eitaa logo
الوارثین(تخریب لشگر۱۰)
1.1هزار دنبال‌کننده
6.8هزار عکس
797 ویدیو
70 فایل
❤رزمندگان تخریب لشگر ۱۰ سید الشهداء (ع)❤ منتظر نظرات شما هستیم👈👈 @Alvaresin1394
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿🌹🌿🌹🌿🌹🌿🌹🌿🌹🌿🌹🌿🌹 🌿🌹 جانشین گردان تخریب لشگر10سیدالشهداء(ع) ✍️✍️✍️ راوی: شب عملیات عاشورای 3 کاری کرد کارستون.. حاج قاسم شب عملیات با یک تیم از مامور شدند برای بازگشایی گردان علی اصغر علیه السلام. فرمانده گردان حضرت علی اصغر علیه السلام بود. شب عملیات پیشاپیش گردان حرکت کردند و وارد معبر شدند. معبر توی شیب تپه بود و با عنایت خدا وتوسل به اهل بیت علیهم السلام و تجربه معبر بدون مشکل تا انتهای میدون مین باز شد و به رسیدند . در این موقع اتفاقی افتاد و گردانهای همجوار عملیات رو شروع کردند اما هنوز چند توپ سیم خاردار توی بود که باید قطع میشد و بچه ها به دشمن حمله میکردند. با روشن شدن منورها توی آسمون دشمن متوجه حضور معبر زیر سنگرهاش شد. اینجا بود که شهید حاج قاسم تدبیر کرد و به یکی از بچه ها گفت که سریع خودت رو به سر میدون مین برسون و به فرمانده بگو معبر باز شده و نیروها رو توی معبر هدایت کن.. وقتی رزمنده ها به آخر میدون رسیدند درکمال تعجب دیدند که حاج قاسم روی سیم خاردارها خوابیده و فریاد میزند برادر ها سریع رد شوید وبه دشمن امان ندهید. بچه ها که شوکه شده بودند برای چند ثانیه درنگ کردند اما با قسم دادن اونها به بی بی از اونها میخواست که از رویش رد شوند. گردان علی اصغر علیه السلام از معبری که با بدن حاج قاسم باز شد عبور کرد و با دشمن درگیر شدند .. همه فکرکرده بودند که حاج قاسم شهید شده .ولی وقتی امدادگرها پیکرغرق به خون حاج قاسم را پیدا می کنند که انگار هزارن تیر به اواصابت کرده..فشار سیم خاردار تمامی سطح جلوی بدن این عزیز را پاره پاره کرده بود این حماسه زود دهان به دهان دربین رزمندگان ء(ع) پخش شد حتی درصبحگاه رزمندگان لشگراین ایثار شهیدحاج قاسم راستود . شهید اصغری در اثرفشار روی سیم خاردار سیستم های عصبی شان فشرده شده بود ، دست و پاهایش سوراخ شده بود مویرگ های بدنش پاره شده بود و تشنج داشتند از مردادماه 64 تا دی ماه 64 دربیمارستان مشغول مداوا بود.زخم های بدن شهید حاج قاسم هنوزالتیام پیدا نکرده بود که خود را به جبهه رساند و لباس غواصی به تن کرد و از اروند گذشت و موانع دشمن را شناسایی کرد و چند روز بعد دوباره معبری باز نمود برای حمله رزمندگان به دشمن در جزیره ام الرصاص و باز مجرو حیت و... در پاکسازی سردشت به همراه شهید حاج رسول فیروزبخت در اثر انفجار مین والمرا در آبانماه 66 به شهادت رسید 🌹 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 @alvaresinchannel
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹🌹🌹🌹 🌹 سردار شهید تخریبچی جانشین تخریب لشگر10 ✍️✍️✍️ یکی دو ماه به شهادتش مونده بود که ای بچه های تخریب رو توی صبحگاه گردان در (ع) سنندج به خط کرد. حاجی خیلی نسبت به سر وقت اومدن بچه ها حساس بود اون ایام ابوی ما هم در گردان بود و تا از حسینیه بیرون بیاد طول کشید و با تاخیر به صبحگاه رسید.حاجی دید اون رو نمیتونه تنبیه کنه به من گفت عوض پدرت چند متر سینه خیز و پا مرغی برو. همه که توی صبحگاه جمع شدن من قرآن و دعای صبحگاهی رو خوندم و حاجی شروع کرد به صحبت کردن.من چون مسیر زیادی رو سینه خیز و پا مرغی رفته بودم حواسم به صحبت های حاجی نبود و توی این فکر بود م که این بی انصاف جلوی یک گردان حال ما رو گرفت . اما به خودم اومدم که دیدم به پهنه صورت داره گریه میکنه. یادم میاد میگفت:آدمی که منتظر یک عزیریه که از راه برسه یک لحظه آروم و قرار نداره .. حاجی زبانش میگرفت. و بغض هم که میکرد تاخیر کلماتش بیشتر میشد. حاجی میگفت: ما اگر مهمونی دعوت کنیم که برامون خیلی عزیز باشه سعی میکنیم سورو سات پذیرایی از اون رو به بهترین شکل فراهم کنیم و منتظر مینشینیم تا اون بیاد.اگر دیر کرد میاییم درب خونه وبه انتظارش می ایستیم و یا میاییم سر محله که شاید مسیر رو گم کرده باشه..و...... تا اون نیاد و سر سفره پذیرایی ننشینه ما آروم نمیگیریم.. و بعد با حسرت میگفت : به خودم میگم. آیا ما اینجوری برای آقامون علیه السلام منتظریم. یا اینکه صدتا کارداریم و یکیش هم انتظار فرج آقاجونمونه. و اگه رسیدیم به اون هم فکر میکنیم. حاجی اون روز توی صبحگاه گردان مقابل صد و چهل پنجاه نفری که بودیم خیلی گریه کرد..... خیلی.....گریه !!!!! ..... نه؟؟؟؟ ضجه زد. و بعد هم در حالیکه سعی میکرد صورت پر از اشکش رو از ما پنهان کنه .. گفت: برادرها !!!! صبح جمعه است برای سلامتی امام زمان علیه السلام صلوات. بعد از صبحگاه به گفتم : رسول : این رفیمون نور بالا میزنه خوشبحالش چه عشقی داره.... رسول هم در جواب گفت: حاج قاسمه دیگه. اون دست پرورده ست. و در آخرین روزهای پائیز سال 66 توی سردشت با انفجار جواز بهشت رو گرفتن و با سر به همراه آقاشون دویدن 🌹 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 @alvaresinchannel
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹 ✍️✍️✍️ راوی: در عملیات ، بچه های قرارگاه ، قبل از ما حرکت کردند. بنا بود بعد از این که آن ها خط را شکستند، ما برای شناسایی پل غزیره، شهر حلفاییه و الاماره اقدام کنیم. ما باید زودتر از لشکر عبور کرده، راه را شناسایی می کردیم. وقتی وارد شدیم، دیدیم عملیات لو رفته و بچه های لشکر نجف و بچه هایی که زودتر از ما عملیات کرده بودند، همه شهید و مجروح شده اند. دو کانال در طول بود. بعضی از مجروحین خودشان را انداخته بودند داخل این کانال ها. معبر نیمه کاره مانده بود. رحمانی و ایران پور دو تا راننده بولدوزر بودند؛ از بچه های . ایران پور خیلی شجاع بود. وقتی دید هیچ راهی نیست، با را باز کرد و کانال را هم پر کرد. از رد شده بودیم که با ما تماس گرفت و گفت: «بچه ها را جمع کنید و بیایید عقب. فعلاً مأموریت منتفی شده.» می خواستیم برگردیم که برادر پایش رفت روی و شهید شد. آن جا با یک مین جدید آشنا شدیم که سبز رنگ بود و بعضی ها می گفتند: . بعد از شهادت ، ما اسمش را گذاشتیم 🌹 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 @alvaresinchannel
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹🌹🌹🌹 🌹 سردار شهید تخریبچی جانشین تخریب لشگر10 ✍️✍️✍️ یکی دو ماه به شهادتش مونده بود که ای بچه های تخریب رو توی صبحگاه گردان در (ع) سنندج به خط کرد. حاجی خیلی نسبت به سر وقت اومدن بچه ها حساس بود اون ایام ابوی ما هم در گردان بود و تا از حسینیه بیرون بیاد طول کشید و با تاخیر به صبحگاه رسید.حاجی دید اون رو نمیتونه تنبیه کنه به من گفت عوض پدرت چند متر سینه خیز و پا مرغی برو. همه که توی صبحگاه جمع شدن من قرآن و دعای صبحگاهی رو خوندم و حاجی شروع کرد به صحبت کردن.من چون مسیر زیادی رو سینه خیز و پا مرغی رفته بودم حواسم به صحبت های حاجی نبود و توی این فکر بود م که این بی انصاف جلوی یک گردان حال ما رو گرفت . اما به خودم اومدم که دیدم به پهنه صورت داره گریه میکنه. یادم میاد میگفت:آدمی که منتظر یک عزیریه که از راه برسه یک لحظه آروم و قرار نداره .. حاجی زبانش میگرفت. و بغض هم که میکرد تاخیر کلماتش بیشتر میشد. حاجی میگفت: ما اگر مهمونی دعوت کنیم که برامون خیلی عزیز باشه سعی میکنیم سورو سات پذیرایی از اون رو به بهترین شکل فراهم کنیم و منتظر مینشینیم تا اون بیاد.اگر دیر کرد میاییم درب خونه وبه انتظارش می ایستیم و یا میاییم سر محله که شاید مسیر رو گم کرده باشه..و...... تا اون نیاد و سر سفره پذیرایی ننشینه ما آروم نمیگیریم.. و بعد با حسرت میگفت : به خودم میگم. آیا ما اینجوری برای آقامون علیه السلام منتظریم. یا اینکه صدتا کارداریم و یکیش هم انتظار فرج آقاجونمونه. و اگه رسیدیم به اون هم فکر میکنیم. حاجی اون روز توی صبحگاه گردان مقابل صد و چهل پنجاه نفری که بودیم خیلی گریه کرد..... خیلی.....گریه !!!!! ..... نه؟؟؟؟ ضجه زد. و بعد هم در حالیکه سعی میکرد صورت پر از اشکش رو از ما پنهان کنه .. گفت: برادرها !!!! صبح جمعه است برای سلامتی امام زمان علیه السلام صلوات. بعد از صبحگاه به گفتم : رسول : این رفیمون نور بالا میزنه خوشبحالش چه عشقی داره.... رسول هم در جواب گفت: حاج قاسمه دیگه. اون دست پرورده ست. و در آخرین روزهای پائیز سال 66 توی سردشت با انفجار جواز بهشت رو گرفتن و با سر به همراه آقاشون دویدن 🌹 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 @alvaresinchannel
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹🌹 🌹 و 🔴 و حاج باقر قالیباف هنگام دفن پیکر مطهر دیماه 1384 ✅ چه رازی در اولین ماه زمستان است دیماه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ احمد کاظمی در 19 دیماه 1384 آسمانی شد و حاج قاسم سلیمانی 13 دیماه 98 به او پیوست @alvaresinchannel
❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️ ❇️❇️ ❇️ خواسته امام عزیز بود که 🔶 نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد اما بعد از امام مدعیان همراهی با امام یواش یواش نامحرمان رو دورخودشون جمع کردند و شد آنچه نباید میشد و حال و روز امروز ما حاصل حمایت کسی است که گفت: 🔴 حمایت من رای فلانی رو از سه یا چهار درصد به بالای پنجاه درصد رساند و چند سال بعد هم گفت با این انتخاب خیالم راحت شد و حالا میتوانم راحت بمیرم و چند ماه بعد هم به دیار باقی شتافت انشاءالله در نزد خدا پاسخی داشته باشد ✅ و امروز بعد از سالها با همه ی فشارهای اقتصادی مردم پای کار انقلابند همه باید تلاش کنیم از انقلابی که حاصل خون صدها هزار شهید است و به مردمی که به مدعیان همراهی با امام اعتماد کردند امید دهیم و شهدا و هم به مدد می آیند و از این امتحان هم سربلند خارج میشویم انشاءالله با انتخابی که مورد رضایت امام عزیز و شهدا و مقام معظم رهبری است سیلی دیگری به گوش بدخواهان انقلاب نواخته شود. و باید به این شعار عمل کنیم 🔶 که ما همه هستیم 🔶 و نام حاج قاسم را پای صندوق های رای زنده میکنیم @alvaresinchannel
🔷 در جمع مربیان آموزشی رزمندگان در سال های مقدس...جمعی از این عزان به شهادت رسیده اند...... ✅ مربی خندان و متواضع رزمندگان در سال های دفاع مقدس و مقاومت حاج رحیمی به تواضع و اخلاق خوش معروف بود حاج رحیمی ازمربیان آموزش پادگان امام علی(ع)و بعدهم پادگان امام حسین(ع) بود حاج رحیمی رو به مربی قطب نما و جهت یابی میشناختن و این شاخصه برازنده اش بود او جهت خدایی شدن رو نشون میداد و بالنجم هم یهتدون.... حاج رحیمی هیچوقت اسیر پادگان آموزشی نشد او مشامش به عملیات خیلی تند و تیز بود...خودش رو سر وقت میرسوند و قوت قلب فرماندهان در سختی عملیات ها بود او هم یک مربی آموزشی کار بلد بود و هم یک فرمانده میدانی صحنه ی نبرد اما تواضعش از او یک رزمنده ساخته بود تا فرمانده و تا آخرین روز زندگی از او دور نشد... حاج رحیمی بعد از سال های دفاع مقدس هم به کار هدایت و آموزش پرداخت و میدانست که جبهه مقاومت نیاز به رزمندگان آموزش دیده و کار بلد دارد و همه داشته ها و اندوخته هایش را در طبق اخلاص گذاشت و قدرشناسی را به دنبال داشت... حاج رحیمی عاشق اهل بیت(ع) بود هیات های رزمندگان و پیشکسوتان لشگر ده سیدالشهداء(ع) خاطره های خوبی از او دارد هیچگاه پست و مسوولیت و جایگاه و درجه اش او را از حضور در جمع یارانش در سال های دفاع مقدس محروم نکرد و حاج رحیمی تا آخرین روز از حیات خاکی اش از سبیل هدایت فاصله نگرفت و حقش شهادت بود که در روز شهادت مولایش امیرالمومنین(ع) به او هدیه شد.... روحش شاد و خلعت شهادت بر او مبارکباد. (جعفرطهماسبی) @alvaresinchannel
به روایت در عراق و سوریه حاج مهدی زمردیان برای (س) با جمعی از بچه های هیاتی برای پخت غذا به سوریه رفته بودیم سه روز پخت و پز کردیم و طبق برنامه باید به ایران برمیگشتیم . اون روزها تازه در سوریه تکفیری ها فعال شده بودند و خیلی جاها رو گرفته بودند و جاده فرودگاه بین المللی دمشق در تیررس تک تیر اندازها بود و حتی اطراف جاده رو تله گذاری کرده بودند . قرار بود با هواپیما برگردیم ایران وارد فرودگاه شدیم و ساکم رو هم تحویل دادم و سوار هواپیما شدیم و روی صندلی هواپیما نشسته بودم و هواپیما آماده پرواز بود که اعلام کردند هواپیما با تاخیر حرکت میکنه به دوستانم که همراهم بودند گفتم فکر کنم علت تاخیر من باشم ، چون این چند روز که اینجا هستیم دوستان قدیمی پیغام میدهند که حاج قاسم سوریه است و باهات کار داره. و من هم پیغام میدادم من بازنشسته شدم و حال و حوصله ندارم احتمال میدادم حاج قاسم به خاطر تخصصی که در امور دارم اصرار داره من رو ببینه.. حدسم درست بود از پشت پنجره هواپیما به بیرون نگاه می‌کردم که دیدم همکاران قدیمی من که در سوریه بودند با چند ماشین بنز و تویوتا وارد باند شده اند و با خنده به سمت هواپیما می‌آیند. داخل هواپیما شدند و گفتند گفته از هواپیما پیاده شو و تا شما پیاده نشی هواپیما پرواز نمی‌کند، من برای سردار جانم را هم می‌دادم اما آمادگی روحی حضور در جبهه ی مقابله با داعش نداشتم چاره ای نبود ساکم رو که بیشتر داروهایم داخلش بود تحویل گرفتم و با بچه ها همراه شدم. اطراف فرودگاه وارد ساختمانی شدیم که حاج قاسم اونجا بود و خدمت ایشون رسیدم حاجی تا من رو دید گفت: به به حاج آقا مهدی !! تیپ زدی. آخه من اولین بار بود که با کت و شلوار سفر میرفتم به حاج آقا گفتم اومده بودم زیارت و میخواستم برگردم که شما احضارم کردید حاج قاسم گفت: من جلسه دارم با بچه ها برو خط رو ببین و برگرد و با هم صحبت کنیم و گفت که به هواپیما گفتم برگرده ایران و سه روز دیگه با هم برمیگردیم .. من زبونم بند اومده بود ابهت حاج قاسم حرفی برای گفتن نگذاشت بچه ها که حال من رو دیدند زدند زیر خنده و ماشین اومد و ما سوار شدیم و از فرودگاه به سمت خط مقدم حرکت کردیم. توی مسیر و کنار جاده توجهم جلب شد به بمب هایی که به شکل »کلم« کنار جاده ماهرانه کار گذاشته بودند اونها رو شمردم نزدیک 50 بمب قوی بود که هرکدام یک تانک رو از کار می انداخت به دوستان همراهم گفتم اینهمه بمب کنار جاده است و شما توی این مسیر با این همه خطر رفت اومد میکنید و اونها با تعجب گفتند ما که تخصصی نداریم که تشخیص بدهیم این ها بمب است. و جالب این بود که این همه بمب در جاده منتهی به المللی_دمشق توسط تکفیری ها کار گذاشته شده بود. من با این تله ها و بمب ها و طرز خنثی سازی اون ها آشنا بودم و از بچه ها یک سیم چین گرفتم و رفتم سر وقت بمب ها و تعداد زیادی از اونها رو خنثی کردم و رفتیم خط درگیری با تکفیری ها رو دیدیم و تقریبا هوا تاریک شده بود که به مقر برگشتیم و من همه ی لباس ها و کفشم گلی شده بود و مشغول شستشو بودم که حاج قاسم هم از جلسه اومد و تا من رو دید زد زیر خنده و من هم گفتم و شما دستور بدهید لا اقل یک دست لباس به من بدهند که من با کت و شلوار بمب خنثی نکنم که به این حال و روز بیفتم و از ایشون سوال کردم که شما چه زمانی تهران میروید که من هم کارهام رو سرو سامان بدهم و برگردم و همراه شما بشوم و اینگونه در دام عشق حاج قاسم اسیر شدم @alvaresinchannel
حکایت نجات از دست داعشی ها به روایت: حاج مهدی زمردیان ✅در و در خط مقدم جلو میرفتیم من با معاون داخل خودرو بودم که البته ضد گلوله بود و حاج قاسم هم پشت سر ما با موتور می آمد. به معاون حاجی گفتم کجا داریم میریم او گفت: داریم میریم جلو به بچه هامون که توی خط هستند سر بزنیم.. من با تعجب گفتم ما اینجا نیرو نداریم و این ها بچه های ما نیستند و داعشی ها هستند که لباس نظامی پوشیدند. گفت نه داعشی نیستند. من به راننده عرب زبانمانان اشاره کردم که برگرد. اون هم به حاجی که پشت سر ما می آمد با دست اشاره کرد که برگردد ، اما گفت حاجی از پشت سر میگه برو... اما من اصرار کردم که ماشین رو برگردون این ها داعشی هستند و اون هم فرمون رو چرخوند و ماشین دور زد به طوریکه کامل مقابل حاج قاسم قرار گرفت و تا سر ماشین برگشت تیراندازی شدیدی به سمت ماشین شروع شد و خدا رو شکر که هم ماشین ضد گلوله بود و هم حاج قاسم در پناه ماشین بود و صدمه ندید و خدا خیلی رحم کرد و نجات پیدا کردیم @alvaresinchannel