عاکف سلیمانی
قسمت نهم رفتم روی خط سیدرضی و گفتم: «سید، حواستون به سمت ما باشه. این طرف درگیر شدیم. فورا اون دوتا
بسمالله الرحمن الرحیم
قسمت دهم
حدود 200 متر تا انبار متروکه نزدیک سوله فاصله داشتیم. با رعایت تمام جوانب و تامین، ادامه مسیر دادیم. مرصاد آمد روی خطم گفت: «مردی که همراه اون زن هست در تیررس منه. دستور؟»
گفتم: «زمینگیرش کن و دور زن و خلوت کن.»
با دست علامت دادم تیم متوقف شود. دیدم خبری از تیراندازی نیست. سی ثانیه گذشت؛ به مرصاد گفتم: «چرا تمومش نمیکنی؟»
با صدای خش دار و آرام همیشگیاش، آهسته گفت: «اجازه بدید تثبیت بشه...»
لبم را گزیدم و سکوت کردم؛ سکوتی مثل آرامش قبل از طوفان. لحظاتی بعد صدای شلیک در فضا پیچید؛ تیز و خشک، درست مثل بریدن نفسها. بلافاصله به سمت انبار متروکه پشت سوله دویدیم؛ دور انبار را در چند ثانیه محاصره کردیم.
سرم را چرخاندم سمت عاصف و با صدایی بریده گفتم: «آمادهای...»
عاصف سرش را به نشانهٔ تأیید تکان داد.
گفتم: «دهن نازنین و اول سرویس کن...»
سیدرضی بیدرنگ دودزا و اشکآور را داخل انبار پرت کرد. چند ثانیه بعد، صدای سرفههای خفه و بریدهی نازنین و مردی که با شلیک مرصاد زخمی شده بود در فضا پیچید. نفسنفسزنان، سینهخیز خودشان را به بیرون کشیدند.
با تیم رفتیم بالای سرشان؛ اسلحهها را از نازنین و آن مرد دور کردیم. عاصف بدون لحظهای تردید، بدون اینکه حتی فکر کند نازنین چیزی را در دهانش پنهان کرده یا نه، جلو پرید و با لگدی محکم و دقیق به دهان نازنین کوبید؛ ضربهای کوتاه و قاطع. همان لحظه دیدم چیزی از دهانش کنده شد و روی زمین پرت شد.
دستکش به دست داشتم. جلو رفتم و با دقت به آنچه روی زمین افتاده بود نگاه کردم. سیانور بود.
فورا بچهها دهان آن مرد را بررسی کردند که چیزی مشاهده نشد. لبخندی به نازنین زدم. او هم لبخند زد. لبخندی تلخ؛ خون از گوشهی دهانش سرازیر بود. بهسختی لبهایش را تکان داد، گفت: «شما دیر رسیدین، کدها رفت!»
فورا رفتم کیفش را گرفتم و لپتاپ را بیرون کشیدم. نشستم روی خاک و روشن کردم؛ دیدم اتصال روی لپتاپ قطع است. شبکه رمز هنوز باز نشده بود؛ فهمیدم نازنین دروغ گفته و با این کار میخواست درگیری ایجاد کند و وقت بخرد. اما من زرنگتر از اینها بودم که بخواهم به چند جوجه منافق تروریست باخت بدهم.
به نازنین گفتم: «اون مسعود رجوی و مریم رجوی چی توی مخ شماها کردن؟ خودشون پشت شعار مخفی میشن، شما احمقهای افسردهرو میفرستن جلو و به چوخ میدن...»
نازنین با رعایت کامل ملاحظات شرعی و الزامات حفاظتی به خودرو منتقل شد. سیدرضی بلافاصله دستور داد یک تیم پاکسازی، بدون اتلاف وقت، وارد سوله شود و کل محوطه را وجببهوجب ایمنسازی کند. همزمان تأکید کرد یکی از تیمها مسیرشان را عوض کنند و خودشان را هرچه سریعتر به انبار متروکه برسانند. عملیات هنوز تمام نشده بود؛ فقط وارد فاز بعد شده بودیم.
به مبداء عملیات بازگشتیم و وقتی وارد کوچه منتهی به سوله شدیم، دیدم آمبولانس آمده و دارند یک نفر را با برانکارد حمل میکنند... من و سیدعاصف به هم نگاه کردیم، به سیدرضی با کنایه گفتم: «برای این دوتا سیانورزاده آمبولانس ستاد و آوردی؟ اینا نمیمیرن. نگران نباش.»
سیدرضی سکوت کرد. گفتم: «چیشده؟ مگه کسی زخمی شده؟»
سرش را پایین انداخت. عاصف با عصبانیت گفت: «خب حرف بزن رضی...»
رضی نگاهی به من کرد، گفت: «یکی از بچهها رو همون لحظات اولیه زخمی کردن، رسیدن بالای سرش و کشیدنش پشت یکی از کانتینرها، با کاتر گردنش و زدن...»
فورا به سمت آمبولانس رفتم. ملحفه را کنار زدم و دیدم عماد شهید شده. تمام بدنم سرد شد. وضعیت گردن عماد آنقدر به هم ریخته بود که دلم میخواست همانجا بنشینم و یکی برایم از رگهای بریده امام حسین روضه بخواند. عماد دو هفته قبل از این اتفاقات آمده بود اتاقم و برایم شیرینی آورده بود. پرسیدم ماجرای شیرینی چیست؟ که گفته بود خدا به او یک دختر هدیه داده. تصویر دخترش را نشانم داده بود و قربان صدقهاش میرفت.
بگذارید از عماد بیشتر بگویم، او یک فرزند 10 ساله معلول هم داشت و قرار بود با عاصف برایش وام جور کنیم تا از خانهای که استیجاری بود، به جایی کوچکتر و چندمحله پایینتر برود. فقط برای اینکه خرجش کمتر شود. خیلی دلم سوخت. وقتی تمام این صحنهها را در کسری از ثانیه در ذهنم مرور کردم، انگار با آن کاتر که گردن عماد را ریش ریش کردند، قلب من را سلاخی کردند.
قبل از اغتشاشات، برایم مثل روز روشن بود که در صورت هرگونه اتفاقی، اگر دست دشمن به ما برسد رحم به صغیر و کبیرمان نمیکند؛ اما واقعا فکر نمیکردم تا این حد جرأت پیدا کنند که بخواهند در کوچه پس کوچههای تهران سر نیروهای امنیتی را ذبح کنند.
عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم قسمت دهم حدود 200 متر تا انبار متروکه نزدیک سوله فاصله داشتیم. با رعایت تما
قسمت یازدهم
برای همین تجربهام میگفت که با یک الگوی خطرناک عملیاتی از سوی دشمن و عوامل عملیاتی آن در کف خیابانهای ایران مواجهایم.
فورا به بچهها گفتم بروند سوار شوند. خودم رفتم سوار آمبولانس شدم، کنار پیکر عماد نشستم و برایش زیارت عاشورا و روضه خواندم... یک بیت شعر را هی میخواندم و هی گریه میکردم.
روضه نمیخواهد تنی که سر ندارد
قربان آن آقا که انگشتر ندارد
جایی برای بوسه مادر ندارد
بدن مطهر عماد به مکانی خاص جهت بررسی منتقل شد. با حال خراب برگشتم به سمت خانه امن.
ساعتی بعد در ساختمان امن پنج طبقه، گزارش استنطاق اولیه آماده شد. حافظه دیجیتال، شامل نقشهی کامل شبکه تأمین مالی و هماهنگیهای میدانی آشوبها بود. با رمزگشایی آن، دهها نام لو رفت. از منابع نفوذ تا رابطان خارجی.
وقتی وارد اتاقم در طبقه پنجم شدم، دیدم بچهها دور میز جلسات نشستهاند و منتظر هستند تا من به آنها اضافه شوم. همه خسته بودند و چشمهایشان را به زور باز نگه میداشتند. بابت تاخیر عذرخواهی کردم... گفتم:
«امروز کارتان دقیق، هماهنگ و بهموقع بود. از همهی شما تشکر میکنم که در این عملیات، با هوشیاری و تعهد، مأموریت را به سرانجام رساندید و به لطف خدا سربلند بیرون آمدید. ادامهی مسیر هم با همین تمرکز و مسئولیتپذیری پیش میره. گرچه یکی از عزیزترین نیروهای خودمون و از دست دادیم، اما حساب ما با دشمن همچنان باز هست. خدا رحمت کنه عماد و؛ انشاءالله ما رو باهاش محشور کنه. وقت برای غم و عزاداری زیاد داریم. اما وقت برای تامین امنیت این مردم و این کشور همیشه کم داریم.»
بعد از جلسهای طولانی حوالی ساعت 16:00 با عاصف به ستاد رفتیم. سیدحسین منتظر ما بود. وقتی رسیدم به ستاد، با عاصف به سمت دفتر او رفتیم و مسئول دفترش هماهنگ کرد، رفتیم داخل... سیدحسین آمد سمتمان و به من و عاصف فقط گفت: «یعنی هنوز قبل از اولین جنازهای که بشه ازش روایت ساخت...؟»
با صدای خسته پاسخ دادم: «بله حاجی، قبل از اولین روایت. ولی خب، خودمون یه روایت سر بریده داریم...»
سیدحسین زد روی بازوی من و سپس سرش را پایین انداخت و گفت: «امیدوارم زودتر این اوضاع و تمومش کنیم. وگرنه شهدای ما و کشتههای دشمن در کف خیابان بیشتر میشه.»
همان شب با فشار روانی و بازجوییهای فنی و اطلاعاتی، در ساعت اولیه بازجویی، مشخص شد نازنین با تابعیت دوگانه اروپایی مسئول رمز و هماهنگی بوده و نفر دوم با نام جعلی در پوشش خبرنگار آزاد، ارتباط با لیدرهای مسلح داخلی را بر عهده داشته، و نفر سوم عامل اجرایی و مأمور ساخت سناریوی ترور و کشتهسازی در شرق تهران.
تمام برنامه برای ساعت 19 همان روز طراحی شده بود. قرار بود نفر سوم در یکی از تجمعهای نارمک، یکی از خودروهای یگان ویژه را بگیرد و با آن به سمت جمعیت خودشان یعنی همان اغتشاشگران برود تا همه را با خودروی نظامی که ربایش کرده، زیر بگیرد.
اغتشاشات به اوج خودش رسیده بود و کم کم داشت به نقطه انفجار اصلی نزدیک میشد؛ هر نیم ساعت گزارش میرسید که در فلان نقطه چند شهید دادیم، یا اینکه در جمعیت اغتشاشگران لیدر اصلی و حلقه زیرمجموعه او چندنفر را در بین جمعیت کشتهاند تا با آن کشتهها علیه نظام هزینه سازی کنند.
به شرط حیات ادامه دارد...
پیام کیانینماهنگ نیزه نشین.mp3
زمان:
حجم:
4.6M
لطفا
خواهشاً
با حال مناسب گوش کنید
به یاد اباعبدالله الحسین علیه السلام
و تمام شهدایی که در راه وطن و اهلبیت علیهم السلام سرشان را نذر انقلاب کردند
هدایت شده از خیمهگاهولایت
24.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥امنیت، اتفاقی نیست؛ نتیجهی هوشیاریِ مردانی است که سکوت را به شهرت ترجیح دادهاند.
#مجاهدان_خاموش
#سربازان_گمنام
◀️ به پایگاه خبری تحلیلی #خیمهگاه_ولایت بپیوندید👇👇
➡️ https://eitaa.com/joinchat/2868117506C71fc999fff
عاکف سلیمانی
قسمت یازدهم برای همین تجربهام میگفت که با یک الگوی خطرناک عملیاتی از سوی دشمن و عوامل عملیاتی آن
بسمالله الرحمن الرحیم
قسمت دوازدهم
ساعت حوالی 5:50 دقیقه صبح بود که در دفتر سیدحسین یک فرش پهن کردیم و نماز را به جماعت خواندیم. پس از آن با عاصف به دفترم رفتیم و او به محض رسیدن، روی کاناپه ولو شد.
خسته و کوفته بودم، اما تماس گرفتم با مادرم... صدایش خون قلبم را به جریان میانداخت...
همین که صدایش را شنیدم، از روی صندلی برخاستم. لحظاتی با هم صحبت کردیم و انرژی گرفتم. انصافا صدای مادر، مثل یک مرفین عمل میکند. لحظاتی گذشت که بهزاد با کارتابل وارد اتاق شد. آن را روی میز گذاشت، جمعبندی شفاهیِ موارد حساس را در حد نکات کلیدی اعلام کرد و بدون هرگونه توضیح اضافه، اتاق را ترک کرد.
رمز را وارد کردم؛ اسناد را از داخل کارتابل گرفتم و بر اساس اولویت و سطح اهمیت تفکیک کردم. برگهها را روی میز عملیاتی چیدم. بررسی گزارشها را با تمرکز بر نقاط بحرانی و اقدامات بعدی آغاز کردم. در این میان گزارشی برای من آمده بود که از اهمیت و حساسیت ویژهای برخوردار بود.
گزارش ویژه رییس بخش تحلیل تهدیدات: نفوذ در کنگره ۶۰ و عملیات رعد سفید
رئیس بخش عملیات ویژه «....» سلام علیکم.
این گزارش، جمعبندی تحقیقات انجام شده در خصوص نقش شبکهی معتادین متجاهر و ارتباطات آن با فعالیتهای سیاسی و امنیتی کشور، بهویژه در خلال اغتشاشات دیماه، و همچنین بررسی ساختار و آموزههای فرقه گونهی کنگره ۶۰ است.
خلاصه وضعیت:
تحقیقات نشان میدهد که کنگره ۶۰، فراتر از یک نهاد ترک اعتیاد، به یک سازمان با ساختار سلسلهمراتبی و گرایشات سیاسی خاص تبدیل شده است. این سازمان، با استفاده از روشهای فریبنده و بهرهگیری از آسیبپذیری افراد معتاد، به نفوذ در سطوح مختلف جامعه و ایجاد شبکه ارتباطی گسترده دست یافته است.
نفوذ و سازماندهی:
در ماههای اخیر، گزارشهایی مبنی بر فعالیتهای مشکوک و سازماندهی شده توسط اعضای کنگره ۶۰ در میان معتادان، بهویژه افرادی که پیشتر در برنامههای ترک اعتیاد این سازمان شرکت داشتهاند، به دست آمده است. این افراد تحت رهبری افرادی با رتبههای بالا در کنگره (راهنماها و مرزبانان)، به جمعآوری اطلاعات، سازماندهی اعتراضات و ایجاد آشوب در مناطق مختلف کشور مشغول بودهاند.
رصدهای فنی و اطلاعاتی و سایبری نشان میدهد که اعضای کنگره ۶۰ از طریق شبکههای رمزگذاری شده، ارتباطات خود را با افراد و نهادهای خارجی مرتبط با دشمن برقرار کردهاند. اطلاعاتی دربارهی دریافت کمکهای مالی و تجهیزات، و نیز هماهنگیهای آنها برای انتشار اخبار دروغین و تحریک احساسات عمومی، به دست آمده است.
عملیات رعد سفید:
با توجه به اطلاعات بهدست آمده، عملیات ویژه تحت عنوان «رعد سفید» در سطح کشور آغاز شده است. این عملیات شامل موارد زیر است:
دستگیری گسترده اعضای متخلف کنگره ۶۰: در خلال این عملیات، تعداد زیادی از افرادی که پیشتر در برنامههای ترک اعتیاد کنگره ۶۰ شرکت کردهاند، به اتهام فعالیتهای سیاسی و امنیتی دستگیر شدهاند. بسیاری از این افراد در حال مصرف مجدد مواد مخدر و یا درگیر فعالیتهای غیرقانونی و آشوبساز بودند.
عملیات ضدجنایی در مناطق متحرک: در چندین شهر، نیروهای امنیتی و انتظامی با همکاری بسیج، عملیات ضدجنایی گستردهای را در مناطق متحرک و معابر عمومی انجام دادهاند. در این عملیات، تعداد زیادی از افراد مسلح که به آشوب و تخریب اموال عمومی مشغول بودند، دستگیر یا کشته شدهاند.
جلوگیری از حملات تروریستی: بر اساس اطلاعات منابع محرمانه، یک گروه از اعضای کنگره ۶۰ در حال برنامهریزی برای انجام حملات تروریستی در نقاط حساس کشور بودهاند. با همکاری سرویسهای اطلاعاتی، این حملات با موفقیت خنثی شده و چندین نفر از عوامل اصلی این گروه دستگیر شدهاند.
تحلیل و پیشنهادها:
به نظر میرسد که کنگره ۶۰، به عنوان یک سازمان فرقه گونه با انگیزههای سیاسی و امنیتی، خطری جدی برای امنیت ملی کشور محسوب میشود. این سازمان با نفوذ در افراد آسیبپذیر و استفاده از روشهای فریبنده، به دنبال ایجاد بیثباتی و برهم زدن نظم عمومی است.
قسمت سیزدهم
پیشنهاد میشود:
تشکیل کمیته تخصصی: برای بررسی دقیقتر ساختار و فعالیتهای کنگره ۶۰ و ارائه راهکارهای مناسب برای مقابله با این سازمان.
افزایش نظارت بر فعالیتهای کنگره ۶۰: بررسی دقیق و مستمر مجوزها و فعالیتهای مالی و انسانی این سازمان.
آموزش و آگاهسازی: ارتقای آگاهی عمومی در مورد خطرات فرقهها و روشهای فریبنده آنها.
همکاری با سایر نهادها: برای تبادل اطلاعات و هماهنگی در انجام عملیات ضدجنایی و ضدتروریستی.
با توجه به حساسیت موضوع و خطر بالای نفوذ این سازمان، پیشنهاد میشود که این گزارش به صورت محرمانه و با بالاترین سطح دسترسی در اختیار مسئولان مربوطه قرار گیرد.
با احترام،
میثم
رئیس بخش تحلیل تهدیدات
عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم قسمت دوازدهم ساعت حوالی 5:50 دقیقه صبح بود که در دفتر سیدحسین یک فرش پهن ک
قسمت سیزدهم
عاصف پس از خوابی کوتاه، بیدار شد، چای دم کرد و باهم خوردیم، پس از آن خداحافظی کرد و رفت دفترش. خودم خیلی خسته بودم و چشمهایم به شدت سنگین شده بود، اما توقف معنا نداشت.
به اتاق سیدحسین رفتم و گزارش را بهصورت خلاصه و عملیاتی در جریانش گذاشتم. سید دستور داد گزارش فوراً در اختیار حاج اسد قرار گیرد تا ادامهی رسیدگی پرونده توسط او و تیمش پیگیری شود.
حالا دیگر هر شب تهران برای من میدان مین میشد. هر تلفن، خبری جدید...کدام یک دشمن است؟ کدام یک نادان؟ کدام یک حق دارد، اما اسیر دست دشمنان ایران شده است؟
به عاصف گفتم با خانم محمودی، نازنین را برای بازجویی بیاورند.
در پرونده، نامش فقط یک کد بود: R–17/Key. پس از دستگیری از همان لحظهای که تصویر نازنین را از پشت شیشه ضدگلوله دیدم، فهمیدم این زن با بقیه فرق دارد. نه بهخاطر ظاهرش یا اقداماتش؛
بلکه بهخاطر آرامشی که فقط آدمهای آموزشدیده دارند.
نازنین روی صندلی فلزی نشسته بود. موهای واقعیاش از زیر روسری، بعد از برداشتن کلاهگیس، کوتاه و ساده بود. نه نشانهای از استیصال، نه خشم. فقط نگاه ثابت، حسابشده، با پلکزدنهای منظم. از پشت شیشه داشتم نگاهش میکردم و احساس میکردم هنوز در ذهنش «ماموریت ناتمامِ» او زنده است، حتی اگر عملیات شکست خورده باشد.
وارد اتاق نشدم. ایستادم پشت شیشهی یکطرفه و به سیدعاصف که نزدیکم ایستاده بود گفتم: «باهاش کار نکنید...»
عاصف پرسید: «پس کِی؟»
گفتم: «وقتی بفهمه که تمام شده. چون این هنوز فکر میکنه یه مهره هست.»
بیست و چهارساعت گذشت و از او بازجویی مستقیمی انجام نشد؛ نه سوال، نه فشار، نه تهدید. به عاصف گفتم نازنین را در همان اتاق بازجویی ثابت نگه دارند تا علیه او بتوانیم عملیات روانی بیشتری را انجام دهیم. هیچکسی نمیدانست نازنین کیست، جز من وسیدحسین و یکی از همکاران؛ عاصف هم تاحدودی درجریان بود، اما کامل نه...
در این بین، عمداً و با دقت، اطلاعات خاصی به نازنین داده شد:
اینکه هر سه نفر زندهاند
اینکه هیچکدام به بازجویی فیزیکی منتقل نشدهاند
اینکه پروندهشان از «عملیات تروریستی» به «نفوذ خارجی» تغییر طبقه دادهایم.
اما مهمتر از همه، یک داده کوچک و کشنده:
هیچ تماسی از بیرون برایشان نیامده بود.
نه پیگیری، نه پیام رمز، نه حتی یک تلاش کور برای اتصال.
برای کسی مثل او، این یعنی فقط یک چیز:
پاکسازی پس از شکست.
نازنین آموزش دیده بود و این را خیلی خوب میدانست. زنهایی که رمز میدانند، همیشه آخرین کسانی هستند که زنده میمانند، یا اولین کسانی هستند که باید حذف شوند.
پس از بیست و چهارساعت، همانطور که نازنین روی صندلی آهنی و به صورت نشسته خوابش برده بود، بدون پرونده، بدون ضبط، وارد اتاق بازجویی شدم. خانم موحدی چشمان نازنین را بست. نشستم روبهرویش. گفتم:
«اسم واقعیات رو نمیپرسم. چون مهم نیست.»
چیزی نگفت. ادامه دادم:
«تو برای پول نیومدی. برای ایدئولوژی هم نه. اگه اینطوری بود، الان شکسته بودی.»
زبانش باز شد، معلوم بود درست به هدف زدم. گفت: «پس برای چی اومدم؟»
مکث کردم، پس از چندثانیه فقط یک جمله گفتم: «برای کسی که اسیرت کرده!»
این اولین تَرک بود. کوچک. نامرئی. اما واقعی.
ادامه دادم: «بگذریم از کسی که اسیرت کرده! اما اون چیزی که مهمه، اینه که به تو گفتن بعد از انجام مأموریت، مسیر خروج از مرز عراق امنه. یه تیم واسط، یه وانت، یه خونه امن نزدیک خانقین.»
نازنین روی صندلیاش جابجا شد. خیلی آرام گفتم: «اما توی پروندهی ما، یه چیز دیگهست.»
عاکف سلیمانی
قسمت سیزدهم عاصف پس از خوابی کوتاه، بیدار شد، چای دم کرد و باهم خوردیم، پس از آن خداحافظی کرد و رفت
قسمت چهاردهم
سکوت کرد و چیزی نگفت. گفتم: «اسم رمز خروج تو: Clean Path Delta.»
تکان نخورد دیگر و منتظر رگبار کلمات من بود. گفتم: «این مسیر، مخصوص پاکسازیه. نه خروج.»
و بعد، ضربه اصلی را به روان نازنین زدم: «همون مسیری که توی سال ۲۰۱۸، دو تا رمزگذار زن دیگه رو بعد از مأموریت حذف کردن.»
نازنین نفسش را حبس کرد... دیگر ادامه ندادم... با مشتی محکم به روی میز، به او شوک بعدی را وارد کردم و از جایش تکان بدی خورد... گفتم: «ببین جوجه منافق؛ من میرم... تو هم همینجا باید حالا حالاها بمونی.»
بلند شدم تا از اتاق بازجویی بیرون بیایم، گفت: «اگر بخوام حرف بزنم...»
گفتم: «من چیزی ازت نمیخوام.»
گفت: «به جهنم...»
گفتم: «جهنم جایی هست که مسعود و مریم قجر برای شما به اسم آلبانی و اشرف و... ساختن.»
سپس ادامه دادم، با تاکید گفتم: «فقط میخوام بدونی اگه الان آزاد هم میشدی، زنده از مرز رد نمیشدی.»
نازنین گفت: «چطور باید باور کنم حرفات و ؟»
به دوربین اشاره زدم تا صدای یکی از اعضای رده بالای گروهک تروریستی منافقین را که چندساعت قبل از آن در یک فایل رمزگذاری شده به دست آورده بودیم، در اتاق بازجویی پخش کنند. او گفته بود «این تیم سالم بر نمیگردند و باید هرکدامشان در فلان نقطه حذف شوند.»
در همین حین، نازنین درخواست یک چیز کرد:
نه وکیل.
نه تماس.
فقط «کاغذ».
به شرط حیات ادامه دارد
فصل ششم مستند داستانی امنیتی عاکف سلیمانی، وارد تاریکترین لایهی جنگ امنیتی میشود؛
جایی که منافقین دیگر یک گروهکِ فراری نیستند، بلکه یک ابزار عملیاتیِ نیابتی در خدمت اتاقهای فکر دشمناند.
این مستند داستانی نشان میدهد چگونه یک شبکهی سوخته، با بازطراحی اطلاعاتی، دوباره فعال میشود؛
از رمزهای قدیمی تا مأموریتهای جدید، از شعار تا عملیات.
باید پرده برداشت از مسیر نفوذ، خط ارتباط، و لحظهای که تهدید قبل از اجرا متوقف میشود.
اینجا روایتِ احساس نیست؛ خوانش امنیتیِ دشمن است، با جزئیاتی که معمولاً گفته نمیشود.
این حرفها، یک هشدار است؛ منافقین تمام نشدهاند؛ فقط شکل تهدیدشان عوض شده است.
امشب منتظر باشید...
کانال ایتای عاکف سلیمانی 👇
https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7
@akef_soleimany
عاکف سلیمانی
قسمت چهاردهم سکوت کرد و چیزی نگفت. گفتم: «اسم رمز خروج تو: Clean Path Delta.» تکان نخورد دیگر و من
بسمالله الرحمن الرحیم
قسمت پانزدهم
مقرر شد پس از آنکه نازنین موارد مدنظر خود را مکتوب کرد، همکاران موضوع را به من اطلاع دهند. حدود دو ساعت بعد، با پایان جلسهام در ستاد، گزارش رسید که نازنین تا این لحظه صرفاً در حال نوشتن بوده و خروجی مشخصی ارائه نکرده است.
به سمت اتاق بازجویی رفتم. خانم موحدی در را باز کرد و وارد شدم. نگاه تندی به نازنین کردم، مستقیم به سمتش رفتم و کاغذ را از زیر دستش کشیدم. شروع کرد به توضیح دادن، اما اعتنایی نکردم.
روبهرویش نشستم و تندخوانی را آغاز کردم. از همان چند خط اول مشخص بود که نوشتهها بیربطاند؛ و چیزی که نوشته، فقط برای وقتکُشی است. تا انتها که رسیدم، نه اسمی در کار بود و نه نشانیِ مستقیم از مکان؛ فقط یک الگو ترسیم شده بود تا با آن من را سر کار بگذارد.
کاغذ را جلوی چشمهای نازنین پاره کردم و تکهها را آرام روی میز انداختم. گفتم: «این اراجیف که سرهم کردی، به درد خودت میخوره و اون مسعود رجویِ مفعول و بیوه عجوزهاش مریم قجر و اون پیرمردها و پیرزنهای ایزیلایف بستهی آلبانی که با اینطور مهملبافیها ذوق میکنن.»
مکث کردم، نگاهم را قفل کردم روی صورتش و ادامه دادم: «نازنین، تو واقعاً با خودت چه فکری کردی؟ فکر میکنی با خطخطی کردن و الگو کشیدن میتونی زمان بخری؟ اینجا کلاس تحلیل نیست. اینجا اتاق بازجویی تشکیلات امنیتی ایرانه که یا اسم میاری برام، یا مکان.»
سکوت مرگباری تمام وجودش را گرفت و فهمید به در بسته خورده است. صدایم را بردم بالا، گفتم: «منافق همیشه همینجاست که لو میره؛ وقتی خیال میکنه ابهام، زرنگی و هوشمندیه. شما به ابهام پناه میبرید چون حقیقت، آدرس داره؛ و فکر میکنید سیستم امنیتی جمهوری اسلامی، مثل سیستم پوسیده خودتون هست که 60 سال شده دارید داخلش نفس میکشید و هر غلطی تا حالا خواستید کردید، اما همش به در بسته خوردید.»
خواست حرف بزند. دستم را بالا آوردم و قطعش کردم: «نه. الآن نوبت تو نیست. تو یه دروغگویی؛ فقط فکر مظلوم نمایی هستی.»
تکیه دادم عقب و آخرین جمله را خیلی آرام گفتم: «ببین نازنین، این بازیها فقط توی قرارگاههای بسته جواب میده، نه اینجا. مثل اینکه هنوز نفهمیدی کجا هستی...»
خواست صحبت کند. دستش را کمی بالا آورد، لبهایش را باز کرد که چیزی بگوید. اجازه ندادم. فقط با نگاه، جملهاش را در گلو خفه کردم. از اتاق بازجویی خارج شدم و رفتم به سمت دفترم. در راهرو، نفس عمیقی کشیدم و به ساعت نگاه کردم. هنوز تا اذان زمان بود. مستقیم رفتم به سمت دفتر خودم. قرار شد عاصف بعد از من، یک مرحله بازجویی فنی انجام دهد. تأکید کردم هدف باید مشخص باشد:
«نه تکرار اعترافها، نه اتلاف وقت؛ باید از نازنین چیز جدیدی بیرون بکشد و هرچه هم کشف شد، همانجا مستند کند.»
پس از یکساعت عاصف آمد دفترم و چندکاغذ مقابلم قرار داد. وقتی گزارش را خواندم، گفتم: «این سم هست یا طلا؟»
عاصف گفت: «طلا.»
اخم کردم، گفتم: «چرا باید طلا باشه؟»
عاصف گفت: «چون اطلاعات با سیگنالها میخونه. حالا چرا میگی سم؟»
گفتم: «چون زیادی تمیزه. نازنین دید که من تموم اراجیفش و پاره کردم، گفت یه کم به تو اطلاعات خام بده که بری حالاحالاها بشینی تحلیل کنی...»
سیدعاصف عبدالزهراء نشست مقابلم، گفت: «ولی عاکف جان، نازنین بدجور شکسته. انگیزه داره که داره اعتراف میکنه.»
خیره شدم به عاصف، گفتم: «عاصف جان، یه جوری صحبت نکن که انگار من و نمیشناسی و خودتم اولین باره که داری بازجویی میکنی. خیلی خوب میدونم که این چرندیات اعتراف نیست و فقط مسیر انحرافه. اما اون فکر میکنه این نوشتهها، مسیر نجاتش هست؛ با همه این تفاسیر، کمی صبر کن، باهاش کار دارم.»
بازجوییهای بعدی با دقت و بازخوانی متقاطع، نشان داد که نازنین، ناخودآگاه یا آگاهانه، یک لایه را پنهان کرده است. او فکر میکرد ما به چیزی اشراف نداریم، اما نمیدانست که ما چند پله جلوتریم.
روزهایی را میگذراندیم که استراحت را عملاً برای خودمان ممنوع کرده بودیم. گیجِ بیخوابی بودم و بدنم زیر فشار مداوم کار و جلسات و حضور درمیدان عملیات و... خم شده بود. سردردهای شدید امان نمیداد؛ فقط با مسکنهای قوی و سِرُم مهار میشد، آن هم موقت.
با اینهمه، هیچچیز ارزشش را نداشت که آرامش و امنیت مردم به هم بریزد. درد، خستگی، فرسودگی همه قابل تحمل بود. برای ما، امنیت مردم از جان خودمان واجبتر بود؛ قاعدهای نانوشته که هر روز با آن زندگی میکردیم و هر شب با همان به خواب میرفتیم؛ البته اگر خوابی در کار بود.
عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم قسمت پانزدهم مقرر شد پس از آنکه نازنین موارد مدنظر خود را مکتوب کرد، همکار
قسمت شانزدهم
شدیدا تحت فشارهای جسمی و روحی بودم؛ خبرها یکییکی میرسید؛ خبر شهادت مردم، نیروهای امنیتی، انتظامی و بسیج، و حتی آنهایی که در میان صفوف اغتشاشگران بودند و توسط براندازان مسلح و عوامل کودتا جان باختند. این خبرها به صورت قطره چکانی و با فاصله به مردم مخابره میشد، اما به ما که در بطن ماجرا بودیم، هرشب به صورت رگباری گزارش میشد که در کشور دارد چه میگذرد.
داشتم با چشمان نیمه باز گزارشها را مطالعه میکردم که تلفن دارای طبقهبندیام که مقابل عاصف قرار داشت، زنگ خورد... عاصف گوشی را آورد، دیدم پرایوت نامبر است؛ جواب دادم:
«بفرمایید.»
گفت: «حاجی سلام. رضا هستم»
گفتم: «سلام. چطوری رضا؟ حال محمدعلی چطوره؟»
سکوت کرد...
گفتم: «الو رضا، صدای من و داری؟ از اتاق عمل آوردنش بیرون؟»
گفت: «حاجی یه خبر بد دارم...»
گفتم: «بگو.»
کمی مکث کرد و گفت: «محمدعلی شهید شده.»
فورا از روی صندلی بلند شدم و کتم را برداشتم. همزمان با یک اشارهی کوتاه به عاصف فهماندم آمادهی حرکت شود. مستقیم به سمت خروجی دفتر رفتم؛ اثر انگشت را زدم، در باز شد و بلافاصله زدم بیرون.
بهزاد، مسئول دفترم، کنار اتاق من پشت میزش نشسته بود. نگاهم که به او افتاد، فقط اشاره کردم؛ بدون سؤال فهمید و رفت داخل دفترم، تا وسایلم را جمع کند و به من برساند. چند قدم جلوتر، در راهرو، به من رسید. اسلحه و دو موبایل دیگرم را بیمعطلی تحویلم داد.
به رضا که پشت خط بود گفتم: «الآن کجایی؟»
گفت: «بالای سر پیکرش توی بیمارستان...»
گفتم: «تا چنددقیقه دیگه خودم و میرسونم...»
رضا گفت: «حاجی، اصلاً به صلاح نیست بیاید توی خیابون. شرایط واقعاً خرابه. خودتون بهتر از هر کسی میدونید الآن خیابونا چه وضعی داره.»
گفتم: «نگران نباش. باید بیام بالای سرش...»
گفت: «حاجی، محمدعلی رو توی بیمارستان شهید کردن...»
همانجا، وسط راهرو، خشکم زد. عاصف چند قدم جلوتر رفته بود و آسانسور را زده بود تا زودتر برویم. صدای نزدیک شدن کابین میآمد، اما به او اشاره زدم بیاید از راه پلهها برویم.
با صدای آرام ولی پر از خشم و عصبانیت گفتم: «یعنی چی توی بیمارستان شهیدش کردن؟ مگه اومدن دنبالتون؟ مگه ردتون و زدن؟»
با صدایی ناراحت گفت: «نه؛ متاسفانه توی سِرُمش ادرار آلوده و عفونی یکی از بیماران و تزریق کردن؟»
با صدای بلند گفتم: «پس شماها کدوم گوری بودید؟ مهران چه غلطی میکرد اونجا. خودت کدوم گوری بود؟»
گفت: «وقتی رسوندمش بیمارستان، بردنش اتاق عمل. بعد از چهل دقیقه که عملش تموم شد آوردنش ریکاوری. خیلی درد داشت. وقتی آوردنش بخش، براش مرفین زدن. دیدم دوساعت گذشته و اصلا تکون نمیخوره. نبضش و گرفتم، دیدم نمیزنه. همونجا شک کردم. داشتم موضوع رو بررسی میکردم که یکی از نیروهای خدماتی اومد سراغم. اون دیده بود که یکی از پرستارها با سُرَنگ، ادرار عفونیِ بیماری رو که بهش سوند وصل بوده میکشه. نیروی خدماتی رد پرستار و میزنه و میبینه همون رو وارد سِرُم محمدعلی کرده.»
گفتم: «خب اون نیروی خدماتی چرا دیر گفت؟»
گفت: «یه پیرمرد بوده که ترسیده بود... منم وقتی رسیدم بالای سر محمدعلی، دیدم کار از کار گذشته.»
با عصبانیت تاکید کردم: «هیچ چیزی جابهجا نمیشه و کسی از اون بخش خارج نمیشه تا من بیام. با حراست بیمارستان فورا هماهنگ کن کسی حق خروج از اون بخش و نداره. کسی از اونجا رفت بیرون، استعفات و مینویسی و از سازمان میری.»
سکوت کرد و چیزی نگفت. تماس را قطع کردم. دوان دوان از پلهها رفتم پایین. عاصف هم پشت سرم از پلهها آمد پایین و رفتیم پارکینگ سوار ماشین شدیم و گردون را روشن کرد، فورا به سمت بیمارستان حرکت کردیم.
نیم ساعت بعد که رسیدیم، همانجا از داخل ماشین با رضا تماس گرفتم. سریع و کوتاه گفت کجای بیمارستان هستند.
معطل نکردیم. پیاده شدیم و تقریباً دویدیم. راهروها را یکییکی رد کردیم تا خودمان را به آنها رساندیم.
مهران و مهدی بیرون اتاق ایستاده بودند، به محض دیدن ما، در را باز کردند و با سیدعاصف عبدالزهراء رفتیم داخل اتاق. دکتر و پرستار داخل اتاق ایستاده بودند؛ تا ما را دیدند، گفتند: «بفرمایید بیرون. بدون اجازه حق ورود ندارید.»
همزمان عاصف رفت پرده را کشید، به دکتر گفتم: «با پرستارهای خودت باهم میرید بیرون، یا بفرستمتون بیرون؟»
نگاهی به من کرد، همزمان یکی از پرستارها با صدای بلند فریاد زد: «خانم احمدی، حراست و صدا بزنید...»
به سمت خروجی رفت، همین که در را باز کرد، فورا رفتم سمت در، با لگدی محکم در را بستم... پرستار خشکش زد. گفتم: «وقتی میگم برید بیرون، نیازی نیست داد و بیداد راه بندازید... آسه میرید بیرون، حرفی هم نمیزنید. اما قبلش...»
نگاهی به رضا کردم، گفتم: «کدوم یکی از اینها توی اتاق رفت و آمد داشتند؟»
رضا گفت: «همین خانم...»
عاکف سلیمانی
قسمت شانزدهم شدیدا تحت فشارهای جسمی و روحی بودم؛ خبرها یکییکی میرسید؛ خبر شهادت مردم، نیروهای امن
قسمت هفدهم
رضا با یک اشارهی کوتاه، همان پرستاری را نشان داد که سر و صدا به راه انداخته بود.
گفتم: «فقط ایشون؟»
گفت: «بله... ایشون فقط به محمدعلی تزریق داشتند.»
دکتر و پرستاران دیگر مات و مبهوت مانده بودند که موضوع چیست... به رضا گفتم: «این خانم اینجا میمونه، آقای دکتر و بقیه میرن بیرون.»
سپس به رضا گفتم: «بدرقهشون کنید...»
وقتی رفتند بیرون به پرستار گفتم: «اسم و فامیلیت چیه؟»
با ترس و اضطراب گفت: «مینا....»
چشمانم را گرد کردم، با تهدید به او گفتم: «برای چی به این مجروح ادرار عفونی تزریق کردی؟»
وحشت زده و با گریه گفت: «کی؟ مَ...مَ...من؟»
با عصبانیت گفتم: «ببین، اگر بخوای فیلم برام بازی کنی، کاری میکنم که ندونی شرق کدوم سمته، غرب کدوم سمته... پس با من بازی نکن، وگرنه گرفتارت میکنم. مثل آدم حرف بزن و بگو برای چی این کار و کردی؟»
همزمان ملحفه را از روی صورت محمدعلی کشیدم، به پرستار گفتم: «نگاه کن! از صورت مظلوم این جوان خجالت نمیکشی؟ چرا این کار و کردی؟»
لحظاتی به تهدید من و گریههای او گذشت، بالاخره زبان باز کرد... گفت: «من نمیخواستم این کار و کنم...تهدید شدم که اگر این کار و نکنم، بچهام و میکُشن.»
گفتم: «برای چی باید بچهات و بکشن؟ بچهات کجاست؟»
گفت: «فرانسه هست...»
به عاصف گفتم: «استعلام بگیر فوری...»
عاصف با یک تماس استعلام گرفت و گفت: «درسته حاجی... دختر این خانم بورسیه قبول شدن و در فرانسه هستن...»
به رضا گفتم: «این خانم منتقل میشه اداره. محمدعلی و ببرید پزشکی قانونی جهت اقدامات نهایی... حالا هم، همه بیرون.»
وقتی بچهها بیرون رفتند، رفتم بالای سر محمدعلی، به او گفتم: «خیلی برات زود بود پسر خوب. جواب مادرت و نامزدت و چی بدم منه بیچاره...»
بالای سر محمدعلی لحظاتی را برایش قرآن خواندم. ملحفه را کشیدم روی صورتش و آمدم بیرون. با عاصف به سمت ستاد برگشتیم. خیابان پر بود از آتش و دود. برایم یادآور خاطرات سالهایی بود که در سوریه و عراق با داعش میجنگیدیم.
نیروهای انتظامی و امنیتی خیابانها را در دست داشتند و براندازان مسلح در لانههایشان خزیده بودند. وقتی به ستاد رسیدیم گزارش را به سیدحسین دادم. سیدحسین ناراحت شد و فورا دستور داد یکی از نیروها، این زن را هرچه زودتر تخلیه اطلاعاتی کند.
به شرط حیات ادامه دارد...
عاکف سلیمانی
قسمت هفدهم رضا با یک اشارهی کوتاه، همان پرستاری را نشان داد که سر و صدا به راه انداخته بود. گفتم:
بسمالله الرحمن الرحیم
قسمت هجدهم
پروندهها روی هم تلنبار شده بودند و ساعت از سه بامداد گذشته بود. هرچه جلو میرفتیم، کار نهتنها کم نمیشد، که سنگینتر هم میشد. زمان کم میآوردیم؛ و میدانستیم بهای هر تأخیر را باید جای دیگری پرداخت کنیم.
حاج موسی، از پیرمردهای باصفای طبقه ما بود که همیشه چای و قهوههای مشتی درست میکرد. پدر شهید بود. سالها بود که در ستاد کار میکرد. در همهی مقاطع بحرانی کشور در طول سالهای اخیر، حتی وقتی وظیفهای روی دوشش نبود، میآمد و میماند. میگفت: «حداقل توی خیابون و مرز کاری ازم برنمیاد، ولی اداره میمونم. خونه نمیرم. صبحهاتون املت، بعدش چای و قهوه با من.»
به بهزاد زنگ زدم و گفتم اگر حاجموسی هنوز داخل اداره است، برایمان قهوه آماده کند. چند دقیقه بعد، بهزاد ریموت را زد و همراه حاجموسی وارد شدند. حاجموسی با چهار فنجان قهوهی عربی آمد داخل دفتر. به احترامش از جا بلند شدم. روبوسی کردیم. همان چهرهی نورانی، محاسن سفید، و لبخند مظلومِ همیشگی که روی صورتش نشسته بود. فنجانها را آرام گذاشت روی میز، نگاهی به چشمهای من و سیدعاصف انداخت و با همان لبخند کمجان اما محکم گفت: «خستهاید...معلومه. ولی خدا شاهدِ زحمتهاتونه پسرای من. شما کارِ دلِ این مملکت رو جلو میبرید، منم سهمم همینه؛ همین قهوه، همین موندن. بنوشید، جون بگیرید؛ شب هنوز تموم نشده.»
گفتم: «بشین حاج موسی...»
نشست؛ رفتم کنارش نشستم. بهزاد و عاصف هم کنار هم. گفت: «آقا سلیمانی، خیلی خستهای پسرم...»
لبخندی زدم، دستم را گذاشتم دور گردنش، مجددا بوسیدمش. گفتم: «نوکرتم حاجی. خوبی؟»
گفت: «ای، الحمدلله...»
گفتم: «خستگی من فدای یه تار سیبیلات...»
گفت: «نوکر مولا باشی همیشه...»
عاصف با حاج موسی شوخی داشت و آمد کنار حاج موسی، به زور خودش را جا کرد و طبق معمول شروع کرد به قلقلک دادن و شوخی کردن با پیرمرد باصفای ما... عاصف گفت: « «حاجی، این قهوههات و اگه دیرتر میآوردی، یکیمون اعتراف میکرد و همه چیز نظام و لو میداد!»
حاجموسی خندید؛ همان خندهی کوتاه و نجیب. با کف دست آرام زد به بازوی عاصف: «شیطون! قهوه اعتراف نمیگیره، آدم و بیدار نگه میداره.»
سپس آهی کشید و گفت: «این شبها، خواب به درد هیچکدوممون نمیخوره. شما تا صبح میمونید، منم میمونم. سهم هرکسی از این جنگ، یه جور موندنه.»
نیمساعتی را با خستگی تهنشین شده در استخوانها، با حاجموسی و بهزاد و عاصف گفتیم و خندیدیم، نه از سرِ سبکی، که برای دوام آوردن. عاصف هر از گاهی شوخی را میکشاند به طنزهای عجیبوغریبِ مخصوص خودش. من هی با نگاه و اشاره به او میفهماندم که جلوی حاجموسی زشت است و بهتر است تمامش کند؛ اما راستش خودم خنده را با زحمت قورت میدادم. حاجموسی با همان متانتِ پدرانه، شوخیهای عاصف را جمع میکرد، و بهزاد ساکتتر از همیشه، لبخندش را نگه میداشت برای لحظههایی که لازم بود.
به حاج موسی گفتم: «سعی کن توی این ایام یا بمونی اداره، یا اگر قرار نیست بمونی، زودتر بری خونه تا به این شلوغیها نخوری. سعی کن حوالی ظهر بری که به بعد از ظهر نرسه. یه چای و قهوه هست، هرکسی خواست خودش آماده میکنه. ببخشید امشب بهت زحمت دادیم.»
گفت: «من دوست دارم کنار شماها باشم. مثل پسرم محمود که 38 سال شده و پیکرش برنگشته، برام با ارزشید.»
حاجموسی کمکم خداحافظی کرد و رفت. همراهش تا بیرونِ دفتر آمدم و تا راهرو بدرقهاش کردم. خم شدم، دستش را برای همهی خوبیها و تدیّنِ بیادعایش بوسیدم. برگشتم داخل اتاق. رو کردم به عاصف و گفتم: «خب؛ حالا بریم سر اصلِ کار.»
عاصف گفت: «چه کنیم؟»
گفتم: «پرونده نازنین و بازخوانی کردم و همچنان دارم پروندهاش و شخم میزنم. این کلاف، اگه درست باز بشه، میتونه ما رو برگردونه به سالهای دههی اول انقلاب، حتی می تونه برسونه به یه فرد مشخص؛ کسی که اون سالها مسئول ستاد منافقین در تهران بوده و مسعود رجوی و در یک جلسهای مجاب میکنه که برای مقابله با جمهوری اسلامی راهی جز اقدام مسلحانه و کشتار و ترور وجود نداره.»
عاصف گفت: «کی هست؟»
گفتم: «یکی که الآن هادیِ[هدایت کننده] نازنین هست.»
گفت: «مگه میشه؟»
گفتم: «شده دیگه.»
گفت: «برنامهات چیه؟»
گفتم: «برنامه، جمعکردنِ کاره؛ مشروط به فراهمشدنِ شرایط. مسیر سخت و پرهزینه هست، اما قابل اجرا. انشاءالله باید کار و یکسره کنیم؛ البته اگه لطف خدا و عنایت امامزمان همراهمون باشه. چون واقعاً سخته و مسیر سادهای نیست.»
به شرط حیات ادامه دارد...