eitaa logo
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
715 دنبال‌کننده
159 عکس
7 ویدیو
0 فایل
ا ﷽ ا •زیستن را می‌نویسم و آن را تدریس می‌کنم؛ بختیاری‌ام و به عمق شعر ایمان دارم اما به کباب بیشتر! 🖋 •با منبع کانال کپی شه.🖇 بفرمایید | ناشناس پین شده📌 •کانال تلگرام https://t.me/amvvaj •کانال بله https://ble.ir/amvvaj
مشاهده در ایتا
دانلود
*بهار باشد و اردیبهشت و در خانه‌ بنشینی؟
من به آمار زمین مشکوکم، تو چطور؟ اگر این سطح پر از آدم‌هاست، پس چرا این‌همه دل‌ها تنهاست؟ بیخودی می‌گویند هیچ‌کس تنها نیست. چه کسی تنها نیست؟ همه از هم دورند؛ همه در جمع، ولی تنهایند. من که در تردیدم، تو چطور؟ نکند هیچ‌کس اینجا نیست. _سهراب سپهری @amvvaj
يا قَومِ إِنَّما هٰذِهِ الحَياةُ الدُّنيا مَتاعٌ وَإِنَّ الآخِرَةَ هِيَ دارُ القَرارِ ای قوم من‌! زندگی این دنیا تنها متاع [ناچیزی‌] است‌، و آخرت است كه سرای بقاست‌. _سوره غافر آیه ۳۹ @amvvaj
اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
صندلی را کمی عقب کشید و خم شد روی میز. چشمش افتاد به نوشته‌ای که روی برگه‌ای به شیشه چسبانده بودند. با صدایی که هر دو بشنوند، بلند خواند: «وجودِ هسته در آلبالوپلو اجتناب‌ناپذیر است.» گوشه‌ی لب یوسف بالا رفت. سرش را کمی کج کرد و زیر لب گفت: «یعنی حواستون باشه، جون‌تون رو کف دست بگیرین غذا بخورین.» سمیه شالش را جلو کشید. لحظه‌ای خیره ماند به همان جمله روی شیشه؛ بعد آرنجش را گذاشت روی میز. «می‌دونی این جمله منو یاد چی می‌اندازه؟» یوسف ابرو بالا انداخت و قاشق را آرام چرخاند توی لیوان آب. «باز رفتی خونه‌ی عزیزجون؟» سمیه آه کوتاهی کشید. نگاهش از شیشه گذشت و جایی دورتر ایستاد. «پارسال عید… دایی ناصر بعد ده سال از آلمان پا شد اومد ایران. با زن و بچه‌هاش. عزیزجون از صبح ایستاده بود پای گاز. آلبالوپلو بار گذاشته بود… بوش تا ته کوچه می‌رفت.» انگشت‌هایش در هم قفل شد. «خودش دونه‌دونه آلبالوهای سفت رو جدا می‌کرد. می‌نشست هسته‌ها رو درمی‌آورد که تلخی‌ش برنجو خراب نکنه. چوبا‌شو هم می‌ذاشت کنار؛ شب‌ها باهاش دمنوش درست می‌کرد. می‌گفت آرومم می‌کنه.» یوسف با لبخند سر تکان داد. «عزیزجون همیشه کاراش خاصه.» سمیه نگاه کوتاهی به او انداخت. «می‌دونی که دایی بعد سه تا دختر، تازه خدا یه پسر داده بود بهش؟ اسمش ارسلان بود. دایی جون می‌داد براش.» گوشه شالش را به بازی گرفته بود. «دیر رسیدن. آفتاب از وسط آسمون رد شده بود. سفره که پهن شد، همه چشم دوخته بودیم به دایی؛ ببینیم اولین قاشق غذای مورد علاقه‌شو که می‌خوره چی می‌گه.» لبخند کوتاهی روی لبش نشست و زود محو شد. «اولین قاشقو که گذاشت دهنش، رنگش یه‌دفعه عوض شد. سرخ شد بعد سفید. با هر قاشق سر تکون می‌داد و با ابرو به زنش اشاره می‌کرد: “ببین زن… ببین عزیزجون چی درست کرده.”» صدایش را با سرفه‌ای صاف کرد. «من رفتم آشپزخونه لیوان بیارم…» «یهو صدای دایی پیچید تو خونه: “آب! یکی لیوان بیاره!”» سمیه لحظه‌ای ساکت ماند. انگار هنوز همان صدا در گوشش مانده باشد. «برگشتم… ارسلان افتاده بود کنار سفره. صورتش کبود شده بود. همه هول شده بودن. یکی می‌زد پشتش، یکی داد می‌زد. چند دقیقه بعد صدای آمبولانس کل محل رو برداشت.» انگشتش آرام دور لبه‌ی لیوان آب روی میز رستوران چرخید. «بعداً دایی خودش برگه‌ی پزشک قانونی رو دیده بود… نوشته بودن: خفگی با هسته‌ی آلبالو.» همان لحظه پیشخدمت نزدیک شد. «آلبالوپلوی میز سه.» بشقاب را گذاشت جلویشان. بخار برنج آرام بالا رفت. چند دانه آلبالوی سرخ روی برنج سفید برق می‌زد. «فاطمه بسحاق» @amvvaj
خدایا، یه افسر مینجانگو چیه که به ما نمی‌دی تو کار طبابت کمکمون کنه؟ @amvvaj
خیلی وقته اینجا بوها دست‌نخورده موندن؛ همون‌جا که علی اومد دنیا و نشد بوی تازگیشو حس کنم. فقط نگاه کردم. قبل جبهه تو خوب می‌دونستی من عاشق چه بوییم. خودت برام خریدیش. آخ که بو زندگی می‌داد، بوی تو رو. من عاشق بوی زندگی بودم؛ بوی پیراهن تازه‌شسته‌ت، بوی گیس‌هات وقتی باد می‌اومد و موهات می‌ریخت رو صورتم. نشد یه روز دوباره دلم لک نزنه واسهٔ بوی غذا، بدمش تو ریمو دیگه آزادش نکنم که بره و پیداش نشه. اون‌جوری که یواشکی درِ قابلمه رو برمی‌داشتم و بخارشو می‌دادم تو ریه‌هام. بارون که می‌زد، پنجره باز، بوی نم خاک بارون‌خورده اتاقو که می‌گرفت، دلم می‌خواست تموم نشه. چشمامو می‌بستم و با هر نفس انگار یه خاطرهٔ خوب می‌اومد تو جونم؛ بوی بچگی، بوی کوچهٔ خاکی، بوی دوچرخه‌سواری، بوی مادرم که می‌گفت: «بارون بوی خدا میده پسرم.» یه روز دیگه بوی خاک بارون‌خورده تازگی نداشت؛ جاشو داده بود به بوی خاک خون‌خورده. آخ، خون حبیب، رضا، اسماعیل. حافظهٔ ریه‌های من حالا با همین بوی آشنا پر شده. می‌پرسی با این وضعیت چرا میرم؟ می‌گم چون بعضی بوها رو شاید دیگه نتونم حس کنم، ولی می‌شه براشون هنوز جون داد. مثلاً بوی وطن، بوی رفیقا، بوی شرف، بوی تو. هر بار که نفس می‌کشم، به خودم می‌گم: این آخرین بوییه که می‌ارزه حتی اگه من نتونم حسش کنم، بوی خاکی که هنوز وطنمه. خاکی که نفس نمی‌خواد، دل می‌خواد. «فاطمه بسحاق» @amvvaj
«و سلاماً على عقلی حين أرىٰ عينيک!» و سلام بر عقلم آن هنگام که چشمان تو را دید! @amvvaj
من خوش‌حال بودم، اما می‌دانستم دارم در غم فرو می‌روم. آذرباد📚 @amvvaj
«آسمان آدم را وصل می‌کند به زمان، و زمان آدم را وصل می‌کند به واقعیت.» آذرباد📚 @amvvaj