتاتون مأموریتهای زیادی رو، هم در عراق، هم سوریه، هم لبنان و برخی دیگر کشورها داشتید و الحمدلله، رو سفید شدید.
من و سیدحسین به هم نگاهی کردیم و چیزی نگفتیم... حاج کاظم کاغذ گزارش را گذاشت روی میز و بلند شد. موقع خداحافظی گفت:
_عاکف، مستقیما میری عراق و این عملیات و مدیریت میکنی. صفر تا صد میدان به عهده توست.
+بله آقا چشم. حتما.
حاجی رفت و من و سیدحسین نشستیم باهم صحبت کردیم و همزمان مشغول خوردن دمنوش شدیم. آن روز باید به جمعبندی میرسیدم تا دستور اجرا شود. سیدحسین گفت:
_به هیچ عنوان دیگه نرو وقت نگذار روی بازجویی. میگم گزارش بازجویی و بهت بدن. عاصف و بفرست سراغ بازجویی، خودت از حالا متمرکز شو روی ربایش اون حیوون.
+باشه سید. من میرم اتاقم، باید فکر کنم که میخوایم چیکار کنیم...
_برو. فقط فورا جمعبندی کن. چون وقت نیست. ارتباط سلولی اونا با عبدالله و دیگران قطع شده و احتمال قوی هم تا حالا خبر دستگیری ابومصعب و شنیدن. حتما دنبال عملیات دیگهای هستن.
+باشه. دعا کن بتونم کاری کنم.
_کار خودته. به امید خدا از پسش بر میای...
رفتم دفترم و نشستم به دیوار اتاق خیره شدم که باید چه کنم. به مسئول دفترم بهزاد زنگ زدم، گفتم: «سجاد و بگیر، بگو اگر فرصت داره بیاد فوری اتاقم، واجبه...»
ده دقیقه بعد بهزاد در اتاق را باز کرد و سجاد وارد شد. بلند شدم رفتم سراغش با هم سلام علیکی کردیم و با سجاد نشستیم روی فرشی که برای نماز خواندن داخل اتاقم بود. گفتم:
+حاج کاظم نظرش اینه عبدالصمد و حذف نکنیم. با اینکه سخته، ولی نظرش اینه مورد ربایش قرار بگیره و منتقل بشه داخل.
سجاد نگاهی به من کرد، عینکش را در آورد، شیشهاش را با گوشه پیراهنش پاک کرد، سپس چشمان خستهاش را مالید و کمی از رانی که برایش آورده بودم را خورد... همینطور که مشغول خوردن رانی بود، از دستش قوطی را گرفتم، عینکش را هم برداشتم زدم به چشمانش و گفتم:
+دو دقیقه تمرکز کن. وقت برای همهی این کارها هست پسرجان
عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم #قسمت_نهم بگذارید قبل از اینکه امشب به ادامه این مستند داستانی بپردازم، گزار
#قسمت_دهم
سجاد خجالت کشید، اما در نگاهش التماسی نهفته بود که قوطی را به او برگردانم... گذاشتم مقابلش، گفتم:
+برش دار بخور.
قوطی رانی را برداشت، یک نفس دیگر نوشید، بعد به آرامی ولی با لحنی قاطع گفت:
_حاج عاکف، مطمئن باش عبدالصمد فقط یک اسم نیست… این آدم بعنوان هادی عملیات تهران از عراق یا سوریه، چندین لایه حفاظتی داره، و هر لایهاش روی هم طراحی شدن که حتی در صورت شکستن یکی، بقیهاش بهطور خودکار فعال میشن. ربایشش یعنی ورود به یک محیط «بسته متحرک» که هر ثانیهاش توی نقشه نباشه، کل عملیات رو میسوزونه.
گفتم:
+میدونم… حاجکاظم هم همینو میدونه، ولی انگار یک اطلاعاتی داره که ما نداریم. برای همین تاکید داره ربایش بشه.
_تحلیل خودت چیه؟
+پیچیده است.
_اگر اینه، پس بزار روش کار کنم تا مختصات جغرافیایی اولیه رو بزنم. ولی شما هم از منابع خودت توی خارج از ایران استفاده کن که زودتر به نتیجه برسیم.
+خیلی هم خوب.
_برم؟
+نه! همین الان بگو چقدر وقت میخوای؟
_چقدر وقت میدید؟
+پنج روز. فقط و فقط.
بلند شد، گفت:
_تلاشم و میکنم...
بلند شدم و گفتم:
+برو ببینم چه میکنی.
بعد از اینکه سجاد رفت، تماس گرفتم با سیدحسین و از او درخواست جلسه اضطراری کردم. باید برای سید توضیح میدادم در چه مرحلهای قرار گرفتهایم؛ سید گفت تا یکساعت دیگر باشم اتاقش.
یک ساعت بعد وقتی رفتم به اتاق سیدحسین، گفت:
_با حاج کاظم صحبت کردم...
+چی گفت؟
_گفت همین امشب تیمت و جمع کنی و برید عراق!
+یعنی چی سید؟ من الان برم عراق بدون اینکه بدونم هدفم اونجاست یا توی یک کشور دیگهای، خیلی ببخشید، چه گوهی بخورم؟
_عصبی نشو!
گفتم:
+آخه سیدجان، بچه بازی که نیست. اگه شما ناراحت نمیشی، من میرم حاجی و توجیهش میکنم. سجاد هنوز رد دقیق و نزده من بلند شم برم عراق؟ اصلا معلومه حاجی چش شده؟ ارور داده؟ من گفتم میرم، اما امشب؟ واقعا حاجی به چی داره فکر میکنه؟
سیدحسین خسته و کلافه بود و چشمانش از فرط بی خوابی متورم شده بود. بلند شد کمی داخل اتاق راه رفت و به زمین خیره شد و گفت:
_بزار ببینم بابت این اصرارهای حاجی باید چیکار کنیم.
سیدحسین لحظاتی قدم زد، سپس آمد روبروی من نشست و کمی این پا و آن پا کرد، به فکر فرو رفت. گفتم:
+چته سیدحسین؟ چرا انقدر سردرگم و خسته و کلافه به نظر میای؟
دستی به موهایش و چشمهایش کشید و گفت:
_چی بگم والله.
+خب حرف بزن ببینم چت شده...
کمی مِن مِن کرد و در نهایت گفت:
_من موافق این طرح نیستم. منظورم پروپوزال تو نیست، منظورم فشار حاج کاظم بابت ربایش عبدالصمد هست. اینکه ازم دلیل فشار حاجی روی این موضوع و میپرسی، منم واقعا نمیدونم و مثل تو فکر میکنم که احتمالا اون چیزی میدونه که ما نمی دونیم، ولی حداقل باید به من و تو بگه. که نمیگه. منم مثل تو معتقدم هزینه داره برامون این اقدامات. همونجا از طریق منابع محلی باید حذفش کنیم تموم بشه بره پی کارش، اما خب حاجی نظرش اینه. من دارم عملا نیروهای خودم و«منظورش ما بودیم» میفرستم توی لونه زنبور.
سپس با عصبانیت گفت:
_میتونم همین الان زنگ بزنم به کاظم، بگم من و نیروهام انجامش نمیدیم و اونم کاری نمیتونه کنه. نهایتا توبیخ، یا دلخوری پیش میاد ولی خب من نمیخوام امنیت کشور و فدای یکسری مسائل کنم.
چندبار با عصبانیت کوبید روی دسته مبل اتاقش، و ادامه داد و گفت:
_این عملیات خیلی مهمه عاکف. منابعی هم که توی طرح نوشتی، باهات موافقم، حتما ازشون کمک بگیر. فقط چند نکته رو به ذهنت بسپر عاکف جان. خودت اوستایی اما حواست باشه، ما اونجا الان چالش داریم و نیاز به نفوذ فیزیکی عمیق در خاک عراق «شامل لجستیک، پشتیبانی و خروج امن» هست؛ برای همین باید دقیق عمل بشه. انشاءالله وقتی سجاد و تیمش رد دقیق عبدالصمد و زدن، اونور هم که رسیدید میرید خونه امنی که براتون آماده میشه. ممکنه روز اول کمبود داشته باشید و نتونید به محض رسیدن کار کنید، اما 48 ساعت بعد از استقرارتون، همه چیز ردیف میشه...
عاکف سلیمانی
#قسمت_دهم سجاد خجالت کشید، اما در نگاهش التماسی نهفته بود که قوطی را به او برگردانم... گذاشتم مقابل
#قسمت_یازدهم
«4 روز بعد... ساعت 22»
.....روی کاناپه در خانهام ولو شده بودم و حالم از شدت خستگی و بدن درد، به هم ریخته بود. آنطور که حتی صدای تلفن هم بیحوصلهام میکرد. تلفن دارای طبقهبندی و کاریام زنگ خورد، دیدم پرایوت نامبر است. جواب دادم:
+سلام علیکم.
_حاج آقا سلام. خوبید؟
+جانم سجاد، بگو.
_رد عبدالصمد و زدم...
از جایم بلند شدم و گفتم:
+کجاست؟
_احتمالا در موصل...
+یعنی چی احتمالا؟ با من از اما و اگر صحبت نکن و از این گزارشهای آشغال اطلاعاتی بهم نده.
_آخه یه فایلی و پیدا کردم...
صحبتهایش را قطع کردم و گفتم:
+سجاد من حالم اصلا خوب نیست. اگر اطلاعاتت دقیقه، بگو همین الان بیام اداره.
_حاجی، به نظرم باید از نزدیک باهم صحبت کنیم...
با بیرمقی گفتم:
+بیام اداره؟
_نه.
+پس صبح بیا دفترم، امشب حالش رو ندارم…
تماس را که قطع کردم، با گوشی شخصیام با خواهرم تماس گرفتم و گفتم حالم اصلا خوب نیست و بیایند دنبالم. نیم ساعت بعد با همسرش آمدند و بدون هیچ سوال اضافهای، مرا به درمانگاه بردند. دکتر یک سرم وصل کرد، دو مسکن قوی و یک ویتامین هم تزریق کرد، و حس کردم دنیا کمی ساکتتر شده. شب را به خانه خودم برنگشتم؛ ترجیح دادم بروم خانه مادرم.
.....صبح، بعد از نماز، رانندهام طبق روال آمد دنبالم. به اداره که رسیدیم، هنوز اثر همان مسکن در بدنم سنگینی میکرد. تا ساعت هشت صبح روی فرش اتاق کارم خوابیدم.
با صدای آرام باز شدن در اتاقم، بیدار شدم. چشمانم را ریز کردم، دیدم بهزاد است. آمد سمتم و گفت:
_حاجی ساعت 8 شده. ظاهرا حالتون خوب نیست اصلا.
+نه، بگو چیشده.
_سجاد اومده. ظاهرا قرار داشتید و گفتم من درجریان نیستم.
+درسته. دیشب یه هویی شد و دیگه نشد در جریان بزارمت. الان کجاست؟
_توی اتاق من نشسته. بگم بیاد؟
+بگو ده دقیقه دیگه بیاد داخل تا من آماده بشم. به اسد بگو یه چیزی آماده کنه بیاره داخل دارم ضعف میکنم.
رفتم با آب یخ صورتم را شستم. سجاد آمد. نشستیم پای یک صبحانه ساده. در حین خوردن، با همان حالت جدی و صدای آهسته گفتم:
+بگو. چیشده؟
سجاد لقمهاش را قورت داد و گفت:
_با یک ترفند و فایلی که در یک کانال خصوصی داعش بارگذاری شده بود، عبدالصمد مشغول سخنرانی برای یک حلقه چندنفره بوده. این چند شب من و هیچ کدوم از بچهها خونه نرفتیم و با یک تلهگذاری دیجیتالی منسجم موفق شدیم ردش و بزنیم.
گفتم:
+موقعیت جغرافیایی؟
شانه بالا انداخت:
_هنوز دقیق معلوم نیست. اما قرائن و سیگنالها، دکلها، رنگ زمین، و بافت اطراف صحنه… نشان از این داره حتما عراق هستن، اما کجای عراق... نمیدونم. نگرانی شما از کشور ثالث خداروشکر برطرف شد.
+ببینم...
لپ تاپش را باز کرد، عکس و ویدئو را نشانم داد. چند بار با دقت دیدم. به جزئیات دکل مخابراتی، شکل آجرها، و حتی سایه ساختمانها خیره شدم. گفتم:
+خیلی اینجا آشناست. یعنی این بی ناموسها واقعا یه گوشی اندروید هم ندارن؟ نه خودشون نه محافظاشون؟
_دقیقا حاجی. خیلی رعایت میکنن. برای همین هست به راحتی نمیتونیم ردی ازشون بزنیم، جز با تله گذاری دیجیتالی.
خیره شدم به ویدئو... گفتم:
+احساس میکنم اینجا موصل باشه. چون سال ۹۶ من و شهید هادی جعفری چند ماه، برای بازپسگیری منطقه از داعش اینجا بودیم و بخشی از کار به فرماندهی من و اون انجام شد. همهچیزش برام آشناست...
سجاد بدون حرف اضافه یادداشتبرداری میکرد و چشمهایش برق میزد. فهمید که این، هم رد عبدالصمد است، و هم باز شدن دروازه به منطقهای که قبلاً در آن، بوی باروت و خطر را با تمام وجود حس کرده بودیم.
ادامه دادم و گفتم:
+تا کی میتونی رد دقیقش و بزنی؟
_به نظرم بریم عراق حاجی.
+مطمئنی؟
_بله. چون به نظرم خیلی بهش نزدیک شدیم. نکته اینه که این فایل، فقط یک ویدئو نیست. پشتش یک رشته سیگنالگذاریه که در لایه هفتم دیتا پنهان شده. کسی که آپلود کرده، یا خبر داشته ما داریمش، یا میخواسته عمدی لو بده.
+آخه ما نزدیک عبدالصمد آدم نداریم.
ویدئو را دوباره زدم جلو. عبدالصمد روی یک صندلی فلزی نشسته بود، پشتش دیواری با آجرهای زرد قدیمی، بالای پشت بام یک دکل مخابراتی که به شکل عجیب روی یک ستون سیمانی کوتاه بسته شده بود؛ همانی که در سال ۹۶ در حاشیه موصل دیده بودم و بعد از بازپسگیری منطقهای که به ما واگذار شده بود، با شهید هادی جعفری شرط بستیم پرچ داعش را از روی آن دکل با تیراندازی سرنگون کنیم.
همان روز به سیدحسین گزارش دادم و او هم مقدمات سفرمان به عراق را فراهم کرد. رفتم دفترش، حرفهایش را زد و توصیههای نهایی را کرد، همدیگر را بغل کردیم و از دفترش خارج شدم، برگشتم اتاقم و به مسئول دفترم بهزاد گفتم با عاصف و سجاد که نیروهای مستقیم من میشدند تماس بگیرد تا بیایند اتاقم برای یک جلسه فوری. توجیهشان کردم که چه سفری در پیش داریم.
feragh-arabi.mp3
زمان:
حجم:
2M
در عراق، همراه با این مستند داستانی امنیتی، با این موزیک بی کلام سیر کنید...