عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم قسمت دوازدهم ساعت حوالی 5:50 دقیقه صبح بود که در دفتر سیدحسین یک فرش پهن ک
قسمت سیزدهم
عاصف پس از خوابی کوتاه، بیدار شد، چای دم کرد و باهم خوردیم، پس از آن خداحافظی کرد و رفت دفترش. خودم خیلی خسته بودم و چشمهایم به شدت سنگین شده بود، اما توقف معنا نداشت.
به اتاق سیدحسین رفتم و گزارش را بهصورت خلاصه و عملیاتی در جریانش گذاشتم. سید دستور داد گزارش فوراً در اختیار حاج اسد قرار گیرد تا ادامهی رسیدگی پرونده توسط او و تیمش پیگیری شود.
حالا دیگر هر شب تهران برای من میدان مین میشد. هر تلفن، خبری جدید...کدام یک دشمن است؟ کدام یک نادان؟ کدام یک حق دارد، اما اسیر دست دشمنان ایران شده است؟
به عاصف گفتم با خانم محمودی، نازنین را برای بازجویی بیاورند.
در پرونده، نامش فقط یک کد بود: R–17/Key. پس از دستگیری از همان لحظهای که تصویر نازنین را از پشت شیشه ضدگلوله دیدم، فهمیدم این زن با بقیه فرق دارد. نه بهخاطر ظاهرش یا اقداماتش؛
بلکه بهخاطر آرامشی که فقط آدمهای آموزشدیده دارند.
نازنین روی صندلی فلزی نشسته بود. موهای واقعیاش از زیر روسری، بعد از برداشتن کلاهگیس، کوتاه و ساده بود. نه نشانهای از استیصال، نه خشم. فقط نگاه ثابت، حسابشده، با پلکزدنهای منظم. از پشت شیشه داشتم نگاهش میکردم و احساس میکردم هنوز در ذهنش «ماموریت ناتمامِ» او زنده است، حتی اگر عملیات شکست خورده باشد.
وارد اتاق نشدم. ایستادم پشت شیشهی یکطرفه و به سیدعاصف که نزدیکم ایستاده بود گفتم: «باهاش کار نکنید...»
عاصف پرسید: «پس کِی؟»
گفتم: «وقتی بفهمه که تمام شده. چون این هنوز فکر میکنه یه مهره هست.»
بیست و چهارساعت گذشت و از او بازجویی مستقیمی انجام نشد؛ نه سوال، نه فشار، نه تهدید. به عاصف گفتم نازنین را در همان اتاق بازجویی ثابت نگه دارند تا علیه او بتوانیم عملیات روانی بیشتری را انجام دهیم. هیچکسی نمیدانست نازنین کیست، جز من وسیدحسین و یکی از همکاران؛ عاصف هم تاحدودی درجریان بود، اما کامل نه...
در این بین، عمداً و با دقت، اطلاعات خاصی به نازنین داده شد:
اینکه هر سه نفر زندهاند
اینکه هیچکدام به بازجویی فیزیکی منتقل نشدهاند
اینکه پروندهشان از «عملیات تروریستی» به «نفوذ خارجی» تغییر طبقه دادهایم.
اما مهمتر از همه، یک داده کوچک و کشنده:
هیچ تماسی از بیرون برایشان نیامده بود.
نه پیگیری، نه پیام رمز، نه حتی یک تلاش کور برای اتصال.
برای کسی مثل او، این یعنی فقط یک چیز:
پاکسازی پس از شکست.
نازنین آموزش دیده بود و این را خیلی خوب میدانست. زنهایی که رمز میدانند، همیشه آخرین کسانی هستند که زنده میمانند، یا اولین کسانی هستند که باید حذف شوند.
پس از بیست و چهارساعت، همانطور که نازنین روی صندلی آهنی و به صورت نشسته خوابش برده بود، بدون پرونده، بدون ضبط، وارد اتاق بازجویی شدم. خانم موحدی چشمان نازنین را بست. نشستم روبهرویش. گفتم:
«اسم واقعیات رو نمیپرسم. چون مهم نیست.»
چیزی نگفت. ادامه دادم:
«تو برای پول نیومدی. برای ایدئولوژی هم نه. اگه اینطوری بود، الان شکسته بودی.»
زبانش باز شد، معلوم بود درست به هدف زدم. گفت: «پس برای چی اومدم؟»
مکث کردم، پس از چندثانیه فقط یک جمله گفتم: «برای کسی که اسیرت کرده!»
این اولین تَرک بود. کوچک. نامرئی. اما واقعی.
ادامه دادم: «بگذریم از کسی که اسیرت کرده! اما اون چیزی که مهمه، اینه که به تو گفتن بعد از انجام مأموریت، مسیر خروج از مرز عراق امنه. یه تیم واسط، یه وانت، یه خونه امن نزدیک خانقین.»
نازنین روی صندلیاش جابجا شد. خیلی آرام گفتم: «اما توی پروندهی ما، یه چیز دیگهست.»
عاکف سلیمانی
قسمت سیزدهم عاصف پس از خوابی کوتاه، بیدار شد، چای دم کرد و باهم خوردیم، پس از آن خداحافظی کرد و رفت
قسمت چهاردهم
سکوت کرد و چیزی نگفت. گفتم: «اسم رمز خروج تو: Clean Path Delta.»
تکان نخورد دیگر و منتظر رگبار کلمات من بود. گفتم: «این مسیر، مخصوص پاکسازیه. نه خروج.»
و بعد، ضربه اصلی را به روان نازنین زدم: «همون مسیری که توی سال ۲۰۱۸، دو تا رمزگذار زن دیگه رو بعد از مأموریت حذف کردن.»
نازنین نفسش را حبس کرد... دیگر ادامه ندادم... با مشتی محکم به روی میز، به او شوک بعدی را وارد کردم و از جایش تکان بدی خورد... گفتم: «ببین جوجه منافق؛ من میرم... تو هم همینجا باید حالا حالاها بمونی.»
بلند شدم تا از اتاق بازجویی بیرون بیایم، گفت: «اگر بخوام حرف بزنم...»
گفتم: «من چیزی ازت نمیخوام.»
گفت: «به جهنم...»
گفتم: «جهنم جایی هست که مسعود و مریم قجر برای شما به اسم آلبانی و اشرف و... ساختن.»
سپس ادامه دادم، با تاکید گفتم: «فقط میخوام بدونی اگه الان آزاد هم میشدی، زنده از مرز رد نمیشدی.»
نازنین گفت: «چطور باید باور کنم حرفات و ؟»
به دوربین اشاره زدم تا صدای یکی از اعضای رده بالای گروهک تروریستی منافقین را که چندساعت قبل از آن در یک فایل رمزگذاری شده به دست آورده بودیم، در اتاق بازجویی پخش کنند. او گفته بود «این تیم سالم بر نمیگردند و باید هرکدامشان در فلان نقطه حذف شوند.»
در همین حین، نازنین درخواست یک چیز کرد:
نه وکیل.
نه تماس.
فقط «کاغذ».
به شرط حیات ادامه دارد
فصل ششم مستند داستانی امنیتی عاکف سلیمانی، وارد تاریکترین لایهی جنگ امنیتی میشود؛
جایی که منافقین دیگر یک گروهکِ فراری نیستند، بلکه یک ابزار عملیاتیِ نیابتی در خدمت اتاقهای فکر دشمناند.
این مستند داستانی نشان میدهد چگونه یک شبکهی سوخته، با بازطراحی اطلاعاتی، دوباره فعال میشود؛
از رمزهای قدیمی تا مأموریتهای جدید، از شعار تا عملیات.
باید پرده برداشت از مسیر نفوذ، خط ارتباط، و لحظهای که تهدید قبل از اجرا متوقف میشود.
اینجا روایتِ احساس نیست؛ خوانش امنیتیِ دشمن است، با جزئیاتی که معمولاً گفته نمیشود.
این حرفها، یک هشدار است؛ منافقین تمام نشدهاند؛ فقط شکل تهدیدشان عوض شده است.
امشب منتظر باشید...
کانال ایتای عاکف سلیمانی 👇
https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7
@akef_soleimany
عاکف سلیمانی
قسمت چهاردهم سکوت کرد و چیزی نگفت. گفتم: «اسم رمز خروج تو: Clean Path Delta.» تکان نخورد دیگر و من
بسمالله الرحمن الرحیم
قسمت پانزدهم
مقرر شد پس از آنکه نازنین موارد مدنظر خود را مکتوب کرد، همکاران موضوع را به من اطلاع دهند. حدود دو ساعت بعد، با پایان جلسهام در ستاد، گزارش رسید که نازنین تا این لحظه صرفاً در حال نوشتن بوده و خروجی مشخصی ارائه نکرده است.
به سمت اتاق بازجویی رفتم. خانم موحدی در را باز کرد و وارد شدم. نگاه تندی به نازنین کردم، مستقیم به سمتش رفتم و کاغذ را از زیر دستش کشیدم. شروع کرد به توضیح دادن، اما اعتنایی نکردم.
روبهرویش نشستم و تندخوانی را آغاز کردم. از همان چند خط اول مشخص بود که نوشتهها بیربطاند؛ و چیزی که نوشته، فقط برای وقتکُشی است. تا انتها که رسیدم، نه اسمی در کار بود و نه نشانیِ مستقیم از مکان؛ فقط یک الگو ترسیم شده بود تا با آن من را سر کار بگذارد.
کاغذ را جلوی چشمهای نازنین پاره کردم و تکهها را آرام روی میز انداختم. گفتم: «این اراجیف که سرهم کردی، به درد خودت میخوره و اون مسعود رجویِ مفعول و بیوه عجوزهاش مریم قجر و اون پیرمردها و پیرزنهای ایزیلایف بستهی آلبانی که با اینطور مهملبافیها ذوق میکنن.»
مکث کردم، نگاهم را قفل کردم روی صورتش و ادامه دادم: «نازنین، تو واقعاً با خودت چه فکری کردی؟ فکر میکنی با خطخطی کردن و الگو کشیدن میتونی زمان بخری؟ اینجا کلاس تحلیل نیست. اینجا اتاق بازجویی تشکیلات امنیتی ایرانه که یا اسم میاری برام، یا مکان.»
سکوت مرگباری تمام وجودش را گرفت و فهمید به در بسته خورده است. صدایم را بردم بالا، گفتم: «منافق همیشه همینجاست که لو میره؛ وقتی خیال میکنه ابهام، زرنگی و هوشمندیه. شما به ابهام پناه میبرید چون حقیقت، آدرس داره؛ و فکر میکنید سیستم امنیتی جمهوری اسلامی، مثل سیستم پوسیده خودتون هست که 60 سال شده دارید داخلش نفس میکشید و هر غلطی تا حالا خواستید کردید، اما همش به در بسته خوردید.»
خواست حرف بزند. دستم را بالا آوردم و قطعش کردم: «نه. الآن نوبت تو نیست. تو یه دروغگویی؛ فقط فکر مظلوم نمایی هستی.»
تکیه دادم عقب و آخرین جمله را خیلی آرام گفتم: «ببین نازنین، این بازیها فقط توی قرارگاههای بسته جواب میده، نه اینجا. مثل اینکه هنوز نفهمیدی کجا هستی...»
خواست صحبت کند. دستش را کمی بالا آورد، لبهایش را باز کرد که چیزی بگوید. اجازه ندادم. فقط با نگاه، جملهاش را در گلو خفه کردم. از اتاق بازجویی خارج شدم و رفتم به سمت دفترم. در راهرو، نفس عمیقی کشیدم و به ساعت نگاه کردم. هنوز تا اذان زمان بود. مستقیم رفتم به سمت دفتر خودم. قرار شد عاصف بعد از من، یک مرحله بازجویی فنی انجام دهد. تأکید کردم هدف باید مشخص باشد:
«نه تکرار اعترافها، نه اتلاف وقت؛ باید از نازنین چیز جدیدی بیرون بکشد و هرچه هم کشف شد، همانجا مستند کند.»
پس از یکساعت عاصف آمد دفترم و چندکاغذ مقابلم قرار داد. وقتی گزارش را خواندم، گفتم: «این سم هست یا طلا؟»
عاصف گفت: «طلا.»
اخم کردم، گفتم: «چرا باید طلا باشه؟»
عاصف گفت: «چون اطلاعات با سیگنالها میخونه. حالا چرا میگی سم؟»
گفتم: «چون زیادی تمیزه. نازنین دید که من تموم اراجیفش و پاره کردم، گفت یه کم به تو اطلاعات خام بده که بری حالاحالاها بشینی تحلیل کنی...»
سیدعاصف عبدالزهراء نشست مقابلم، گفت: «ولی عاکف جان، نازنین بدجور شکسته. انگیزه داره که داره اعتراف میکنه.»
خیره شدم به عاصف، گفتم: «عاصف جان، یه جوری صحبت نکن که انگار من و نمیشناسی و خودتم اولین باره که داری بازجویی میکنی. خیلی خوب میدونم که این چرندیات اعتراف نیست و فقط مسیر انحرافه. اما اون فکر میکنه این نوشتهها، مسیر نجاتش هست؛ با همه این تفاسیر، کمی صبر کن، باهاش کار دارم.»
بازجوییهای بعدی با دقت و بازخوانی متقاطع، نشان داد که نازنین، ناخودآگاه یا آگاهانه، یک لایه را پنهان کرده است. او فکر میکرد ما به چیزی اشراف نداریم، اما نمیدانست که ما چند پله جلوتریم.
روزهایی را میگذراندیم که استراحت را عملاً برای خودمان ممنوع کرده بودیم. گیجِ بیخوابی بودم و بدنم زیر فشار مداوم کار و جلسات و حضور درمیدان عملیات و... خم شده بود. سردردهای شدید امان نمیداد؛ فقط با مسکنهای قوی و سِرُم مهار میشد، آن هم موقت.
با اینهمه، هیچچیز ارزشش را نداشت که آرامش و امنیت مردم به هم بریزد. درد، خستگی، فرسودگی همه قابل تحمل بود. برای ما، امنیت مردم از جان خودمان واجبتر بود؛ قاعدهای نانوشته که هر روز با آن زندگی میکردیم و هر شب با همان به خواب میرفتیم؛ البته اگر خوابی در کار بود.
عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم قسمت پانزدهم مقرر شد پس از آنکه نازنین موارد مدنظر خود را مکتوب کرد، همکار
قسمت شانزدهم
شدیدا تحت فشارهای جسمی و روحی بودم؛ خبرها یکییکی میرسید؛ خبر شهادت مردم، نیروهای امنیتی، انتظامی و بسیج، و حتی آنهایی که در میان صفوف اغتشاشگران بودند و توسط براندازان مسلح و عوامل کودتا جان باختند. این خبرها به صورت قطره چکانی و با فاصله به مردم مخابره میشد، اما به ما که در بطن ماجرا بودیم، هرشب به صورت رگباری گزارش میشد که در کشور دارد چه میگذرد.
داشتم با چشمان نیمه باز گزارشها را مطالعه میکردم که تلفن دارای طبقهبندیام که مقابل عاصف قرار داشت، زنگ خورد... عاصف گوشی را آورد، دیدم پرایوت نامبر است؛ جواب دادم:
«بفرمایید.»
گفت: «حاجی سلام. رضا هستم»
گفتم: «سلام. چطوری رضا؟ حال محمدعلی چطوره؟»
سکوت کرد...
گفتم: «الو رضا، صدای من و داری؟ از اتاق عمل آوردنش بیرون؟»
گفت: «حاجی یه خبر بد دارم...»
گفتم: «بگو.»
کمی مکث کرد و گفت: «محمدعلی شهید شده.»
فورا از روی صندلی بلند شدم و کتم را برداشتم. همزمان با یک اشارهی کوتاه به عاصف فهماندم آمادهی حرکت شود. مستقیم به سمت خروجی دفتر رفتم؛ اثر انگشت را زدم، در باز شد و بلافاصله زدم بیرون.
بهزاد، مسئول دفترم، کنار اتاق من پشت میزش نشسته بود. نگاهم که به او افتاد، فقط اشاره کردم؛ بدون سؤال فهمید و رفت داخل دفترم، تا وسایلم را جمع کند و به من برساند. چند قدم جلوتر، در راهرو، به من رسید. اسلحه و دو موبایل دیگرم را بیمعطلی تحویلم داد.
به رضا که پشت خط بود گفتم: «الآن کجایی؟»
گفت: «بالای سر پیکرش توی بیمارستان...»
گفتم: «تا چنددقیقه دیگه خودم و میرسونم...»
رضا گفت: «حاجی، اصلاً به صلاح نیست بیاید توی خیابون. شرایط واقعاً خرابه. خودتون بهتر از هر کسی میدونید الآن خیابونا چه وضعی داره.»
گفتم: «نگران نباش. باید بیام بالای سرش...»
گفت: «حاجی، محمدعلی رو توی بیمارستان شهید کردن...»
همانجا، وسط راهرو، خشکم زد. عاصف چند قدم جلوتر رفته بود و آسانسور را زده بود تا زودتر برویم. صدای نزدیک شدن کابین میآمد، اما به او اشاره زدم بیاید از راه پلهها برویم.
با صدای آرام ولی پر از خشم و عصبانیت گفتم: «یعنی چی توی بیمارستان شهیدش کردن؟ مگه اومدن دنبالتون؟ مگه ردتون و زدن؟»
با صدایی ناراحت گفت: «نه؛ متاسفانه توی سِرُمش ادرار آلوده و عفونی یکی از بیماران و تزریق کردن؟»
با صدای بلند گفتم: «پس شماها کدوم گوری بودید؟ مهران چه غلطی میکرد اونجا. خودت کدوم گوری بود؟»
گفت: «وقتی رسوندمش بیمارستان، بردنش اتاق عمل. بعد از چهل دقیقه که عملش تموم شد آوردنش ریکاوری. خیلی درد داشت. وقتی آوردنش بخش، براش مرفین زدن. دیدم دوساعت گذشته و اصلا تکون نمیخوره. نبضش و گرفتم، دیدم نمیزنه. همونجا شک کردم. داشتم موضوع رو بررسی میکردم که یکی از نیروهای خدماتی اومد سراغم. اون دیده بود که یکی از پرستارها با سُرَنگ، ادرار عفونیِ بیماری رو که بهش سوند وصل بوده میکشه. نیروی خدماتی رد پرستار و میزنه و میبینه همون رو وارد سِرُم محمدعلی کرده.»
گفتم: «خب اون نیروی خدماتی چرا دیر گفت؟»
گفت: «یه پیرمرد بوده که ترسیده بود... منم وقتی رسیدم بالای سر محمدعلی، دیدم کار از کار گذشته.»
با عصبانیت تاکید کردم: «هیچ چیزی جابهجا نمیشه و کسی از اون بخش خارج نمیشه تا من بیام. با حراست بیمارستان فورا هماهنگ کن کسی حق خروج از اون بخش و نداره. کسی از اونجا رفت بیرون، استعفات و مینویسی و از سازمان میری.»
سکوت کرد و چیزی نگفت. تماس را قطع کردم. دوان دوان از پلهها رفتم پایین. عاصف هم پشت سرم از پلهها آمد پایین و رفتیم پارکینگ سوار ماشین شدیم و گردون را روشن کرد، فورا به سمت بیمارستان حرکت کردیم.
نیم ساعت بعد که رسیدیم، همانجا از داخل ماشین با رضا تماس گرفتم. سریع و کوتاه گفت کجای بیمارستان هستند.
معطل نکردیم. پیاده شدیم و تقریباً دویدیم. راهروها را یکییکی رد کردیم تا خودمان را به آنها رساندیم.
مهران و مهدی بیرون اتاق ایستاده بودند، به محض دیدن ما، در را باز کردند و با سیدعاصف عبدالزهراء رفتیم داخل اتاق. دکتر و پرستار داخل اتاق ایستاده بودند؛ تا ما را دیدند، گفتند: «بفرمایید بیرون. بدون اجازه حق ورود ندارید.»
همزمان عاصف رفت پرده را کشید، به دکتر گفتم: «با پرستارهای خودت باهم میرید بیرون، یا بفرستمتون بیرون؟»
نگاهی به من کرد، همزمان یکی از پرستارها با صدای بلند فریاد زد: «خانم احمدی، حراست و صدا بزنید...»
به سمت خروجی رفت، همین که در را باز کرد، فورا رفتم سمت در، با لگدی محکم در را بستم... پرستار خشکش زد. گفتم: «وقتی میگم برید بیرون، نیازی نیست داد و بیداد راه بندازید... آسه میرید بیرون، حرفی هم نمیزنید. اما قبلش...»
نگاهی به رضا کردم، گفتم: «کدوم یکی از اینها توی اتاق رفت و آمد داشتند؟»
رضا گفت: «همین خانم...»
عاکف سلیمانی
قسمت شانزدهم شدیدا تحت فشارهای جسمی و روحی بودم؛ خبرها یکییکی میرسید؛ خبر شهادت مردم، نیروهای امن
قسمت هفدهم
رضا با یک اشارهی کوتاه، همان پرستاری را نشان داد که سر و صدا به راه انداخته بود.
گفتم: «فقط ایشون؟»
گفت: «بله... ایشون فقط به محمدعلی تزریق داشتند.»
دکتر و پرستاران دیگر مات و مبهوت مانده بودند که موضوع چیست... به رضا گفتم: «این خانم اینجا میمونه، آقای دکتر و بقیه میرن بیرون.»
سپس به رضا گفتم: «بدرقهشون کنید...»
وقتی رفتند بیرون به پرستار گفتم: «اسم و فامیلیت چیه؟»
با ترس و اضطراب گفت: «مینا....»
چشمانم را گرد کردم، با تهدید به او گفتم: «برای چی به این مجروح ادرار عفونی تزریق کردی؟»
وحشت زده و با گریه گفت: «کی؟ مَ...مَ...من؟»
با عصبانیت گفتم: «ببین، اگر بخوای فیلم برام بازی کنی، کاری میکنم که ندونی شرق کدوم سمته، غرب کدوم سمته... پس با من بازی نکن، وگرنه گرفتارت میکنم. مثل آدم حرف بزن و بگو برای چی این کار و کردی؟»
همزمان ملحفه را از روی صورت محمدعلی کشیدم، به پرستار گفتم: «نگاه کن! از صورت مظلوم این جوان خجالت نمیکشی؟ چرا این کار و کردی؟»
لحظاتی به تهدید من و گریههای او گذشت، بالاخره زبان باز کرد... گفت: «من نمیخواستم این کار و کنم...تهدید شدم که اگر این کار و نکنم، بچهام و میکُشن.»
گفتم: «برای چی باید بچهات و بکشن؟ بچهات کجاست؟»
گفت: «فرانسه هست...»
به عاصف گفتم: «استعلام بگیر فوری...»
عاصف با یک تماس استعلام گرفت و گفت: «درسته حاجی... دختر این خانم بورسیه قبول شدن و در فرانسه هستن...»
به رضا گفتم: «این خانم منتقل میشه اداره. محمدعلی و ببرید پزشکی قانونی جهت اقدامات نهایی... حالا هم، همه بیرون.»
وقتی بچهها بیرون رفتند، رفتم بالای سر محمدعلی، به او گفتم: «خیلی برات زود بود پسر خوب. جواب مادرت و نامزدت و چی بدم منه بیچاره...»
بالای سر محمدعلی لحظاتی را برایش قرآن خواندم. ملحفه را کشیدم روی صورتش و آمدم بیرون. با عاصف به سمت ستاد برگشتیم. خیابان پر بود از آتش و دود. برایم یادآور خاطرات سالهایی بود که در سوریه و عراق با داعش میجنگیدیم.
نیروهای انتظامی و امنیتی خیابانها را در دست داشتند و براندازان مسلح در لانههایشان خزیده بودند. وقتی به ستاد رسیدیم گزارش را به سیدحسین دادم. سیدحسین ناراحت شد و فورا دستور داد یکی از نیروها، این زن را هرچه زودتر تخلیه اطلاعاتی کند.
به شرط حیات ادامه دارد...
عاکف سلیمانی
قسمت هفدهم رضا با یک اشارهی کوتاه، همان پرستاری را نشان داد که سر و صدا به راه انداخته بود. گفتم:
بسمالله الرحمن الرحیم
قسمت هجدهم
پروندهها روی هم تلنبار شده بودند و ساعت از سه بامداد گذشته بود. هرچه جلو میرفتیم، کار نهتنها کم نمیشد، که سنگینتر هم میشد. زمان کم میآوردیم؛ و میدانستیم بهای هر تأخیر را باید جای دیگری پرداخت کنیم.
حاج موسی، از پیرمردهای باصفای طبقه ما بود که همیشه چای و قهوههای مشتی درست میکرد. پدر شهید بود. سالها بود که در ستاد کار میکرد. در همهی مقاطع بحرانی کشور در طول سالهای اخیر، حتی وقتی وظیفهای روی دوشش نبود، میآمد و میماند. میگفت: «حداقل توی خیابون و مرز کاری ازم برنمیاد، ولی اداره میمونم. خونه نمیرم. صبحهاتون املت، بعدش چای و قهوه با من.»
به بهزاد زنگ زدم و گفتم اگر حاجموسی هنوز داخل اداره است، برایمان قهوه آماده کند. چند دقیقه بعد، بهزاد ریموت را زد و همراه حاجموسی وارد شدند. حاجموسی با چهار فنجان قهوهی عربی آمد داخل دفتر. به احترامش از جا بلند شدم. روبوسی کردیم. همان چهرهی نورانی، محاسن سفید، و لبخند مظلومِ همیشگی که روی صورتش نشسته بود. فنجانها را آرام گذاشت روی میز، نگاهی به چشمهای من و سیدعاصف انداخت و با همان لبخند کمجان اما محکم گفت: «خستهاید...معلومه. ولی خدا شاهدِ زحمتهاتونه پسرای من. شما کارِ دلِ این مملکت رو جلو میبرید، منم سهمم همینه؛ همین قهوه، همین موندن. بنوشید، جون بگیرید؛ شب هنوز تموم نشده.»
گفتم: «بشین حاج موسی...»
نشست؛ رفتم کنارش نشستم. بهزاد و عاصف هم کنار هم. گفت: «آقا سلیمانی، خیلی خستهای پسرم...»
لبخندی زدم، دستم را گذاشتم دور گردنش، مجددا بوسیدمش. گفتم: «نوکرتم حاجی. خوبی؟»
گفت: «ای، الحمدلله...»
گفتم: «خستگی من فدای یه تار سیبیلات...»
گفت: «نوکر مولا باشی همیشه...»
عاصف با حاج موسی شوخی داشت و آمد کنار حاج موسی، به زور خودش را جا کرد و طبق معمول شروع کرد به قلقلک دادن و شوخی کردن با پیرمرد باصفای ما... عاصف گفت: « «حاجی، این قهوههات و اگه دیرتر میآوردی، یکیمون اعتراف میکرد و همه چیز نظام و لو میداد!»
حاجموسی خندید؛ همان خندهی کوتاه و نجیب. با کف دست آرام زد به بازوی عاصف: «شیطون! قهوه اعتراف نمیگیره، آدم و بیدار نگه میداره.»
سپس آهی کشید و گفت: «این شبها، خواب به درد هیچکدوممون نمیخوره. شما تا صبح میمونید، منم میمونم. سهم هرکسی از این جنگ، یه جور موندنه.»
نیمساعتی را با خستگی تهنشین شده در استخوانها، با حاجموسی و بهزاد و عاصف گفتیم و خندیدیم، نه از سرِ سبکی، که برای دوام آوردن. عاصف هر از گاهی شوخی را میکشاند به طنزهای عجیبوغریبِ مخصوص خودش. من هی با نگاه و اشاره به او میفهماندم که جلوی حاجموسی زشت است و بهتر است تمامش کند؛ اما راستش خودم خنده را با زحمت قورت میدادم. حاجموسی با همان متانتِ پدرانه، شوخیهای عاصف را جمع میکرد، و بهزاد ساکتتر از همیشه، لبخندش را نگه میداشت برای لحظههایی که لازم بود.
به حاج موسی گفتم: «سعی کن توی این ایام یا بمونی اداره، یا اگر قرار نیست بمونی، زودتر بری خونه تا به این شلوغیها نخوری. سعی کن حوالی ظهر بری که به بعد از ظهر نرسه. یه چای و قهوه هست، هرکسی خواست خودش آماده میکنه. ببخشید امشب بهت زحمت دادیم.»
گفت: «من دوست دارم کنار شماها باشم. مثل پسرم محمود که 38 سال شده و پیکرش برنگشته، برام با ارزشید.»
حاجموسی کمکم خداحافظی کرد و رفت. همراهش تا بیرونِ دفتر آمدم و تا راهرو بدرقهاش کردم. خم شدم، دستش را برای همهی خوبیها و تدیّنِ بیادعایش بوسیدم. برگشتم داخل اتاق. رو کردم به عاصف و گفتم: «خب؛ حالا بریم سر اصلِ کار.»
عاصف گفت: «چه کنیم؟»
گفتم: «پرونده نازنین و بازخوانی کردم و همچنان دارم پروندهاش و شخم میزنم. این کلاف، اگه درست باز بشه، میتونه ما رو برگردونه به سالهای دههی اول انقلاب، حتی می تونه برسونه به یه فرد مشخص؛ کسی که اون سالها مسئول ستاد منافقین در تهران بوده و مسعود رجوی و در یک جلسهای مجاب میکنه که برای مقابله با جمهوری اسلامی راهی جز اقدام مسلحانه و کشتار و ترور وجود نداره.»
عاصف گفت: «کی هست؟»
گفتم: «یکی که الآن هادیِ[هدایت کننده] نازنین هست.»
گفت: «مگه میشه؟»
گفتم: «شده دیگه.»
گفت: «برنامهات چیه؟»
گفتم: «برنامه، جمعکردنِ کاره؛ مشروط به فراهمشدنِ شرایط. مسیر سخت و پرهزینه هست، اما قابل اجرا. انشاءالله باید کار و یکسره کنیم؛ البته اگه لطف خدا و عنایت امامزمان همراهمون باشه. چون واقعاً سخته و مسیر سادهای نیست.»
به شرط حیات ادامه دارد...
عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم قسمت هجدهم پروندهها روی هم تلنبار شده بودند و ساعت از سه بامداد گذشته بود.
بسمالله الرحمن الرحیم
قسمت نوزدهم
در یکی از بازخوانیهای رفتاری، نکتهای وجود داشت که از دید تیم تحلیل پنهان مانده بود، اما از نظر من دور نماند. نازنین هنگام اشاره به «پشتیبان انسانی»، همواره واکنش فیزیولوژیک ثابتی بروز میداد: پلک راست او بهصورت تکرارشونده یک بار اضافه میزد. این پدیده صرفاً یک خطای عصبی نبود؛ نشانهای از فعالسازی حافظه عاطفی در لحظه بیان کلیدواژه محسوب میشد.
به عاصف گفتم: «نازنین عاشق شده.»
عاصف سرش را بالا آورد: «کی هست حالا...؟»
گفتم: «یکی که نازنین فکر میکنه براندازه. اون شخص الان داخل ایرانه. معمولا نیست، ولی این روزها هست.»
سکوت کرد. بعد آرام گفت: «خودیه؟»
جوابش را ندادم... عاصف سیگارش را روشن کرد و در فکر فرو رفت. به بهزاد زنگ زدم تا با خانم موحدی هماهنگ کند نازنین را برای بازجویی، بهصورت فوری آماده کند.
ده دقیقه بعد به من گفتند نازنین آماده است؛ از دفترم بیرون زدم و راهروها را یکی یکی طی کردم تا رسیدم دم اتاق بازجویی. وقتی وارد اتاق بازجویی شدم، هنوز ننشسته بودم که نازنین با همان حساسیت همیشگی سرش را کمی بالا آورد. همین که حضور مرا تشخیص داد، بدون مقدمه گفت: «بس نیست این همه بازجویی؟»
گفتم: «مطمئن باش اگر الان توی اشرف بودی، هم چندلایه بازجویی میشدی، هم پروندهت تکمله میخورد. مسئولش هم کسانی بودند که سابقهشون در برخورد با نیروهای خودشون روشن هست. مثلا خواهر، مهوش سپهری! معروف به هندجگرخوار؛ یا شاید هم مهدی ابریشمچی شُل ناموس. پس قدر جمهوری اسلامی رو بدون...»
سکوت سنگینی اتاق را گرفت و لبخند تمسخر آمیزی زد. نازنین مثل بقیه بازداشتیها دروغ نمیگفت، نقش بازی نمیکرد، حتی خوب هم پنهان نمیکرد. او باور داشت. و باور، خطرناکتر از آموزش است.
گفتم: «نازنین، من وقتم محدوده؛ یا امروز، همینجا، همهچیز شفاف میشه و من طبق تعهداتم مسیر رو جمعبندی میکنم، یا پرونده وارد فاز بعدی میشه.»
نگاهش ثابت ماند. گفتم: «در فاز بعدی، اختیار از این اتاق خارج میشه. تصمیمها جمعی میشن، زمانبندی سختتر میشه و دامنه بررسی گستردهتر. پس از فرصتی که بهت دادم، استفاده کن.»
بلند شدم داخل اتاق کمی راه رفتم. گفتم: «انتخاب با توئه. الان فرصت بستن پروندهست.»
گفت: «من چیزی برای گفتن ندارم.»
گفتم: «داری. فقط نمیخوای.»
سکوت کرد. پوشه را باز نکردم. اسم هم نیاوردم. فقط گفتم: «اگه آزادی میخوای، منو برسون بهش.»
سرش را بالا آورد. از همان میزان اندکی که چهرهاش پشت چشمبند قابل تشخیص بود،، خستگی یک زن فرسوده و فرتوت را در نازنین که زنی میانسال بود، میدیدم. دوباره تکرار کردم، گفتم: «نازنین، بیشتر فکر کن. من و بهش برسون...»
گفت: «به کی؟»
برای اولینبار اسم را گفتم. آرام. شمرده.
گفتم: «کاوه.»
انگار کسی با مشت به قفسه سینهاش زده باشد. نفسش برید. لحظاتی سکوت کرد، درخواست آب کرد؛ خانم موحدی یک لیون آب به دستش داد. نازنین پس از لحظاتی گفت: «نمیدونم کیه.»
گفتم: «این جوابِ زنی نیست که همین چندساعت قبل خوابش و دیده.»
دستهایش را به زور مشت کرده بود و پنجه در پنجه خودش انداخته بود تا نلرزد. برایم این حجم از علاقه نازنین به کاوه واقعا عجیب بود. گفت: «تو حق نداری...»
رفتم نزدیکش ایستادم؛ رو به نازنین خم شدم؛ فاصلهام را عمداً کم کردم، تا جایی که صورتش در محدوده نفسکشیدن من قرار گرفت. گفتم: «من حق ندارم، ولی تو داری؟ تو حق داری آدمها رو سلاخی کنی، توی تهرانِ مرکز حکومت و پایتختِ یک کشور اقدامات مسلحانه کنی، بعد عاشق هم باشی؟ واقعا مریم و مسعود چی توی اون کله شما احمقها کردن؟ یک مشت زن افسرده و داغون و آدمکش بارتون آوردن که حتی...»
مشخص بود عصبی شده؛ اما فریاد نزد. گریه هم نکرد. فقط گفت: «اون آدمکُش نیست.»
گفتم: «همه همین و میگن.»
گفتم: «برای آخرین بار ازت میپرسم. میخوای بری؟»
گفت: «آره.»
گفتم:«پس منو برسون به کاوه.»
گفت: «قطعا این کارو نمیکنم...»
صدایم را بردم بالا، گفتم: «اگه الان کاوه اینجا نیست، فقط بهخاطر اینه که تو هنوز حرف نزدی.»
گفت: «اون حتی اگه بمیره، من هیچوقت نمیگذارم دستتون به جنازهاش هم برسه.»
گفتم: «پس تو از ما قویتری.»
لبخند زد. همان لبخند عاشقها. از اتاق بازجویی خارج شدم. نماز را خواندم و وقت ناهار رسیده بود. همراه عاصف به اتاق مانیتورینگ رفتیم؛ پشت دوربینها کنار مهرداد و خانم حسینی نشستیم و هر چهار نفر، در سکوتی کاری، غذا خوردیم. بچهها غذای نازنین را هم بردند. نازنین کمی با قاشق و بشقابش ور رفت؛ حسابشده، دقیق؛ انگار که هنوز در حال مدیریت موقعیت بود، نه صرف ناهار.
عاصف گفت: «این حرکتش عادی نیست.»
گفتم: «ساکت.»
عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم قسمت نوزدهم در یکی از بازخوانیهای رفتاری، نکتهای وجود داشت که از دید تیم
قسمت بیستم
لقمه اول را برداشت. گذاشت دهانش. ایستاد. رفت سمت سرویس. سرم را برگرداندم. عاصف و مهرداد هم سرشان را برگرداندند. بلند شدم و خانم حسینی آمد جای من نشست و نگاه کرد.
چند ثانیه گذشت. خانم حسینی آهسته گفت: «آقا عاکف میتونید ببینید. موردی نداره؛ برای سرویس بهداشتی نرفته. کنار روشویی ایستاده.»
تصویر زوم شد. حسینی ادامه داد: «داخل یکی از پیچهای آینه روشویی، دوربین کار گذاشتیم.»
نازنین سرش را کمی خم کرد. چیزی شبیه یک کاغذ کوچک را از دهانش بیرون آورد. کاغذ را خواند، سریع و بدون مکث، آن را انداخت داخل توالت و سیفون را کشید. همهچیز در چند ثانیه تمام شد.
عاصف آرام گفت: «پیام بوده.»
گفتم: «شاید هم یک عملیات کوچک...»
خیلی فوری و تنهایی رفتم دفتر سیدحسین. از این مرحله به بعد نباید کسی مطلع میشد چه هدفی دارم. فقط من میدانستم و سیدحسین. گزارش را بیحاشیه دادم؛ دقیق و خطبهخط. سیدحسین گوش داد، قطع نکرد. وقتی تمام شد، فقط گفت: «مطمئنی؟ تا کجا میخوای پیش بری؟»
نگاهش کردم و گفتم: «بله حاجی مطمئنم. تا جایی که شبکه سازمان تروریستی رجوی رو به مدد خانم حضرت زهرا سلامالله علیها ببرم زیر ضربه.»
سیدحسین گفت: «پس انتقال و شروع کنید. این موضوع همچنان محرمانهی مطلق باقی میمونه. هیچکس بیرون از این اتاق نباید مطلع بشه. حتی سیدعاصف.»
دیگر حرف اضافهای باقی نمانده بود و همه جیز را دستور دادم آماده کنند. مراحل چیده شد. مسیر، خودرو، ساعت. حالا دیگر نازنین خبر نداشت قرار است چه اتفاقی بیفتد. فقط گفتیم: «جابجایی.»
زمان انتقال فرا رسید...
شبِ انتقال نازنین از ستاد، قرار نبود شبیه هیچ انتقالی باشد که تا آن روز انجام شده بود. لحظه انتقال فرا رسید. من کنار درِ آهنی راهروی طبقه منفی دو ایستاده بودم. دستهایم پشت کمرم بود و به دیوار تکیه داده بودم و داشتم به همه چیز فکر میکردم. نه عجله داشتم، نه تردید. فقط نگاه میکردم؛ همان نگاهی که یعنی بازی از مدتها قبل شروع شده و حالا فقط باید درست اجرا شود.
فضای تاریک و کم نور طبقه منفی دو، چشمهای خسته من را خستهتر و خوابآلودتر میکرد که صدای قدمها نزدیک شد. عاصف آمد کنارم. آرام، مثل همیشه. یک پوشهی نازک دستش بود، اما معلوم بود ذهنش جای دیگریست.
نگاهی به سیدعاصف عبدالزهراء کردم، خندهام گرفت. او هم نگاهی به من کرد و لبخندی زد. گفت: «مطمئنی؟»
تأملی کزدم، گفتم: «میدونم توی ذهنت داره چی میگذره. میخوای بگی اینا سلطنت طلب نیستن و سازمان به اصطلاح مجاهدین، اما در باطن منافقین و از کفار بدتر هستن و حدود پنجاه_شصت سالِ که دارن کار اطلاعاتی میکنن و چندتا سرویس پشت اینهاست؛ قبول، اما اینبار فرق داره.»
عاصف با یک حالت سردرگمی گفت: «چی بگم والله...»
در همین حین در آسانسور باز شد. نازنین را با دستبند آوردند. چهرهاش خسته، اما هوشیار. تعمدا صحبت کردم، گفتم: «ببریدش سوار ون کنید...»
تا صدای من را شنید، ایستاد. گفت: «شما اینجایی؟»
گفتم: «حرفت و بزن...»
گفت: «قراره کجا برم؟»
یکی از مأمورها خواست جواب بدهد، با دست اشاره زدم چیزی نگوید. گفتم: «خانه امن.»
پوزخند زد. نزدیکش رفتم. آنقدر که بوی اضطرابش را حس کنم. آرام گفتم: «میری همون جایی که باید بری...»
گفت: «میخوای منو جابهجا کنی یا حذف؟»
لبخند زدم، گفتم: «اگه میخواستم حذفت کنم، الان اینجا نبودیم.»
سکوت کرد... صدای نفسش تندتر شد. گفت: «پس چرا اینهمه نمایش؟»
خم شدم جلو و نزدیکتر شدم به صورتش. گفتم: «نمایش و وقتی میبینی که من و رسوندی به کاوه.»
اشاره زدم به خانم موحدی، تا نازنین را سوار ون کند. داخل خودرو نشست. عاصف روبری نازنین داخل ون نشست و حرکت کردند.
من و احد هم سوار ماشین شدیم و با فاصله از وَن، حرکت کردیم و از طبقه منفی دو خارج شدیم. وقتی از ستاد خارج شدیم، حدود نیم ساعت در تهران چرخیدیم؛ آن هم در مسیرهایی که از قبل چک شده بود تا یک وقت به براندازان مسلح برخورد نکنیم و برایمان دردسر نشود.
صدا و تصویر درون ون را بخاطر میکروفونی که در آن کار گذاشته شده بود، با تبلتی که داشتم، به طور مستقیم میشنیدم و می دیدم. ناگهان خودرو ترمز گرفت؛ در همان لحظه، صدای ترمز تند، ضربه، فریاد. درها باز شد. یک زنِ مانتویی با صورتی که بسته بود، به همراه سه مرد با لباسهای عجیب و غریب! یکی فریاد زد: «پیاده شو!»
نازنین جیغ کشید: «شما کی هستین؟!»
یک نفر از سه مرد، به مراقبت از محیط پرداخت و دو مرد دیگر دستان سیدعاصف و راننده را با دستبند پلاستیکی بستند، آن زن هم دستان خانم موحدی را. سپس آن زن دست نازنین را گرفت و او را کشید بیرون.
با تبلت داشتم میدیدم که چشمبند نازنین که برداشته شد، صدای مردی را شنید. «آروم... منم... کاوه.»
نازنین گفت: «کاوه؟»
صدا گفت: «آره خودمم.»
به شرط حیات ادامه دارد...
عاکف سلیمانی
قسمت بیستم لقمه اول را برداشت. گذاشت دهانش. ایستاد. رفت سمت سرویس. سرم را برگرداندم. عاصف و مهرداد
بسمالله الرحمن الرحیم
قسمت بیست و یکم
نازنین با تعجب اطرافش را نگاه میکرد. هنوز ذهنش درگیر بازجوییها بود و تعجب کرد این چه اتفاقی است که در لحظه انتقال او افتاده است. خواست به سمت کاوه برود، اما کاوه بدون مکث به سمت ماشین رفت. کاوه جوانی بود با قدی حدود ۱۹۰ و دستهای درشت و هیکلی ورزیده. کاوه در را باز کرد و با صدایی کوتاه و قاطع گفت: «فوری سوار شو. هر لحظه ممکنه مزدورهای رژیم برسن.»
نگاهشان برای لحظهای با هم گره خورد. همان یک ثانیه کافی بود تا نازنین بفهمد وقت سؤال نیست. نازنین فهمید اگر تأخیر کنند، نیروهای امنیتی که هنوز اطراف محوطه پخش بودند، خیلی زود متوجهشان میشوند.
نازنین سریع سوار شد. کاوه در را بست، دور زد و رفت پشت فرمان نشست. تیکاف کرد و فورا حرکت کرد. نازنین نفس عمیقی کشید. بیست دقیقهای گذشت و در میانهی مسیر کاوه کنار کشید و خودرو را متوقف کرد. خودروی دومی از روبهرو نزدیک شد، چراغهایش یکلحظه چشمک زد و خاموش شد. کاوه به نازنین گفت: «پیاده شو...» سریع جابجایی صورت گرفت.
رفتند سوار شدند و خودروی دوم حرکت کرد، دقایقی بعد نازنین از کاوه پرسید: «چرا عوض کردیم؟»
برگشت خیلی آرام به نازنین گفت: «چرا شبیه بچهها صحبت میکنی؟ انگار اولین بارت هست که داری کار اطلاعاتی [در واقع ضدامنیتی علیه ایران] میکنی!»
سپس کاوه با عصبانیتی کنترل شده گفت: «برای اینکه ردی از ما باقی نمونه و همه چیز و برای مزدورهای رژیم قاطی کنیم...»
دیگر چیزی نگفت. همین یک جمله کافی بود تا نازنین بفهمد هنوز دیده میشوند؛ حتی وقتی فکر میکنند نیستند.
نازنین چیزی نگفت و به شیشه تکیه داد، انعکاس صورتش را دید؛ رنگپریده، با چشمهایی که هنوز از شوک برق میزد. کلاه را کمی جلوتر کشید، انگار میخواست از نگاه دوربینها هم پنهان بماند.
رفتم روی خط مرتضی: «فاصله تا نقطه صفر؟»
صدای مرتضی آمد: «آقا عاکف زیاد نمونده. سیگنالها پایدارن.»
رفتم روی خط حسن: «مسیر پاکه؟»
حسن گفت: «بله حاجی. همه چیز تحت رصد هست... نگران نباشید.»
لحظاتی بعد...
کاوه که روی صندلی جلو نشسته بود، برگشت به سمت نازنین: «سردته؟»
نازنین سرش را تکان داد. «نه. فقط... صداها توی سرم قطع نمیشن.»
کاوه لبخند کمرنگی زد، گفت: «وقتی رد شدیم، آروم میشی.»
نازنین گفت: «نمیخوای بیای روی صندلی عقب کنار خودم بشینی؟ بعد از این همه مدت برای اولین بار از نزدیک داریم هم و میبینیم...»
کاوه نگاهی به راننده میکند، مجددا به عقب نگاهی میاندازد و چیزی نمیگوید... لحظاتی میگذرد، با صدایی خسته و شکسته گفت: «وقت برای دیدنِ هم دیگه و نشستن کنار هم زیاد داریم... الان فقط باید بریم... به جایی که دست جلادها به ما نرسه...»
ماشین از مسیرهای فرعی رفت، پیچدرپیچ، تا زمان کش بیاید. سعادتآباد آرام بود؛ خانهها پشت دیوارهای بلند پنهان، پنجرهها تاریک. جلوی یک درِ فلزی خاکستری ایستادند. کاوه ریموت را زد و زودتر پیاده شد، رفت داخل پارکینگ.
ماشین رفت داخل پارکینگ، کاوه فورا ریموت را زد، درِ پارکینگ با صدای کشیده و فلزی بسته شد و با ضربهای کوتاه قفل شد. کاوه رفت به سمت ماشین، در عقب را باز کرد، نگاهی به نازنین کرد گفت: «چرا پیاده نمیشی؟ پیاده شو، اینجا زیاد نمیمونیم.»
نازنین پیاده شد. راننده هم پیاده شد. کاوه به راننده گفت: «برو زودتر لندکروز و آماده کن. همه چیز و چک کن تا توی راه نمونیم...»
راننده به نشانه تایید سری تکان داد و بدون اینکه چیزی بگوید، قدم زنان رفت به سمت سراشیبی طبقات منفی...
نازنین با نگرانی از کاوه پرسید: «دنبالمون نیستن؟»
کاوه مکثی کوتاه کرد، گفت: «نگران نباش. اگر باشن، اینجا آخرین جاییه که مارو میبینن. مطمئن باش انقدر تمیز اومدیم که هیچ ردی از ما باقی نمونده...»
کاوه جلوتر راه افتاد، نه خیلی جلو؛ فاصلهای که اگر لازم شد، با یک حرکت بشود واکنش نشان داد. به ستونها، گوشهها، دوربین کوچک بالای درِ اضطراری نگاه انداخت. همهچیز عادی به نظر میرسید، و همین عادیبودن، برای نازنین خیلی نگرانکننده بود. بعد از چند ثانیه، سرش را به نشانهی همه چیز امن است تکان داد، آرام گفت: «بریم.»
آسانسور در انتهای پارکینگ منتظر بود. در که بسته شد، فضای کوچک فلزی آنها را مجبور کرد نزدیک بایستند. صدای حرکت آسانسور بالا رفتن را اعلام کرد. نازنین به عددها خیره ماند. طبقهی سه...چهار...
کاوه آرام گفت: «از اینجا به بعد، هرچیزی که میشنوی یا میبینی رو کامل باور نکن.»
نازنین نگاهش کرد، پرسید: «حتی تو رو؟»
لبخند خیلی کمرنگی گوشهی لب کاوه نشست؛ بیشتر شبیه خستگی بود تا شوخی؛ گفت:«مخصوصاً من.»
آسانسور ایستاد. در باز شد و راهرویی باریک با نور سفید نمایان شد. کاوه قدم گذاشت بیرون و نازنین دنبالش رفت.
عاکف سلیمانی
بسمالله الرحمن الرحیم قسمت بیست و یکم نازنین با تعجب اطرافش را نگاه میکرد. هنوز ذهنش درگیر بازجو
قسمت بیست و دوم
کاوه کارت را روی قفل کشید. بوق کوتاهی زد و در باز شد. به محض ورود، کاوه در را بست، قفل دوم را هم چرخاند. بعد مستقیم رفت به سمت آشپزخانه. اسلحهاش را از زیر کاپشن بیرون آورد، گذاشت روی سطح سنگی اوپن. نازنین نگاهش ناخواسته روی اسلحه مکث کرد. همزمان کاوه گوشیاش را چک کرد، بعد گفت: «اینجا امنه. البته فعلاً.»
نازنین گفت:
نازنین نفسش را آهسته بیرون داد، پرسید: «یعنی چی البته فعلا؟!» کاوه گفت: «یعنی هنوز بازی تموم نشده.»
کاوه به سمت پنجره رفت، پردهی ضخیم را فقط یک بند انگشت کنار زد. هیچچیز مشکوکی دیده نمی شد. پرده را برگرداند سر جایش. بعد بالاخره نشست، پشت به دیوار، جایی که هم درِ ورودی را میدید هم راهرو را. نازنین آرام پرسید: «قراره اینجا منتظر چی باشیم؟»
کاوه گفت: «نازنین، لطفا انقدر سوال نکن. هرچی کمتر بدونی به نفع خودته...»
نازنین گفت: «چطور من و پیدا کردی؟ اصلا کی بهت گفت من کجا هستم و دارم کجا میرم؟»
کاوه اخمی کرد، گفت: «یکی از دوستان من در سطح بالای تشکیلات امنیتی ایران نفوذ داره... تو من و باور نکردی هنوز...»
کاوه دیگر چیزی نگفت، بلند شد به سمت سرویس بهداشتی رفت. در سرویس را قفل کرد و صدای آب فقط میآمد. بعد از دقایقی آمد؛ دید نازنین همچنان نشسته... گفت: «چرا نشستی؟ بلند شو. برو لباست رو عوض کن. تغییر پوشش بده. چهرهات هم باید عوض بشه.»
نازنین آهسته پرسید: «چقدر وقت دارم؟»
کاوه نگاهی به ساعت انداخت. «کم. من میرم پایین، کیفها رو میبرم. وقتی برگشتم، نباید همونی باشی که الان میبینم.»
کلید اتاق خواب را روی میز انداخت گفت: «کلاه، مانتو، هرچی هست عوضش کن. مو، آرایش... ساده ولی متفاوت. طوری که اگر ده دقیقه پیش از کنار خودت رد شدی، نشناسی.»
نازنین از جا بلند شد. کمی گیج، اما مصمم. به سمت اتاق رفت، قبل از اینکه وارد اتاق شود برگشت به سمت کاوه، گفت: «اگه برگشتی و من آماده نبودم؟»
کاوه برای لحظهای لبخند محوی زد؛ بیشتر شبیه هشدار، گفت: «اونوقت یعنی به حرف من گوش ندادی...»
نازنین به سمت اتاق رفت، کاوه رفت به سمت آشپزخانه، اسلحه را از روی اُپن برداشت، خشاب را چک کرد، گذاشت پشت کمرش. کیفها را برداشت، قبل از خروج، یکبار دیگر واحد را نگاه کرد؛ در را باز کرد و از واحد خارج شد. دقایقی بعد برگشت بالا. به سمت اتاق رفت، دید نازنین لباسش را عوض کرده و دارد تغییر چهره میدهد.
نازنین که روبروی آیینه ایستاده بود، وقتی دید کاوه بین در ایستاده است، گفت: «چرا نمیای جلو...»
کاوه گفت: «چه فرقی داره؟»
نازنین گفت: «دوست دارم کنارم باشی.»
کاوه گفت: «نازنین، لطفا الآن به هیچچیزی جز رفتن از این خراب شده فکر نکن. تا الآن مزدورهای خامنهای توی سپاه و وزارت اطلاعات همه رو خبر کردن تا ردی از تو بزنن؛ تا اینطوری هم به تو برسن، هم از طریق تو به من...»
نازنین برگشت به سمت کاوه، با عصبانیت گفت: «تو اون آدمی که پشت گوشی بود، نیستی. دیگه انگار عاشق من نیستی...»
کاوه نزدیکتر شد به نازنین؛ گفت: «داری اشتباه فکر میکنی. من همون کاوهام. فقط یه تفاوتی با تو دارم. الان وقت عشق و عاشقی نیست. وقت اینه که کار این ملاها و پاسدارای مزدور و وزارت اطلاعاتیهارو تموم کنیم. ما میریم، اما به زودی برمیگردیم... چون دوستت دارم، چون عاشقتم، میخوام اینجا نباشی.»
نازنین لبخندی زد؛ کاوه گفت: «پس حالا فقط ازت یه خواهشی دارم. چشمهات رو بده به من. فقط من. ما میریم، اما به زودی بر میگردیم. چون این خواستهی برادر مسعود و خواهر مریم هست...»
نازنین پرسید: «اگه... اگه برنگشتیم چی؟»
کاوه گفت: «برمیگردیم. مطمئن باش. چون کار رژیمتمومه.»
شیشه ماشین را پایین داده بودم و داشتم لبو میخوردم، در دلم گفتم: «همیشه همین و گفتید. اما هیچ گوهی نمیتونید بخورید.»
نازنین آخرین دکمهی مانتو را بست و یکبار دیگر خودش را در آینه برانداز کرد. چهرهای که میدید، آشنا نبود؛ دقیقاً همان چیزی بود که کاوه میخواست. کیف کوچک را برداشت و از اتاق بیرون آمد.
کاوه یکی از کیفها را روی شانه انداخت، چراغها را خاموش کرد، یکبار دیگر قفلها را چک کرد. در که بسته شد، انگار هیچوقت کسی آنجا نبود. به سمت آسانسور رفتند و سوار شدند. عددها پایین میآمدند. کاوه به نازنین گفت: «اگه کسی رو دیدی، ادامه بده. برنگرد.»
عاکف سلیمانی
قسمت بیست و دوم کاوه کارت را روی قفل کشید. بوق کوتاهی زد و در باز شد. به محض ورود، کاوه در را بست،
قسمت بیست و سوم
درِ آسانسور با صدای کوتاهی باز شد. به نازنین اشاره زد از آسانسور خارج شود... نازنین رفت و کاوه هم پشت سرش. نازنین ناگهان وحشت زده میایستد. چند مرد قد بلند را می بیند که دارند وسایل خود را از ماشین پیاده میکنند. کاوه آرام با کیف به کمر نازنین میزند که یعنی حرکت کن، ایست نکن... کاوه به سمت لندکروز رفت. در ماشین را برای نازنین باز میکند. نازنین لبخندی میزند و سوار میشود. کاوه کیفها را روی صندلی عقب کنار او قرار میدهد سپس در را محکم میبندد و زیر لب چیزی نامفهوم میگوید... سریع دور میزند و روی صندلی جلو مینشیند. راننده بلافاصله حرکت میکند؛ خروج سریع، بدون توقف.
پس از ترک محدوده، کاوه تماس میگیرد با یکی از رابطین خود و ارتباطی کوتاه و کددار برقرار میکند: «بسته خارج شد. فاز یک تمام. پاکسازی...»
از تهران خارج می شوند و به سمت مرز حرکت میکنند. مسیر مرز، برخلاف آنچه روی نقشه دیده میشد، خطی نبود؛ مجموعهای از توقفهای ناخواسته، انتظارهای کشدار و تصمیماتی بود که به کاوه بستگی داشت. راننده، کاوه و نازنین را تا نزدیکی مرز و جایی که راه بلد منتظر بود میرساند.
مسیر پیاده، شبیه راه نبود؛ بیشتر شبیه شکافی در زمین بود که باید از آن عبور میکردند. راهبَلَد جلوتر حرکت میکرد، با فاصلهای حسابشده؛ نه آنقدر نزدیک که امنیت کاذب بسازد، نه آنقدر دور که ارتباط قطع شود. هر قدم، نیاز به توجه داشت. زمین نامطمئن بود، شیبها گمراهکننده، و بدن زودتر از ذهن خسته میشد.
کاوه مدام اطراف را میپایید. سکوت مسیر، سنگین بود؛ از طرفی کاوه خسته بود و بینظمیِ خواب، بدنش را از ریتم طبیعی خارج کرده بود. کاوه بیشتر بار ذهنی را به دوش میکشید؛ تطبیق با تغییرات، خواندن نشانهها، و حفظ ظاهری که چیزی را لو ندهد.
دو روز بعد...
وقتی به محدوده امنتری رسیدند و راهبَلَد آنها را ترک کرد، نازنین آنقدر خسته بود که چیزی نگفت. کاوه فقط مسیر بعدی را در ذهنش مرور کرد. مقصدشان، وان ترکیه بود اما هنوز فاصله داشتند. کاوه میدانست که دیدار فردا «دیدار با رابط» تازه شروع مرحلهای است که اشتباه در آن، هزینهی بیشتری دارد.
وقتی به وان رسیدند، نازنین به کاوه گفت: «تموم شد؟»
کاوه گفت: «مرحله اول.»
کاوه با کمک رابطی که داشت، در خانهای از پیش تعیین شده مستقر میشوند. به محض رسیدن، کاوه سیگارش را روشن میکند... به نازنین میگوید: «استراحت کن.»
نازنین با عصبانیت میگوید: «کِی قراره از این جهنم بریم...»
کاوه میگوید: «تازه رسیدیم. الان نمیتونیم بریم جایی...»
همزمان کاوه تلویزیون را روشن میکند؛ تلویزیونهای ترکیه قیام مردم ایران علیه براندازان مسلح را و حجم دستگیری لیدرها را نشان میدهد. نگاهی به نازنین میکند؛ همزمان پُکِ عمیقی از سیگارش بر میدارد، سپس کنترل را میکوبد زمین.
به شرط حیات ادامه دارد...