eitaa logo
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
715 دنبال‌کننده
159 عکس
7 ویدیو
0 فایل
ا ﷽ ا •زیستن را می‌نویسم و آن را تدریس می‌کنم؛ بختیاری‌ام و به عمق شعر ایمان دارم اما به کباب بیشتر! 🖋 •با منبع کانال کپی شه.🖇 بفرمایید | ناشناس پین شده📌 •کانال تلگرام https://t.me/amvvaj •کانال بله https://ble.ir/amvvaj
مشاهده در ایتا
دانلود
هیچ‌گاه در برابر خدا احساس خستگی نکنید و بدانید جنگ ما با ابرقدرت‌ها و شیطان‌های جهان تا ظهور امام زمان 'عجل الله' ادامه دارد.  +شهید محسن صابریان فرمودن! | @amvvaj
إنَّهم یَحقِنونَ عُقولَکُم بِمَصلِ الاستسلام.. ویُسَمّونَهُ عقلانیة! بَرِح ذهنک عنهم... فإنَّ الصُلحَ مع الذئبِ... هُو بذرُ الهلاك. «آن‌ها به مغزهایِ شما سرمِ تسلیم تزریق می‌کنند... و نامش را "عقلانیت" می‌گذارند! ذهنت را از آنان پاک کن... چرا که صلح با گرگ... بذرِ نابودی است.» | @amvvaj
قلبم برای زخم‌های قدس، می‌تپد! و تمام وجودم برای دردهای بیروت، درد می کند! ای جنگ! پایت را از این منطقه بیرون بگذار❤️‍🩹 _معصومه نظرپور | @amvvaj
پدرشون شهید شده بود. پرسیدم چه‌کار می‌کنن. گفت: «می‌گن مامان، ما هم کِی شهید می‌شیم بریم پیشِ بابا.» | @amvvaj
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بله آقا جان تو ثابت کردی که ما رو خیلی دوست داری تو جانت رو فدای ملت کردی... -۱۹ فروردین ۱۴۰۳- 💔 | @cheeshmeee
لبنان برادر ماست.🇮🇷✊🏻🇱🇧 | @amvvaj
رهبرم من دلم که نه جانم برایت تنگ شده است 💔🖤 | @amvvaj
دلتنگی پیراهن نیست که عوضش کنی و حالت خوب شود، دلتنگی گاهی پوست تن آدمی‌ست. _معصومه صابر | @amvvaj
آدم یکبار که بیشتر عمر نمی‌کند یک‌بار هم بیشتر نمی‌میرد خب، پس مرگ یک بار شیون هم یک بار ! جای آنکه بی حرف و بی‌صدا مثل خر زیر بار بترکیم بگذار در حالی که داریم برای حق زندگی‌مان می‌جنگیم بمیریم ...! پا برهنه ها📚 زاهاریا استانکو @amvvaj
گفت: «وقتی داستان می‌نویسم و شخصیت خلق می‌کنم، وقتی بلایی سرشون میاد، انگار سر بچه‌های خودم اومده.» @amvvaj
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
پدرشون شهید شده بود. پرسیدم چه‌کار می‌کنن. گفت: «می‌گن مامان، ما هم کِی شهید می‌شیم بریم پیشِ بابا.»
روح‌الله قرار بود بره برای خرید خونه. گفتم: «برای بچه‌ها هم بستنی بخر.» نازنین و علی‌اکبر بچه‌های خواهرش که باباشون شهید شده بود نشسته بودن. نازنین گفت: «دایی.» و رفت در گوشِ روح‌الله یه چیزی گفت. دیدم روح‌الله خیلی بهم ریخت و سریع از خونه زد بیرون. وقتی برگشت، گفتم: «نازنین چی گفت بهت که اون‌جوری بهم ریختی؟» گفت: «گفته: دایی، برای ما هم بستنی می‌خری؟ آخه ما دیگه بابا نداریم...» @amvvaj
خرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم. _سعدی @amvvaj