eitaa logo
این عماریون
365 دنبال‌کننده
240.7هزار عکس
65.3هزار ویدیو
1.4هزار فایل
کانال تحلیلی درباب مسائل سیاسی واجتماعی https://eitaa.com/joinchat/2102525986Cbab1324731
مشاهده در ایتا
دانلود
برای معرفی شهید امروز سراغ تازه عروسی رفتیم که دامادش را به حجله‌ی شهادت فرستاده و خود زینب‌گونه و استوار راهش را ادامه می‌دهد و وقتی هم‌کلامش می‌شوی، می‌بینی هیچ کم از همسفر شهیدش ندارد و هم‌صحبتی با او هم‌صحبتی با خود افلاکی است. سمیه یل‌هیکل آباد، همسر شهید وقتی شهید را وحید  و وقتی وحیدم می‌گفت، قلبش به تپش می‌افتاد و دلتنگ محبوبش💔 بود.
لطفا از خودتان برایمان بگویید. من سمیه یل‌هیکل آباد، متولد سال 1373 و ساکن تبریزفرزند آخر خانواده هستم. 3 سال با وحید اختلاف سنی داشتیم. دانشجوی دانشگاه پیام نور تبریز هستم. از ازدواجتان بگویید؛ چه شد که به شهید فرهنگی جواب مثبت دادید؟ همشیره‌ی وحید هم‌دانشگاهی من بودند که شماره منزل ما را از دوستم گرفته و برای امر خیر پیشقدم شدند. مادرم شرایط خواستگار جدید را برایم گفت و وقتی فهمیدم وحید سپاهی هستند، فکر کردم شاید عقایدمان به هم نزدیک باشد وموافقت کردم خانواده‌شان جهت آشنایی تشریف بیاورند. همان جلسه اول وحیدهم تشریف آورده بودند و من اصلا انتظارش را نداشتم و آماده نبودم و فکر می‌کردم صرفا جهت آشنایی حضوری آمده‌اند. ولی خانواده‌ها اصرار کردند با هم کمی صحبت کنیم. من اصلا آمادگی صحبت کردن نداشتم ولی از آنجا که معیارهای خودم را برای ازدواج می‌دانستم، قبول کردم.
در همان جلسه‌ی اول از معیارهایمان گفتیم و آقا وحید بسیار روی مسئله‎‌ی تاکید داشتند که من ترسیدم و نگران شدم که نکند بیش از حد حساس و به اصطلاح غیرتی باشند. برای همین در جلسه‌ی دوم صحبت‌هایمان در این مورد پرسیدم که متوجه شدم نگرانی من بی‌مورد بوده و حساسیت‌های آقا وحید، حساسیت‌های خود بنده هم بوده و مواردی بودند که توفیق رعایت آن‌ها را داشته‌ام. در جلسه‌ی اول هم از شغلشان صحبت کرده و گفتند که امکان دارد به ماموریت‌های کاری بروند و از اعزام به هم گفتند. من هم چون می‌دانستم خانواده‌ام با این موضوع به‌دلیل روحیه‌ی حساس من موافقت نمی‌کنند، به آنان در این مورد چیزی نگفتم. ما می‌خواستیم به اجرای فرامین اسلام و دفاع از اسلام ازدواج کنیم، آقا وحید از من درباره‎‌ی نظرم راجع به شغل همسر آینده‌ام پرسیدند و من تنها شرطی که داشتم این بود که شغلشان رسمی باشد. هرگز از درآمدشان نپرسیدم و حتی وقتی راجع به همین موضوع خواستند حرف بزنند باز من سوال نکردم و این برایشان جالب بود.
بعد از عقد با هم عهد کردیم همیشه را اول وقت بخوانیم. وقتی با هم بودیم که به نماز می‌خواندیم. وقتی هم از هم دور بودیم، می‌گرفتیم و اول وقت را به هم یادآوری می‌کردیم. اگر هم بیرون بودیم، در هر مسیری که اذان بلند می‌شد، ماشین را نگه داشته و در مسجد را می‌خواندیم و بعد می‌رفتیم. من اکثرا به همین دلیل از قبل وضو می‌گرفتم و همین را همیشه دوست داشتند. به شوخی به مادرشان می‌گفتند: خانم من دائم‌الوضوست.  آقا وحید همیشه دوست داشتند خطبه‌ی عقد ما را معظم رهبری♡ بخوانند؛ ولی چون دسترسی به ایشان بسیار مشکل بود، تصمیم گرفتیم از نماینده‌ی آقا در تبریز بخواهیم خطبه‌ی عقد ما را بخوانند. آقای شبستری عقد ما را جاری کردند. وقتی آقا وحید قرآن را باز کردند، آیه‌ای به چشمم خورد که خود آیه را به یاد ندارم ولی مضمونش این بود که: "او دعا کرد و ما مستجاب کردیم." دقیقا همان دعای که من و آقا وحید از خدا خواسته بودیم..
 قبل از رفتن قول گرفته بودم که هرطوری شده هرروز تلفن گیر بیاورند و با من تماس بگیرند. بسیاری از مناطق به اینترنت دسترسی نداشتند و من با اینکه می‌دانستم پیام‌هایم را نمی‌بینند باز هم پیام میفرستادم. حتی الان هم گوشی مرا نگاه کنید پر از پیام به وحیدم است.😭 دلتنگی‌هایم💔 و حرف‌هایم را مدام برایش می‌فرستم. آخرین بار هم که اینترنتی حرف زدیم، کلی برایم پیام و عکس فرستادند و گفتند دیگر چیزی نمانده برگردم و کلی برنامه برای زندگیمان داریم... روزشماری میکردم و هرروز برایشان می‌فرستادم که مثلا 59 روز مانده، 58 روز مانده. آنقدر برایم سخت می‌گذشت و آنقدر لحظه‌شماری می‌کردم و چشم انتظار بودم که با خود فکر میکنم اگر ما شیعیان به آن دلتنگ و بی‌تاب امام زمانمان (عج)♡ باشیم، آقا ظهور می‌کنند.😭👌
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سلام عزیز برادرم💔 سلام مدافع حرم سه ساعت قبل از ..هنگام صحبت با همسر گرامیشان
آخر💔😭 روز جمعه بود  و من به شدت نگران بودم نگو که روز جمعه دچار تله‌ی انفجاری شده و از ناحیه‌ی پا مصدوم شده بودند. موج انفجار به حدی بود که به سرشان هم آسیب رسیده بود. آقایی که همراه وحید در بیمارستان بودند، می‌گفتند: وقتی گفتیم با خانواده‌تان تماس بگیریم، خواستند با شما صحبت کنند و انگار همان آقا وحید چند دقیقه‌ی پیش نبودند. تمام انرژی و توانشان را جمع کردند تا با شما صحبت کرده و نگذارند شما متوجه شوید.😭 پس از دوروز دچار حمله‌ی ریوی می‌شوند و به می‌رسند. آن تماس، آخرین باری بود که بنده با ایشان صحبت کردم، تا سه شنبه از حالشان بی‌خبر بودم.
عصر سه شنبه پدرم مرا به خانه خودشان رسانده و خودشان بیرون رفتند. تازه وارد منزل شده بودم که تلفن زنگ زد. پدرم بودند؛ می‌گفتند از مجتمع قرآنی نور که وحید آن‌جا فعالیت داشتند، تماس گرفته‌اند و می‌خواهند برای مصاحبه بیایند! من که تا آن موقع نگرانی و اضطرابم را به روی خودم نیاورده بودم، پشت تلفن به هق هق گریه افتادم و از پدرم پرسیدم: اتفاقی برای افتاده است؟ پدرم مشغول نماز بود که تلفن زنگ زد و من جواب دادم. آقا وحید از مجتمع قرآنی نور بود که گفت: آمدنمان لغو شد و روزی دیگر خدمت می‌رسیم. ولی کمی بعد دوباره تلفن زنگ خورد و پدرم جواب داد. از لرزش صدای پدرم حس کردم اتفاقی افتاده و خبری شده است. بابا بیرون رفت. نگو دوستانشان خیلی وقت است بیرون خانه منتظرند ولی کسی جرات نداشته خبر را بیاورد. 😭 رفتم سمت در خروجی. وقتی در را باز کردم، همین که دوستان آقا وحید💔 را دیدم و فهمیدم چه خبر شده است😭 و‌فهمیدم که من دیگر رفته است...
از لحظه‌ی استقبالتان در فرودگاه برایمان بگویید؛ چه شد که روسری مشکی سر نکردید؟ وقتی در ماموریت بودند، خیلی با خودم فکر می‌کردم وقتی وحید برگردند چگونه به استقبالشان بروم و کدام لباسم را بپوشم که آقا وحید دوست دارند.آن روز هم همین حس را داشتم. حس می‌کردم برگشته‌اند و به استقبال آقا وحیدم می‌روم. آن روز هم می‌دانستم این استقبال یک استقبال معمولی نیست و من باید عالی به استقبالشان بروم. به رسم خود آقا وحید# دسته گلی خریدم که پر از رز قرمز رنگ بود و به پیشواز همسرم رفتم. حتی یادم می‌آید به آقا می‌گفتم: وقتی برگردی هرچقدر هم فرودگاه شلوغ باشد، بدون اعتنا به مردم به شکر می‌افتم و خدا را شکر می‌کنم که دوباره تو را به من رساند. بعد از رسیدنمان به فرودگاه که هنوز آقا وحید را ندیده بودم، و تابوتشان را می‌آوردند، یاد این حرفم افتادم و همانجا شکر کردم. ولی این بار به‌خاطر بخیر شدن همسرم سجده‌ی شکر به جا آوردم.
یادم می‌آید در تشییع جنازه‌ی حججی، باهم در خانه بودیم و از تلویزیون تماشا می‌کردیم. همسر شهید کنار قبر نشسته بود و دعا می‌خواند. از آقاش♡ یک عبا خواسته بودند که در شهید بگذارند. آقا وحید آن‌جا رو به من کرد و گفت: خانم، ببین همسر شهید چگونه آرزوهای شهید را برآورده کرد! این ماجرا را فراموش کرده بودم تا اینکه قبل از تشییع جنازه، یادم افتاد و به برادرم گفتم هرطور شده به رهبری پیامی بفرستید تا اگر ممکن است چیزی هم برای من بفرستند که الحمدلله، شب قبل از تشییع جنازه، چفیه‌ای از آقا♡ به دستم رسید که صبح قبل از تشییع، به همراه برادرم به محل شهید رفتیم و پرچمی🇮🇷 که رویشان بود به همراه آقا♡و معراجی که هرشب برایشان می‌خواندم، روی سینه‌شان گذاشتم و گفتم: خودم هر آرزویت را برآورده می‌کنم؛ نمرده‌ام که آرزو به دل بمانی!😭
عزیزم،همسر آسمانیم،با جامه ای سپید،با گلی از رزهای سرخ عاشقی💐 به استقبالت آمدم، شکر به جا آورده و گفتم خدایا دلم را با صبر زینبی زینت بخش تا بتوانم عزیزترینم را تاب بیاورم💔