✨﷽✨
✍ قبل از مأموریت که او را دیده بودم موهای سرش رو به سفیدی میزد ولی وقتی او را در مأموریت دیدم رنگ مو زده بود و ریش و موهایش را کاملاً مشکی کرده بود.
در اتاقی نشسته بودیم و گرم صحبت شدیم. به شوخی به ایشان گفتم : حاج حسین ماشاالله بیست سالی جوونتر شدی!
خندهای کرد ، دستی به موهایش کشید و گفت : اتفاقاً من اهل رنگ مو نیستم. چون عکس پاسپورتم قدیمی بود ، برای اینکه در فرودگاه گیر نکنم ، ناچار شدم رنگ مو بزنم.
ایشان مستشار بسیار با هوشی بودن و قدرت تحلیلشان عالی بود.
صحبت از بشار اسد شد. ایشان گفت : من او را دقیق میشناسم. با روحیاتی که ازش سراغ دارم ، دیر یا زود رفتنی است...
۵۳_ #بشار_رفتنی_است
#سردار_شهید_مدافع_حرم_حسین_رضایی
برای عضویت در کانال روی لینک کلیک کنید 👈 @alabd68
❤️
🌿🍂
🍃🌺🍂
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼
پاورقی: ۱_ پیشنهاد میدم فایل صوتی مداحی سیّدرضا نریمانی در خصوص این شهید بزرگوار رو گوش بدید. (بابایی مهربون بود واسه بچّههاش)
✨﷽✨
✍ تست تاب و توان مقدمه ورود به دوره تکاوریست. یعنی هر کس بخواد تکاور بشه باید اول گزینش بشه بعد به دوره تکاوری راه پیدا کنه.
از شهدای گردان تکاور ، شهیدان مهدی جودکی و محمّد زهرهوند نیز این تست را پشت سر گذاشته بودن.
تستی که معمولاً سه یا چهار روز طول میکشه و در طول شبانه روز با مقدار آب و غذای کمی که در اختیار داری باید شرایط سخت و دشوار رو تحمل کنی تا به مقصد برسی.
من سال ۹۱ این دوره را در فصل تابستان طی کردم. مادر بِگریَد!
دوره بسیار سخت و دشواری که تعداد زیادی از داوطلبان به خاطر برنامههای سخت آزمون کم می آوردن که یا انصراف میدادن و یا تجدید دوره میشدن.
برای شروع آزمون ، ما را وارد بیابانی کردن که ته آن دیده نمیشد. با تجهیزات زیاد و سنگینی که به همراه داشتیم ، کیلومترها در بیابان در یک ستون راه میرفتیم و آفتاب مستقیم روی سرمان میخورد.
از قصد ، ما را از مسیر محل تخلیه مرغهای تلف شدهٔ مرغداری ها می بردن ولی با وجود آنکه در آنجا توقف نداشتیم ، ساعتها بوی گندِ لاشههای مرغهای گندیده ، در مشاممان میپیچید و با این کار میخواستن تاب روحی ما را تست کنن که حال چند نفر از بچهها در آنجا به هم خورد و از دوره انصراف دادن.
چند نفری پاهاشون بدجوری تاول زد و چند نفری هم عرق سوز شدن و کم کم جمعیتمان داشت نصف میشد.
شبها ، با بیلچهای که در کوله پشتی داشتیم ، زمین را به شکل مستطیل میکندیم و تا صبح در آن میخوابیدیم. حالا تا بیدار بشیم چقدر مار و عقرب از کنارمون رد میشد خدا می دونه.
بعد از گذراندن این مراحل ، وقتی به پنج کیلومتری آموزشگاه رسیدیم و دیوارهای شهر را دیدیم ، ستون را نگهداشتن ، چند شانه تخم مرغ آوردن و گفتن این آخرین مرحله از تست تاب و توانه.
اولش فکر کردیم تخم مرغ آبپز برایمان آوردن ، بعد گفتند باید نفری یه تخم مرغ خام بخورید. یه عدّه با شنیدن این خبر حالت تهوع بهشون دست داد ولی بعضیها هم از این موضوع استقبال کردن!
دو سه نفر دیگر نیز در این مرحله از قطار تاب و توان پیاده شدن و مابقی به دوره تکاوری راه پیدا کردیم.
به خاطر گرمای زیاد ، مثل مار پوست انداختیم و چند روزی طول کشید تا با موچین پوستهای سوختهٔ صورت و دستهایمان را جدا کردیم و ترمیم شد.
۵۴_ #تست_تاب_و_توان
#کلاه_سبز
برای عضویت در کانال روی لینک کلیک کنید 👈 @alabd68
❤️
🌿🍂
🍃🌺🍂
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼
✨﷽✨
✍ آقاروح الله فرمانده گردان امام حسین(ع) دلیجان بود. در مأموریت غرب کشور یه پایگاه تحویلش دادن روی نوک یه ارتفاعی که مشرف به منطقه بود.
اون پایگاه یه تویوتای خیلی قدیمی و خسته داشت که مخصوص حمل آب بود و بیشتر اوقات خودش پشت فرمونش مینشست. هر روز میرفت تانکر آب رو پر میکرد و میآورد بالای ارتفاع.
بهش گفتم آقاروح الله ناسلامتی شما سرهنگ این مملکتی _ فرمانده پایگاه مرزی هستی خودرو رو تحویل مسئول پشتیبانی گردانت بده بره آب بیاره یا لااقل تقسیم کار کن.
یه لبخندی بهم زد و گفت این ماشینی که الآن زیر پامه صدتا مشکل فنی داره ، با این گردنه هایی که این ارتفاع داره ، اگه خدایی نکرده اتفاقی بیفته دوست ندارم شرمنده زن و بچهٔ کسی بشم.
سه روز با آقاروح الله تو اون پایگاه بودم. چند بار با هم رفتیم از پایین آب پر کردیم و آوردیم بالا. زمستان بود و جاده پر از برف و لغزندگی. تا برسیم روی ارتفاع تو دلم هزارتا صلوات فرستادم. من که دو سه روزی مهمان او بودم ولی آب آوردن کار هر روزش بود.
موقع نمازها که میشد ، بچّهها ایشون رو به عنوان امام جماعت انتخاب کرده بودن و به او اقتدا میکردن. بین دو نماز گوشیش رو در می آورد و برمیگشت رو به بچّهها و نکات اخلاقی و سیرهٔ علما را با پخش کلیپ توضیح میداد.
همهٔ خوبیها در او نهفته بود. آدم مثل آقاروح الله انقدر باصفا و با اخلاص تا بحال ندیدم. از خدا خواستم اون دنیا منو با آقاروح الله محشور کنه.
۵۵_ #بهترین_الگوی_من
جهادگر پاسدار مرحوم روح الله حیدری
برای عضویت در کانال روی لینک کلیک کنید 👈 @alabd68
❤️
🌿🍂
🍃🌺🍂
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼
✨﷽✨
✍ یک بار در سن ۱۶ سالگی به عنوان خادم الشهداء رفتم راهیان نور و در مدرسهای که مقر استان مرکزی بود مشغول به خدمتِ زائرین شهدا شدم.
دوستی داشتم به نام علی که هم سن و سال خودم بود و او هم از اراک آمده بود و با هم در آن مدرسه کار میکردیم.
مقر ما در جادهٔ خرمشهر _ شلمچه بود و کاروانهای راهیان نور استان مرکزی برای اقامت ، چندین روز در آنجا اسکان داشتن. شبها به مقر می آمدن و صبحها برای بازدید یادمانها از مقر بیرون میزدن.
ما از صبح تا شب یک ریز سرگرم بودیم. از استقبال زائرین شهدا تا پتو تا کردن ، دستشویی تمیز کردن ، جارو زدن کفِ خوابگاه ، ظرف شستن و نهایتاً بدرقه کردن آنها.
ده روزی به همین شکل گذشت تا اینکه یکی از بسیجیهای قدیمی و سربزرگ اراک که اسمش ابوالفضل بود ، با دو موتور سنگین قدیمی وارد مقر شد. به من و علی پیشنهاد داد تا با موتورها به یادمانهای شهدا سر بزنیم.
ما که از خدامون بود ولی باید از مسئول مقر اجازه میگرفتیم. با علی رفتیم پیش مسئول مقر و ازش خواستیم تا به ما اجازه بده تا یکی دو روزی را با موتور در مناطق بچرخیم و آب و هوایی عوض کنیم. اما جواب سفت و سخت مسئول مقر نه بود!
اما شیطون بدجوری رفته بود تو جلدمون و نمیتونستیم از این فرصت صرف نظر کنیم. دلو زدیم به دریا ، موتورها رو روشن کردیم و بدون اینکه رضایت مسئول مقر رو بگیریم از مقر رفتیم بیرون و دو سه روزی با موتورها در نوار مرزی و یادمانهای راهیان نور میچرخیدیم.
مسئول مقر نگرانمون شده بود و گُرّاگُر به ما زنگ میزد و با ناراحتی میگفت سریع برگردید مقر. ولی ما خیلی از مقر دور شده بودیم و با موتور تا یادمان عملیات رمضان ، پاسگاه زید رفته بودیم و تا بخواهیم برگردیم حداقل یک روز طول میکشید.
خلاصه کلی حال کردیم و به مقر برگشتیم. اولش فکر میکردیم همه دلتنگ ما شدن و ما رو حسابی تحویل میگرن ولی دیدیم هر چی سلام بهشون میدیم جواب سلاممون رو نمیدن.
از قضا کوله پُشتیو وسایلمون رو هم گذاشتن جلوی درِ مقر و گفتن برگردید اراک ، خوش گلدی.
هر چی التماس اینو اونو میکردیم ، فایدهای نداشت. نهایتاً قرار شد با اوّلین کاروانی که به سمت اراک برمیگرده ، ما هم باهاشون برگردیم. همون هم شد. ما رو از مقر محترمانه اخراج کردن و با اوّلین کاروان به اراک برگشتیم.
بعدها مسئول مقر رو در اراک دیدیم ، ازش معذرتخواهی کردیم و از دلش درآوردیم ولی خداییش با همهٔ اینها ، به اون دو روز گشتو گذاری که داشتیم میارزید...
۵۶_ #اخراجیها
برای عضویت در کانال روی لینک کلیک کنید 👈 @alabd68
❤️
🌿🍂
🍃🌺🍂
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼
پاورقی: ۱_ چون با موتور تا فکه رفته بودیم و میخواستیم این مسیر رو برگردیم ، به ناچار یک روز در راه بودیم.
✨﷽✨
✍ دوربین های حرارتی دید در شب تازه وارد آموزشگاهها شده بود و میخواستن کیفیت دوربینها رو چک کنند ، تست دوربینها با اختتامیه دوره ما یکی شده بود.
مربی راپل و اعتماد به نفس در جمع فراگیران آمد و اعلام کرد ، به چند نفر نیروی داوطلب جهت اجرای عملیات راپل شبانه نیاز داریم. کسی داوطلب هست؟
سه چهار نفری بودیم که عشق کارهای هیجانی این چنینی داشتیم. دستمون رو بلند کردیم و گفتیم ما آمادهایم.
به اتاق مربیان راپل رفتیم. دستگاه موتوربرق ، پیکور و سیمبکسل رو برداشتیم و به یکی از ارتفاعات نزدیک رفتیم.
تا بخواهیم به بالای ارتفاع برسیم ، هلاک شدیم. تجهیزات بسیار بددست و سنگین بود. موتوربرق رو روشن کردیم ، پیکور رو وصل کردیم و کوه رو سوراخ کردیم و یک کارگاه عبور در بین دو ارتفاع ایجاد کردیم.
قرار بود تعدادی از مسئولین بیایند و توانمندی بچههای دوره رو ارزیابی کنند.
بعد از اینکه کارگاه راپل احداث شد ، چندین بار این عملیات رو در شب تمرین کردیم. در واقع این عملیات از پُر ریسکترین آموزش رزم کوهستان محسوب میشه.
یک شب حوالی ساعت ۹ تیمی از بازرسین برای ارزیابی سطح آموزش دوره به پایهٔ کوه آمدند.
قرار بود برای آنها شگفتانه داشته باشیم. با رعایت استتار در دامنه کوه پنهان شدیم. با دوربین دید در شبی که در داخل خودروی ون روی تلویزیون ۴۲ اینچ نصب شده بود هر چه دوربین کشی کردند ، ما را پیدا نکردند ، با دستور مربی از مواضع خود بیرون آمدیم و با توجه به تمرینات زیاد ، یک عملیات بسیار زیبا و بدون نقص را در دل شب انجام دادیم که باعث حیرت بازرسان شده بود.
این خاطره بهانه ای بود تا یاد کنیم از زنده یاد بابک ذوالمجد از مربیان نخبه کمیته نامنظم سپاه که سهم زیادی در آموزش چریکی داشت.
۵۷_ #راپل_شبانه_کوهستان
برای عضویت در کانال روی لینک کلیک کنید 👈 @alabd68
❤️
🌿🍂
🍃🌺🍂
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼
✨﷽✨
✍ پای راستش مصنوعی بود ، از طرف لشکر ۲۷ محمد رسول الله به عنوان تخریبچی اعزام شده بود به سوریه.
هر روز بعد از ظهر یه گوشهای از محوطه پادگان بساط میکرد ، تجهیزات تخریب را روی زمین میچید و برای بچهها کلاس آموزشی برپا میکرد ؛ همیشه تقریباً سی ، چهل نفری دور و برش جمع میشدن
درس تخریب ، درس شیرینی بود ولی پیچیدگی های خاص خودش رو داشت ؛ بچهها مدام ازش سوال میپرسیدن امّا ایشون با اون آرامش خاصی که داشت ، جواب سوال بچهها رو میداد و جوش نمیآوُرد.
بعضی روزها کلاس که خیلی طولانی میشد ، پایش اذیت میشد. پای مصنوعیاش را در می آورد و تکیه میداد به دیوار پادگان و کلاس را ادامه میداد.
قبل از شهادتش تلویزیون داشت پشت صحنه انفجارات یه فیلم سینمایی رو نشون میداد یه لحظه نگاهم به چهرهٔ آقاابراهیم افتاد دقت که کردم دیدم خودشه. نگو ایشون مسئول جلوههای ویژهٔ فیلم اخراجیها بودن.
۵۸_ #آقای_تخریبچی
#شهید_مدافع_حرم_ابراهیم_خلیلی
برای عضویت در کانال روی لینک کلیک کنید 👈 @alabd68
❤️
🌿🍂
🍃🌺🍂
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼