eitaa logo
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
715 دنبال‌کننده
159 عکس
7 ویدیو
0 فایل
ا ﷽ ا •زیستن را می‌نویسم و آن را تدریس می‌کنم؛ بختیاری‌ام و به عمق شعر ایمان دارم اما به کباب بیشتر! 🖋 •با منبع کانال کپی شه.🖇 بفرمایید | ناشناس پین شده📌 •کانال تلگرام https://t.me/amvvaj •کانال بله https://ble.ir/amvvaj
مشاهده در ایتا
دانلود
میان خنده‌ها، ای غم، چگونه دوام می‌آوری؟ @amvvaj
هدایت شده از |گوشــه‌گیـــر|
دلتنگی همان مرگ است؛کمی ظریف تر..
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
ناشناس https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_jhwr51z&btn=امواج
سلام خدمت شما برای کسی که به نوشتن علاقه داره اما هیچ چیزی بلد نیست چه چیزی پیشنهاد میدین؟ دوره یا کلاس انلاین خوب میشه پیشنهاد بدین سلام🌱 دوستان لطف دارن از بنده نظرخواهی می‌کنن. اول اینکه من کسی نیستم که بخوام چیزی بگم، اما به عنوان یه فرد کوچیک و یه دوست، بنا بر تجربه، برای عزیزانی که علاقه دارن به نوشتن و نویسندگی، می‌تونم این توصیه‌ها رو داشته باشم: مستمر کتاب خوندن و روزانه نوشتن ولو روزمره خیلی می‌تونه کمک کنه. اگه کلاس هم مدنظر باشه، دوره‌ی نویسندگی آقای موسوی خوب بود، چه آنلاین و چه حضوری؛ می‌تونه کمک کنه مسیرتون رو پیدا کنید.
پرسید: یا جعفر صادق 'علیه‌السلام' ما از راه دور به شما سلام می‌دهیم شما جواب ما را می‌دهید؟ آقا فرمودند: «بله، اما یک فرقی دارد با سلام شما! شما از راه دور به ما سلام می‌دهید، ما می‌آییم نزدیک به شما جواب می‌دهیم(:» @amvvaj
تا وقتی جنگ نشده، فکر می‌کنی نترسی. وقتی جنگ میشه و چیزایی می‌بینی که نباید می‌دیدی، تازه می‌فهمی اون‌قدرا هم که فکر می‌کردی شجاع نبودی. @amvvaj
ابراهیم… می‌بینی؟ عید قربون هم این‌قدر قربونی نمی‌گیره که این‌جا این‌قدر زود به زود پُر می‌شه. یادته یه ماه پیش اومده بودیم؟ خلوتِ خلوت بود… تهِ تهش پنج‌شنبه و جمعه می‌اومدن، یه فاتحه، شلوغش ‌می‌کردن. ولی الان… از شنبه تا جمعه انگار قیامته. جون رو جون، ردیف کنار هم… سنگ‌ها تازه، دست بکشی خاک‌ها هنوزم گرمه. اسم‌هاشون رو که می‌خونی انگار‌ نه انگار همین دیروز می‌خندیدن. می‌دونی؟ وقتی نگاهشون می‌کنم، یه چیزی تو گلوم گیر می‌کنه… انگار یه سد محکم جلو نفسم بسته باشن. طوری که دلم می‌خواد بیفتم کنار همینا، آروم و بی‌صدا چشامو ببندم. ابراهیم… قرار نبود اسماعیل‌هامون تا دم ذبح برن و آخرش برگردن؟ پس چرا اینا این‌جوری کنار هم خوابیدن؟ چرا برگشتنی نداشتن؟ ابراهیم… دلم می‌سوزه. برای خودم. برای منی که هنوز قربونیِ ابراهیمِ دلم نشده‌م. برای منی که کم آوردم… «فاطمه بسحاق» @amvvaj
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من اهل توجه به جزئیاتم. امروز فهمیدم که تو موی بلند دوست داشتی. مثل همه مردان عاشق ایرانی. اینجا از بلندی موهای دخترک شهید ذوق می‌کنی و می‌گویی «این موها رو هم اگر کوتاه نکنند…». موهای خرمایی زهرا کوچولوی خردسال خودت هم بلند بود. تو دختر دوست بودی. دخترها را یک‌جور دیگری تحویل می‌گرفتی. من به چشم دیده بودم که میان سیل درخواست‌های جمعیت دیدارهای جوانان، چفیه را اگر به پسرها می‌دادی، انگشتر را برای دخترها نگه می‌داشتی. تو دختر دوست بودی و دخترکان شهیدان دوست داشتند که هیچ‌وقت به تکلیف نرسند تا از آغوش و بوسه‌های گرم پدرانه‌ات بی‌نصیب نشوند. تو برای دخترهایت جشن تکلیف گرفتی، گفتی حسینیه را در دیدار بانوان صورتی کنند. چرا حاکم و رهبر هشتاد و چند ساله یک کشور باید همیشه چند انگشتر دخترانه همراه خودش داشته باشد؟ تو ذوق داشتی که به دخترها هدیه‌های دخترانه بدهی. پدرها دختر دوست‌اند. تو دختر‌فهم هم بودی. حالا خدا به دخترهایت بیشتر از پسران صبر بدهد! «مهدی مولایی» @m_molaie110
هدایت شده از عهدی در ازل🌹
.....ما اگر نخواهیم فکر بکنیم، فکر ما را رها نمی‌کند. _برشی از کتاب صراط، صحفه ۸۲
خدایا من از نیروی خودم دست می‌کشم و به نیروی تو پناه می‌برم... @amvvaj
«دردا که وصل یار به جز یک نفس نبود یک جرعه از وصال چشیدیم و بس نبود!» _کاشانی @amvvaj
میان خودشان شرط بسته بودند که خانم معلم کدام‌شان را دوست دارد. دعوایی راه انداخته بودند: «خانم مالِ من است! خودش دیروز توی دفترم برای ستاره زد و گفت تو پسر خوب منی.» «نخیر! خودم دیدم برای من نوشت: آفرین پسر گلم.» «اصلاً می‌دونی، من می‌خوام وقتی بزرگ شدم با خانوم معلم ازدواج کنم. خیلی مهربونه.» «نخیر! خانوم که فقط برای تو نمیشه.» «اصلاً بیا بریم پیش خودش، از خودش بپرسیم.» پسربچه‌ها وقتی معلم‌شان زن باشد جور دیگری مرام و معرفت وسط می‌گذارند. همیشه نگرانند نکند خم به ابروی خانوم‌شان بیاید. وقتی میز را جابه‌جا می‌کند سریع می‌آیند: «خانم، بذارید ما کمک کنیم.» حتی اگر زورشان نرسد. حالا نگران می‌گویند: خانم، اجازه هست اینجوری گریه نکنین؟ میشه اشک‌هاتون رو پاک کنین؟ یه بار دیگه ما رو نگاه کنین؟ ما جامون خوبه، همه باهمیم. مراقب خودتون هستین؟ خانوم، لباستون خاکی شده، اینجوری روی خاک کشیده میشه‌ها. آخه شما خودتون می‌گفتین آدم باید تمیز باشه، لباساشم خاکی نباشه. حالا شما غصه نخورین. راستی خانم، یادتون هست حسین از تاریکی می‌ترسید؟ دیگه نمی‌ترسه؛ آخه ما کنارشیم. خانم، اجازه؟ میشه روی سنگ قبرمونم هنوز ستاره بزنید؟ «فاطمه بسحاق» @amvvaj
حالا جنگ آرام گرفته. تو دیگر در قاب تلوزیون نیستی آقای سخنگو. جنگ که بود، تو با مردم حرف می‌زدی. بسم‌الله قاصم‌الجبارین میگفتی و اقدامات میدان را به زبانی ساده برای عوام تشریح میکردی. تو حتی به زبان انگلیسی و عبری هم چیزهایی می‌گفتی و آن‌ها را به‌جان هم می‌انداختی. وقتی که انگشت بلند می‌کردی و برایشان خط و نشان می‌کشیدی ما می‌فهمیدیم که در میدان چه‌خبر است و طرح ما چیست و کجاها را قرار است بزنیم.«وما النصر الا من عندالله العزیز الحکیم» انگار از ابتدا برای تو نازل شده بود. که چند قرن پس از رسول بیایی و توی قاب تلوزیون بخوانی‌اش و بروی. حالا تو نیستی. کار دست دیپلمات‌هاست. کسی با مردم حرف نمی‌زند. ما نمی‌دانیم چه می‌گذرد و حتی علت اینکه حرف نمی‌زنند هم نمی‌دانیم. کاش تو بودی. انگشت اشاره بلند می‌کردی و به گوشه لبی که کج‌ میکردی، برایمان کمی حرف می‌زدی. چقدر جای تو خالی است جناب سخنگو! «مهدی مولایی» @m_molaie110