eitaa logo
عاکف سلیمانی
8.6هزار دنبال‌کننده
78 عکس
16 ویدیو
14 فایل
تنها کانال شخصی عاکف سلیمانی عاکف یعنی عبادت کننده، مُعْتَکِف، گوشه نشین مخاطب عزیز، بنده کاره‌ای نیستم و فقط یک بسیجی ساده‌ام. دوستانم شهید گمنامند نام من شد بسیجی فعال
مشاهده در ایتا
دانلود
عاکف سلیمانی
بسم‌الله الرحمن الرحیم #قسمت_سی_و_یک پشت آینه یک‌طرفه، یک نفر دیگر ایستاده بود. آن هم سیدحسین معاو
خستگی و گرسنگی را میشد در چشمانش دید. دوست داشت از این مهلکه فرار کند، حتی با اعترافات قطره‌چکانی‌اش، اما راهی نداشت. گفتم: +باشه عبدالصمد. چیزی نگو. ولی من بلدم حرف بزنم و برات قشنگ تعریف می‌کنم، پروندتم تکمیل می‌کنم، می‌فرستمت بری دادسرا. مطمئن باش اعدام روی شاخته. بعضی عکس‌ها به تنهایی چیزی نمی‌گن، اما وقتی کنار هم قرار می‌گیرن، داستان کامل می‌شه. بلند شدم رفتم روی صندلی که در پشت سرش بود نشستم... عاصف هم آمد در پشت سرش قرار گرفت و چشم بندش را داد بالا، عکس را مقابلش انداخت و به او گفت: +این یکی، تو کنار پرچم سیاه. (ورق زد.) این دومی، تو در کافه‌ای با مردی که عینک دودی زده، حتی شب. عبدالصمد کمی جا به جا شد. عبدالصمد گفت: صدها نفر در این مناطق این لباس‌ها را دارند… گفتم: +حتما چند نفرشون هم‌زمان، در دو جهان حرکت می‌کنند؟ یکی در کوچه‌های رقه و موصل، یکی دیگه هم توی هتل‌های تفلیس و باتومی؟ سکوت کرد. سکوتی که در اتاق بازجویی حاکم شد، صدای تیک و تاک ساعت را هم به شمارش معکوس می‌انداخت. عبدالصمد می‌دانست این سکوت، همان دام است. هر چه دیرتر حرف بزند، بوی ترسش آشکارتر می‌شود. به یوسف که پشت اتاق بود و با من هماهنگ بود از دوربین اشاره زدم حالا وقتش است. دکمه پخش را فشار داد. صدای یک زن، از میان نویز عبور کرد: وقتی دیوار غریبه باشد، حتی ترورها هم می‌توانند نام دیگری داشته باشند. عبدالصمد به او گفت: یعنی؟ آن زن گفت: یعنی اگر کسی پرچم سیاه را ببیند، فکر می‌کند قاتل او شناخته شده است. ولی اگر همان قاتل، پوشش دیگری داشته باشد، رنگ پرچمش را عوض کند، سرنخ‌ها روی نقشه اشتباه می‌افتند. یک‌لحظه سکوت؛ بعد صدای زن دوباره: شما به اسم داعش عملیات می‌کنید، سودش و اسراییل می‌بره. شما هم پول و جایگاه خودتون و توی منطقه بدست میارید و مجبور میشن همه با شما همراهی کنن. صدای عبدالصمد در فایلی که پخش می‌شد مردد بود. گفت: _و بعد؟ +بعد، هدف تو دیگر فقط یک نفر نیست. خاکی است که باید حافظه‌اش کوتاه شود. به یوسف اشاره زدم قطعش کند. فایل صوتی را قطع کرد. آرام ولی محکم به عبدالصمد گفتم: این خاک، ایران هست. درسته؟ سکوت کرد. ادامه دادم و گفتم: بازی با اسم‌ها رو تموم کن، عبدالصمد. سرش را پایین انداخت. دست‌هایش از ترس و گرسنگی و ضعف و... می‌لرزید. گفتم: هدفتون توی ایران چی بود؟ کجا باید عملیات می‌کردید؟ گفت: مراکز مهم مذهبی در مشهد، امامزاده‌ها در تهران و شیراز و... گفتم: +اون زن دیگه بهت چی گفت؟ گفت: _این خاک برای رشد بذر ما غریب هست، ولی همین غریب بودنش ما رو پنهان می‌کنه. ما فقط آبش و تامین میکنیم «اشاره به اقدامات اطلاعاتی و ضدامنیتی علیه ایران از طریق تکفیری‌ها.» و اینکه به من گفت که تو باید بذر این خاک و بکاری. +چه بذری؟ _تاکید روی شبکه سازی‌های مختلفی در ایران داشت. +مختلف یعنی چی؟ _می‌گفت باید ریشه‌ها رو از کسانی بگیری که خاکشون با، شِن سلفی آمیخته شده. +بیشتر توصیح بده... _اون می‌گفت از مردم سیستان و بلوچستان و مناطق مختلف اقلیت نشین ایران با پول عضوگیری کن. بلند شدم رفتم چشم‌بندش را دادم پایین، مقابلش دست به سینه ایستادم، خیره شدم به‌او، گفتم: +ادامه بده... _اون زن میگفت ما ساپورتت می‌کنیم، برو زمین‌های مردم روستایی در شمال ایران و بخر. من ایرانی بودم و می‌تونستم این کار و کنم. +مثلا کدوم مناطق؟ _مشهد، مازندران، حومه تهران مثل اسلامشهر و شهریار... +دیگه؟ _شیراز. +چرا یه همچین کاری و ازت می‌خواست؟ _می‌گفت شما ضدشیعی‌ها، زاد و ولدتون زیاده، میتونید طی 30 سال آینده مناطق شیعه نشین ایران و به طور نامحسوس تصرف کنید. با این اعتراف‌های از عبدالصمد، به یاد فلسطین اشغالی افتادم که چگونه تحت تصرف صهیونیست‌ها قرار گرفت. یکی از دلایلش همین بود. در این مورد اگر بخواهم حرف بزنم باید زیاد بنویسم برای شما. راستش این خطر اکنون در شهرهای ایران حس می‌شود. مثلا پیرمرد روستایی زمین کشاورزی در یک شهر شمالی دارد. یک ایرانی از استان و شهری دیگر که غریبه است، در پوشش خریدار زمین، وارد معامله با او می‌شود و پول هنگفتی را هم پیشنهاد می‌دهد. آن پیر مرد هم با خودش فکر می‌کند تا کی قرار است در این سن کار و کشاورزی کند، پس بهتر است زمین را بفروشد و پولش را در بانک بگذارد و سودش را بگیرد تا زندگی راحتی داشته باشد. عبدالصمد نکات مهمی را گفته بود که فورا یادداشت کردم. سید عبدالزهراء رفت از موارد مکشوفه عناصر عملیاتی داعش در تهران کشف کردیم، نقشه‌ای را گرفت و آورد در مقابل عبدالصمد بر روی میز قرار داد. هیچ مرز قرمزی نداشت و دور نقاط مهمی از شهرهای مهم ایران، بازار، مجلس، میدان، بنادر و... را خط کشیده بودند. به شرط حیات ادامه دارد
سلام
چون یه وقفه ای در نشر این مستند داستانی امنیتی افتاد لطفا دو قسمت آخر تا اینجا رو یه مطالعه کنید
به مدد حضرت زهرا امشب منتشر میشه
عاکف سلیمانی
#قسمت_سی_و_دوم خستگی و گرسنگی را میشد در چشمانش دید. دوست داشت از این مهلکه فرار کند، حتی با اعتراف
بسم‌الله الرحمن الرحیم به عبدالصمد گفتم: «درمورد این نقشه توضیح بده...» عاصف چشم بند این عنصر تکفیری اسراییلی را باز کرد و آمد پشت سرش ایستاد. عبدالصمد گفت: اون زن «افسر موساد» به می‌گفت این نقاط در ایران، مکان‌هایی هستند که ستون‌های قدرت در اونجا جمع میشن. بهم می‌گفت مراسم‌های ایرانی‌ها، نماز جمعه‌شان، حتی روزهای عادی‌شان، مراکز اقتصادی و... باید مورد هدف شما باشه. همیشه هم تاکید داشت «تو باید یاد بگیری که تصویر مکان‌ها و آدم‌های توی خیابون ایران و، از زوایای مختلف به خاطر بسپاری.» گفتم: +و بعد؟ _همین سوال و منم ازش پرسیدم. +چه جوابی بهت داد؟ _اون زن به من گفته بود «بعد، فقط صبر و بافتن است. وقتی بافت کامل شد، یک کشش کوچک کافی است تا پارچه پاره شود.» +تو چی گفتی؟ _سکوت کردم... +و سکوت تو به معنای تایید صحبت‌های اون افسر موساد که حیوون‌تر از خودت هست، بود... عبدالصمد سکوت کرد. بلند شدم رفتم بیرون و گفتم برایش غذا ببرند. سه روز به او گشنگی داده بودیم. غذایش را خورد و استراحت کرد، چندساعت بعد مجددا آمدم سراغش. گفتم: +آخرین بار کی هم و دیدید؟ کی قرار بود بیای ایران؟ _آخرین جلسه‌مان، در اتاقی در طبقه پنجمِ یک ساختمان قدیمی بود. پرده‌ها رو به محض ورود من کشید. گفتم، چرا این‌کارو میکنی، که سر صحبت و باز کرد و گفت می‌خوام بهت وفاداریم و ثابت کنم تا بدونی من همه جوره پشت تو هستم... اون از من واقعا خوشش اومده بود... +عجب! از توئه چندش چرا باید خوشش می‌اومد؟ _نمی‌دونم. شاید بخاطر سفت و سخت بودنم... +یه جوری حرف میزنی انگار تمایلی به عملیات تروریستی در ایران نداشتی و اون مجبورت کرد... _دقیقا. چون می‌دونستم گیر می‌افتم. +پس چرا شبکه سازی کردی و آدم فرستادی داخل ایران؟ _چون پول زیادی می‌داد. اون همیشه می‌گفت نگران هیچچی نباش و ما خودمون بعد از شبکه سازی، تورو از ایران خارج می‌کنیم... +کی قرار شد بیای ایران؟ _قرار بود ماه آینده بیام... بازجویی را ادامه دادم و نکات دیگری هم در آن کشف شد. پس از سه ساعت از اتاق بازجویی بیرون رفتم و گزارشی را برای سیدحسین معاون امنیت ستاد در کشور، تنظیم کردم؛ تا حاج کاظم را در جریان بگذارد. خلاصه‌ای از آن گزارش را اینجا برایتان می‌نویسم... بسم الله الرحمن الرحیم. گزارش پرونده کفتار سیاه / الف_ 830 موضوع: جذب و هدایت عنصر محلی دارای قابلیت چندوجهی جهت شبکه‌سازی، نفوذ و اجرای مأموریت‌های هدفمند بر بستر ساختارهای مذهبی، سیاسی و اجتماعی خاک ایران. طی بازجویی‌های بعمل آمده از متهم «عبدالصمد...» و طی بررسی‌هایی که واحد مبارزه با جریانات سلفی تروریستی به آن رسیده، متاسفانه در ساختار اجتماعی ایران، لایه‌ای کم‌توجه اما به‌شدت مستعد از عناصر دارای پیشینه سلفی وجود دارد. این لایه، هرچند پراکنده و فاقد انسجام عملیاتی است، اما به دلیل اتصال‌های محو به جریان‌های برون‌مرزی، ظرفیت بالقوه‌ای برای تبدیل به یک زنجیره فعال را دارد. در این چارچوب، «عبدالصمد» به‌عنوان حلقه‌ای با سه ویژگی توسط سیا شناسایی و انتخاب شد و در اختیار موساد قرار گرفت: 1_تجربه میدانی در مناطق بیابانی و ناپایدار خارج از خاک هدف. 2_بی‌هویتی سازمانی و زندگینامه مخدوش که مانع از ردگیری روشن تعلقاتش شود. 3_دسترسی به هر دو میدان متخاصم، از یک سو لایه‌های تکفیری و از سوی دیگر مسیرهای خاموش جریان ما. آماده‌سازی عامل سوژه اصلی در سه محور صورت گرفت. ابتدا با جلسات پوششی در مکان‌های فاقد حساسیت ظاهری: کافه‌های مرزی، اقامتگاه‌های کم‌رفت‌وآمد، اسکله‌هایی که چرخه رسمی بارگیری و تخلیه را رعایت نمی‌کنند. سپس با القای رمزها و استعاره‌ها که جایگزین هر بیان مستقیم مأموریت می‌شدند «جاده معکوس و باریک» برای گذر مخفیانه؛ «بی‌سایه» برای ضربه بدون امضا؛ «نخ سیاه» برای جریان اصلی ارتباط به کار گیری می‌شد. نهایتاً، با ساخت یک نقشه منسجم از نقاط کلیدی جهت عملیات شامل مراکز تجمع مقامات، مسیرهای منتهی به مجالس آیینی و مذهبی، و بسترهای مذهبی پرحاضر، قرار شد در یک عملیات همزمان کشور درگیر بحران امنیتی شود که به تلاش‌های شبانه روزی تیم ضدتروریسم و همکاری واحد مبارزه با جریانات سلفی این اقدامات کشف و خنثی شد. فاز نخست عملیات «جاده معکوس و باریک» بر بذرپاشی شبکه تمرکز داشت. نکته‌ای که حائز اهمیت است، سوژه موظف شده بود ارتباطاتش را با عناصر دارای پیشینه فکری سلفی بازسازی کرده و آن‌ها را در لایه‌های چندگانه سازمان دهد. ساختار طراحی‌شده به‌گونه‌ای بود که هر عامل حداکثر با دو زیرشاخه تماس مستقیم داشته باشد و هیچ تصویری از کل شبکه برقرار نشود. این طرح، توان دفاعی بالا در برابر نفوذ یا فروپاشی ناگهانی شبکه تروریستی ایجاد می‌کرد.
عاکف سلیمانی
بسم‌الله الرحمن الرحیم #قسمت_سی_و_سوم به عبدالصمد گفتم: «درمورد این نقشه توضیح بده...» عاصف چشم ب
در این گزارش متذکر شدم که اهداف راهبردی شبکه‌ی تحت هدایت موساد، به سه فاز اصلی تقسیم شد: فاز اختلال: وارد کردن عدم‌هم‌زمانی و بی‌نظمی در رویدادهایی که تمرکز قدرت در آن بالاست، به‌ویژه مجالس و مراسمات مذهبی با حضور مقامات. فاز تضعیف نمادین: خدشه به نقاطی که به‌عنوان نماد ثبات و امنیت در حافظه جمعی ثبت شده‌اند. فاز توسعه شبکه: استفاده از فضای پرهیاهوی پس از اختلال برای جذب نیرو، با اولویت افراد غیرفعال اما هم‌گرای ایدئولوژیک. سوژه مذکور، تمامی آموزش‌های نظامی و اطلاعاتی و امنیتی و ترور و هدایت و حمایت و استفاده از فضاهای سایبری و حفظ پوشش و... را در نقاط برون‌مرزی در اقلیم کردستان عراق، در یکی از کمپ‌های مربوط به «.....» دید. همچنین اسکله ازمیر به‌عنوان شبیه‌ساز انتقال، و حوزه رود کورا به‌عنوان مسیر آزمایشی گذر از «جاده معکوس و باریک» بدون ثبت رسمی انتخاب شدند. در این نقاط، عبدالصمد با افسر موساد هماهنگ شد که در ادامه مستندات مهم تقدیم می‌گردد: پس از زیر ضربه رفتن شبکه تهران و بازجویی از آنان و شناسایی عبدالصمد و زیرنظر قرار گرفتن آن طی یک فرآیند خاص، ارزیابی‌های دوره‌ای نشان داد که رفتار عبدالصمد از مقاومت پرسشی در مراحل اولیه به پذیرش بی‌واکنش در فازهای پایانی رسیده است. شنیدن کلیدواژه‌هایی مانند «مجلس» یا «مراسم» دیگر منجر به گفت‌وگو یا تردید نمی‌گردید، بلکه به حرکت بدون مکث در مسیر تعیین‌شده ختم می‌شد. این تغییر شاخص، نشانه تثبیت و همراهی نقش او در شبکه تلقی می‌شود. در زمان تدوین این گزارش، خوشه‌های چهارگانه‌ای که از بذرگذاری وی ایجاد شده، فعال هستند که نیاز به دستور معاونت محترم امنیت جهت زیر ضربه قرار گرفتن کیس‌های دیگر همسو با شبکه می‌باشد. کما اینکه تاکنون به طور مخفیانه و در پوشش‌های خاص، سعی بر آن شد ارتباط متهم با افسر موساد به صورتی کاملا حرفه‌ای حفظ و رمزگشایی شود؛ همچنین ارتباط او با آن لایه چهارگانه. تاکید می‌شود که ارتباط میان خوشه‌ها فقط از طریق هسته مرکزی قابل پیگیری است و حذف هر خوشه به سقوط کل سامانه منجر نخواهد شد. با توجه به ماهیت طولانی‌مدت پروژه، پیش‌بینی می‌شود که حتی با حذف فیزیکی یا بازداشت عناصر محوری، مسیرهای فعال احیا شده و مأموریت‌ها با اشکال تغییریافته ادامه یابند. «جاده معکوس» یک سازه گذرا نیست؛ بلکه شبکه‌ای با ظرفیت خودبازتولیدی است که در عمق بافت ایران ریشه کرده و آماده بهره‌برداری در مقاطع راهبردی آینده توسط موساد خواهد بود که هر چه زودتر باید تکلیف آن مشخص شود و شبکه سلفی تحت امر موساد نیز، زیر چتر اطلاعاتی قرار بگیرد و در نهایت ضربه کاری بر پیکره و ساختار آن وارد شود. گزارش را شخصا به دفتر سیدحسین بردم تا به خودش بدهم. همان روزی که گزارش را دادم، تا شب آن را مطالعه کرد و قرار شد نماز صبح روز بعد در دفتر او با هم جلسه‌ای در مورد تعیین تکلیف نهایی این شبکه و افسر موساد، داشته باشیم. صبح، پس از نماز صبح و مختصر تعقیبات و عبادت، به اتاق سیدحسین رفتم. در آن جلسه سیدحسین گفت باید افسر موساد مورد ربایش قرار بگیرد و به خاک ایران منتقل شود. از همان روز اقدامات اولیه انجام شد و چند روز پس از آن، رد افسر موساد را در قطر زدیم و زیر چتر اطلاعاتی و امنیتی ما قرار گرفت. او ماهی یکبار در پوشش بازرگان و تاجر به اربیل سفر می‌کرد. اول قرار بود با قطر رایزنی کنیم تا طی یک اقدام مشترک اطلاعاتی او را دستگیر کنیم و به خاک ایران منتقل کنم، اما سیدحسین مخالف اقدام مشترک بود. به هر حال روی کیس سوار شدیم. به شرط حیات ادامه دارد
عاکف سلیمانی
#قسمت_سی_و_چهارم در این گزارش متذکر شدم که اهداف راهبردی شبکه‌ی تحت هدایت موساد، به سه فاز اصلی تقس
بسم‌الله الرحمن الرحیم نام مستعار افسر اطلاعاتی موساد سارا بود. عبدالصمد می‌گفت صدایش و نگاهش عادت یک بازجو را داشت، نه یک مسافر. حرکتش آهسته اما دقیق بود، مثل کسی که همیشه می‌داند دوربین کجاست. محل حضورش پس از اولین دیدار، یک خانه امن و پوشیده نبود، بلکه کافه‌ای نزدیک اسکله‌ای بود. از آن‌جا مسیرش به یک مرکز آموزشی غیرفعال می‌رسید که روی نقشه فقط یک انبار قدیمی نشان داده می‌شد... اما... وقتی می‌رفت، همیشه یک کیف کوچک خاکستری داشت که دستگیره‌اش ساییده بود. هر بار دو تلفن مختلف همراهش بود، ولی هیچ‌کدامش زنگ نمی‌خورد. وقتی باران می‌گرفت، کفش‌هایش خشک می‌ماند. من نمی‌دانم این یک نشانه بود یا یک هشدار. نیروی سایه «سارا» در اربیل، نامش حدید بود. پس از مدت‌ها اقدامات اطلاعاتی مهم، نیروی سایه در گزارشی به صورت کد گذاری شده و با یک خط اماراتی خبر داد: «کد 19 معمولاً با همراهی یک فرد محلی [ظاهراً راننده] به نقاط حضور خود می‌رود، ولی بازگشتش گاهی بدون آن همراه است.» گزارش حدید نشان از این داشت که ناهمخوانی ریتم رفت و آمد سوژه، شکافی ایجاد می‌کند که من هم آن را در پرونده، تحت عنوان پنجره سکوت ثبتش کردم. طی گزارش حدید، در فواصل مشخص، مسیرهای سارا «افسراطلاعاتی موساد» الگوی حلقه بسته پیدا می‌کرد. یعنی نقطه آغاز و پایان یکی می‌شد، اما ترتیب توقف‌ها دست‌خوش تغییر بود. طی این گزارش، تغییرات و جابجایی‌های افسر موساد برخلاف ساده‌سازی مسیر، نوعی تست امنیتی محسوب می‌شد که آن را با اصطلاح «پل معلق» در گزارش ثبت کردم. سیدحسین تاکید کرد باید خودم به عراق بروم و کار را تمام کنم. پس از تکمیل مراحل هماهنگی‌های لازم و اعمال تغییرات در هویت و ظاهر، با پوشش بازرگانی و سه مسیر پروازی از پیش تهیه‌شده، آماده ورود به چرخه مأموریت شدم. انتخاب مسیرهای چندگانه و گرفتن سه بلیط پرواز خارجی، به‌منظور ایجاد لایه انحرافی در صورت رصد خارجی انجام گرفت. مسیر اصلی، برابر با نقطه عملیاتی تعیین‌شده عراق بود. نماز صبح را داخل نماز خانه فرودگاه خواندم. خیلی عادی و همراه مردم از گیت رد شدم. پس از اینکه سوار هواپیما شدم، آنقدر خسته بودم که ترجیح دادم کمی استراحت کنم و چرتی بزنم. نزدیک آسمان بغداد بودیم که با خودم کلیات نقشه را مرور می‌کردم تا اینکه هواپیما در باند فرودگاه بغداد نشست. از پنجره، ساختمان‌ها مثل مکعب‌های گچی زیر تابش آفتاب تازه سربرآورده اول صبحی، بی‌حرکت بودند. به محض ورود به فرودگاه بغداد پس از تحویل گرفتن چمدان، ایرج و میثم هم که از قبل رسیده بودند را دیدم. سوار تویوتا شدیم و به سمت دفتر کار تجاری اما امنیتی‌مان که در اربیل بود رفتیم. ایرج و میثم از نیروهای پوششی ما بودند که از سال‌ها پیش لابه‌لای بافت این شهر نفس می‌کشیدند. در طبقه نهم یک ساختمان تجاری که در نگاه عادی، صرفاً دفتر یک شرکت حمل‌ونقل زمینی به‌نظر می‌رسید، مستقر شدم. بوی قهوه سرد و کاغذ کهنه فضا را پر کرده بود. روی میز، سه برگه بدون علامت باز بود: یکی عکس محوِ سارا «افسر موساد»، دیگری نقشه‌ای کمرنگ از «مثلث سکون» او در شهر، و سومی جدولی که فقط نیروهای کددار می‌توانستند آن را بخوانند. به میثم گفتم توضیح بدهد. با صدایی که انگار هم‌زمان خبر و هشدار می‌داد، گفت: _فاصله بعدی سارا تا “لبه خاکستری” سه روز هست حاجی. اگر بخواهیم حلقه رو ببندیم، همین مسیر، همین چرخه کافیه و ان‌شاءالله می‌تونیم بگیریمش و در اختیار شما بگذاریم. +ادامه بده... _برای خروج امن هم برنامه ریزی شده. راحت شما رو از یک مسیر امن زمینی منتقل می‌کنیم سمت مرز و از اونجا هم شما می‌تونی بری تهران. +حدید الان کجاست؟ _آخرین گزارشش حوالی فرود پرواز شماست که گفت همه چیز تحت کنترل هست. +توی مسیر بردنِ همه چیز کنترل شده هست؟ _نیروی سایه داریم تا در پوشش محلی شمارو همراهی کنن و راحت خروج کنید تا دستتون به دست سیدحسین برسه. +بسیار عالی. بلند شدم و رفتم از لای پنجره نگاهی به شهر انداختم. رفت و آمدها عادی بود و زندگی در اربیل، درجریان. برگشتم سمت ایرج و گفتم: +با این چیزی که میثم گفت، به نظرت کی عملیات ربایش و اجرا کنیم؟ _باید همین امشب کار و تموم کنیم. +زود نیست؟ _نه حاجی... +چرا انقدر عجله؟ _چون طبق بررسی‌ها و گزارشی که میثم از حدید و عامل ما در کنار کیس داشته، امشب قراره سارا یک جلسه کاری در کافه‌ای در 30 کیلومتری مقر کوموله داشته باشه. +برام جالبه که این زن، همزمان هم داره با کوموله ارتباط میگیره، هم با سلفی‌ها. اینکه موساد داره چیکار می‌کنه واقعا برام سواله... که چرا از این زن داره روی دوتا گزینه مانور میده...
عاکف سلیمانی
بسم‌الله الرحمن الرحیم #قسمت_سی_و_پنجم نام مستعار افسر اطلاعاتی موساد سارا بود. عبدالصمد می‌گفت ص
بچه‌ها چیزی نگفتند، گفتم: +کد منطقه رو بهم بدید... _اسکله خاموش. سپس به میثم گفتم: +تلفنت و که با حدید ارتباط داری بیار. میثم تلفن را آورد. با حدید ارتباط گرفتم. احوالپرسی عادی داشتیم و هماهنگی‌های نهایی را انجام دادیم. به شرط حیات ادامه دارد
کپی ممنوع
جواد مقدم1_17933129350.mp3
زمان: حجم: 5.8M
من دوست دارم میگم علنی ابی عبدالله دلتنگم اربابم واسه حرم
عاکف سلیمانی
بچه‌ها چیزی نگفتند، گفتم: +کد منطقه رو بهم بدید... _اسکله خاموش. سپس به میثم گفتم: +تلفنت و که ب
بسم‌الله الرحمن الرحیم ساعت 1 بامداد مشغول قرآن خواندن بودم. خواب به چشمم نمی‌آمد و فکر حسن و مراد بودم. هنگام قرائت قرآن تمام صورتشان جلوی چشمم بود. پس از خواندن قرآن، دراز کشیدم و قرآن را در آغوش کشیدم و حدود نیم ساعتی چشمانم را بستم و به عملیات و افسر موساد و مسیر برگشت به ایران و همه چیز فکر کردم. ایرج آمد داخل اتاقم و گفت: _حاجی باید بریم... از تخت آمدم پایین و فورا رفتم تجدید وضو کردم و آمدم دو رکعت نماز به نیت پدر شهیدم خواندم تا دستگیرم باشد در این عملیات. آماده شدم و با آسانسور آمدم پارکینگ رفتم سمت ماشین؛ بسم‌اللهی در دلم گفتم و حرکت کردیم. با دقت به خیابان و آدم‌ها نگاه می‌کردم. شب آرامی بود، اما هوای آن شب بدجور بوی تغییر می‌داد. خودرویمان با یک پلاک عادی، از میان خیابان‌هایی گذشت که چراغ‌هایش یا خاموش بودند یا سوسو می‌زدند. من و میثم با یک خودرو رفتیم و ایرج هم در یک خودروی دیگر با فاصله 300 متری از پشت سرمان حرکت می‌کرد. در طول مسیر، برای اقدامات ضداطلاعاتی، میثم به هر بهانه‌ای کاری می‌کرد تا ایرج از پشت سر بتواند همه چیز را به طور مطمئن کنترل نهایی کند. هر دو_سه کیلومتر، با یک توقف به بهانه کنترل لاستیک، پرسیدن آدرس، یا حتی خرید یک بطری آب، همه چیز را زیر نظر می‌گرفتیم. اما زیر این پوسته، حرکت به سمت نقطه‌ای بود که در گزارش‌ها «اسکله خاموش» نام گرفته بود. جایی که افسر موساد «سارا» اغلب به صورت بی‌صدا در آنجا ظاهر می‌شد. به نقطه‌ای از پیش تعیین شده رسیدیم. منبع خبر داد جلسه سارا تمام شده است. وقتی سارا از جلسه و ساختمان خارج شد و سوار خودروی شخصی‌اش شد. دقایقی تعقیبش کردیم تا اینکه رسیدیم به یک پارک. از ماشین پیاده شد و رفت داخل پارک. تماس گرفتم با ایرج، میثم هم پیام داد به حدید، تا با فاصله در پارک مستقر شوند. زمانی که سارا می‌خواست از خودوری خود پیاده شود، دیدم همان کیف کوچک خاکستری در دستش بود که عبدالصمد به آن در بازجویی اشاره کرده بود. افسر موساد بدون آنکه نگاهش بچرخد، همه جا را می‌دید. منم پیاده شدم، با فاصله حرکت کردم. صدای کفش سارا روی زمین شبیه شمارش معکوس بود. یکی از نیروها با گام آرام نزدیک شد، همان‌طور که دو سایه دیگر از جهت مخالف، فضا را بستند. سارا لحظه‌ای به اطراف نگاه کرد، اما چیزی که دید فقط شکل معمول شب اربیل بود. من و میثم داخل پارک دوری زدیم و سپس از کنار خودروی سارا عبور کردیم و به سمت ماشین خودمان برگشتیم و سوار شدیم. از داخل ماشین او را زیر نظر گرفتم. سارا در پارک تلفنش را از کیفش بیرون آورد و به اطرافش نگاهی انداخت، با یک نفر زیر ۳۰ ثانیه گفتگو کرد و سپس موبایلش را داخل کیفش گذاشت، برگشت و سوار ماشینش شد. دلم میخواست همانجا دستگیرش کنیم، اما نشد که نشد. جای نسبتا خلوتی بود، اما ریسکش بالا بود... حتی یک لحظه پیاده شدم برگردم سمتش و کار سارا را یکسره کنیم. حدید، پیام داد: نفسش را از لحظه‌ای قطع کن که فانوس خانه‌اش روشن شد. در آن پنجره، پرده همیشه کمی کوتاه و نامرتب است. فهمیدم که اینجا نمی شود کاری کرد و باید سراغ خانه سارا برویم. به میثم گفتم: +مسیر محل اقامت سارا کجاست. فورا بریم اون سمت. _نیم ساعتی مونده تا اونجا. +فورا حرکت کن. وقت نداریم... با میثم رفتیم به سمت هتلی که سارا در آن برای چند روز اسکان داشت. در مسیر به حدید پیام دادم: «کلاغ وقتی به لانه‌اش برمی‌گردد، از کدام رگ شهر خون خود را به خواب می‌برد؟» حدید دقایقی بعد پیام داد: «از شریان شمالی می‌آید. جایی که چراغ‌ها همیشه دیر سبز می‌شوند. سه نبض بعد، وارد کوچه‌ای می‌شود که بوی نانش هیچ‌وقت تازه نیست...» به میثم گفتم: +فورا برو سمت هتل. باید زودتر تمومش کنیم. رفتیم سمت هتل و پیاده شدم. به میثم گفتم برود آن طرف خیابان پارک کند و منتظر دستور باشد. دوان دوان رفتم داخل لابی هتل و به بهانه پرسیدن قیمت اتاق‌ها، همه چیز را بررسی کردم. سپس آمدم بیرون و رفتم اطراف هتل را قدم زنان ارزیابی کردم. خودم را به خیابان شمالی رساندم. مسیر را دقیق آنالیز کردم. کوچه‌ای آنجا بود که در آن نان می‌پختند که وقتی وارد شدم، دیدم کدی که حدید فرستاد درست است. بوی نانش خوب و تازه نبود. کوچه تاریک بود. به میثم پیام دادم خودش را به من برساند و همراه خودش میخ و سیم‌های تیز و کلفت و شیشه‌های ریز و... هرچه دارد بیاورد. میثم از صندوق عقب ماشین میخ و سیم را گرفت و آمد داخل کوچه، پلاستیک بزرگی که در آن این موارد بود را به من داد و برگشت موقعیتش. دقیقه 90 مجبور شدم مأموریت را تغییر بدهم، تا وارد هتل نشویم. به ریسکش نمی‌ارزید، اما چاره‌ای نبود.
عاکف سلیمانی
بسم‌الله الرحمن الرحیم #قسمت_سی_و_ششم ساعت 1 بامداد مشغول قرآن خواندن بودم. خواب به چشمم نمی‌آمد
در پشت یک سطل آشغال کمین کردم. دقایقی بعد خودروی سارا وارد کوچه شد. از بین سطل آشغال و دیوار، نور ماشینش به چشمم خورد. صورتش نصفه و نیمه مشخص بود. آمد از مقابلم رد شد، به ثانیه نکشید که لاستیک جلوی خودرو پنچر شد و صدای خالی شدن بادش را شنیدم. خیالم جمع شد. خودرو آرام آرام به سمت منتهی الیه کوچه رفت. فورا خودم را تکاندم و در تاریکی رفتم جلو. همزمان سارا پیاده شد. دستانش را به کمرش زد، سپس لگدی را حواله‌ی لاستیک‌های BMW کرد. با قدم‌های آهسته رسیدم به او، نگاهی به من کرد و چشم در چشم شدیم. آن لحظه تمام اعترافات عبدالصمد، و امنیت مردم، و ترور دانشمندان هسته‌ای‌مان، و تمام اقدامات ضدامنیتی اسراییل علیه ایران را در ذهنم به طرفة العینی مرور کردم. ناگهان حدید را در اول کوچه دیدم که خودش را رسانده بود و ایستاده بود. شروع کرد به سیگار کشیدن. ایرج خودش را به میثم در آن طرف خیابان رسانده بود و مشغول صحبت شدن. ماشین‌ها یکی یکی از مقابل دیدگانم عبور می‌کردند، لبخندی زدم و به انگلیسی پرسیدم: +میتونم کمکتون کنم؟ نگاهی به من کرد و جوابی نداد. درِ عقب خودرو را باز کرد و کیف خاکستری رنگش را برداشت و در را محکم بست، سپس نگاهی به من کرد و دزدگیر ماشین را زد، بدون اعتنا به من و با قدم‌های تند، حرکت کرد و رفت به سمت انتهای کوچه تا پس از آن وارد خیابان شود و به سمت هتل برود. آنچه از بیرون دیده می‌شد، عبور یک نفر از وسط کوچه‌ای بود که وسطش من و سارا بودیم و انتهایش حدید. اما واقعیت درون تصویر، چیز دیگری می‌گفت؛ آن هم اینکه جابه‌جایی آغاز شده بود. در چشم‌به‌هم‌زدنی، میثم و ایرج با خودرو خودشان را به این طرف خیابان و در انتهای کوچه رساندند. حدید هم آمد داخل کوچه نگذاشت سارا به انتهای کوچه برسد. حدید مقابل سارا ایستاد، من هم پشت سرش. وحشت تمام وجودش را فرا گرفته بود. اول فکر کرد دزد هستیم، برای همین می‌خواست فرار کند. حدید، لبه تی‌شرتش را کمی بالا زد و اسلحه را به او نشان داد، تا بفهمد با هیچ کسی شوخی ندارد. سارا افسر اطلاعاتی کارکشته‌ای بود و آرام دستش را برد پشت کمرش تا به روی حدید اسلحه بکشد، گفتم: +اگر بخوای حرکت و رفتار اضافه‌ای داشته باشی، می‌زنیمت و کارت و تموم می‌کنیم. نفسش را حبس کرد و با وحشت برگشت و نگاهم کرد. دید من همان مردی هستم که تا لحظاتی قبل، با او انگلیسی صحبت کردم، اما حالا لهجه‌ام و گویشم، فارسی است. وحشتش بیشتر شد و فهمید چه خبر است و در دام چه کسانی افتاده. همانطور که مضطرب نگاهم می‌کرد، گفتم: +اگر بخوای فرار کنی، مطمئن باش توی کوچه پس کوچه‌های تموم اطراف این منطقه، نیروهای من مستقر هستند که هرجایی بری، در کمین تو نشستن. همزمان ایرج و میثم خودشان را رساندند، و در چندمتر آن طرف‌تر ما در تاریکی کوچه توقف کردند. به سارا گفتم: +انتخاب با خودته. یا فرار می‌کنی و مرگ کامل نصیبت میشه، یا مثل یه دختر خوب میری توی ماشین می‌شینی و مرگ تدریجی... نگاهی به حدید کرد و مجددا رویش را برگرداند و به من نگاه کرد. آستین پیراهنش را گرفتم و کشیدم سمت خودم و گفتم: +فکر کردی لات کوچه خلوتی؟ اخم کرد و گفت: _پس تو ایرانی هستی؟ +دقیقا. عبدالصمد در پایتخت، منتظرته! خیلی تعاریف خوبی ازت داشت. وحشت تمام چشمانش و وجودش را گرفته بود. گفتم: +مثل یه دختر خوب، بدون حرکت اضافه، سوار شو؛ همین الان. وگرنه باهات کاری می‌کنم که مثل سگ پشیمون بشی. تو افسر کارکشته‌ای هستی، پس می‌دونی توی این شرایط نباید دست از پا خطا کنی... درسته؟ با سر اشاره زدم به طرف خودرو، تا حرکت کند. مکث کوتاهی کرد، سپس آرام_آرام قدم برداشت و به سمت خودرو حرکت کرد، من هم همزمان با چشم‌هایم تمام کوچه و ساختمان‌های محل را آنالیز کردم تا کسی ما را ندیده باشد. حدید از پشت سرش در فاصله کمتر از نیم‌متر حرکت می‌کرد. ایرج و میثم رفتند داخل ماشین نشستند. رفتم در را برای سارا باز کردم و نشست روی صندلی عقب ماشین. حدید برگشت رفت داخل خیابان تا موتورش را بگیرد. وقتی سارا نشست، میثم و ایرج ماسک زده بودند. قبل از اینکه سارا تصویر آن‌ها را ببیند، به چشم‌هایش چشم بند زدم و با پشت اسلحه کمی به گردنش فشار دادم، تا سرش را بین پاهایش قرار دهد. به سجاد پیام دادم: «شکارچی در دام...» تا پایان عملیات را به او اعلام کنم و فیلم‌های دوربین مداربسته هتل و کوچه را پاک کند. حرکت کردیم، از کوچه خارج شدیم، به ایرج گفتم به نیروی جایگزین بگوید بیاید ماشین او را فورا از آنجا ببرد. پس از پنج کیلومتر، میثم در یک خیابان فرعی پیچید و وارد یک پارکینگ خانه مسکونی که از قبل برنامه‌ریزی شده بود، شدیم. حافظ از بچه‌های عملیات برون مرزی طی برنامه از پیش طراحی شده، منتظرمان بود و با کمک میثم و ایرج سارا را سوار یک پرادوی مشکی بدون پلاک کردیم.