eitaa logo
عاکف سلیمانی
8.6هزار دنبال‌کننده
78 عکس
16 ویدیو
14 فایل
تنها کانال شخصی عاکف سلیمانی عاکف یعنی عبادت کننده، مُعْتَکِف، گوشه نشین مخاطب عزیز، بنده کاره‌ای نیستم و فقط یک بسیجی ساده‌ام. دوستانم شهید گمنامند نام من شد بسیجی فعال
مشاهده در ایتا
دانلود
عاکف سلیمانی
قسمت بیست و دوم کاوه کارت را روی قفل کشید. بوق کوتاهی زد و در باز شد. به محض ورود، کاوه در را بست،
قسمت بیست و سوم درِ آسانسور با صدای کوتاهی باز شد. به نازنین اشاره زد از آسانسور خارج شود... نازنین رفت و کاوه هم پشت سرش. نازنین ناگهان وحشت زده می‌ایستد. چند مرد قد بلند را می بیند که دارند وسایل خود را از ماشین پیاده می‌کنند. کاوه آرام با کیف به کمر نازنین می‌زند که یعنی حرکت کن، ایست نکن... کاوه به سمت لندکروز رفت. در ماشین را برای نازنین باز می‌کند. نازنین لبخندی می‌زند و سوار می‌شود. کاوه کیف‌ها را روی صندلی عقب کنار او قرار می‌دهد سپس در را محکم می‌بندد و زیر لب چیزی نامفهوم می‌گوید... سریع دور می‌زند و روی صندلی جلو می‌نشیند. راننده بلافاصله حرکت می‌کند؛ خروج سریع، بدون توقف. پس از ترک محدوده، کاوه تماس می‌گیرد با یکی از رابطین خود و ارتباطی کوتاه و کددار برقرار می‌کند: «بسته خارج شد. فاز یک تمام. پاکسازی...» از تهران خارج می شوند و به سمت مرز حرکت می‌کنند. مسیر مرز، برخلاف آنچه روی نقشه دیده می‌شد، خطی نبود؛ مجموعه‌ای از توقف‌های ناخواسته، انتظارهای کشدار و تصمیماتی بود که به کاوه بستگی داشت. راننده، کاوه و نازنین را تا نزدیکی مرز و جایی که راه بلد منتظر بود می‌رساند. مسیر پیاده، شبیه راه نبود؛ بیشتر شبیه شکافی در زمین بود که باید از آن عبور می‌کردند. راه‌بَلَد جلوتر حرکت می‌کرد، با فاصله‌ای حساب‌شده؛ نه آن‌قدر نزدیک که امنیت کاذب بسازد، نه آن‌قدر دور که ارتباط قطع شود. هر قدم، نیاز به توجه داشت. زمین نامطمئن بود، شیب‌ها گمراه‌کننده، و بدن زودتر از ذهن خسته می‌شد. کاوه مدام اطراف را می‌پایید. سکوت مسیر، سنگین بود؛ از طرفی کاوه خسته بود و بی‌نظمیِ خواب، بدنش را از ریتم طبیعی خارج کرده بود. کاوه بیشتر بار ذهنی را به دوش می‌کشید؛ تطبیق با تغییرات، خواندن نشانه‌ها، و حفظ ظاهری که چیزی را لو ندهد. دو روز بعد... وقتی به محدوده امن‌تری رسیدند و راه‌بَلَد آن‌ها را ترک کرد، نازنین آنقدر خسته بود که چیزی نگفت. کاوه فقط مسیر بعدی را در ذهنش مرور کرد. مقصدشان، وان ترکیه بود اما هنوز فاصله داشتند. کاوه می‌دانست که دیدار فردا «دیدار با رابط» تازه شروع مرحله‌ای است که اشتباه در آن، هزینه‌ی بیشتری دارد. وقتی به وان رسیدند، نازنین به کاوه گفت: «تموم شد؟» کاوه گفت: «مرحله اول.» کاوه با کمک رابطی که داشت، در خانه‌ای از پیش تعیین شده مستقر می‌شوند. به محض رسیدن، کاوه سیگارش را روشن می‌کند... به نازنین می‌گوید: «استراحت کن.» نازنین با عصبانیت می‌گوید: «کِی قراره از این جهنم بریم...» کاوه می‌گوید: «تازه رسیدیم. الان نمی‌تونیم بریم جایی...» همزمان کاوه تلویزیون را روشن می‌کند؛ تلویزیون‌های ترکیه قیام مردم ایران علیه براندازان مسلح را و حجم دستگیری لیدرها را نشان می‌دهد. نگاهی به نازنین می‌کند؛ همزمان پُکِ عمیقی از سیگارش بر می‌دارد، سپس کنترل را می‌کوبد زمین. به شرط حیات ادامه دارد...
هدایت شده از عاکف سلیمانی
لطفا مستند داستانی را کپی نکنید و اگر برای کسی یا گروهی می‌فرستید فورواد کنید. چون رضایت ندارم شرعا. باید لینک و نام کانال در آن باشد. کانال ایتای عاکف سلیمانی 👇 https://eitaa.com/joinchat/2950496281C6e553897b7 @akef_soleimany 👇👇👇👇👇👇👇👇 کانال عاکف سلیمانی در تلگرام https://t.me/+tS4ah1kzCqgxMDVk @akefsoleimany
seyedrezanarimani.ir17-halo havaei dare in gomnami.mp3
زمان: حجم: 18.3M
حال و هوایی داره این گمنامی قصه ی مادری تنها ، که یه عمرِ چشم به راهِ مثل بارونِ بهاری ، غرق اشک و غرق آهِ مادری که تو مزارِ ، شهدا تا میره گاهی یه شهیدو جای بچّش ، هی میگیره اشتباهی قصه ی مادری تنها ، که دلش خدایی تنگه هردفعه شهید میارن ، واسش انگار شب جنگه مادری که همه دنیاش ، عکس بچه اش با تفنگه هرکی رو میبینه میگه ، پسرم خیلی قشنگه نه یه نامی نه نشونی ، نه یه تیکه استخونی نیست ازش حتی پلاکی ، حتی یه لباس خاکی سیدرضا نریمانی خونده گوش کنید صفا کنید تا آخرش اگر اشکی جاری شد برای من هم دعا کنید
عاکف سلیمانی
قسمت بیست و سوم درِ آسانسور با صدای کوتاهی باز شد. به نازنین اشاره زد از آسانسور خارج شود... نازنین
بسم‌الله الرحمن الرحیم قسمت بیست و چهارم کاوه با یکی از مرتبطین خود در میت «سازمان اطلاعات و امنیت ترکیه» تماس می‌گیرد تا جویای پاسپورت خودش و نازنین شود. رابط وعده می‌دهد کارها دارد انجام می‌شود و تا شب کار را تمام است. اما آن شب پاسپورت آماده نشد و مجبور می‌شوند شب را در همان خانه بمانند. حوالی ۴ صبح بود که کاوه به بهانه گرفتن پاسپورت و بلیط‌ها از رابط خود در میت، از خانه بیرون می‌زند. ساعتی بعد با پاسپورت و بلیط‌ها برمی‌گردد. پرواز به پاریس نازنین و کاوه بدون دردسر از کانتر عبور می‌کنند و سوار اتوبوس می‌شوند؛ اتوبوس آن‌ها را تا پای هواپیما می‌برد. پس از ورود به هواپیما، روی صندلی‌های خود می‌نشینند. نازنین دستش را محکم روی دسته‌ی صندلی فشار می‌دهد و نفس عمیقی می‌کشد. حالا دیگر خیالش راحت شده بود که دست نیروهای امنیتی ایران به او نخواهد رسید و با پسری که عاشقش است، دارند به سمت پاریس می روند و قرار است با هم تحت لوای سازمان زندگی مشترک خود را آغاز کنند؛ اما گوشه دلش یک اضطراب خاصی لانه کرده بود که فقط این را کاوه می‌فهمید... نازنین نگاهی به کاوه کرد، گفت: «اگه منو ول کنی چی؟» کاوه با تعجب نگاهش کرد، لبخندی زد و پرسید: «دیوونه شدی؟ آخه چرا باید این کارو کنم؟» نازنین آرام گفت: «نمی‌دونم...» کاوه اخم کرد و چیزی نگفت. نگاهش برگشت به جلو. مهماندار به کاوه تذکر می‌دهد کمربندش را ببندد. چند ساعت بعد، پرواز ترکیه به پاریس روی باند فرودگاه می‌نشیند. نازنین و کاوه مراحل خروج را پشت سر می‌گذارند؛ بی‌دردسر، بی‌توقف. بیرون از فرودگاه سوار یک تاکسی می‌شوند. در طول مسیر، نازنین حسی آزاردهنده داشت؛ حسی شبیه نادیده‌گرفته‌شدن توسط کاوه. انگار کاوه دیگر او را نمی‌دید، یا نمی‌خواست ببیند. همین بی‌توجهی، بیشتر از هر خطر دیگری برای نازنین ترسناک بود. نازنین کمی به سمت کاوه خم می‌شود، می‌گوید: «برنامه‌ات چیه؟» کاوه گفت: «برسیم خونه صحبت می‌کنیم...» نازنین گفت: «کاوه اگه یه روز بفهمی همه مسیرها، همه قرارها، زیر نظر بوده چی؟» کاوه خندید و گفت: «هنوز هم شک داری؟» نازنین گفت: «سازمان کاری با من کرد به همه چیز مشکوک باشم...» کاوه گفت: «الان وقت این حرفا نیست عزیزم...» نازنین لبخندی پر کِرشمه می‌زند و سپس دیوانه‌وار، اما خیلی محکم و آرام گفت: «همیشه می‌گی وقتش نیست. همین محکم بودن و قوی بودنت من و عاشق تو کرده.» کاوه و نازنین به خانه‌ای می‌روند که از قبل توسط سازمان برایشان در نظر گرفته شده بود. کاوه بلافاصله بعد از رسیدن، بدون اینکه حرفی بزند، وسایلش را کنار می‌گذارد و به حمام می‌رود. خستگی راه، اضطرابِ فروخورده و ساعت‌ها بیداری، یک‌جا روی تن کاوه آوار شده بود. نازنین هم بدون اینکه کفش‌هایش را در بیاورد، روی کاناپه ولو می‌شود و طوری می‌خوابد که انگار بیهوش شده بود. حدود دوساعت بعد وقتی بیدار می‌شود، می‌بیند خبری از کاوه نیست. با اضطراب به سمت یکی از اتاق‌ها می‌رود، همین که در را باز می‌کند، می‌بیند کاوه روی تخت خوابیده است. آرام آرام به سمت تخت می‌رود تا کنار کاوه دراز بکشد، اما کاوه بیدار شد و فورا از جایش برخاست. نازنین به دنبال این بود با کاوه، هم آغوش شود؛ کاوه خودش را عقب کشید و گفت: «ببین نازنین، این کارها به روند مبارزه ما ضربه می‌زنه. این و ده بار تا حالا بهت گفتم. من هیچ‌وقت دوست ندارم توی مبارزه درگیر مسائل جنسی بشم...» نازنین هنگ کرد. چون سال‌ها کثافت‌کاری سازمان را از نزدیک دیده بود. برایش این موضوع تعجب آور بود که جوان خوش قد و هیکل و زیبایی مانند کاوه، چرا اهل این موارد نیست. همزمان صدای وحشتناکی مانند انفجار که انفجار نبود، اطراف خانه به گوش آمد که توجه کاوه و نازنین را به خود جلب کرد... کاوه برخاست و به سمت پنجره رفت، اما دید خبری نیست و همه چیز در بیرون از خانه عادی است. برگشت به سمت اتاق، دید نازنین مانند افسرده‌ها که یک خشم پنهان را در خود مخفی کرده است، روی تخت همچنان نشسته است. کاوه به نازنین گفت: «می‌خوام هرچی زودتر خانوادم و توی پاریس ببینم. باید بهم قول بدی این کار و می‌کنی. من دلم براشون تنگ شده. سال‌ها مبارزه کردم تا به اون‌ها برسم. اول از همه هم می‌خوام پدرم و ببینم...» نازنین بخاطر رفتارهای کاوه که هربار او را به بهانه‌ای پس می‌زد، به شدت عصبانی شده بود. با ناراحتی برخاست و از مقابل کاوه رد شد. لحظاتی بعد روی مبل نشست، گفت: «به این راحتی‌ها نمی‌تونی پدرت و ببینی. پدرت فرمانده منه و خوب می‌شناسمش که به شدت محتاط هست و با هرکسی دیدار نمی‌کنه. باید صبر کنی.»
عاکف سلیمانی
بسم‌الله الرحمن الرحیم قسمت بیست و چهارم کاوه با یکی از مرتبطین خود در میت «سازمان اطلاعات و امنیت
قسمت بیست و پنجم کاوه گفت: «مثل اینکه من خودم پروژه بگیرِ سازمان هستم و دارم با همتون همکاری می‌کنم. من مثل شماها فکر نمی‌کنم. شماها همه‌ی افسارتون دست سازمان هست، اما من با اینکه با سازمان همکاری می‌کنم، آزادانه عمل می‌کنم و زیر بیرق مسعود و مریم نیستم. پس صبر برای من معنا نداره. اگر من و دوست داری، باید ثابت کنی.» نازنین گفت: «تو من و پُلی کردی برای رسیدن به خواسته‌هات و پدرت... چون احساس می‌کنم علاقه تو به من همش سناریو هست؛ درسته؟» کاوه رفت به سمت پنجره آشپزخانه، کمی آن را باز کرد، به منظره بیرون خانه خیره شد و سیگارش را روشن کرد، گفت: «قطعا اگر تو نبودی، کسی دیگه هم بود که من و به پدرم وصل کنه.» نازنین شروع کردن به بستن موهایش، با عصبانیت گفت: «تو اصلا عاطفه و احساس نداری...» کاوه عصبی شد و گفت: «اون روزی که پروژه قطع نسل و مسعود کلید زد، عاطفه و احساس رو توی پدران و مادران ما کشت باید شاکی می‌شدید. سازمان از سال شصت‌وچهار به‌روشنی تصمیم گرفت عاطفه و احساس رو از پدرها و مادرها بگیره. این تصمیم، بخشی از چیزی بود که رجوی اسم لعنتیش و «انقلاب ایدئولوژیک» گذاشت. اون گفت عاطفه و احساس پدر و مادر، مانع اطاعته. از نظر تشکیلات بچه داشتن جرم بودسپس سیگارش را در دستش لِه می‌کند و پرت می‌کند کف آشپزخانه. نازنین از شدت عصبانیت کاوه جا خشکش می‌زند و برای لحظاتی سکوت کرد؛ سپس گفت: « برادر مسعود درست می‌گفت. بچه یعنی وابستگی، وابستگی یعنی دلبستگی غیر از رهبری، و دلبستگی غیر از رهبری یعنی شک؛ و این به رَوَند مبارزه لطمه می‌زد. این شک از نظر اون خطرناک‌تر از گلوله آخوندهای سرکوب‌گر بود. خودش می‌گفت "فرزندِ هر عضوِ مجاهد، باید نه‌تنها از جسم والد، بلکه از ذهنش جدا بشه". امروز ما وارث همین تفکریم و از نظر من چیز بدی نیست.» کاوه گفت: «تعجب می‌کنم با این همه احساس و عاطفه‌ای که نسبت به من داری، چطوری در مورد یک مشت بچه‌ی بی گناه که مسعود از خانواده‌هاشون جداشون کرد، این‌طور حرف می‌زنی؟» کاوه از یخچال آب معدنی بر می‌دارد و کمی می‌نوشد... آرام‌تر که شد، به نازنین گفت: «حالا خوبه خودت هم جزیی از همین بچه‌ها بودی. منم جزء همین‌ها بودم. مادرم فهمیه توی سازمان جون داد. پدرم همچنان توی همون خراب شده لعنتی داره جون می‌کَنه. من و تو هم یه بی پدر و مادریم که مثل یه سگ می‌جنگیم تا بتونیم یه روزی برگردیم توی ایران... سال‌هاست نه خانواده داریم، نه وطن.» در همین حین کاوه به گریه افتاد، گفت: «من و بردن آلمان، بعدش به پدر و مادرم گفتن که بچه‌تون بخاطر بیماری فوت شده؛ حالا بعد از این همه سال، این حق منه که بخوام پدرم و ببینم. باید این کار و برام کنی.» نازنین به سمت کاوه آمد، با ناراحتی و دلسوزی گفت: «باشه عزیزم...بخاطر تو حاضرم هرکاری و انجام بدم.» نازنین به سمت اتاق می‌رود و گوشی را از ساکش بیرون می‌آورد. سیم کارت را داخل گوشی قرار می‌دهد و روشنش می‌کند. متنی را می‌نویسد. گوشی را محکم در دستش نگه می‌دارد؛ او دیوانه‌وار کاوه را دوست داشت، برای همین به پدر کاوه که نیروی رده بالای سازمان بود و خودش هم نیروی او، یک پیام کد دار میفرستد. به متن پیام برای ثانیه‌هایی طولانی خیره می‌شود. قلبش چنان می‌کوبید که فکر می‌کرد کاوه صدایش را می‌شنود. پیام را مجددا نگاه می‌کند در دلش آن را می‌خواند: «با مسافر قدیمی، بعد از یک مسیر پرخطر، به ایستگاه رسیدیم. همچنان اصرار دارد قبل از ادامه مسیر، راهنما را ببیند. منتظر علامت شما برای تحویل حضوری هستم...» چند ثانیه بعد، کاوه از آشپزخانه با صدای ناراحت و نسبتا بلند به نازنین گفت: «داری به کی پیام می‌دی؟» نازنین گفت: «یکی از بچه‌ها» کاوه وارد اتاق شد. با نگاهی تیز گفت: «اینجا کسی بی‌دلیل پیام نمی‌ده.» نازنین لبخند زد، لبخندی که بیشتر شبیه پناه گرفتن بود. گفت: «نگران نباش. همه‌چی تحت کنترله...» من و عاصف با دونفر دیگر در خانه‌ای امن در پاریس مستقر شده بودیم. به عاصف گفتم: «این خطرناک‌ترین حرکتی بود که نازنین می‌تونست بکنه. ولی خب، قابل پیش‌بینی بود. عشق کور می‌کنه آدم و!» عاصف سرش را تکان داد و خندید: «برای همین داره دست‌وپا می‌زنه». چند دقیقه بعد، پاسخ آمد. کوتاه، سرد، دقیق... نازنین صفحه را دید. رنگ از صورتش پرید...کاوه جلو آمد، پرسید: «چی شده؟» نازنین با تردید گفت: «می‌گه... می‌گه... مسیر تأیید شد. مسافر تنها مراجعه کند. هر تغییری خارج از چارچوب، لغو تلقی می‌شود.» سپس لبخندی زد و گفت: «پدرت می‌خواد تو رو تنها ببینه...» کاوه اخم کرد. و پرسید: «تنها؟ چرا؟» نازنین شانه بالا انداخت: «می‌گه مسائل تشکیلاتیه...» کاوه مکث کرد. نگاهش روی صورت نازنین قفل شد، گفت: «تو بهش پیام دادی؟» نازنین نفسش را بیرون داد، با ناراحتی گفت: «آره...» کاوه ناگهان عصبانی شد و گفت: «تو نباید این کارو می‌کردی...»
عاکف سلیمانی
قسمت بیست و پنجم کاوه گفت: «مثل اینکه من خودم پروژه بگیرِ سازمان هستم و دارم با همتون همکاری می‌کنم
قسمت بیست و ششم نازنین هم عصبانی شد و گفت: «آخه بیشعور بی‌شخصیت، دو ساله با هم آشنا شدیم، یک سال و نیم هست که هر روز رفتی روی مخ من و با اینکه هم‌دیگر و یک‌بار هم ندیده بودیم، فهمیدم هم عقیده‌ایم، هر دوتا شکل کودکی‌مون یه جور بوده، فهمیدم مثل من دنبال سرنگونی و براندازی حکومت هستی، وصلت کردم به سازمان؛ همه خطرات و به جون خریدم تا تو رو به پدرت برسونم، حالا که دارم این خریت و می‌کنم، می‌گی نباید این کار و می‌کردی و برام عصبانی می‌شی؟ من شش ماهه که دارم با هدایت پدرت تست می‌زنم... حالا که رسیدی به لحظه دیدار، داری این اراجیف و برای من می‌بافی؟» نازنین با گوشی محکم به آیینه روبرویش کوبید، شیشه آن را شکست. کاوه می‌رود سمتش و می‌گوید: «نازنین جان، چرا عصبی می‌شی عزیزم...» نازنین گفت: «فقط ببند دهنت و!» کاوه آرام شده بود، گفت: «مودب باش! مشکل من با تو همیشه همین هست که حرف‌های من و بد می‌فهمی... ناراحتی و عصبانیت من به این دلیل هست که چرا بدون هماهنگی با من کاری و انجام می‌دی...» عاصف پشت سیستم نشسته بود، رفتم نزدیکش، گفتم: «اون مرد خیلی نرم داره نازنین و از معادله حذف می‌کنه. عاصف به نظرم پدرش داره مهره‌هاشو جمع می‌کنه...» گفت: «برای دیدار؟» گفتم: «برای حساب‌کشی...» به شرط حیات ادامه دارد...
متاسفانه مطلع شدم بعضی از کانال‌ها در حال نشر مطالب بنده بدون درج نام و نام کانال و لینک کانال هستند مجدداً اعلام می‌کنم بنده هیچگونه رضایتی ندارم. تنها کانالی که می‌تواند مطالب بنده را نشر دهد، خیمه‌گاه ولایت است. در مورد بقیه رضایتی وجود ندارد. خوددانید و خدایتان.
هدایت شده از خیمه‌گاه‌ولایت
ساده‌انگارانه است اگر کسی از مردم و مسئولان تصور کنند براندازی مسلحانه اخیر تمام شده. حجم دستگیری طی روزهای اخیر و اصرار دشمن بر قاچاق سلاح و تجهیزات به داخل کشور جهت تغدیه مزدوران، نشان می‌دهد سرویس‌های اطلاعاتی واشنگتن و تل‌آویو و دیگر سرویس‌های منطقه و گروهک‌های تحت امر آنان بدنبال ادامه کودتای هجدهم و نوزدهم دی هستند. ◀️ به پایگاه خبری تحلیلی بپیوندید👇👇 ➡️ https://eitaa.com/joinchat/2868117506C71fc999fff
عن قریب...
عاکف سلیمانی
قسمت بیست و ششم نازنین هم عصبانی شد و گفت: «آخه بیشعور بی‌شخصیت، دو ساله با هم آشنا شدیم، یک سال و
بسم‌الله الرحمن الرحیم قسمت بیست و هفتم لحظه دیدار فرا رسید و همان شب کاوه آماده رفتن شد. موقع رفتن، نازنین فورا آمد جلوی در ایستاد و جلوی رفتن کاوه را گرفت. کاوه اخم کرد. نازنین گفت: «منم میام...» کاوه گفت: «معنی این رفتارهای تو رو نمی‌فهمم... لطفا برو کنار نازنین.» نازنین گفت: «وقتی می‌گم منم میام، یعنی باید منم بیام.» کاوه گفت: «نه، نمی‌شه. مگه نمی‌گی بهت گفته که من باید تنها برم پیشش. پس برای همین نیای بهتره.» نازنین جلوتر آمد و به کاوه گفت: «من بدون تو اینجا نمی‌مونم...» کاوه گفت: «این اولین باره که ازت خواهش نمی‌کنم و برخلاف دفعات گذشته بهت دستور میدم که ازم اطاعت کنی. مطمئن باش سازمان از این دیدار مطلع هست. پدر من هم قطعا تحت رصد هست؛ پس اجاره بده تنها برم. اگر هنوز به دستور سازمان پایبندی، پس حرفی که پدرم بعنوان فرمانده بهت زده رو گوش کن.» نازنین گفت: «من خیلی دوستت دارم کاوه؛ نمی‌خوام تنها بری. بزار این دیدار به یادگار بمونه و موضوع ازدواج من و تو هم مطرح بشه.» کاوه گفت: «عقلت کم شده نازنین؟ من هنوز نمی‌دونم اون واکنشش نسب به دیدن من چیه.» نازنین ناراحت شد. کاوه چیزی نگفت... وقتی نازنین متوجه اصرار کاوه برای عدم حضورش شد، رفت کنار. کاوه از خانه بیرون زد. قرار در حاشیه شهر بود. ساختمانی قدیمی و بی‌نام. هوای سرد و خاکستری پاریس روی شانه‌های کاوه سنگینی می‌کرد. از لحظه‌ای که از ماشین پیاده شد تا رسیدن به درِ دوم، ده جفت چشم او را آنالیز می‌کرد. هر قدم که برمی‌داشت، یک چیزی درون مغزش مثل پُتک می‌کوبید و به او یادآوری می‌کرد که زمان دارد تمام می‌شود. وقتی نزدیک ورودی اصلی شد، محافظ اول کاوه را بازرسی کرد. سپس به او گفت: «بیا جلوتر.» محافظ دوم به محافظ دیگری که کنارش ایستاده بود فقط گفت: «دستگاه و بیارید.» کاوه دستانش را بالا آورد. سومین محافظ پشتش گفت: «پاکه.» کاوه جلوتر رفت. یکی از محافظان در را باز کرد. وارد راهرویی تنگ و تاریک شد که فقط چند لامپ کم‌نور، فق‌فق‌کنان از سقف آویزان بودند و نور زرد و لرزانی روی دیوارها می‌ریختند. در انتهای راهرو که منتهی به یک لابی می‌شد، مردی نشسته بود و منتظر؛ همان که تمام این سفرها برای دیدنش بود. مردی با چهره‌ای خشک، سیبیل‌های چخماقی و سفید و موهایی که پُر پشت بود و چشمانی که انگار از پیر شدن امتناع کرده بودند. وقتی کاوه نزدیک شد، هیچ نشانه‌ای از غرور پدرانه در آن نگاه نبود. کاوه سکوت کرد و ایستاد. پیرد مرد 65 ساله سرش را کمی بالا آورد و نگاهی به کاوه انداخت. خیلی سرد گفت: «می‌شنوم...» کاوه پس از مکثی نسبتا کوتاه، با صدایی بغض آلود گفت: «چرا هیچ‌وقت دنبال من نگشتی؟ من...من... خودم رو از جهنم بیرون کشیدم تا فقط یه بار ببینمت... می‌دونی چقدر زمان برد تا پیدات کنم؟» پیر مرد بی‌تکان گفت: «من سال‌هاست دارم با رژیم ایران می‌جنگم. این مبارزه زمان برای احساس نمی‌گذاره. زودتر حرفت و بزن، کلی کار دارم.» کاوه به او خیره شد، لبخند تلخی زد، گفت: «تو چه پدری هستی که از دیدن پسرت خوشحال نشدی؟ هیچ پدری، هم‌زمان هم با رژیم ملاها، هم با احساس پسرش نمی‌جنگه...» پیرمرد گفت: «بهت گفتم که... حرفات و بزن زودتر برو.» کاوه گفت: «آزمایش دی‌ان‌ای، برات کافی نبود که من پسرت هستم؟ من باید بجنگم که فقط دیده بشم؟ اون سازمان لعنتی چی برات گذاشت؟ حتی علاقه پدری تو رو ازت گرفت... به تو گفتن پسرت مرده، در صورتی که...» پیرمرد نگاهش را برگرداند، بدون بغض، فقط با سنگینی سال‌ها فرماندهی گفت: «بچه‌های زیادی برای مبارزه به دنیا میان. همه‌شان دنبال پدرن، اما پدر فقط دنبال پیروزی هست.» کاوه سرش را پایین انداخت، گفت: «تو هیچ‌وقت پدر نبودی... فقط فرمانده‌ای.» پیر مرد گفت: «اگر من نبودم، تو هم همین حالا زنده نبودی. اولویت من فقط و فقط سازمان هست.» کاوه گفت: «تو باعث شدی مادرم هم...» پیرمرد گفت: «ببند دهنت و ...» به تمام مکالمات داشتم گوش می‌دادم. در همین حین، رفتم روی خط قاسم و جعفر و هادی... «تیم اول، آماده‌اید؟» هادی و جعفر و قاسم هرکدام جداگانه تایید کردند. گفتم: «تیمِ یک؛ با توکل به خدا و توسل به حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها، عملیات را آغاز کنید. تمرکز روی کورسازی دید دشمن هست. ارتباط امن، اجرای سریعتیمِ اول به‌صورت نامحسوس وارد محوطه شد. عناصر مستقر در محوطه، پیش از هر واکنشی توسط تیم یک، سلب حیات شدند. محیط پاک‌سازی اولیه شد و مسیر برای ادامه‌ی عملیات امن اعلام گردید. تمام صحنه‌ها را از طریق دوربین‌های نصب‌شده روی لباس هر دو تیم، به‌صورت آنلاین رصد می‌کردم. تیم دوم در کمتر از ده ثانیه وارد عمل شد و حلقه‌ی پیرامونی ساختمان را کامل بست. جعفر آمد روی خطم؛ گفت: «حاجی تا قبل از ساختمون ایزوله هست. از دیوار بیاید داخل...»
عاکف سلیمانی
بسم‌الله الرحمن الرحیم قسمت بیست و هفتم لحظه دیدار فرا رسید و همان شب کاوه آماده رفتن شد. موقع رفت
قسمت بیست و هشتم من و عاصف از ماشین پیاده شدیم. اسلحه‌ام را مسلح کردم، به دیوار تکیه دادم، زانوهایم را پُل کردم، عاصف به صورت برق‌آسا از روی پاهایم بالا رفت، سپس دستم را گرفت و من را کشید بالا. در کسری از ثانیه پریدیم داخل و پشت یکی از درخت‌ها نشستیم. محیط را آنالیز کردم، همزمان عاصف سلاحش را آماده کرد؛ ضامن، چک نهایی، نگاه کوتاه. بدون حرف، نیم‌خیز به حرکت افتادیم تا اینکه به تیم اول رسیدیم. آن‌سوی خانه، تیم دوم مستقر بود؛ حالا دیگر حلقه‌ی محاصره تنگ‌تر و کامل‌تر شده بود و دشمن را در یک حصار قفل کرده بودیم... صدای کاوه را می‌شنیدم که مشغول بحث با پیر مرد بود. رفتم روی خط محسن که سرتیمِِ گروه دوم بود: «تیم دوم، لطفا آماده باشید. به محض ورود، چهار محافظی که داخل خونه هستند رو زمین‌گیر کنید.» محسن گفت: «دریافت شد. تمام...» با تیم اول رفتیم کنار پنجره‌ی پشت... جایی که اگر بلند می‌شدیم محافظان ما را می‌دیدند و پشت پیرمرد به سمت پنجره بود... حالا دیگر آنقدر نزدیک بودیم که هر اتفاقی ممکن بود. رفتم روی خط: «تیم دوم؛ بسم‌الله. وارد بشید. یا علی.» تیم دوم وارد شد و همزمان جعفر «سرتیم گروه اول» شیشه را شکست و با تیم خودش از پنجره وارد شدند. همین که پیر مرد صدای شکستن شیشه را شنید، وحشت زده سر خود را برگرداند. کاوه بی‌معطلی خودش را به او رساند، با پنجه‌های درشت خود چنگ زد و محکم گردن پیرمرد را گرفت، او را کشید به سمت خودش؛ بلافاصله من هم یک اسلحه از پشت کمرم کشیدم بیرون و از پنجره‌ای که شیشه‌ای شکسته بود، به سمت کاوه پرتاب کردم. تیم اول و دوم، محافظان را قبل از اینکه به خط آتش برسند زمین‌گیر و اسلحه ‌را از آنان دور کردند. من و عاصف از پله‌های پشت به سمت طبقه بالا رفتیم و از طبقه بالا به سمت همکف... عاصف فورا گالن بنزین را گرفت و رفت سراغ تک تک محافظان. دور تا دور آنان را بنزین ریخت. سپس آمد سمت پیرمرد و کاوه، باقی مانده بنزین را دور آنان ریخت... جعفر و محسن دستان تک تک محافظان پیرمرد را که از اعضای سازمان رجوی بودند، با دستبند بستند. رفتم سراغ پیرمرد، کرواتش را دور دستم پیچیدم و او را از زیر دستان کاوه کشیدم به سمت خودم، با پشت اسلحه کوبیدم به صورتش؛ سپس او را هُل دادم روی صندلی. خس‌خسش در آمد. نگاهی به او کردم گفتم: « بارها و بارها بهتون هشدار دادیم که هرجای این عالم باشید، پیداتون می‌کنیم.» پیرمرد وحشت‌زده نگاهمان می‌کرد. هنوز باورش نمی‌شد چطور گرفتار شده. گفتم: «بهتون گفتیم ما همه جا هستیم و هیچ‌کجا نیستیم...» رفتم سمتش، گوشه‌ی کتش را محکم گرفتم، او را بلند کردم، تعادلش را به زور حفظ کرد و ایستاد مقابلم. گفتم: «خوب توی چشم‌های من نگاه کن... یادتون نرفته که از 57 که انقلاب شد، چقدر زن و بچه رو ترور کردید؟» فقط نگاهم می‌کرد؛ همانطور که گوشه کتش را گرفته بودم، چندبار او را به جلو هُل دادم و مجددا او را کشیدم سمت خودم، گفتم: «یادت نرفته که به رجوی حرومی گفته بودی باید با جمهوری اسلامی به صورت مسلحانه بجنگیم؟ یادته؟» رمقی برای جواب دادن نداشت. گفتم: «یادت نرفته که به زن و مرد ایرانی رحم نمی‌کردید؟ حتی به نوزاد و دختر بچه‌های زیر پنج سال، تا اون پیرمرد و پیر زن هفتاد هشتاد ساله...» لبخند تمسخر آمیزی زد، گفتم: «وقتشه که تقاص پس بدی.» پیرمرد نگاهی به کاوه کرد، نفس نفس زنان گفت: «دی ان ای...» بی‌حال شد و نتوانست ادامه بدهد... گوشه کتش را ول کردم، کاوه آمد سمتش، زیر چانه پیر مرد را گرفت و محکم فشارش داد... گفتم: «اون دکتری که DNA و تایید کرد که کاوه پسرته، آدم تشکیلات امنیتی جمهوری اسلامی بود... حالا کاوه رو خوب نگاه کن...» خس خس پیرمرد بیشتر شد... از گوشه لب و بینی‌اش خون می‌ریخت، گفتم: «ببین پیرمرد تروریست؛ امروز روزیه که انتقام چنددهه رو از تو می‌گیریم. نوبت بقیه‌تون هم می‌رسه... فقط می‌خوام چندتا از جنایت‌هایی که تو فرمانده‌اش بودی رو با هم مرور کنیم...» پیرمرد بی‌حال شد، کاوه او را به زور سرپا نگه داشت. گفتم: «آتیش زدن پاسدارهای جوان در تهران. تیرخلاص زدن به مردم بی‌گناه که فقط گناهشون این بود بعد از نماز از مسجد اومده بودن بیرون... زنده زنده دفن کردن سه زن که همسر پاسدار بودند. به شهادت رسوندن چندنیروی وزارت اطلاعات... و در انتها، ترور پدر کاوه دم منزل.» نگاهی به کاوه کردم، کاوه بغضش را خورد، پیرمرد را هُل داد به سمت صندلی، کفت: «هیچ وقت یادم نمی‌ره. بچه بودم، ده ساله‌م بود و داشتم توی کوچه بازی می‌کردم. بعدها شنیدم که پدرم انقدر مهم بود که خودت ترورش و به عهده گرفتی تا اون جنایت به نام خودت ثبت کنی! هیچ وقت چهره‌ات از ذهنم پاک نشد. اون لحظه‌ای که اسلحه رو توی کوچه کشیدی و مسلح کردی، از پشت سر با موتور اومدید و به سر پدرم شلیک کردی، بعدش اومدی بالای سرش، چندتا شلیک به صورتش کردی تا هیچ نفسی ازش باقی نمونه...»
قسمت بیست و نهم کاوه بغضش را فرو برد، با خشم زیاد گفت: «با خودم عهد بستم حتی اگر یک روز از عمرم باقی مونده باشه، انتقام پدر شهیدم و ازت بگیرم...» به کاوه گفتم: «وقت نداریم، تمومش کن لطفا...» کاوه اسلحه را بالا آورد و به‌سوی صورت پیرمرد نشانه رفت. پیرمرد با وحشت به او خیره شد. کاوه گفت: «امروز انتقام تموم کسانی که به دست تو شهید شدن، بخصوص انتقانم پدرم و، انتقام یتیم شدنم، انتقام تموم شب‌هایی که با ترس و وحشت از بی‌پدری خوابیدم و انتقام تموم کسانی که به دست سازمان کثافت رجوی شهید شدن و، ازت می‌گیرم.» کاوه بسم‌الله الرحمن الرحیم گفت، سپس به پیرمرد گفت: «آشغال تروریست، به جهنم سلام کن...» کاوه پیر مرد را پرت کرد سمت محافظانش، در نهایت با شلیک چندگلوله به صورت پیرمرد جنایت‌کار که از تئوریسین‌های اقدام مسلحانه علیه جمهوری اسلامی و مسئول ستاد داخله‌ی منافقین در تهران بود را از او گرفت. عاصف گفت: «خروج از در دوم!» پیرمرد روی زمین افتاده بود، چشمش هنوز باز بود و انگار باز هم فرمانی نصفه در ذهنش داشت که نگفته بود. کاوه برگشت، دو قدم به سمتش رفت. گفت: «مبارزه، هنوز تموم نشده. با بقیه‌تون کار داریم هنوز...» جعفر فندک را از جیبش بیرون آورد، شعله را زد و به داخل خانه انداخت. لحظه‌ای بعد، آتش با صدایی خفه شروع به گسترش کرد؛ نور سرخ شعله‌ها روی دیوارها رقصید و فضای داخل به‌سرعت در گرمای سوزان فرو رفت. محافظان مشغول تقلا بودند. تیم فوری از خانه خارج شد و هرکداممان به شکلی جداگانه از محیط دور شدیم. من و کاوه با هم رفتیم بقیه بچه‌ها هم به دو مقر امنی که از قبل تدارک دیده شده بود رفتند. در مسیر به کاوه گفتم: «وقت نداریم. پیام رمز دار بفرست برای نازنین؛ بدون جلب توجه و بدون گذاشتن ردی، بیارش سر قرار.» کاوه پیام رمزدار را ارسال کرد؛ پیام شامل جزئیات یک ملاقات ظاهری در پاریس، به دور از مناطق شلوغ بود. متن پیام (رمزدار): «مسیر امن برقرار است. مقصد: نقطه ۴۸. زمان: 6 صبح.» حوالی ساعت 5:30 دقیقه صبح بود که به موازات خروج نازنین از خانه، جعفر و محسن و دیگر افراد تیم امنیتی ایران، عملیات پاکسازی خانه را آغاز کردند. آن‌ها تحت حفاظت کامل وارد محل شدند تا هیچ ردی از فعالیت کاوه باقی نماند. تمام مدارک، داده‌ها و اشیاء مرتبط، یا انتقال داده شد، یا نابود شد. حوالی ۶ صبح بود که نازنین به نقطه ملاقات رسید و با کاوه در محل ملاقات تعیین‌شده، دور از خانه اصلی برای دیدار حاضر شد. کاوه طبق برنامه رمزدار، نازنین را به نقطه‌ای که «نقطه ۴۸» نام‌گذاری شده بود، کشاند؛ جایی دور از مسیرهای عمومی، بی‌دوربین، بی‌رهگذر. نازنین، کاپشن تیره به تن داشت و روسری قرمز به سر کرده بود. از دور نگاهشان می‌کردم. کم کم خودم را به او و کاوه رساندم. وقتی نازنین من را دید، اولش بی اهمیت بود، اما وقتی قدم جلو گذاشتم و با صدای آرام اما سنگین گفتم: «فکرش و می‌کردی برسی پاریس؟» مات و مبهوت ماند. وقتی صدای من برایش آشنا آمد، به من خیره شد... گفت: «تو...» سپس به کاوه خیره شد، گفت: «یعنی چی...» گفتم: «من و کاوه، تقاص خون مردم ایران و حتی داخل همین پاریسی که سال‌ها به شما پناه داده و شما با حمایت واشنگتن و تل‌آویو و هدایت سازمان، وارد خاک ایران شدید تا مردم و ترور کنید، می‌گیریم. من همونی هستم که توی تهران ازت بازجوی کرده...» نازنین دستش را بالا آورد تا به صورت کاوه سیلی بزند که کاوه دستش را بالا آورد و با دفاع از خود، دست او را پس زد. به نازنین گفتم: «یا میای با هم میریم ایران و تقاصت رو اونجا پس می‌دی، یا اینجا حساب رو صاف می‌کنیم.» چهره‌اش مثل گچ سپید شده بود و بدجوری ترسیده بود. لب‌هایش می‌لرزید. با اضطراب نیم‌نگاهی به کاوه انداخت و با صدای پر از خشم گفت: «تو، نیروی امنیتی ایران هستی؟ ای بی‌شرف...» نازنین چند قدم به عقب رفت. چشم‌هایش روی کاوه قفل شد، صدایش می‌لرزید. گفت: «باید همون موقع که نگذاشتی لمست کنم، همون وقتی که عقب کشیدی و نگذاشتی هم‌آغوشی کنیم بهت شک می‌کردم و می‌کشتمت. باید همون موقع می‌فهمیدم مأموری...» کاوه بدون تغییر حالت، با صدایی پایین و کنترل‌شده جواب می‌دهد: «تو باید همون وقتی که فهمیدی چرا همیشه خوابی، یا اینکه چرا حافظه‌ات می‌پره، به این موضوع شک می‌کردی که چیزخورت کردم...» نازنین خشمگین شد. ناگهان چرخید تا فرار کند. کاوه دستش را برد سمت کمرش تا اسلحه را از زیر کاپشنش بیرون بیاورد که دستش را گرفتم و اجازه ندادم. گفتم: «فقط بریم دنبالش. خودکشی میکنه این سیانور زاده...» ما دویدیم و او دوید... شاید حدود یک دقیقه دویدیم. نازنین لحظه‌ای مکث کرد، تعادلش به‌هم خورد و روی زمین افتاد. رفتم بالای سرش، برش گرداندم، دیدم از دهانش خون آمده. معلوم بود همان لحظه‌ای که فرار کرد، سیانور را قورت داده و خودش کارش را تمام کرد.