eitaa logo
عاکف سلیمانی
8.6هزار دنبال‌کننده
78 عکس
16 ویدیو
14 فایل
تنها کانال شخصی عاکف سلیمانی عاکف یعنی عبادت کننده، مُعْتَکِف، گوشه نشین مخاطب عزیز، بنده کاره‌ای نیستم و فقط یک بسیجی ساده‌ام. دوستانم شهید گمنامند نام من شد بسیجی فعال
مشاهده در ایتا
دانلود
عاکف سلیمانی
قسمت هفدهم رضا با یک اشاره‌ی کوتاه، همان پرستاری را نشان داد که سر و صدا به راه انداخته بود. گفتم:
بسم‌الله الرحمن الرحیم قسمت هجدهم پرونده‌ها روی هم تلنبار شده بودند و ساعت از سه بامداد گذشته بود. هرچه جلو می‌رفتیم، کار نه‌تنها کم نمی‌شد، که سنگین‌تر هم می‌شد. زمان کم می‌آوردیم؛ و می‌دانستیم بهای هر تأخیر را باید جای دیگری پرداخت کنیم. حاج موسی، از پیرمردهای باصفای طبقه ما بود که همیشه چای و قهوه‌های مشتی درست می‌کرد. پدر شهید بود. سال‌ها بود که در ستاد کار می‌کرد. در همه‌ی مقاطع بحرانی کشور در طول سال‌های اخیر، حتی وقتی وظیفه‌ای روی دوشش نبود، می‌آمد و می‌ماند. می‌گفت: «حداقل توی خیابون و مرز کاری ازم برنمیاد، ولی اداره می‌مونم. خونه نمی‌رم. صبح‌هاتون املت، بعدش چای و قهوه با من.» به بهزاد زنگ زدم و گفتم اگر حاج‌موسی هنوز داخل اداره است، برایمان قهوه آماده کند. چند دقیقه بعد، بهزاد ریموت را زد و همراه حاج‌موسی وارد شدند. حاج‌موسی با چهار فنجان قهوه‌ی عربی آمد داخل دفتر. به احترامش از جا بلند شدم. روبوسی کردیم. همان چهره‌ی نورانی، محاسن سفید، و لبخند مظلومِ همیشگی که روی صورتش نشسته بود. فنجان‌ها را آرام گذاشت روی میز، نگاهی به چشم‌های من و سیدعاصف انداخت و با همان لبخند کم‌جان اما محکم گفت: «خسته‌اید...معلومه. ولی خدا شاهدِ زحمت‌هاتونه پسرای من. شما کارِ دلِ این مملکت رو جلو می‌برید، منم سهمم همینه؛ همین قهوه، همین موندن. بنوشید، جون بگیرید؛ شب هنوز تموم نشده.» گفتم: «بشین حاج موسی...» نشست؛ رفتم کنارش نشستم. بهزاد و عاصف هم کنار هم. گفت: «آقا سلیمانی، خیلی خسته‌ای پسرم...» لبخندی زدم، دستم را گذاشتم دور گردنش، مجددا بوسیدمش. گفتم: «نوکرتم حاجی. خوبی؟» گفت: «ای، الحمدلله...» گفتم: «خستگی من فدای یه تار سیبیلات...» گفت: «نوکر مولا باشی همیشه...» عاصف با حاج موسی شوخی داشت و آمد کنار حاج موسی، به زور خودش را جا کرد و طبق معمول شروع کرد به قلقلک دادن و شوخی کردن با پیرمرد باصفای ما... عاصف گفت: « «حاجی، این قهوه‌هات و اگه دیرتر می‌آوردی، یکی‌مون اعتراف می‌کرد و همه چیز نظام و لو می‌داد!» حاج‌موسی خندید؛ همان خنده‌ی کوتاه و نجیب. با کف دست آرام زد به بازوی عاصف: «شیطون! قهوه اعتراف نمی‌گیره، آدم و بیدار نگه می‌داره.» سپس آهی کشید و گفت: «این شب‌ها، خواب به درد هیچ‌کدوم‌مون نمی‌خوره. شما تا صبح می‌مونید، منم می‌مونم. سهم هرکسی از این جنگ، یه جور موندنه.» نیم‌ساعتی را با خستگی ته‌نشین شده در استخوان‌ها، با حاج‌موسی و بهزاد و عاصف گفتیم و خندیدیم، نه از سرِ سبکی، که برای دوام آوردن. عاصف هر از گاهی شوخی را می‌کشاند به طنزهای عجیب‌وغریبِ مخصوص خودش. من هی با نگاه و اشاره به او می‌فهماندم که جلوی حاج‌موسی زشت است و بهتر است تمامش کند؛ اما راستش خودم خنده را با زحمت قورت می‌دادم. حاج‌موسی با همان متانتِ پدرانه، شوخی‌های عاصف را جمع می‌کرد، و بهزاد ساکت‌تر از همیشه، لبخندش را نگه می‌داشت برای لحظه‌هایی که لازم بود. به حاج موسی گفتم: «سعی کن توی این ایام یا بمونی اداره، یا اگر قرار نیست بمونی، زودتر بری خونه تا به این شلوغی‌ها نخوری. سعی کن حوالی ظهر بری که به بعد از ظهر نرسه. یه چای و قهوه هست، هرکسی خواست خودش آماده میکنه. ببخشید امشب بهت زحمت دادیم.» گفت: «من دوست دارم کنار شماها باشم. مثل پسرم محمود که 38 سال شده و پیکرش برنگشته، برام با ارزشید.» حاج‌موسی کم‌کم خداحافظی کرد و رفت. همراهش تا بیرونِ دفتر آمدم و تا راهرو بدرقه‌اش کردم. خم شدم، دستش را برای همه‌ی خوبی‌ها و تدیّنِ بی‌ادعایش بوسیدم. برگشتم داخل اتاق. رو کردم به عاصف و گفتم: «خب؛ حالا بریم سر اصلِ کار.» عاصف گفت: «چه کنیم؟» گفتم: «پرونده نازنین و بازخوانی کردم و همچنان دارم پرونده‌اش و شخم می‌زنم. این کلاف، اگه درست باز بشه، می‌تونه ما رو برگردونه به سال‌های دهه‌ی اول انقلاب، حتی می تونه برسونه به یه فرد مشخص؛ کسی که اون سال‌ها مسئول ستاد منافقین در تهران بوده و مسعود رجوی و در یک جلسه‌ای مجاب می‌کنه که برای مقابله با جمهوری اسلامی راهی جز اقدام مسلحانه و کشتار و ترور وجود نداره.» عاصف گفت: «کی هست؟» گفتم: «یکی که الآن هادیِ[هدایت کننده] نازنین هست.» گفت: «مگه می‌شه؟» گفتم: «شده دیگه.» گفت: «برنامه‌ات چیه؟» گفتم: «برنامه، جمع‌کردنِ کاره؛ مشروط به فراهم‌شدنِ شرایط. مسیر سخت و پرهزینه هست، اما قابل اجرا. ان‌شاءالله باید کار و یکسره کنیم؛ البته اگه لطف خدا و عنایت امام‌زمان همراهمون باشه. چون واقعاً سخته و مسیر ساده‌ای نیست.» به شرط حیات ادامه دارد...
عاکف سلیمانی
بسم‌الله الرحمن الرحیم قسمت هجدهم پرونده‌ها روی هم تلنبار شده بودند و ساعت از سه بامداد گذشته بود.
بسم‌الله الرحمن الرحیم قسمت نوزدهم در یکی از بازخوانی‌های رفتاری، نکته‌ای وجود داشت که از دید تیم تحلیل پنهان مانده بود، اما از نظر من دور نماند. نازنین هنگام اشاره به «پشتیبان انسانی»، همواره واکنش فیزیولوژیک ثابتی بروز می‌داد: پلک راست او به‌صورت تکرارشونده یک بار اضافه می‌زد. این پدیده صرفاً یک خطای عصبی نبود؛ نشانه‌ای از فعال‌سازی حافظه عاطفی در لحظه بیان کلیدواژه محسوب می‌شد. به عاصف گفتم: «نازنین عاشق شده.» عاصف سرش را بالا آورد: «کی هست حالا...؟» گفتم: «یکی که نازنین فکر می‌کنه براندازه. اون شخص الان داخل ایرانه. معمولا نیست، ولی این روزها هست.» سکوت کرد. بعد آرام گفت: «خودیه؟» جوابش را ندادم... عاصف سیگارش را روشن کرد و در فکر فرو رفت. به بهزاد زنگ زدم تا با خانم موحدی هماهنگ کند نازنین را برای بازجویی، به‌صورت فوری آماده کند. ده دقیقه بعد به من گفتند نازنین آماده است؛ از دفترم بیرون زدم و راهروها را یکی یکی طی کردم تا رسیدم دم اتاق بازجویی. وقتی وارد اتاق بازجویی شدم، هنوز ننشسته بودم که نازنین با همان حساسیت همیشگی سرش را کمی بالا آورد. همین که حضور مرا تشخیص داد، بدون مقدمه گفت: «بس نیست این همه بازجویی؟» گفتم: «مطمئن باش اگر الان توی اشرف بودی، هم چندلایه بازجویی می‌شدی، هم پرونده‌ت تکمله می‌خورد. مسئولش هم کسانی بودند که سابقه‌شون در برخورد با نیروهای خودشون روشن هست. مثلا خواهر، مهوش سپهری! معروف به هندجگرخوار؛ یا شاید هم مهدی ابریشمچی شُل ناموس. پس قدر جمهوری اسلامی رو بدون...» سکوت سنگینی اتاق را گرفت و لبخند تمسخر آمیزی زد. نازنین مثل بقیه بازداشتی‌ها دروغ نمی‌گفت، نقش بازی نمی‌کرد، حتی خوب هم پنهان نمی‌کرد. او باور داشت. و باور، خطرناک‌تر از آموزش است. گفتم: «نازنین، من وقتم محدوده؛ یا امروز، همین‌جا، همه‌چیز شفاف می‌شه و من طبق تعهداتم مسیر رو جمع‌بندی می‌کنم، یا پرونده وارد فاز بعدی می‌شه.» نگاهش ثابت ماند. گفتم: «در فاز بعدی، اختیار از این اتاق خارج می‌شه. تصمیم‌ها جمعی می‌شن، زمان‌بندی سخت‌تر می‌شه و دامنه بررسی گسترده‌تر. پس از فرصتی که بهت دادم، استفاده کن.» بلند شدم داخل اتاق کمی راه رفتم. گفتم: «انتخاب با توئه. الان فرصت بستن پرونده‌ست.» گفت: «من چیزی برای گفتن ندارم.» گفتم: «داری. فقط نمی‌خوای.» سکوت کرد. پوشه را باز نکردم. اسم هم نیاوردم. فقط گفتم: «اگه آزادی می‌خوای، منو برسون بهش.» سرش را بالا آورد. از همان میزان اندکی که چهره‌اش پشت چشم‌بند قابل تشخیص بود،، خستگی یک زن فرسوده و فرتوت را در نازنین که زنی میانسال بود، می‌دیدم. دوباره تکرار کردم، گفتم: «نازنین، بیشتر فکر کن. من و بهش برسون...» گفت: «به کی؟» برای اولین‌بار اسم را گفتم. آرام. شمرده. گفتم: «کاوه.» انگار کسی با مشت به قفسه سینه‌اش زده باشد. نفسش برید. لحظاتی سکوت کرد، درخواست آب کرد؛ خانم موحدی یک لیون آب به دستش داد. نازنین پس از لحظاتی گفت: «نمی‌دونم کیه.» گفتم: «این جوابِ زنی نیست که همین چندساعت قبل خوابش و دیده.» دست‌هایش را به زور مشت کرده بود و پنجه در پنجه خودش انداخته بود تا نلرزد. برایم این حجم از علاقه نازنین به کاوه واقعا عجیب بود. گفت: «تو حق نداری...» رفتم نزدیکش ایستادم؛ رو به نازنین خم شدم؛ فاصله‌ام را عمداً کم کردم، تا جایی که صورتش در محدوده نفس‌کشیدن من قرار گرفت. گفتم: «من حق ندارم، ولی تو داری؟ تو حق داری آدم‌ها رو سلاخی کنی، توی تهرانِ مرکز حکومت و پایتختِ یک کشور اقدامات مسلحانه کنی، بعد عاشق هم باشی؟ واقعا مریم و مسعود چی توی اون کله شما احمق‌ها کردن؟ یک مشت زن افسرده و داغون و آدمکش بارتون آوردن که حتی...» مشخص بود عصبی شده؛ اما فریاد نزد. گریه هم نکرد. فقط گفت: «اون آدم‌کُش نیست.» گفتم: «همه همین و می‌گن.» گفتم: «برای آخرین بار ازت می‌پرسم. می‌خوای بری؟» گفت: «آره.» گفتم:«پس منو برسون به کاوه.» گفت: «قطعا این کارو نمی‌کنم...» صدایم را بردم بالا، گفتم: «اگه الان کاوه این‌جا نیست، فقط به‌خاطر اینه که تو هنوز حرف نزدی.» گفت: «اون حتی اگه بمیره، من هیچوقت نمی‌گذارم دستتون به جنازه‌اش هم برسه.» گفتم: «پس تو از ما قوی‌تری.» لبخند زد. همان لبخند عاشق‌ها. از اتاق بازجویی خارج شدم. نماز را خواندم و وقت ناهار رسیده بود. همراه عاصف به اتاق مانیتورینگ رفتیم؛ پشت دوربین‌ها کنار مهرداد و خانم حسینی نشستیم و هر چهار نفر، در سکوتی کاری، غذا خوردیم. بچه‌ها غذای نازنین را هم بردند. نازنین کمی با قاشق و بشقابش ور رفت؛ حساب‌شده، دقیق؛ انگار که هنوز در حال مدیریت موقعیت بود، نه صرف ناهار. عاصف گفت: «این حرکتش عادی نیست.» گفتم: «ساکت.»
عاکف سلیمانی
بسم‌الله الرحمن الرحیم قسمت نوزدهم در یکی از بازخوانی‌های رفتاری، نکته‌ای وجود داشت که از دید تیم
قسمت بیستم لقمه اول را برداشت. گذاشت دهانش. ایستاد. رفت سمت سرویس. سرم را برگرداندم. عاصف و مهرداد هم سرشان را برگرداندند. بلند شدم و خانم حسینی آمد جای من نشست و نگاه کرد. چند ثانیه گذشت. خانم حسینی آهسته گفت: «آقا عاکف می‌تونید ببینید. موردی نداره؛ برای سرویس بهداشتی نرفته. کنار روشویی ایستاده.» تصویر زوم شد. حسینی ادامه داد: «داخل یکی از پیچ‌های آینه روشویی، دوربین کار گذاشتیم.» نازنین سرش را کمی خم کرد. چیزی شبیه یک کاغذ کوچک را از دهانش بیرون آورد. کاغذ را خواند، سریع و بدون مکث، آن را انداخت داخل توالت و سیفون را کشید. همه‌چیز در چند ثانیه تمام شد. عاصف آرام گفت: «پیام بوده.» گفتم: «شاید هم یک عملیات کوچک...» خیلی فوری و تنهایی رفتم دفتر سیدحسین. از این مرحله به بعد نباید کسی مطلع می‌شد چه هدفی دارم. فقط من می‌دانستم و سیدحسین. گزارش را بی‌حاشیه دادم؛ دقیق و خط‌به‌خط. سیدحسین گوش داد، قطع نکرد. وقتی تمام شد، فقط گفت: «مطمئنی؟ تا کجا می‌خوای پیش بری؟» نگاهش کردم و گفتم: «بله حاجی مطمئنم. تا جایی که شبکه سازمان تروریستی رجوی رو به مدد خانم حضرت زهرا سلام‌الله علیها ببرم زیر ضربه.» سیدحسین گفت: «پس انتقال و شروع کنید. این موضوع همچنان محرمانه‌ی مطلق باقی می‌مونه. هیچ‌کس بیرون از این اتاق نباید مطلع بشه. حتی سیدعاصف.» دیگر حرف اضافه‌ای باقی نمانده بود و همه جیز را دستور دادم آماده کنند. مراحل چیده شد. مسیر، خودرو، ساعت. حالا دیگر نازنین خبر نداشت قرار است چه اتفاقی بیفتد. فقط گفتیم: «جابجاییزمان انتقال فرا رسید... شبِ انتقال نازنین از ستاد، قرار نبود شبیه هیچ انتقالی باشد که تا آن روز انجام شده بود. لحظه انتقال فرا رسید. من کنار درِ آهنی راهروی طبقه منفی دو ایستاده بودم. دست‌هایم پشت کمرم بود و به دیوار تکیه داده بودم و داشتم به همه چیز فکر می‌کردم. نه عجله داشتم، نه تردید. فقط نگاه می‌کردم؛ همان نگاهی که یعنی بازی از مدت‌ها قبل شروع شده و حالا فقط باید درست اجرا شود. فضای تاریک و کم نور طبقه منفی دو، چشم‌های خسته من را خسته‌تر و خواب‌آلودتر می‌کرد که صدای قدم‌ها نزدیک شد. عاصف آمد کنارم. آرام، مثل همیشه. یک پوشه‌ی نازک دستش بود، اما معلوم بود ذهنش جای دیگری‌ست. نگاهی به سیدعاصف عبدالزهراء کردم، خنده‌ام گرفت. او هم نگاهی به من کرد و لبخندی زد. گفت: «مطمئنی؟» تأملی کزدم، گفتم: «می‌دونم توی ذهنت داره چی می‌گذره. می‌خوای بگی اینا سلطنت طلب نیستن و سازمان به اصطلاح مجاهدین، اما در باطن منافقین و از کفار بدتر هستن و حدود پنجاه_شصت سالِ که دارن کار اطلاعاتی می‌کنن و چندتا سرویس پشت این‌هاست؛ قبول، اما این‌بار فرق داره.» عاصف با یک حالت سردرگمی گفت: «چی بگم والله...» در همین حین در آسانسور باز شد. نازنین را با دستبند آوردند. چهره‌اش خسته، اما هوشیار. تعمدا صحبت کردم، گفتم: «ببریدش سوار ون کنید...» تا صدای من را شنید، ایستاد. گفت: «شما اینجایی؟» گفتم: «حرفت و بزن...» گفت: «قراره کجا برم؟» یکی از مأمورها خواست جواب بدهد، با دست اشاره زدم چیزی نگوید. گفتم: «خانه امن.» پوزخند زد. نزدیکش رفتم. آن‌قدر که بوی اضطرابش را حس کنم. آرام گفتم: «میری همون جایی که باید بری...» گفت: «می‌خوای منو جابه‌جا کنی یا حذف؟» لبخند زدم، گفتم: «اگه می‌خواستم حذفت کنم، الان این‌جا نبودیم.» سکوت کرد... صدای نفسش تندتر شد. گفت: «پس چرا این‌همه نمایش؟» خم شدم جلو و نزدیک‌تر شدم به صورتش. گفتم: «نمایش و وقتی میبینی که من و رسوندی به کاوه.» اشاره زدم به خانم موحدی، تا نازنین را سوار ون کند. داخل خودرو نشست. عاصف روبری نازنین داخل ون نشست و حرکت کردند. من و احد هم سوار ماشین شدیم و با فاصله از وَن، حرکت کردیم و از طبقه منفی دو خارج شدیم. وقتی از ستاد خارج شدیم، حدود نیم ساعت در تهران چرخیدیم؛ آن هم در مسیرهایی که از قبل چک شده بود تا یک وقت به براندازان مسلح برخورد نکنیم و برایمان دردسر نشود. صدا و تصویر درون ون را بخاطر میکروفونی که در آن کار گذاشته شده بود، با تبلتی که داشتم، به طور مستقیم میشنیدم و می دیدم. ناگهان خودرو ترمز گرفت؛ در همان لحظه، صدای ترمز تند، ضربه، فریاد. درها باز شد. یک زنِ مانتویی با صورتی که بسته بود، به همراه سه مرد با لباس‌های عجیب و غریب! یکی فریاد زد: «پیاده شو!» نازنین جیغ کشید: «شما کی هستین؟!» یک نفر از سه مرد، به مراقبت از محیط پرداخت و دو مرد دیگر دستان سیدعاصف و راننده را با دستبند پلاستیکی بستند، آن زن هم دستان خانم موحدی را. سپس آن زن دست نازنین را گرفت و او را کشید بیرون. با تبلت داشتم می‌دیدم که چشم‌بند نازنین که برداشته شد، صدای مردی را شنید. «آروم... منم... کاوه.» نازنین گفت: «کاوه؟» صدا گفت: «آره خودمم.» به شرط حیات ادامه دارد...
عاکف سلیمانی
قسمت بیستم لقمه اول را برداشت. گذاشت دهانش. ایستاد. رفت سمت سرویس. سرم را برگرداندم. عاصف و مهرداد
بسم‌الله الرحمن الرحیم قسمت بیست و یکم نازنین با تعجب اطرافش را نگاه می‌کرد. هنوز ذهنش درگیر بازجویی‌ها بود و تعجب کرد این چه اتفاقی است که در لحظه انتقال او افتاده است. خواست به سمت کاوه برود، اما کاوه بدون مکث به سمت ماشین رفت. کاوه جوانی بود با قدی حدود ۱۹۰ و دست‌های درشت و هیکلی ورزیده. کاوه در را باز کرد و با صدایی کوتاه و قاطع گفت: «فوری سوار شو. هر لحظه ممکنه مزدورهای رژیم برسن.» نگاهشان برای لحظه‌ای با هم گره خورد. همان یک ثانیه کافی بود تا نازنین بفهمد وقت سؤال نیست. نازنین فهمید اگر تأخیر کنند، نیروهای امنیتی که هنوز اطراف محوطه پخش بودند، خیلی زود متوجه‌شان می‌شوند. نازنین سریع سوار شد. کاوه در را بست، دور زد و رفت پشت فرمان نشست. تیکاف کرد و فورا حرکت کرد. نازنین نفس عمیقی کشید. بیست دقیقه‌ای گذشت و در میانه‌ی مسیر کاوه کنار کشید و خودرو را متوقف کرد. خودروی دومی از روبه‌رو نزدیک شد، چراغ‌هایش یک‌لحظه چشمک زد و خاموش شد. کاوه به نازنین گفت: «پیاده شو...» سریع جابجایی صورت گرفت. رفتند سوار شدند و خودروی دوم حرکت کرد، دقایقی بعد نازنین از کاوه پرسید: «چرا عوض کردیم؟» برگشت خیلی آرام به نازنین گفت: «چرا شبیه بچه‌ها صحبت می‌کنی؟ انگار اولین بارت هست که داری کار اطلاعاتی [در واقع ضدامنیتی علیه ایران] می‌کنی!» سپس کاوه با عصبانیتی کنترل شده گفت: «برای اینکه ردی از ما باقی نمونه و همه چیز و برای مزدورهای رژیم قاطی کنیم...» دیگر چیزی نگفت. همین یک جمله کافی بود تا نازنین بفهمد هنوز دیده می‌شوند؛ حتی وقتی فکر می‌کنند نیستند. نازنین چیزی نگفت و به شیشه تکیه داد، انعکاس صورتش را دید؛ رنگ‌پریده، با چشم‌هایی که هنوز از شوک برق می‌زد. کلاه را کمی جلوتر کشید، انگار می‌خواست از نگاه دوربین‌ها هم پنهان بماند. رفتم روی خط مرتضی: «فاصله تا نقطه صفر؟» صدای مرتضی آمد: «آقا عاکف زیاد نمونده. سیگنال‌ها پایدارن.» رفتم روی خط حسن: «مسیر پاکه؟» حسن گفت: «بله حاجی. همه چیز تحت رصد هست... نگران نباشید.» لحظاتی بعد... کاوه که روی صندلی جلو نشسته بود، برگشت به سمت نازنین: «سردته؟» نازنین سرش را تکان داد. «نه. فقط... صداها توی سرم قطع نمی‌شن.» کاوه لبخند کم‌رنگی زد، گفت: «وقتی رد شدیم، آروم می‌شی.» نازنین گفت: «نمی‌خوای بیای روی صندلی عقب کنار خودم بشینی؟ بعد از این همه مدت برای اولین بار از نزدیک داریم هم و می‌بینیم...» کاوه نگاهی به راننده می‌کند، مجددا به عقب نگاهی می‌اندازد و چیزی نمی‌گوید... لحظاتی می‌گذرد، با صدایی خسته و شکسته گفت: «وقت برای دیدنِ هم دیگه و نشستن کنار هم زیاد داریم... الان فقط باید بریم... به جایی که دست جلادها به ما نرسه...» ماشین از مسیرهای فرعی رفت، پیچ‌درپیچ، تا زمان کش بیاید. سعادت‌آباد آرام بود؛ خانه‌ها پشت دیوارهای بلند پنهان، پنجره‌ها تاریک. جلوی یک درِ فلزی خاکستری ایستادند. کاوه ریموت را زد و زودتر پیاده شد، رفت داخل پارکینگ. ماشین رفت داخل پارکینگ، کاوه فورا ریموت را زد، درِ پارکینگ با صدای کشیده و فلزی بسته شد و با ضربه‌ای کوتاه قفل شد. کاوه رفت به سمت ماشین، در عقب را باز کرد، نگاهی به نازنین کرد گفت: «چرا پیاده نمی‌شی؟ پیاده شو، این‌جا زیاد نمی‌مونیم.» نازنین پیاده شد. راننده هم پیاده شد. کاوه به راننده گفت: «برو زودتر لندکروز و آماده کن. همه چیز و چک کن تا توی راه نمونیم...» راننده به نشانه تایید سری تکان داد و بدون اینکه چیزی بگوید، قدم زنان رفت به سمت سراشیبی طبقات منفی... نازنین با نگرانی از کاوه پرسید: «دنبالمون نیستن؟» کاوه مکثی کوتاه کرد، گفت: «نگران نباش. اگر باشن، این‌جا آخرین جاییه که مارو می‌بینن. مطمئن باش انقدر تمیز اومدیم که هیچ ردی از ما باقی نمونده...» کاوه جلوتر راه افتاد، نه خیلی جلو؛ فاصله‌ای که اگر لازم شد، با یک حرکت بشود واکنش نشان داد. به ستون‌ها، گوشه‌ها، دوربین کوچک بالای درِ اضطراری نگاه انداخت. همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید، و همین عادی‌بودن، برای نازنین خیلی نگران‌کننده بود. بعد از چند ثانیه، سرش را به نشانه‌ی همه چیز امن است تکان داد، آرام گفت: «بریم.» آسانسور در انتهای پارکینگ منتظر بود. در که بسته شد، فضای کوچک فلزی آن‌ها را مجبور کرد نزدیک بایستند. صدای حرکت آسانسور بالا رفتن را اعلام کرد. نازنین به عددها خیره ماند. طبقه‌ی سه...چهار... کاوه آرام گفت: «از این‌جا به بعد، هرچیزی که می‌شنوی یا می‌بینی رو کامل باور نکن.» نازنین نگاهش کرد، پرسید: «حتی تو رو؟» لبخند خیلی کمرنگی گوشه‌ی لب کاوه نشست؛ بیشتر شبیه خستگی بود تا شوخی؛ گفت:«مخصوصاً من.» آسانسور ایستاد. در باز شد و راهرویی باریک با نور سفید نمایان شد. کاوه قدم گذاشت بیرون و نازنین دنبالش رفت.
عاکف سلیمانی
بسم‌الله الرحمن الرحیم قسمت بیست و یکم نازنین با تعجب اطرافش را نگاه می‌کرد. هنوز ذهنش درگیر بازجو
قسمت بیست و دوم کاوه کارت را روی قفل کشید. بوق کوتاهی زد و در باز شد. به محض ورود، کاوه در را بست، قفل دوم را هم چرخاند. بعد مستقیم رفت به سمت آشپزخانه. اسلحه‌اش را از زیر کاپشن بیرون آورد، گذاشت روی سطح سنگی اوپن. نازنین نگاهش ناخواسته روی اسلحه مکث کرد. همزمان کاوه گوشی‌اش را چک کرد، بعد گفت: «اینجا امنه. البته فعلاً.» نازنین گفت: نازنین نفسش را آهسته بیرون داد، پرسید: «یعنی چی البته فعلا؟!» کاوه گفت: «یعنی هنوز بازی تموم نشده.» کاوه به سمت پنجره رفت، پرده‌ی ضخیم را فقط یک بند انگشت کنار زد. هیچ‌چیز مشکوکی دیده نمی شد. پرده را برگرداند سر جایش. بعد بالاخره نشست، پشت به دیوار، جایی که هم درِ ورودی را می‌دید هم راهرو را. نازنین آرام پرسید: «قراره این‌جا منتظر چی باشیم؟» کاوه گفت: «نازنین، لطفا انقدر سوال نکن. هرچی کم‌تر بدونی به نفع خودته...» نازنین گفت: «چطور من و پیدا کردی؟ اصلا کی بهت گفت من کجا هستم و دارم کجا می‌‌رم؟» کاوه اخمی کرد، گفت: «یکی از دوستان من در سطح بالای تشکیلات امنیتی ایران نفوذ داره... تو من و باور نکردی هنوز...» کاوه دیگر چیزی نگفت، بلند شد به سمت سرویس بهداشتی رفت. در سرویس را قفل کرد و صدای آب فقط می‌آمد. بعد از دقایقی آمد؛ دید نازنین همچنان نشسته... گفت: «چرا نشستی؟ بلند شو. برو لباست رو عوض کن. تغییر پوشش بده. چهره‌ات هم باید عوض بشه.» نازنین آهسته پرسید: «چقدر وقت دارم؟» کاوه نگاهی به ساعت انداخت. «کم. من می‌رم پایین، کیف‌ها رو می‌برم. وقتی برگشتم، نباید همونی باشی که الان می‌بینم.» کلید اتاق خواب را روی میز انداخت گفت: «کلاه، مانتو، هرچی هست عوضش کن. مو، آرایش... ساده ولی متفاوت. طوری که اگر ده دقیقه پیش از کنار خودت رد شدی، نشناسی.» نازنین از جا بلند شد. کمی گیج، اما مصمم. به سمت اتاق رفت، قبل از اینکه وارد اتاق شود برگشت به سمت کاوه، گفت: «اگه برگشتی و من آماده نبودم؟» کاوه برای لحظه‌ای لبخند محوی زد؛ بیشتر شبیه هشدار، گفت: «اون‌وقت یعنی به حرف من گوش ندادی...» نازنین به سمت اتاق رفت، کاوه رفت به سمت آشپزخانه، اسلحه را از روی اُپن برداشت، خشاب را چک کرد، گذاشت پشت کمرش. کیف‌ها را برداشت، قبل از خروج، یک‌بار دیگر واحد را نگاه کرد؛ در را باز کرد و از واحد خارج شد. دقایقی بعد برگشت بالا. به سمت اتاق رفت، دید نازنین لباسش را عوض کرده و دارد تغییر چهره می‌دهد. نازنین که روبروی آیینه ایستاده بود، وقتی دید کاوه بین در ایستاده است، گفت: «چرا نمیای جلو...» کاوه گفت: «چه فرقی داره؟» نازنین گفت: «دوست دارم کنارم باشی.» کاوه گفت: «نازنین، لطفا الآن به هیچ‌چیزی جز رفتن از این خراب شده فکر نکن. تا الآن مزدورهای خامنه‌ای توی سپاه و وزارت اطلاعات همه رو خبر کردن تا ردی از تو بزنن؛ تا اینطوری هم به تو برسن، هم از طریق تو به من...» نازنین برگشت به سمت کاوه، با عصبانیت گفت: «تو اون آدمی که پشت گوشی بود، نیستی. دیگه انگار عاشق من نیستی...» کاوه نزدیک‌تر شد به نازنین؛ گفت: «داری اشتباه فکر میکنی. من همون کاوه‌ام. فقط یه تفاوتی با تو دارم. الان وقت عشق و عاشقی نیست. وقت اینه که کار این ملاها و پاسدارای مزدور و وزارت اطلاعاتی‌هارو تموم کنیم. ما میریم، اما به زودی بر‌می‌گردیم... چون دوستت دارم، چون عاشقتم، می‌خوام اینجا نباشی.» نازنین لبخندی زد؛ کاوه گفت: «پس حالا فقط ازت یه خواهشی دارم. چشم‌هات رو بده به من. فقط من. ما می‌ریم، اما به زودی بر می‌گردیم. چون این خواسته‌ی برادر مسعود و خواهر مریم هست...» نازنین پرسید: «اگه... اگه برنگشتیم چی؟» کاوه گفت: «برمی‌گردیم. مطمئن باش. چون کار رژیم‌تمومه.» شیشه ماشین را پایین داده بودم و داشتم لبو می‌خوردم، در دلم گفتم: «همیشه همین و گفتید. اما هیچ گوهی نمی‌تونید بخورید.» نازنین آخرین دکمه‌ی مانتو را بست و یک‌بار دیگر خودش را در آینه برانداز کرد. چهره‌ای که می‌دید، آشنا نبود؛ دقیقاً همان چیزی بود که کاوه می‌خواست. کیف کوچک را برداشت و از اتاق بیرون آمد. کاوه یکی از کیف‌ها را روی شانه انداخت، چراغ‌ها را خاموش کرد، یک‌بار دیگر قفل‌ها را چک کرد. در که بسته شد، انگار هیچ‌وقت کسی آن‌جا نبود. به سمت آسانسور رفتند و سوار شدند. عددها پایین می‌آمدند. کاوه به نازنین گفت: «اگه کسی رو دیدی، ادامه بده. برنگرد
عاکف سلیمانی
قسمت بیست و دوم کاوه کارت را روی قفل کشید. بوق کوتاهی زد و در باز شد. به محض ورود، کاوه در را بست،
قسمت بیست و سوم درِ آسانسور با صدای کوتاهی باز شد. به نازنین اشاره زد از آسانسور خارج شود... نازنین رفت و کاوه هم پشت سرش. نازنین ناگهان وحشت زده می‌ایستد. چند مرد قد بلند را می بیند که دارند وسایل خود را از ماشین پیاده می‌کنند. کاوه آرام با کیف به کمر نازنین می‌زند که یعنی حرکت کن، ایست نکن... کاوه به سمت لندکروز رفت. در ماشین را برای نازنین باز می‌کند. نازنین لبخندی می‌زند و سوار می‌شود. کاوه کیف‌ها را روی صندلی عقب کنار او قرار می‌دهد سپس در را محکم می‌بندد و زیر لب چیزی نامفهوم می‌گوید... سریع دور می‌زند و روی صندلی جلو می‌نشیند. راننده بلافاصله حرکت می‌کند؛ خروج سریع، بدون توقف. پس از ترک محدوده، کاوه تماس می‌گیرد با یکی از رابطین خود و ارتباطی کوتاه و کددار برقرار می‌کند: «بسته خارج شد. فاز یک تمام. پاکسازی...» از تهران خارج می شوند و به سمت مرز حرکت می‌کنند. مسیر مرز، برخلاف آنچه روی نقشه دیده می‌شد، خطی نبود؛ مجموعه‌ای از توقف‌های ناخواسته، انتظارهای کشدار و تصمیماتی بود که به کاوه بستگی داشت. راننده، کاوه و نازنین را تا نزدیکی مرز و جایی که راه بلد منتظر بود می‌رساند. مسیر پیاده، شبیه راه نبود؛ بیشتر شبیه شکافی در زمین بود که باید از آن عبور می‌کردند. راه‌بَلَد جلوتر حرکت می‌کرد، با فاصله‌ای حساب‌شده؛ نه آن‌قدر نزدیک که امنیت کاذب بسازد، نه آن‌قدر دور که ارتباط قطع شود. هر قدم، نیاز به توجه داشت. زمین نامطمئن بود، شیب‌ها گمراه‌کننده، و بدن زودتر از ذهن خسته می‌شد. کاوه مدام اطراف را می‌پایید. سکوت مسیر، سنگین بود؛ از طرفی کاوه خسته بود و بی‌نظمیِ خواب، بدنش را از ریتم طبیعی خارج کرده بود. کاوه بیشتر بار ذهنی را به دوش می‌کشید؛ تطبیق با تغییرات، خواندن نشانه‌ها، و حفظ ظاهری که چیزی را لو ندهد. دو روز بعد... وقتی به محدوده امن‌تری رسیدند و راه‌بَلَد آن‌ها را ترک کرد، نازنین آنقدر خسته بود که چیزی نگفت. کاوه فقط مسیر بعدی را در ذهنش مرور کرد. مقصدشان، وان ترکیه بود اما هنوز فاصله داشتند. کاوه می‌دانست که دیدار فردا «دیدار با رابط» تازه شروع مرحله‌ای است که اشتباه در آن، هزینه‌ی بیشتری دارد. وقتی به وان رسیدند، نازنین به کاوه گفت: «تموم شد؟» کاوه گفت: «مرحله اول.» کاوه با کمک رابطی که داشت، در خانه‌ای از پیش تعیین شده مستقر می‌شوند. به محض رسیدن، کاوه سیگارش را روشن می‌کند... به نازنین می‌گوید: «استراحت کن.» نازنین با عصبانیت می‌گوید: «کِی قراره از این جهنم بریم...» کاوه می‌گوید: «تازه رسیدیم. الان نمی‌تونیم بریم جایی...» همزمان کاوه تلویزیون را روشن می‌کند؛ تلویزیون‌های ترکیه قیام مردم ایران علیه براندازان مسلح را و حجم دستگیری لیدرها را نشان می‌دهد. نگاهی به نازنین می‌کند؛ همزمان پُکِ عمیقی از سیگارش بر می‌دارد، سپس کنترل را می‌کوبد زمین. به شرط حیات ادامه دارد...
هدایت شده از عاکف سلیمانی
لطفا مستند داستانی را کپی نکنید و اگر برای کسی یا گروهی می‌فرستید فورواد کنید. چون رضایت ندارم شرعا. باید لینک و نام کانال در آن باشد. کانال ایتای عاکف سلیمانی 👇 https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7 @akef_soleimany 👇👇👇👇👇👇👇👇 کانال عاکف سلیمانی در تلگرام https://t.me/+tS4ah1kzCqgxMDVk @akefsoleimany
seyedrezanarimani.ir17-halo havaei dare in gomnami.mp3
زمان: حجم: 18.3M
حال و هوایی داره این گمنامی قصه ی مادری تنها ، که یه عمرِ چشم به راهِ مثل بارونِ بهاری ، غرق اشک و غرق آهِ مادری که تو مزارِ ، شهدا تا میره گاهی یه شهیدو جای بچّش ، هی میگیره اشتباهی قصه ی مادری تنها ، که دلش خدایی تنگه هردفعه شهید میارن ، واسش انگار شب جنگه مادری که همه دنیاش ، عکس بچه اش با تفنگه هرکی رو میبینه میگه ، پسرم خیلی قشنگه نه یه نامی نه نشونی ، نه یه تیکه استخونی نیست ازش حتی پلاکی ، حتی یه لباس خاکی سیدرضا نریمانی خونده گوش کنید صفا کنید تا آخرش اگر اشکی جاری شد برای من هم دعا کنید
عاکف سلیمانی
قسمت بیست و سوم درِ آسانسور با صدای کوتاهی باز شد. به نازنین اشاره زد از آسانسور خارج شود... نازنین
بسم‌الله الرحمن الرحیم قسمت بیست و چهارم کاوه با یکی از مرتبطین خود در میت «سازمان اطلاعات و امنیت ترکیه» تماس می‌گیرد تا جویای پاسپورت خودش و نازنین شود. رابط وعده می‌دهد کارها دارد انجام می‌شود و تا شب کار را تمام است. اما آن شب پاسپورت آماده نشد و مجبور می‌شوند شب را در همان خانه بمانند. حوالی ۴ صبح بود که کاوه به بهانه گرفتن پاسپورت و بلیط‌ها از رابط خود در میت، از خانه بیرون می‌زند. ساعتی بعد با پاسپورت و بلیط‌ها برمی‌گردد. پرواز به پاریس نازنین و کاوه بدون دردسر از کانتر عبور می‌کنند و سوار اتوبوس می‌شوند؛ اتوبوس آن‌ها را تا پای هواپیما می‌برد. پس از ورود به هواپیما، روی صندلی‌های خود می‌نشینند. نازنین دستش را محکم روی دسته‌ی صندلی فشار می‌دهد و نفس عمیقی می‌کشد. حالا دیگر خیالش راحت شده بود که دست نیروهای امنیتی ایران به او نخواهد رسید و با پسری که عاشقش است، دارند به سمت پاریس می روند و قرار است با هم تحت لوای سازمان زندگی مشترک خود را آغاز کنند؛ اما گوشه دلش یک اضطراب خاصی لانه کرده بود که فقط این را کاوه می‌فهمید... نازنین نگاهی به کاوه کرد، گفت: «اگه منو ول کنی چی؟» کاوه با تعجب نگاهش کرد، لبخندی زد و پرسید: «دیوونه شدی؟ آخه چرا باید این کارو کنم؟» نازنین آرام گفت: «نمی‌دونم...» کاوه اخم کرد و چیزی نگفت. نگاهش برگشت به جلو. مهماندار به کاوه تذکر می‌دهد کمربندش را ببندد. چند ساعت بعد، پرواز ترکیه به پاریس روی باند فرودگاه می‌نشیند. نازنین و کاوه مراحل خروج را پشت سر می‌گذارند؛ بی‌دردسر، بی‌توقف. بیرون از فرودگاه سوار یک تاکسی می‌شوند. در طول مسیر، نازنین حسی آزاردهنده داشت؛ حسی شبیه نادیده‌گرفته‌شدن توسط کاوه. انگار کاوه دیگر او را نمی‌دید، یا نمی‌خواست ببیند. همین بی‌توجهی، بیشتر از هر خطر دیگری برای نازنین ترسناک بود. نازنین کمی به سمت کاوه خم می‌شود، می‌گوید: «برنامه‌ات چیه؟» کاوه گفت: «برسیم خونه صحبت می‌کنیم...» نازنین گفت: «کاوه اگه یه روز بفهمی همه مسیرها، همه قرارها، زیر نظر بوده چی؟» کاوه خندید و گفت: «هنوز هم شک داری؟» نازنین گفت: «سازمان کاری با من کرد به همه چیز مشکوک باشم...» کاوه گفت: «الان وقت این حرفا نیست عزیزم...» نازنین لبخندی پر کِرشمه می‌زند و سپس دیوانه‌وار، اما خیلی محکم و آرام گفت: «همیشه می‌گی وقتش نیست. همین محکم بودن و قوی بودنت من و عاشق تو کرده.» کاوه و نازنین به خانه‌ای می‌روند که از قبل توسط سازمان برایشان در نظر گرفته شده بود. کاوه بلافاصله بعد از رسیدن، بدون اینکه حرفی بزند، وسایلش را کنار می‌گذارد و به حمام می‌رود. خستگی راه، اضطرابِ فروخورده و ساعت‌ها بیداری، یک‌جا روی تن کاوه آوار شده بود. نازنین هم بدون اینکه کفش‌هایش را در بیاورد، روی کاناپه ولو می‌شود و طوری می‌خوابد که انگار بیهوش شده بود. حدود دوساعت بعد وقتی بیدار می‌شود، می‌بیند خبری از کاوه نیست. با اضطراب به سمت یکی از اتاق‌ها می‌رود، همین که در را باز می‌کند، می‌بیند کاوه روی تخت خوابیده است. آرام آرام به سمت تخت می‌رود تا کنار کاوه دراز بکشد، اما کاوه بیدار شد و فورا از جایش برخاست. نازنین به دنبال این بود با کاوه، هم آغوش شود؛ کاوه خودش را عقب کشید و گفت: «ببین نازنین، این کارها به روند مبارزه ما ضربه می‌زنه. این و ده بار تا حالا بهت گفتم. من هیچ‌وقت دوست ندارم توی مبارزه درگیر مسائل جنسی بشم...» نازنین هنگ کرد. چون سال‌ها کثافت‌کاری سازمان را از نزدیک دیده بود. برایش این موضوع تعجب آور بود که جوان خوش قد و هیکل و زیبایی مانند کاوه، چرا اهل این موارد نیست. همزمان صدای وحشتناکی مانند انفجار که انفجار نبود، اطراف خانه به گوش آمد که توجه کاوه و نازنین را به خود جلب کرد... کاوه برخاست و به سمت پنجره رفت، اما دید خبری نیست و همه چیز در بیرون از خانه عادی است. برگشت به سمت اتاق، دید نازنین مانند افسرده‌ها که یک خشم پنهان را در خود مخفی کرده است، روی تخت همچنان نشسته است. کاوه به نازنین گفت: «می‌خوام هرچی زودتر خانوادم و توی پاریس ببینم. باید بهم قول بدی این کار و می‌کنی. من دلم براشون تنگ شده. سال‌ها مبارزه کردم تا به اون‌ها برسم. اول از همه هم می‌خوام پدرم و ببینم...» نازنین بخاطر رفتارهای کاوه که هربار او را به بهانه‌ای پس می‌زد، به شدت عصبانی شده بود. با ناراحتی برخاست و از مقابل کاوه رد شد. لحظاتی بعد روی مبل نشست، گفت: «به این راحتی‌ها نمی‌تونی پدرت و ببینی. پدرت فرمانده منه و خوب می‌شناسمش که به شدت محتاط هست و با هرکسی دیدار نمی‌کنه. باید صبر کنی.»
عاکف سلیمانی
بسم‌الله الرحمن الرحیم قسمت بیست و چهارم کاوه با یکی از مرتبطین خود در میت «سازمان اطلاعات و امنیت
قسمت بیست و پنجم کاوه گفت: «مثل اینکه من خودم پروژه بگیرِ سازمان هستم و دارم با همتون همکاری می‌کنم. من مثل شماها فکر نمی‌کنم. شماها همه‌ی افسارتون دست سازمان هست، اما من با اینکه با سازمان همکاری می‌کنم، آزادانه عمل می‌کنم و زیر بیرق مسعود و مریم نیستم. پس صبر برای من معنا نداره. اگر من و دوست داری، باید ثابت کنی.» نازنین گفت: «تو من و پُلی کردی برای رسیدن به خواسته‌هات و پدرت... چون احساس می‌کنم علاقه تو به من همش سناریو هست؛ درسته؟» کاوه رفت به سمت پنجره آشپزخانه، کمی آن را باز کرد، به منظره بیرون خانه خیره شد و سیگارش را روشن کرد، گفت: «قطعا اگر تو نبودی، کسی دیگه هم بود که من و به پدرم وصل کنه.» نازنین شروع کردن به بستن موهایش، با عصبانیت گفت: «تو اصلا عاطفه و احساس نداری...» کاوه عصبی شد و گفت: «اون روزی که پروژه قطع نسل و مسعود کلید زد، عاطفه و احساس رو توی پدران و مادران ما کشت باید شاکی می‌شدید. سازمان از سال شصت‌وچهار به‌روشنی تصمیم گرفت عاطفه و احساس رو از پدرها و مادرها بگیره. این تصمیم، بخشی از چیزی بود که رجوی اسم لعنتیش و «انقلاب ایدئولوژیک» گذاشت. اون گفت عاطفه و احساس پدر و مادر، مانع اطاعته. از نظر تشکیلات بچه داشتن جرم بودسپس سیگارش را در دستش لِه می‌کند و پرت می‌کند کف آشپزخانه. نازنین از شدت عصبانیت کاوه جا خشکش می‌زند و برای لحظاتی سکوت کرد؛ سپس گفت: « برادر مسعود درست می‌گفت. بچه یعنی وابستگی، وابستگی یعنی دلبستگی غیر از رهبری، و دلبستگی غیر از رهبری یعنی شک؛ و این به رَوَند مبارزه لطمه می‌زد. این شک از نظر اون خطرناک‌تر از گلوله آخوندهای سرکوب‌گر بود. خودش می‌گفت "فرزندِ هر عضوِ مجاهد، باید نه‌تنها از جسم والد، بلکه از ذهنش جدا بشه". امروز ما وارث همین تفکریم و از نظر من چیز بدی نیست.» کاوه گفت: «تعجب می‌کنم با این همه احساس و عاطفه‌ای که نسبت به من داری، چطوری در مورد یک مشت بچه‌ی بی گناه که مسعود از خانواده‌هاشون جداشون کرد، این‌طور حرف می‌زنی؟» کاوه از یخچال آب معدنی بر می‌دارد و کمی می‌نوشد... آرام‌تر که شد، به نازنین گفت: «حالا خوبه خودت هم جزیی از همین بچه‌ها بودی. منم جزء همین‌ها بودم. مادرم فهمیه توی سازمان جون داد. پدرم همچنان توی همون خراب شده لعنتی داره جون می‌کَنه. من و تو هم یه بی پدر و مادریم که مثل یه سگ می‌جنگیم تا بتونیم یه روزی برگردیم توی ایران... سال‌هاست نه خانواده داریم، نه وطن.» در همین حین کاوه به گریه افتاد، گفت: «من و بردن آلمان، بعدش به پدر و مادرم گفتن که بچه‌تون بخاطر بیماری فوت شده؛ حالا بعد از این همه سال، این حق منه که بخوام پدرم و ببینم. باید این کار و برام کنی.» نازنین به سمت کاوه آمد، با ناراحتی و دلسوزی گفت: «باشه عزیزم...بخاطر تو حاضرم هرکاری و انجام بدم.» نازنین به سمت اتاق می‌رود و گوشی را از ساکش بیرون می‌آورد. سیم کارت را داخل گوشی قرار می‌دهد و روشنش می‌کند. متنی را می‌نویسد. گوشی را محکم در دستش نگه می‌دارد؛ او دیوانه‌وار کاوه را دوست داشت، برای همین به پدر کاوه که نیروی رده بالای سازمان بود و خودش هم نیروی او، یک پیام کد دار میفرستد. به متن پیام برای ثانیه‌هایی طولانی خیره می‌شود. قلبش چنان می‌کوبید که فکر می‌کرد کاوه صدایش را می‌شنود. پیام را مجددا نگاه می‌کند در دلش آن را می‌خواند: «با مسافر قدیمی، بعد از یک مسیر پرخطر، به ایستگاه رسیدیم. همچنان اصرار دارد قبل از ادامه مسیر، راهنما را ببیند. منتظر علامت شما برای تحویل حضوری هستم...» چند ثانیه بعد، کاوه از آشپزخانه با صدای ناراحت و نسبتا بلند به نازنین گفت: «داری به کی پیام می‌دی؟» نازنین گفت: «یکی از بچه‌ها» کاوه وارد اتاق شد. با نگاهی تیز گفت: «اینجا کسی بی‌دلیل پیام نمی‌ده.» نازنین لبخند زد، لبخندی که بیشتر شبیه پناه گرفتن بود. گفت: «نگران نباش. همه‌چی تحت کنترله...» من و عاصف با دونفر دیگر در خانه‌ای امن در پاریس مستقر شده بودیم. به عاصف گفتم: «این خطرناک‌ترین حرکتی بود که نازنین می‌تونست بکنه. ولی خب، قابل پیش‌بینی بود. عشق کور می‌کنه آدم و!» عاصف سرش را تکان داد و خندید: «برای همین داره دست‌وپا می‌زنه». چند دقیقه بعد، پاسخ آمد. کوتاه، سرد، دقیق... نازنین صفحه را دید. رنگ از صورتش پرید...کاوه جلو آمد، پرسید: «چی شده؟» نازنین با تردید گفت: «می‌گه... می‌گه... مسیر تأیید شد. مسافر تنها مراجعه کند. هر تغییری خارج از چارچوب، لغو تلقی می‌شود.» سپس لبخندی زد و گفت: «پدرت می‌خواد تو رو تنها ببینه...» کاوه اخم کرد. و پرسید: «تنها؟ چرا؟» نازنین شانه بالا انداخت: «می‌گه مسائل تشکیلاتیه...» کاوه مکث کرد. نگاهش روی صورت نازنین قفل شد، گفت: «تو بهش پیام دادی؟» نازنین نفسش را بیرون داد، با ناراحتی گفت: «آره...» کاوه ناگهان عصبانی شد و گفت: «تو نباید این کارو می‌کردی...»
عاکف سلیمانی
قسمت بیست و پنجم کاوه گفت: «مثل اینکه من خودم پروژه بگیرِ سازمان هستم و دارم با همتون همکاری می‌کنم
قسمت بیست و ششم نازنین هم عصبانی شد و گفت: «آخه بیشعور بی‌شخصیت، دو ساله با هم آشنا شدیم، یک سال و نیم هست که هر روز رفتی روی مخ من و با اینکه هم‌دیگر و یک‌بار هم ندیده بودیم، فهمیدم هم عقیده‌ایم، هر دوتا شکل کودکی‌مون یه جور بوده، فهمیدم مثل من دنبال سرنگونی و براندازی حکومت هستی، وصلت کردم به سازمان؛ همه خطرات و به جون خریدم تا تو رو به پدرت برسونم، حالا که دارم این خریت و می‌کنم، می‌گی نباید این کار و می‌کردی و برام عصبانی می‌شی؟ من شش ماهه که دارم با هدایت پدرت تست می‌زنم... حالا که رسیدی به لحظه دیدار، داری این اراجیف و برای من می‌بافی؟» نازنین با گوشی محکم به آیینه روبرویش کوبید، شیشه آن را شکست. کاوه می‌رود سمتش و می‌گوید: «نازنین جان، چرا عصبی می‌شی عزیزم...» نازنین گفت: «فقط ببند دهنت و!» کاوه آرام شده بود، گفت: «مودب باش! مشکل من با تو همیشه همین هست که حرف‌های من و بد می‌فهمی... ناراحتی و عصبانیت من به این دلیل هست که چرا بدون هماهنگی با من کاری و انجام می‌دی...» عاصف پشت سیستم نشسته بود، رفتم نزدیکش، گفتم: «اون مرد خیلی نرم داره نازنین و از معادله حذف می‌کنه. عاصف به نظرم پدرش داره مهره‌هاشو جمع می‌کنه...» گفت: «برای دیدار؟» گفتم: «برای حساب‌کشی...» به شرط حیات ادامه دارد...
متاسفانه مطلع شدم بعضی از کانال‌ها در حال نشر مطالب بنده بدون درج نام و نام کانال و لینک کانال هستند مجدداً اعلام می‌کنم بنده هیچگونه رضایتی ندارم. تنها کانالی که می‌تواند مطالب بنده را نشر دهد، خیمه‌گاه ولایت است. در مورد بقیه رضایتی وجود ندارد. خوددانید و خدایتان.