عاکف سلیمانی
#قسمت_بیست_و_هشتم خواهرم میترا از این حرف من به خواهرمان حسنا خندهاش گرفت. حسنا چشم و ابرویی برای
بسمالله الرحمن الرحیم
#قسمت_بیست_و_نهم
برای نماز صبح بیدار شدم، سلامم را به امام زمان دادم، برخاستم و وضو گرفتم، نماز صبح را خواندم، اما دیگر حال نداشتم برای تعقیبات بیدار بمانم، برای همین خوابیدم. حوالی ۸ صبح بود که بیدار شدم و با مادرم و خواهرم صبحانه خوردیم. وقتی خیالش را جمع کردم که فعلا مأموریت نمیروم و در تهران ماندگارم، کم کم لباس پوشیدم و رفتم سمت حیاط.
سوار موتور شدم و از پارکینگ خانه رفتم بیرون، دیدم همسایهمان که یک پیرزن حدود ۹۰ ساله است، دارد عصا میزند و آرام آرام به سمت هایپر در آن طرف خیابان میرود... از موتور پیاده شدم و رفتم سمتش، گفتم:
+حاج خانم اکبری؛ کجا به سلامتی؟
سرش را بلند کرد و نفسی چاق کرد، سلام علیکی کردیم، به زور لبخندی زد و گفت:
_میرم تا مغازه آقای ایزدی، به کم خرید کنم.
گفتم:
+برو خونه. خودم میرم برات وسیلههات و میگیرم میام. فقط بگو چی میخوای؟
سفارشش را یادداشت کردم و رفتم وسایلش را خریدم و برگشتم سمت خانهاش، دیدم در پارکینگشان باز است. از لای در دیدم داخل پارکینگ گوشه آسانسور نشسته... یاالله گفتم و رفتم سمتش وسائلش را تحویل دادم، گفتم: «دعام کن حاج خانم.»
گفت:
_خدا خیرت بده پسرم. اگه یه روز تو بمیری من چیکار باید بکنم؟
نگاهش کردم، خندیدم. گفتم:
+هیچچی. انشاءالله زندهام حالا حالاها.
خداحافظی کردیم و رفتم سوار موتور شدم، رفتم سمت خانه امن.
در مسیر با عاصف تماس گرفتم، تا قبل از اینکه برسم عبدالصمد را آماده کند. وقتی رسیدم، رفتم بالا و وسایلم را گذاشتم داخل اتاق، با بچهها سلام و احوالپرسی کردم و با عاصف وارد اتاق بازجویی شدیم.
کتم را آویزان کردم و آستینها را کمی بالا زدم. آماده شدم برای گفتوگوی طولانی. صندلی را برداشتم، رفتم پشت سر عبدالصمد، با فاصلهای دو سه متری نشستم. گفتم:
+برگردیم به دیدار تو و اون آدم در اربیل عراق. جملهای که دیروز گفتی، «هیچ دیوارش آشنا نباشد». بگو دقیقاً یعنی چی؟
عبدالصمد گفت:
_شما که میدونید، این فقط یک حرف نبود.
+برای من، همهچیز کلمه نامفهوم هست، تا زمانی که ازش رمزگشایی کنم.
در ذهن عبدالصمد انگار خاطرهای ثبت شده بود. گفت:
_اون «افسر موساد» گفت مکان بعدی باید جایی باشه که نگاه به دیوارش، کسی رو یاد چیزی نندازه!
+ازش نپرسیدی منظورش چیه؟
_چرا، پرسیدم.
+چی گفت؟
_گفت یعنی نه سفارت، نه خانه امنی که پیشتر در اون بودیم. دیوارها باید غریبه باشند، تا اگر کسی دید، نتونه مسیر رو بازسازی کنه.
خودکار را از جیبم برداشتم، تنها یک خط نوشتم:
«مکان با حافظه صفر»
سپس برگه را برگردانم و گفتم:
+یعنی جابجایی در یک فضای بیرون از هر قالب سابق، بدون رد عاطفی یا تصویری.
عبدالصمد سرش را پایین انداخت و گفت:
_دقیقاً. مکانش رو هم گفت. یک سالن بزرگ که حتی سقفش هم مثل آسمان پوشیده باشه.
چشمم را ریز کردم، نه از تعجب، که از اتصال چند نقطه نامرئی که در ذهنم نقش بست. سکوتی کوتاه از آن لحظه به بعد در اتاق حاکم شد؛ فقط صدای خودکار بود که روی کاغذ، زمزمهی «هیچ دیوارش آشنا نباشد» را به زبان دیگری ترجمه میکرد.
یادداشتم روی برگه بازجویی که تمام شد، برگه تا نیمه پر شده بود. گوشه پایینش را تا زدم، مثل قفلی کوچک برای کسی که بعدتر قرار است آن را باز کند و بخواند.
گفتم:
+وقتی گفتی «سقفش مثل آسمان پوشیده»، منظورت مأمنی هست که در بیرون از نگاهها باشه، یا چیزی شبیه به صحنهسازی؟
گفت:
_ نه. منظورش جایی بود که حتی اگر کسی داخل شد، حس کنه بیرون هست. اونجا مرز میان داخل و خارج از میان برداشته شده. مثل رؤیایی که نمیدونی بیدار شدی یا نه.
گفتم: و تو هم قبول کردی بری؟
گفت:
+من از گفتههای اون، فقط مسیر و یاد گرفتم. نه برای رفتن، بلکه برای اینکه اگر روزی مجبور شدم، بدونم کجا باید نبود.
بلند شدم محکم زدم پس گردنش، گفتم:
+بی ناموس حروم زاده، داری رمان برام میخونی؟ جوری میزنمت که تا فردا صبح مثل سگ از درد به خودت بپیچی و پارس کنی. یا مثل آدم حرف بزن ببینم چی میگی، یا فقط چگو لگدت میکنم...
عبدالصمد دستش بسته بود و نمیتوانست پس گردنش را از سوزشی که گرفته، بمالد و آرام شود.
صدایم را بردم بالا و مجددا محکم زدم پس گردنش و گفتم:
+ادامه بده ببینم. هنوز یه چیزی رو نگفتی. وقتی اون افسر اونجا رو توصیف میکرد، قبلش مکث کردی...
عبدالحمید نفس عمیقی کشید، گفت:
«بیسایه». اون افسر گفته بود جایی که حتی دیوارهایش هم سایه ندارن.
خودکار را برداشتم و دوباره روی کاغذ نوشتم:
«ب.س»
به تصاویر لای پوشه نگاه انداختم. پوشهای که حالا دیگر فقط یک روایت را در خود نداشت، بلکه کلید ردگیری مفهومی را نگه میداشت که از اربیل تا این اتاق، شکل عوض کرده بود.
عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم #قسمت_بیست_و_نهم برای نماز صبح بیدار شدم، سلامم را به امام زمان دادم، برخاس
#قسمت_سیام
تصویر رنگی، اما کمی محو بود. زنی با مانتوی خاکیرنگ در گوشه کافهای در آنکارا، سر خم کرده، انگار که چیزی را روی میز زمزمه میکند. لنز دوربین، لحظهای را گرفته بود که خندهای کوتاه بر لبش نشسته اما چشمانش، مثل سنگ، بیخنده ماندهاند.
من داشتم موبایلم را چک میکردم، عاصف به او گفت:
+این و که میشناسی.
عبدالصمد بعد از مکثی طولانی گفت:
_اون فقط یک زن بود. رابطهمون، کاری نبود، عاشقانه بود.
نگاهی به عاصف کردم، احساس کردم با آرامشی خطرناک، دلش میخواست او را همانجا به زمین بکوبد. عاصف پوشه خاکستری را باز کرد و عکسی لعابدار به سمت او هل داد. سپس بلند شد آمد پشت سرش قرار گرفت و چشم بندش را کشید بالا و گفت:
+به این تصویر با دقت نگاه کن.
_کی هست؟
+یعنی تو نمیشناسیش؟
عبدالصمد سکوت کرد. چشمان عاصف تکان نخوردند. لبخندی نیامد، خشم نیز نه، چشم بند عبدالصمد را کشید پایین و فقط یک چرخش آرام صندلی و سپس صدای صافِ ضربه دست. صدای کشیده در فضای بسته اتاق بازجویی آن ساختمان امن در دل پر هیاهوی تهران طنین انداخت، و نفس عبدالصمد به تیرگی رفت.
رفتم زدم روی شانه عبدالصمد، گفتم:
+رابطهتون، هم عاشقانه بود، هم کاری. و تو رابط اون آدم با الشرع در سوریه بودی. نه من، نه همکارم، هیچکدوممون باورمون نمیشه که تو با این جماعت ارتباط نداشتی...
عاصف چشم بندش را کشید بالا و عبدالصمد نگاهش را به گوشه اتاق دوخت. گفتم: «سرت و صاف کن، به روبروت نگاه کن فقط. وگرنه چشم بندت مجددا پایین میاد... به حرفات ادامه بده.»
عبدالصمد گفت:
_من؟ تماس کاری با الشرع؟ نه…
گفتم:
+دروغ نگو. ما از روی مکالمات ضبطشده، حتی از روی خطوط دستخط تو، همه چیز و شناسایی کردیم.
از پشت سر نزدیکش شدم، گردنش را فشار دادم پایین، دستم را دراز کردم و از روی میز تصویر را برداشتم، با قلمی باریک روی حاشیهاش ضربه زدم و گفتم:
+در کافهی سایان، ۲۱ سپتامبر. اون وارد شد، تو بیست دقیقه زودتر. سیگاری رو روشن کردی، تا اینکه اون زن اومد و نشست. این عاشقانه است یا عملیاتی؟
عبدالصمد حس کرد قلبش دیگر با نظم سابق نمیتپد.
گفت: شروعش شاید عاشقانه بود...
گفتم: آفرین، پس شروعش شاید عاشقانه بود که اونم نبود، و از اول کاری بود. اما در ادامه چی؟ اجرایی و عملیاتی و کاری نبود؟
به حرفهایم ادامه دادم:
+کلید ارتباطی شما کجا بود؟
_یه کاغذ به من داد که نقشه مسیر داشت. نه مسیر جغرافیایی، بلکه زنجیرهای از نامها. یک کد، مثل مهرههای سیاه روی نخ.
پوشه را بستم. صندلی را خشنتر از قبل روی زمین کشیدم و آوردم سمت خودم. گفتم:
+ببین، من کاری ندارم رفتی باهاش خوابیدی و عاشقش بودی. گور بابای همتون. اما درمورد کار و عملیات؛ باهاش کار میکردی؟
عبدالصمد در ابتدا، فقط سکوت کرد. بعد با صدایی آهسته اما بیگریز گفت:
_بله. من رابط بودم. ولی نه از اول. اون، از من مثل یک مهره استفاده کرد. من فکر کردم شاید اینطوری بتونم یه روزی جام رو تغییر بدم. من فکر کردم با عشق و عاشقی بتونم توی منطقه غرب آسیا رشد کنم.
+رشد کنی که چی؟ یه ابوبکر بغدادی ثانی بشی؟
سکوت کرد. گفتم:
+نشست دوم در هتلی کنار رود کورا، در گرجستان. همون زن، این بار با کت چرمی سیاه، گوشه لبش اندکی خون بود. اونجا موضوع تماس با فردی که فقط با کد «الف_۳۷» شناخته میشد مطرح شد. همون رشتهای که مهم بود. شما داشتید آماده میشدید برای ناامنی در سیستان و بلوچستان و تهران. درسته؟
عبدالصمد گفت:
_اون زن من و عاشق خودش کرد. چون رابطه عاشقانه میتونست پوشش خوبی باشه برای هدایت عملیاتهای موساد در تهران.
گفتم:
+پوشش یا پیوند، برای ما فرقی نداره. ما همه شما رو در یک پازل میدونیم. شما نطفه رحم اجارهای سیا و موساد هستید.
با اشاره سر به سمت دوربین، حیدر وارد اتاق شد و عبدالصمد را برد. چراغ خاموش نشد، اما حس اتاق، با خروج او، مثل بخار کتری که بعد از جوش آرام میگیرد، محو شد. سپس پوشه را دادم به سید عاصف برد.
به شرط حیات ادامه دارد
عاکف سلیمانی
#قسمت_سیام تصویر رنگی، اما کمی محو بود. زنی با مانتوی خاکیرنگ در گوشه کافهای در آنکارا، سر خم کر
بسمالله الرحمن الرحیم
#قسمت_سی_و_یک
پشت آینه یکطرفه، یک نفر دیگر ایستاده بود. آن هم سیدحسین معاون امنیت بود که پرونده را با دقت ورق میزد. بعد از بازجویی رفتم سراغ سیدحسین و در همان خانه امن نشستیم درمورد برگرداندن پیکر مراد و حسن گفتگو کردیم...گفتم:
+ابوحسین داره بر میگرده تهران...
_درجریانم.
+میخوایم چیکار کنیم؟
_تو بگو...
+توی مسیر بودم که بهم زنگ زد، گفت پیکر حسن و مراد و سلاخی کردن، بعدش سوزوندن...
_چنددرصد مطمئن بود؟
+میگفت منبع خودش توی داعش گفته.
_کجاست بدنشون؟
+میگفت سمت موصل توی بیابونا.
سیدحسین واقعا ناراحت بود. گفت:
_داعش تموم شد حکومتش ولی هنوز ما درگیرش هستیم.
حالم واقعا برای مراد و حسن بد بود... سیدحسین گفت:
_باید خودت بری به خانوادههاشون اطلاع بدی.
+سید، کارهای سخت و نسپر به من. بخدا دلش و ندارم...
_کار خودته. هم فرزند شهیدی، هم نیروهای خودت بودن.
+خانومای هردوتاشون دیشب بهم زنگ زدن.
_چی گفتی؟
+گفتم چند روز دیگه بر میگردن و منم باهاشون بودم ولی زودتر برگشتم...
با سیدحسین درمورد چند موضوع گفتگو کردیم و او رفت.
همان شب مجددا عبدالصمد را بازجویی کردم. صدای ضبطشده یکی از نشستهای ابتدایی سوژه و افسر هادی او را در اتاق بازجویی پخش کردیم. نویز آنقدر زیاد بود که کلمات مثل رد خون در مه دیده میشدند، اما کافی بود.
صدای عبدالصمد که جوانتر، محکمتر از حالا بود، به آن زن گفت:
_اسمت چیه؟
صدای زن:
_وقتی دیوار غریبه باشه، حتی نامها هم دروغن.
+پس راهش چیه؟
صدای زن:
_نخ سیاه رو دنبال کن تا با اون مرد پیشانی بلند، باهم برسید به آرزویی که دارید. فقط باید خون بریزید.
بلندگو خاموش شد. گفتم:
+این مرد پیشانی بلند کی بود؟
عبدالصمد سرش را پایین انداخت، گویی یادآوری آن موضوع، خودش را هم زخمی میکرد. برگهای تازه روی میز گذاشتم. تصویری از سه چهره، کنار اسکلهای در ازمیر. پشت سرش ایستادم و چشمبندش
را کمی زدم بالا، گفتم: به این تصاویر خوب نگاه کن. چون فرصت کمی داری...
عبدالصمد بیحرکت ماند. نور چراغ، یک خط باریک عرق روی گیجگاهش را آشکار کرد. گفتم:
+ما این بازی رو با یک مهره تمام نمیکنیم. اما باید بفهمیم چرا موساد تو رو انتخاب کرد.
عبدالصمد گفت:
_چون که من زیاد سؤال نمیکردم. فقط کاری که بهم میسپردن و انجام میدادم.
+و دستمزد عاشقانهت رو هم در سکوت و روی تخت خواب ازش میگرفتی.
عبدالصمد برای لحظهای چشمانش را بست. انگار همه ماجرا فقط یک نامه عاشقانه بود که به اشتباه، روی کاغذ مأموریت تایپ شده بود.
گفتم:
+واقعا فکر فکری کردی ایران، سوریه و لبنان و عراق هست که هر غلطی دوست داشته باشید انجام بدید؟ مادامی که من زندهام ننهی تکتکتون و سر قلاب میزارم.
محکم زدم پس کلهاش، گفتم:
+واقعا برای اسراییل حاضر شدی آدم بفرستی بیان زن و بچه ایرانی رو بکشن؟ خودت قرار بود کی بیای ایران؟
_اطلاعات به دست اومده شما چی میگه؟
خندیدم و گفتم:
+باشه. مزه بریز. به وقتش بهت میگم. جوری سورپرایزت میکنم عبدالصمد، که دلت برای یه هوای ساده و نور آسمون تنگ بشه. شماها عوامل اسراییل هستید، دم از اسلام میزنید اما توی فلسطین روزانه صدها زن و مرد دارن کشته میشن، یکبار حاضر نشدید نوک سلاحتون و سمت صهیونیستها بگیرید...
چشم بندش را دادم پایین، رفتم عکسها را جمع کردم و همانطور که خودکار را در جیب میگذاشتم، گفتم:
+اینجا، دیگه دیواری آشنا نیست. و اینبار، حتی سقف هم بیسایه نیست.
عبدالصمد چیزی نگفت و فقط همهچیز برایش شبیه به اشباحی بودند که در راهروهای باریک حافظهاش پرسه میزدند.
عاصف آمد داخل، بازویش را گرفت و او را برد به اتاق گرمی که او را در فصل پاییز تهران، حتما اذیت میکرد.
چند روز او را در انفرادی گذاشتیم بماند تا بداند اینجا پایان دنیای اوست و باید در انتظار جهنم باقی بماند. یکبار نشستم تا اینجای اعترافات را بررسی کردم. برگه اول پرونده عبدالصمد بوی گرد و غبار میداد. از شمال سوریه عبور کرده بود، از اردوگاهی که اسمش حتی روی هیچکدام از نقشههای رسمی نبود. رد عبورش را میشد از لکههای خاک خشکشده فهمید. با پاسپورت دستکاریشده، یکبار در موصل دیده شده بود و بعد، ناپدید.
در یکی از بازجوییها، به او گفتم:
+تو تنها کسی هستی که در دو عکس، هم کنار پرچم سیاه دیده شدی و هم همراه مردی با عینک تیره که ما فقط اسم مستعار اون و داریم و از هویت اصلی اون هنوز با خبر نیستیم، قرار داری.
عبدالصمد سکوت کرد. سکوتی که خودش لایهای از اعتراف بود. سیگنالهای خستگیام را در رفتارم پنهان کردم. با مشت کوبیدم روی میز و گفتم:
+کاری نکن همینجا کاری باهات کنم که درمورد دوران بچگی پدر و مادرت هم برام اعتراف کنی. پس وقتی ازت میپرسم عین حیوون سرت و ننداز پایین و مثل آدم حرف بزن.
عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم #قسمت_سی_و_یک پشت آینه یکطرفه، یک نفر دیگر ایستاده بود. آن هم سیدحسین معاو
#قسمت_سی_و_دوم
خستگی و گرسنگی را میشد در چشمانش دید. دوست داشت از این مهلکه فرار کند، حتی با اعترافات قطرهچکانیاش، اما راهی نداشت. گفتم:
+باشه عبدالصمد. چیزی نگو. ولی من بلدم حرف بزنم و برات قشنگ تعریف میکنم، پروندتم تکمیل میکنم، میفرستمت بری دادسرا. مطمئن باش اعدام روی شاخته. بعضی عکسها به تنهایی چیزی نمیگن، اما وقتی کنار هم قرار میگیرن، داستان کامل میشه.
بلند شدم رفتم روی صندلی که در پشت سرش بود نشستم... عاصف هم آمد در پشت سرش قرار گرفت و چشم بندش را داد بالا، عکس را مقابلش انداخت و به او گفت:
+این یکی، تو کنار پرچم سیاه. (ورق زد.) این دومی، تو در کافهای با مردی که عینک دودی زده، حتی شب. عبدالصمد کمی جا به جا شد.
عبدالصمد گفت: صدها نفر در این مناطق این لباسها را دارند…
گفتم:
+حتما چند نفرشون همزمان، در دو جهان حرکت میکنند؟ یکی در کوچههای رقه و موصل، یکی دیگه هم توی هتلهای تفلیس و باتومی؟
سکوت کرد. سکوتی که در اتاق بازجویی حاکم شد، صدای تیک و تاک ساعت را هم به شمارش معکوس میانداخت. عبدالصمد میدانست این سکوت، همان دام است. هر چه دیرتر حرف بزند، بوی ترسش آشکارتر میشود.
به یوسف که پشت اتاق بود و با من هماهنگ بود از دوربین اشاره زدم حالا وقتش است. دکمه پخش را فشار داد.
صدای یک زن، از میان نویز عبور کرد: وقتی دیوار غریبه باشد، حتی ترورها هم میتوانند نام دیگری داشته باشند.
عبدالصمد به او گفت: یعنی؟
آن زن گفت: یعنی اگر کسی پرچم سیاه را ببیند، فکر میکند قاتل او شناخته شده است. ولی اگر همان قاتل، پوشش دیگری داشته باشد، رنگ پرچمش را عوض کند، سرنخها روی نقشه اشتباه میافتند.
یکلحظه سکوت؛ بعد صدای زن دوباره:
شما به اسم داعش عملیات میکنید، سودش و اسراییل میبره. شما هم پول و جایگاه خودتون و توی منطقه بدست میارید و مجبور میشن همه با شما همراهی کنن.
صدای عبدالصمد در فایلی که پخش میشد مردد بود. گفت:
_و بعد؟
+بعد، هدف تو دیگر فقط یک نفر نیست. خاکی است که باید حافظهاش کوتاه شود.
به یوسف اشاره زدم قطعش کند. فایل صوتی را قطع کرد. آرام ولی محکم به عبدالصمد گفتم: این خاک، ایران هست. درسته؟
سکوت کرد. ادامه دادم و گفتم: بازی با اسمها رو تموم کن، عبدالصمد.
سرش را پایین انداخت. دستهایش از ترس و گرسنگی و ضعف و... میلرزید.
گفتم: هدفتون توی ایران چی بود؟ کجا باید عملیات میکردید؟
گفت: مراکز مهم مذهبی در مشهد، امامزادهها در تهران و شیراز و...
گفتم:
+اون زن دیگه بهت چی گفت؟
گفت:
_این خاک برای رشد بذر ما غریب هست، ولی همین غریب بودنش ما رو پنهان میکنه. ما فقط آبش و تامین میکنیم «اشاره به اقدامات اطلاعاتی و ضدامنیتی علیه ایران از طریق تکفیریها.» و اینکه به من گفت که تو باید بذر این خاک و بکاری.
+چه بذری؟
_تاکید روی شبکه سازیهای مختلفی در ایران داشت.
+مختلف یعنی چی؟
_میگفت باید ریشهها رو از کسانی بگیری که خاکشون با، شِن سلفی آمیخته شده.
+بیشتر توصیح بده...
_اون میگفت از مردم سیستان و بلوچستان و مناطق مختلف اقلیت نشین ایران با پول عضوگیری کن.
بلند شدم رفتم چشمبندش را دادم پایین، مقابلش دست به سینه ایستادم، خیره شدم بهاو، گفتم:
+ادامه بده...
_اون زن میگفت ما ساپورتت میکنیم، برو زمینهای مردم روستایی در شمال ایران و بخر. من ایرانی بودم و میتونستم این کار و کنم.
+مثلا کدوم مناطق؟
_مشهد، مازندران، حومه تهران مثل اسلامشهر و شهریار...
+دیگه؟
_شیراز.
+چرا یه همچین کاری و ازت میخواست؟
_میگفت شما ضدشیعیها، زاد و ولدتون زیاده، میتونید طی 30 سال آینده مناطق شیعه نشین ایران و به طور نامحسوس تصرف کنید.
با این اعترافهای از عبدالصمد، به یاد فلسطین اشغالی افتادم که چگونه تحت تصرف صهیونیستها قرار گرفت. یکی از دلایلش همین بود. در این مورد اگر بخواهم حرف بزنم باید زیاد بنویسم برای شما. راستش این خطر اکنون در شهرهای ایران حس میشود. مثلا پیرمرد روستایی زمین کشاورزی در یک شهر شمالی دارد. یک ایرانی از استان و شهری دیگر که غریبه است، در پوشش خریدار زمین، وارد معامله با او میشود و پول هنگفتی را هم پیشنهاد میدهد. آن پیر مرد هم با خودش فکر میکند تا کی قرار است در این سن کار و کشاورزی کند، پس بهتر است زمین را بفروشد و پولش را در بانک بگذارد و سودش را بگیرد تا زندگی راحتی داشته باشد.
عبدالصمد نکات مهمی را گفته بود که فورا یادداشت کردم. سید عبدالزهراء رفت از موارد مکشوفه عناصر عملیاتی داعش در تهران کشف کردیم، نقشهای را گرفت و آورد در مقابل عبدالصمد بر روی میز قرار داد. هیچ مرز قرمزی نداشت و دور نقاط مهمی از شهرهای مهم ایران، بازار، مجلس، میدان، بنادر و... را خط کشیده بودند.
به شرط حیات ادامه دارد
چون یه وقفه ای در
نشر این مستند داستانی امنیتی افتاد
لطفا دو قسمت آخر تا اینجا رو یه مطالعه کنید
عاکف سلیمانی
#قسمت_سی_و_دوم خستگی و گرسنگی را میشد در چشمانش دید. دوست داشت از این مهلکه فرار کند، حتی با اعتراف
بسمالله الرحمن الرحیم
#قسمت_سی_و_سوم
به عبدالصمد گفتم: «درمورد این نقشه توضیح بده...»
عاصف چشم بند این عنصر تکفیری اسراییلی را باز کرد و آمد پشت سرش ایستاد.
عبدالصمد گفت: اون زن «افسر موساد» به میگفت این نقاط در ایران، مکانهایی هستند که ستونهای قدرت در اونجا جمع میشن. بهم میگفت مراسمهای ایرانیها، نماز جمعهشان، حتی روزهای عادیشان، مراکز اقتصادی و... باید مورد هدف شما باشه. همیشه هم تاکید داشت «تو باید یاد بگیری که تصویر مکانها و آدمهای توی خیابون ایران و، از زوایای مختلف به خاطر بسپاری.»
گفتم:
+و بعد؟
_همین سوال و منم ازش پرسیدم.
+چه جوابی بهت داد؟
_اون زن به من گفته بود «بعد، فقط صبر و بافتن است. وقتی بافت کامل شد، یک کشش کوچک کافی است تا پارچه پاره شود.»
+تو چی گفتی؟
_سکوت کردم...
+و سکوت تو به معنای تایید صحبتهای اون افسر موساد که حیوونتر از خودت هست، بود...
عبدالصمد سکوت کرد. بلند شدم رفتم بیرون و گفتم برایش غذا ببرند. سه روز به او گشنگی داده بودیم. غذایش را خورد و استراحت کرد، چندساعت بعد مجددا آمدم سراغش. گفتم:
+آخرین بار کی هم و دیدید؟ کی قرار بود بیای ایران؟
_آخرین جلسهمان، در اتاقی در طبقه پنجمِ یک ساختمان قدیمی بود. پردهها رو به محض ورود من کشید. گفتم، چرا اینکارو میکنی، که سر صحبت و باز کرد و گفت میخوام بهت وفاداریم و ثابت کنم تا بدونی من همه جوره پشت تو هستم... اون از من واقعا خوشش اومده بود...
+عجب! از توئه چندش چرا باید خوشش میاومد؟
_نمیدونم. شاید بخاطر سفت و سخت بودنم...
+یه جوری حرف میزنی انگار تمایلی به عملیات تروریستی در ایران نداشتی و اون مجبورت کرد...
_دقیقا. چون میدونستم گیر میافتم.
+پس چرا شبکه سازی کردی و آدم فرستادی داخل ایران؟
_چون پول زیادی میداد. اون همیشه میگفت نگران هیچچی نباش و ما خودمون بعد از شبکه سازی، تورو از ایران خارج میکنیم...
+کی قرار شد بیای ایران؟
_قرار بود ماه آینده بیام...
بازجویی را ادامه دادم و نکات دیگری هم در آن کشف شد. پس از سه ساعت از اتاق بازجویی بیرون رفتم و گزارشی را برای سیدحسین معاون امنیت ستاد در کشور، تنظیم کردم؛ تا حاج کاظم را در جریان بگذارد. خلاصهای از آن گزارش را اینجا برایتان مینویسم...
بسم الله الرحمن الرحیم.
گزارش پرونده کفتار سیاه / الف_ 830
موضوع: جذب و هدایت عنصر محلی دارای قابلیت چندوجهی جهت شبکهسازی، نفوذ و اجرای مأموریتهای هدفمند بر بستر ساختارهای مذهبی، سیاسی و اجتماعی خاک ایران.
طی بازجوییهای بعمل آمده از متهم «عبدالصمد...» و طی بررسیهایی که واحد مبارزه با جریانات سلفی تروریستی به آن رسیده، متاسفانه در ساختار اجتماعی ایران، لایهای کمتوجه اما بهشدت مستعد از عناصر دارای پیشینه سلفی وجود دارد. این لایه، هرچند پراکنده و فاقد انسجام عملیاتی است، اما به دلیل اتصالهای محو به جریانهای برونمرزی، ظرفیت بالقوهای برای تبدیل به یک زنجیره فعال را دارد.
در این چارچوب، «عبدالصمد» بهعنوان حلقهای با سه ویژگی توسط سیا شناسایی و انتخاب شد و در اختیار موساد قرار گرفت:
1_تجربه میدانی در مناطق بیابانی و ناپایدار خارج از خاک هدف.
2_بیهویتی سازمانی و زندگینامه مخدوش که مانع از ردگیری روشن تعلقاتش شود.
3_دسترسی به هر دو میدان متخاصم، از یک سو لایههای تکفیری و از سوی دیگر مسیرهای خاموش جریان ما.
آمادهسازی عامل سوژه اصلی در سه محور صورت گرفت. ابتدا با جلسات پوششی در مکانهای فاقد حساسیت ظاهری: کافههای مرزی، اقامتگاههای کمرفتوآمد، اسکلههایی که چرخه رسمی بارگیری و تخلیه را رعایت نمیکنند. سپس با القای رمزها و استعارهها که جایگزین هر بیان مستقیم مأموریت میشدند «جاده معکوس و باریک» برای گذر مخفیانه؛ «بیسایه» برای ضربه بدون امضا؛ «نخ سیاه» برای جریان اصلی ارتباط به کار گیری میشد. نهایتاً، با ساخت یک نقشه منسجم از نقاط کلیدی جهت عملیات شامل مراکز تجمع مقامات، مسیرهای منتهی به مجالس آیینی و مذهبی، و بسترهای مذهبی پرحاضر، قرار شد در یک عملیات همزمان کشور درگیر بحران امنیتی شود که به تلاشهای شبانه روزی تیم ضدتروریسم و همکاری واحد مبارزه با جریانات سلفی این اقدامات کشف و خنثی شد.
فاز نخست عملیات «جاده معکوس و باریک» بر بذرپاشی شبکه تمرکز داشت. نکتهای که حائز اهمیت است، سوژه موظف شده بود ارتباطاتش را با عناصر دارای پیشینه فکری سلفی بازسازی کرده و آنها را در لایههای چندگانه سازمان دهد.
ساختار طراحیشده بهگونهای بود که هر عامل حداکثر با دو زیرشاخه تماس مستقیم داشته باشد و هیچ تصویری از کل شبکه برقرار نشود. این طرح، توان دفاعی بالا در برابر نفوذ یا فروپاشی ناگهانی شبکه تروریستی ایجاد میکرد.
عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم #قسمت_سی_و_سوم به عبدالصمد گفتم: «درمورد این نقشه توضیح بده...» عاصف چشم ب
#قسمت_سی_و_چهارم
در این گزارش متذکر شدم که اهداف راهبردی شبکهی تحت هدایت موساد، به سه فاز اصلی تقسیم شد:
فاز اختلال: وارد کردن عدمهمزمانی و بینظمی در رویدادهایی که تمرکز قدرت در آن بالاست، بهویژه مجالس و مراسمات مذهبی با حضور مقامات.
فاز تضعیف نمادین: خدشه به نقاطی که بهعنوان نماد ثبات و امنیت در حافظه جمعی ثبت شدهاند.
فاز توسعه شبکه: استفاده از فضای پرهیاهوی پس از اختلال برای جذب نیرو، با اولویت افراد غیرفعال اما همگرای ایدئولوژیک.
سوژه مذکور، تمامی آموزشهای نظامی و اطلاعاتی و امنیتی و ترور و هدایت و حمایت و استفاده از فضاهای سایبری و حفظ پوشش و... را در نقاط برونمرزی در اقلیم کردستان عراق، در یکی از کمپهای مربوط به «.....» دید. همچنین اسکله ازمیر بهعنوان شبیهساز انتقال، و حوزه رود کورا بهعنوان مسیر آزمایشی گذر از «جاده معکوس و باریک» بدون ثبت رسمی انتخاب شدند.
در این نقاط، عبدالصمد با افسر موساد هماهنگ شد که در ادامه مستندات مهم تقدیم میگردد:
پس از زیر ضربه رفتن شبکه تهران و بازجویی از آنان و شناسایی عبدالصمد و زیرنظر قرار گرفتن آن طی یک فرآیند خاص، ارزیابیهای دورهای نشان داد که رفتار عبدالصمد از مقاومت پرسشی در مراحل اولیه به پذیرش بیواکنش در فازهای پایانی رسیده است. شنیدن کلیدواژههایی مانند «مجلس» یا «مراسم» دیگر منجر به گفتوگو یا تردید نمیگردید، بلکه به حرکت بدون مکث در مسیر تعیینشده ختم میشد. این تغییر شاخص، نشانه تثبیت و همراهی نقش او در شبکه تلقی میشود.
در زمان تدوین این گزارش، خوشههای چهارگانهای که از بذرگذاری وی ایجاد شده، فعال هستند که نیاز به دستور معاونت محترم امنیت جهت زیر ضربه قرار گرفتن کیسهای دیگر همسو با شبکه میباشد. کما اینکه تاکنون به طور مخفیانه و در پوششهای خاص، سعی بر آن شد ارتباط متهم با افسر موساد به صورتی کاملا حرفهای حفظ و رمزگشایی شود؛ همچنین ارتباط او با آن لایه چهارگانه.
تاکید میشود که ارتباط میان خوشهها فقط از طریق هسته مرکزی قابل پیگیری است و حذف هر خوشه به سقوط کل سامانه منجر نخواهد شد.
با توجه به ماهیت طولانیمدت پروژه، پیشبینی میشود که حتی با حذف فیزیکی یا بازداشت عناصر محوری، مسیرهای فعال احیا شده و مأموریتها با اشکال تغییریافته ادامه یابند. «جاده معکوس» یک سازه گذرا نیست؛ بلکه شبکهای با ظرفیت خودبازتولیدی است که در عمق بافت ایران ریشه کرده و آماده بهرهبرداری در مقاطع راهبردی آینده توسط موساد خواهد بود که هر چه زودتر باید تکلیف آن مشخص شود و شبکه سلفی تحت امر موساد نیز، زیر چتر اطلاعاتی قرار بگیرد و در نهایت ضربه کاری بر پیکره و ساختار آن وارد شود.
گزارش را شخصا به دفتر سیدحسین بردم تا به خودش بدهم. همان روزی که گزارش را دادم، تا شب آن را مطالعه کرد و قرار شد نماز صبح روز بعد در دفتر او با هم جلسهای در مورد تعیین تکلیف نهایی این شبکه و افسر موساد، داشته باشیم.
صبح، پس از نماز صبح و مختصر تعقیبات و عبادت، به اتاق سیدحسین رفتم. در آن جلسه سیدحسین گفت باید افسر موساد مورد ربایش قرار بگیرد و به خاک ایران منتقل شود.
از همان روز اقدامات اولیه انجام شد و چند روز پس از آن، رد افسر موساد را در قطر زدیم و زیر چتر اطلاعاتی و امنیتی ما قرار گرفت. او ماهی یکبار در پوشش بازرگان و تاجر به اربیل سفر میکرد. اول قرار بود با قطر رایزنی کنیم تا طی یک اقدام مشترک اطلاعاتی او را دستگیر کنیم و به خاک ایران منتقل کنم، اما سیدحسین مخالف اقدام مشترک بود. به هر حال روی کیس سوار شدیم.
به شرط حیات ادامه دارد
عاکف سلیمانی
#قسمت_سی_و_چهارم در این گزارش متذکر شدم که اهداف راهبردی شبکهی تحت هدایت موساد، به سه فاز اصلی تقس
بسمالله الرحمن الرحیم
#قسمت_سی_و_پنجم
نام مستعار افسر اطلاعاتی موساد سارا بود. عبدالصمد میگفت صدایش و نگاهش عادت یک بازجو را داشت، نه یک مسافر. حرکتش آهسته اما دقیق بود، مثل کسی که همیشه میداند دوربین کجاست. محل حضورش پس از اولین دیدار، یک خانه امن و پوشیده نبود، بلکه کافهای نزدیک اسکلهای بود. از آنجا مسیرش به یک مرکز آموزشی غیرفعال میرسید که روی نقشه فقط یک انبار قدیمی نشان داده میشد... اما...
وقتی میرفت، همیشه یک کیف کوچک خاکستری داشت که دستگیرهاش ساییده بود. هر بار دو تلفن مختلف همراهش بود، ولی هیچکدامش زنگ نمیخورد. وقتی باران میگرفت، کفشهایش خشک میماند. من نمیدانم این یک نشانه بود یا یک هشدار.
نیروی سایه «سارا» در اربیل، نامش حدید بود. پس از مدتها اقدامات اطلاعاتی مهم، نیروی سایه در گزارشی به صورت کد گذاری شده و با یک خط اماراتی خبر داد:
«کد 19 معمولاً با همراهی یک فرد محلی [ظاهراً راننده] به نقاط حضور خود میرود، ولی بازگشتش گاهی بدون آن همراه است.»
گزارش حدید نشان از این داشت که ناهمخوانی ریتم رفت و آمد سوژه، شکافی ایجاد میکند که من هم آن را در پرونده، تحت عنوان پنجره سکوت ثبتش کردم. طی گزارش حدید، در فواصل مشخص، مسیرهای سارا «افسراطلاعاتی موساد» الگوی حلقه بسته پیدا میکرد. یعنی نقطه آغاز و پایان یکی میشد، اما ترتیب توقفها دستخوش تغییر بود.
طی این گزارش، تغییرات و جابجاییهای افسر موساد برخلاف سادهسازی مسیر، نوعی تست امنیتی محسوب میشد که آن را با اصطلاح «پل معلق» در گزارش ثبت کردم.
سیدحسین تاکید کرد باید خودم به عراق بروم و کار را تمام کنم. پس از تکمیل مراحل هماهنگیهای لازم و اعمال تغییرات در هویت و ظاهر، با پوشش بازرگانی و سه مسیر پروازی از پیش تهیهشده، آماده ورود به چرخه مأموریت شدم.
انتخاب مسیرهای چندگانه و گرفتن سه بلیط پرواز خارجی، بهمنظور ایجاد لایه انحرافی در صورت رصد خارجی انجام گرفت. مسیر اصلی، برابر با نقطه عملیاتی تعیینشده عراق بود.
نماز صبح را داخل نماز خانه فرودگاه خواندم. خیلی عادی و همراه مردم از گیت رد شدم. پس از اینکه سوار هواپیما شدم، آنقدر خسته بودم که ترجیح دادم کمی استراحت کنم و چرتی بزنم.
نزدیک آسمان بغداد بودیم که با خودم کلیات نقشه را مرور میکردم تا اینکه هواپیما در باند فرودگاه بغداد نشست. از پنجره، ساختمانها مثل مکعبهای گچی زیر تابش آفتاب تازه سربرآورده اول صبحی، بیحرکت بودند. به محض ورود به فرودگاه بغداد پس از تحویل گرفتن چمدان، ایرج و میثم هم که از قبل رسیده بودند را دیدم. سوار تویوتا شدیم و به سمت دفتر کار تجاری اما امنیتیمان که در اربیل بود رفتیم.
ایرج و میثم از نیروهای پوششی ما بودند که از سالها پیش لابهلای بافت این شهر نفس میکشیدند.
در طبقه نهم یک ساختمان تجاری که در نگاه عادی، صرفاً دفتر یک شرکت حملونقل زمینی بهنظر میرسید، مستقر شدم. بوی قهوه سرد و کاغذ کهنه فضا را پر کرده بود. روی میز، سه برگه بدون علامت باز بود: یکی عکس محوِ سارا «افسر موساد»، دیگری نقشهای کمرنگ از «مثلث سکون» او در شهر، و سومی جدولی که فقط نیروهای کددار میتوانستند آن را بخوانند.
به میثم گفتم توضیح بدهد. با صدایی که انگار همزمان خبر و هشدار میداد، گفت:
_فاصله بعدی سارا تا “لبه خاکستری” سه روز هست حاجی. اگر بخواهیم حلقه رو ببندیم، همین مسیر، همین چرخه کافیه و انشاءالله میتونیم بگیریمش و در اختیار شما بگذاریم.
+ادامه بده...
_برای خروج امن هم برنامه ریزی شده. راحت شما رو از یک مسیر امن زمینی منتقل میکنیم سمت مرز و از اونجا هم شما میتونی بری تهران.
+حدید الان کجاست؟
_آخرین گزارشش حوالی فرود پرواز شماست که گفت همه چیز تحت کنترل هست.
+توی مسیر بردنِ همه چیز کنترل شده هست؟
_نیروی سایه داریم تا در پوشش محلی شمارو همراهی کنن و راحت خروج کنید تا دستتون به دست سیدحسین برسه.
+بسیار عالی.
بلند شدم و رفتم از لای پنجره نگاهی به شهر انداختم. رفت و آمدها عادی بود و زندگی در اربیل، درجریان. برگشتم سمت ایرج و گفتم:
+با این چیزی که میثم گفت، به نظرت کی عملیات ربایش و اجرا کنیم؟
_باید همین امشب کار و تموم کنیم.
+زود نیست؟
_نه حاجی...
+چرا انقدر عجله؟
_چون طبق بررسیها و گزارشی که میثم از حدید و عامل ما در کنار کیس داشته، امشب قراره سارا یک جلسه کاری در کافهای در 30 کیلومتری مقر کوموله داشته باشه.
+برام جالبه که این زن، همزمان هم داره با کوموله ارتباط میگیره، هم با سلفیها. اینکه موساد داره چیکار میکنه واقعا برام سواله... که چرا از این زن داره روی دوتا گزینه مانور میده...
عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم #قسمت_سی_و_پنجم نام مستعار افسر اطلاعاتی موساد سارا بود. عبدالصمد میگفت ص
بچهها چیزی نگفتند، گفتم:
+کد منطقه رو بهم بدید...
_اسکله خاموش.
سپس به میثم گفتم:
+تلفنت و که با حدید ارتباط داری بیار.
میثم تلفن را آورد. با حدید ارتباط گرفتم. احوالپرسی عادی داشتیم و هماهنگیهای نهایی را انجام دادیم.
به شرط حیات ادامه دارد