eitaa logo
زیرزمین
610 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
394 ویدیو
4 فایل
اینجا؟ انباری ذهنِ یه آدم چندوجهی نوشته‌هام: https://eitaa.com/hormeatashen ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4tkxonx&btn=نمی تو خود ناشناس جوابتونو میدم*
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک وانِ فراموش‌شده میانِ گل‌ها هستید. انگار باغ، روزی تصمیم گرفته به‌جای آب دادنِ ریشه‌ها، رؤیاهایش را درونِ شما جمع کند. هر قطره‌ای که از آن شیرِ زنگ‌زده می‌چکد، شبیه تکه‌ای از بارانی‌ست که راهِ آسمان را گم کرده و میانِ گلبرگ‌ها خانه ساخته است. دورِ شما، شکوفه‌ها آرام قد می‌کشند؛ گویی به‌جای خاک، از انعکاسِ آبِ خاموشِ تنتان تغذیه می‌کنند. اگر بهشت روزی چیزی را از جهانِ آدم‌ها به یاد بیاورد، شاید فقط همین وان باشد که هنوز بویِ باران، گل و سکوت را با هم در خود نگه داشته است. برای: کارخونه متروکه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک ستاره دنباله‌دار هستید. انگار کسی، تکه‌ای از سپیدیِ جهان را از جا کنده و در تاریکی رها کرده است تا آسمان، برای چند لحظه ردِّ نور را به خاطر بسپارد. دُمِ بلندتان شبیه روسریِ مه است که پشتِ سرتان در بادهای بی‌نامِ کیهان کشیده می‌شود و ستاره‌ها را آرام نوازش می‌کند. از میان این همه سکون، فقط شما هستید که عبور را به چشمِ آسمان یادآوری می‌کنید؛ سفری که نه آغازش معلوم است و نه پایانش. وقتی از افقِ شب می‌گذرید، انگار خودِ تاریکی، برای لحظه‌ای فراموش می‌کند که همیشه تاریک بوده است. برای: یه جایی بین ستاره‌ها
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در دوربینِ ذهنیِ من شما برگی هستید که نور از میانش عبور می‌کند. انگار آفتاب، خودش را لابه‌لای رگ‌هایتان تا کرده و هر ظهر، آرام‌آرام از تنتان عبور می‌دهد. سبزیِ شما فقط یک رنگ نیست؛ پنجره‌ای‌ست که روشنایی، شکلِ تازه‌ای از خودش را پشت آن امتحان می‌کند. باد که می‌رسد، نور هم همراهش تکان می‌خورد؛ انگار هر لرزش، جمله‌ای نانوشته میان شاخه و خورشید باشد. اگر جهان روزی بخواهد روشنایی را لمس کند، شاید برای لحظه‌ای خودش را به شکلِ همین برگ درآورد. برای: Doctor Nyoko:>
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک فضانورد در کنار جاده هستید. انگار کسی، تکه‌ای از آسمان را اشتباهی وسطِ یک شبِ زمینی جا گذاشته است. کلاهِ سیاهتان، ماه را در خودش پنهان کرده و دستِ درازشده‌تان، نه برای خداحافظی‌ست و نه سلام؛ فقط فاصله‌ای را لمس می‌کند که هیچ نقشه‌ای بلدش نیست. جاده از کنارتان می‌گذرد، اما بوی کهکشان هنوز در چین‌های لباسِ سفیدتان مانده است. شبیه رؤیایی هستید که یک شب، از مدارش بیرون افتاد و بی‌هیاهو کنار آسفالت ایستاد تا شاید ماشینی از میان تاریکی، برای چند ثانیه باورش کند. برای: APOLLO پ.ن: از سلیقت خوشم اومد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در دوربینِ ذهنیِ من شما یک دندانِ توخالی هستید. از بیرون، تکه‌ای خاموش از استخوان؛ از درون، اتاقی که خیال سال‌هاست در آن زندگی می‌کند. دیواره‌هایتان به جای پوسیدگی، افسانه رویانده‌اند؛ مارها از ریشه‌ها بالا می‌روند و فرشته‌ها بی‌صدا از کنارشان عبور می‌کنند. انگار هر حفره، دهانِ جهانی‌ست که هیچ‌وقت قصد نداشته خودش را به واقعیت معرفی کند. اگر روزی کسی شما را بشکند، به جای درد، شاید قصه‌ای از میان عاج‌هایتان بیرون بریزد. برای: میکا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در دوربینِ ذهنیِ من شما یکی از همین تکه‌های شیشه هستید. روزی پنجره‌ای بودید که جهان را یک‌تکه نشان می‌داد، حالا هر پاره‌تان تصویری جداگانه از آسمان را در خود نگه داشته است. نور، هنوز هم راهش را به سمت شما پیدا می‌کند؛ فقط این بار، از میان لبه‌های شکسته عبور می‌کند و شکل دیگری به خودش می‌گیرد. غبار، رنگِ زمان را روی تنتان نشانده و سرخیِ پاشیده، انگار خاطره‌ای‌ست که هیچ‌بارانِ بلندی از روی شیشه پاکش نکرده است. کنار صدها تکه‌ی دیگر افتاده‌اید، اما هر کدام از شما هنوز گوشه‌ای از پنجره‌ای را به یاد دارد که دیگر وجود ندارد. برای: Бездна